صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 56789
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 90

موضوع: اویس قرنی (سلام بر اویس قرنی، که نسیم رحمانی بود )

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #81

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ابو عبیده حذاء به امام باقر (علیه السلام) می گوید: برایم سخنی بگو که از آن سود ببرم و باقر العلوم (علیه السلام) می فرمایند:
    یا ابا عبیدة! اکثرب الموت؛ فانه لم یکثر انسان ذکر الموت الا زهد فی الدنیا؛(209) ای ابا عبیدة! بسیار یاد مرگ کن؛ زیرا هیچ کس از مرگ بسیار یاد نکند، جز آن که به دنیا بی رغبت شود.
    زهد در دنیا میوه یاد مرگ است، مسافرانی که در قهوه خانه های بین راه اقامت می کنند و به عیش و نوش می پردازند، هرگز به سر منزل مقصود نخواهد رسید. این جا یاد مرگ می بخشد و ذاکر را زاهد می کند. و به مسافر یادآوری می نماید که ماندن، خوابیدن، غفلت و شهوت، تو را از رهنوردی باز می دارد.
    اویس قرنی در زندگانی خویش، گفتار و رفتار خود را با یکدیگر هماهنگ نموده بود. او از شادیهای بی ریشه دوری می کرد. او ذاکر مرگ بود و با تمام وجود مرگ را باور می کرد و می گفت: به درستی که مرگ و یاد آن برای مؤمن، سرور و شادمانی باقی نمی گذارد.
    آری مؤمن مرگ باور، همواره با یاد مرگ، شادیهای حقیر را تحقیر می کند، و هنگام مرگ، به زندگی بی سر و سامان می دهد، و در سایه رضوان الهی شادمان می گردد، که دلبستگی به شادیهای زودگذر، دشمن رهگذاران راه دنیاست.
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #82

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چراغ سیزدهم: مرگ پدیده همگانی


    اویس می گوید: یا هرم بن حیان! مات ابوک حیان، و یوشک ان تموت انت فاما الی الجنه و اما الی النار، و مات ابوک آدم، و ماتت امک حوا، یابن حیان! و مات نوح نبی الله، و مات ابراهیم خلیل الله و مات موسی نجی الله، و مات داود خلیفة الرحمن، و مات محمد، (صلی الله علیه و آله و سلم) جمیع الانبیاء؛(210) ای هرم بن حیان! پدرت حیان مرد، و نزدیک است که تو نیز بمیری، یا به سوی بهشت خواهی رفت و یا به طرف جنهم، پدرت آدم نیز مرد، مادرت خواهم مرد، ای پسر حیان! نوح پیامبر خدا نیز مرد، ابراهیم خلیل الله هم مرد، موسی نجی الله نیز مرد، داود خلیفة الرحمن نیز مرد، و محمد - که درود خدا بر او و تمامی پیامبران باد - نیز مرد.
    مرگ پدیده ای همگانی است و هیچ کس در این خاکدان، عمر جاودان ندارد. همه ذایقه ها طعم مرگ را می چشند که کل نفس ذائقة الموت(211)، حتی انبیا و اولیا را نیز فرا می گیرد، بلکه مرگ وسیله انتقال است. تقوا پیشگان به واسطه مرگ از زمین به بهشت برین پرواز می کنند و کفر پیشکان به وسیله آن از بهشت زمین به جهنم آتشین سقوط می نمایند.
    امکان فرار از چنگال مرگ وجود ندارد و اگر کسی اقدام به فرار کند، مرگ او را از پشت سر نمی گیرد، بلکه به هر طرف که روی آورد، با مرگ رو در رو خواهد بود:
    قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم؛(212) ای پیامبر! بگو مرگی که از آن می گریزید شما را ملاقات می کند.
    و از همه چیز اعجاب انگیزتر این آدمی مرگ را فراموش می کند و باده خیالی خلود سر می کشد و از سراب توهم، سرمست می گردد، در زندان دنیا محصور و از سرچشمه زلال ایمان به دور، و از تلاوت قرآن مهجور می ماند.
    خویش را از حلاوت عبادت، صفای عمل صالح و لذت خدمت به خلق محروم کرده و مغضوب خدا و خلق می شود.
    و آن گاه که مرگ می رسد، پرده ها می افتد و خورشید حقیقت می درخشد، ناگاه، آگاه می شود و روی به سوی ذات اقدس الهی می کند و ندا می دهد که پروردگار! مرا بار دیگر به دنیا باز گردان تا کار نیک انجام دهم! اما حالا دیگر بسیار دیر شده است و پاسخ می شنود که هرگز:
    حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا ترکت کلا انها کلمه هو قاتلها و من و رائهم برزخ الی یوم یبعثون؛(213) چون یکی از آنها را مرگ فرا ترسد، گوید: ای پروردگار من، مرا باز گردان، شاید کارهای شایسته ای را که ترک کرده بودم به جای آورم. هرگز این سخنی است که او می گوید و پشت سرشان تا روز قیامت مانعی است که بازگشت نتواند.
    سخن اویس به هرم بن حیان، حکایت از این حقیقت می کند که مرگ همگانی و بر همه انسانها سایه گستر است. مگر نه این است که خداوند به حبیب خویش، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب می کند که: انک میت و انهم میتون؛(214) تو می میری و آنها نیز می میرند.


    چراغ چهاردهم: قیامت ترسی

    قال اویس لهرم بن حیان: احذر لیله صبیحتها القیامة؛(215) اویس به هرم بن حیان گفت: از شبی بترس که بامداد آن قیامت است.
    ترس دو نوع ریشه دارد: یک ریشه آن از جهل و نادانی تغذیه می کند و آن، ترس جاهلانه است. و دیگر بر مبنای علم و دانایی بنا می شود و ریشه در عرفان و معرفت دارد و آن ، ترس عالمانه است.
    اویس قرنی از این می ترسد که آدمی گرفتار ترس جاهلانه شود، و از اموری هراسان باشد که حتی ارزش فکر کردن را ندارد. دنیا محل گذر است. اگر کسی این گذرگاه را با اقامتگاه اشتباهی بگیرد، گرفتار ترسهای کاذب می شود. اما شخصی که تکلیف خویش را با دنیا مشخص کرده است، خود را برای عبور از گمرک مرزی دنیا و آخرت آماده می کند، به خوبی می داند که کدام کالا مجوز ورود به برزخ و قیامت دارد، و چه کالایی را باید این جا بگذارد، اما حساب و کتابش را با خود ببرد.
    آری، بامداد قیامت به دنبالش شبی طولانی فرا می رسد. آن روز برای انسانهای پیروز، نوید بخش است و برای منافقان و کافران، حسرت آفرین.
    تمام تلاش اویس در این است که انسان از چنین روزی هراسان باشد تا سر انجام از طلوع آفتاب قیامت، رضایت خاطر بیاید، و از رویت نتیجه اعمال خویش، خوشحال و سرحال شود، و از این که در دنیا به عاقبت اعمال اندیشیده نه به اموال، مسرور و شادمان گردد. و آدمی باید بترسد از این آفتاب قیامت برایش ناخوشایند جلوه کند و باید عرق در تأسف شود که چرا در دنیا آن همه جست و خیز کرده، اما به یاد رستاخیز نبوده است. چرا رشته تعلقات دنیوی را نبرده است که گرفتار تشنگی و گرسنگی، شرمندگی و درماندگی شده است؟!
    و چرا کالایی را که حضرت پروردگار، خریدار و خواستار آن است؛ تهیه نکرده است؟! اویس می خواهد بگوید که قیامت حق است، حساب و کتاب حق است و از آن باید همچنان ترسید و پیوسته حضرت حق را پرستید، چرا که خداوند در قرآن کریم، انسان را این گونه از قیامت می ترساند:
    یا ایها الناس اتقوا ان الساعة شی ء عظیم. یوم ترونها تذهل کل مرضه عما ارضعت و تضع کل ذات حمل حملها و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید؛(216) ای مردم! از پروردگارتان بترسد، که زلزله قیامت حادثه بزرگی است. چون هنگامه آن روز بزرگ را مشاهده کنید، هر زن شیر دهنده ای شیر خواره اش را از یاد ببرد و هر آبستنی بار خود بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینی، حال آن که مست نیستند، بلکه عذاب خدا شدید است.


    چراغ پانزدهم: تواضع

    اویس می گوید: طلب الرفعه فوجدتها فی التواضع؛(217) رفعت و بزرگواری را طلب کردم، پس آن را در تواضع یافتم.
    انسان فطرتا کمال طلب است و داشتن جایگاه بلند و پایگاه رفیع یکی از کمالات مطلوب اوست. انسان در مجموعه هستی بالا نشین بوده و آرزوی بلند پایگی در جامعه و فرزانگی همه جانبه دارد. حقیقت انسان، آسمانی و نورانی است، و حقایق آسمانی همواره انسان را به سوی خویش می خواند، روح آدمی دارای این روحیه است که از پستی و پرتگاه تنفر دارد و به همین جهت، به نردبان آسمان، عشق و علاقه نشان می دهد. او می خواند بر پشت بام هستی بایستد و افق دیدی وسیع و مکان بس رفیع داشته باشد. اگر حس برتری جویی و تفوق طلبی نبود، انسان همیشه در زمین همنشین حیوانات می ماند و به سوی آسمان بال و پری نمی زد و پرواز نمی کرد.
    اویس قرنی نیز هم آواز با همه انسانها ، شیفتگی به رفعت در وجودش غوغا می کند و او به وجد می آورد. این انسان بی تاب را چه چیز کامیاب می کند؟
    آن گاه که اویس به جستجوی رفعت رفعت می پردازد، آن را در تواضع می یابد. اویس حقیقتاً نزد پیامبر عظیم الشأن (صلی الله علیه و آله و سلم): شان و مقامی رفیع دارد، او در بین امت اسلامی، از جایگاهی بالا و پایگاهی والا برخوردار است، اما این مقام بلند او را گرفتار و گفتار غرورآمیز نمی کند، چرا که انگیزه او الهی است، رفعت برای اویس، گردن فرازی و گردن کشی نیست، بلکه او محصول شیرین رفعت را از سرزمین حاصل خیز تواضع برداشت می کند.
    بنابراین، روح رفعت در تواضع شکوفا می گردد، و هر کس رفعت طلب است باید تواضع کند، چرا که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
    من تواضع لله رفعه الله، من تکبر خفضه الله؛(218) هر کس برای خدا تواضع کند، خداوند او را رفعت می بخشد، و کسی که خود را بزرگ پندارد، خداوند او را پست و خوار گرداند.
    و کسی که برای مردم تواضع می کند از مقام بالایی برخوردار بوده و مردم مرام او را می ستایند. و هر کس متواضعتر است، جایگاهش در قلوب انسانها متعالیتر. و بالاتر مقام برای انسان تشنه مقام، حکومت بر دلهاست، و فرمانروایی بر قلبها به دست نمی آید، مگر از طریق تواضع. رفتار و گفتار اویس قرنی این حقیقت نورانی را اثبات می کند که:
    طلب الرفعة، فوجدتها فی التواضع.(219)



    چراغ شانزدهم: پندآموزی

    اویس می گوید: و طلبت الرئاسة فوجدتها فی الخلائق(220)؛ ریاست را طلب کردم، پس آن را در نصیحت مردم یافتیم
    خطر سقوط، همواره آدمی را تهدید می کند، انسان در معرض لغزش در پرتگاههای گوناگون است. یکی از پرتگاههای خطرناک و لغزشهاههای ترسناک ریاست طلبی است. کسی که می خواهد برای مردم سروری کند، سرنگون می شود و با سر به قعر دره گمراهی سقوط می کند. ریاست طلبی هلاکت فرد را به دنبال دارد، کما این که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
    من طلب الرئاسه هلک؛(221) هر کس ریاست طلبد، به هلاکت می رسد.
    اگر چه اویس به گفته خویش به جستجوی ریاست می پردازد، ولی آن را در پند آموزی مردم می یابد. طلب ریاست برای او نه تنها عامل هلاکت نیست، بلکه وسیله نجات خود او و دیگران می باشد. اویس آن گاه که خود را رئیس اجتماع و در راس جامعه احساس کند به نصیحت مردم می پردازد و با دست ارشاد، انسانها را نوازش می دهد. پس ریاست ارشادی وی از نوع حکومت حق بر قلبها و راهنمایی دلها به سوی حق کام او را حلاوت بخشیده است.
    یکی از زیباترین کارها این است که شخص هدایتگر، دست افتاده ای را در باتلاق نفس بگیرد، او را به چشمه سار توبه ببرد، در آب رحمت شستشویش دهد، با غسل هدایت تطهیرش نماید، لباس تقوی بر اندامش بپوشاند و با عطر دل انگیز اخلاص معطرش سازد. از این رو، اویس، حلاوت ریاست را در هدایت انسانها می داند، او طعم ارشاد مردم را چشیده است، او با زبان رفتار و گفتار، مردم را به سوی خدا دعوت می کند، البته کمتر سخن می گوید و بیشتر عمل می کند که زبان گویاتر و شیواتر است. بهترین دستورالعمل برای تبلیغ دین را یم توان در این کلام امام صادق (علیه السلام) جستجو کرد:
    کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم الورع و الجتهاد و الصلاة و الخیر؛ فان ذلک داعیة؛(222) با غیر زبان خویش مردم را دعوت کنید، مردم باید تقوا کوشش و نماز و خیر شما را ببینند، چرا که این امور، خود دعوت کننده است.
    اویس، بزرگمردی است که ریاست طلبی را در نصیحت مردم می یابد(223) نه برده ساختن آنان.


    چراغ هفدهم: صداقت

    اویس می گوید: و طلبت المروة فوجدتها فی الصدق؛(224) مروت و جوانمردی را جستجو کردم، پس آن را در صداقت یافتم.
    کسی که از جوانمردی بی بهره مانده، از قافله و انسانیت جا مانده است، و شخصی که از مکتب فتوت پیروی می کند، به شخصیت والای انسانی دست می یابد.
    اما فتوت و مروت به چه معناست؟
    جوانمردی، عبارت است از آیین و مرامی که در آن، همت و سخاوت به درجه ای می رسد که فرد را فدای جمع می کند. جوانمردی، لذت خدمتگزاری است، کسانی که اهل فتوتند، به نثار و ایثار کردن اشتیاق دارند : نثار کردن مال و جان به پشیگاه خدا و ایثار آنچه که دارند به درگاه بندگان خدا
    جوانمردی برعکس نامردان عمل می کنند، کسانی که نامردی وجودشان را فرا گرفته است، نسبت به شرارت و شقاوت اشتیاق دارند؛ آنان نه تنها دست افتادگان را که نمی گیرند بلکه از زمین خوردن دیگران غرق لذت می شوند، ناجوانمردان آنانند که از رنج زنان و مردان، و بلکه همه آدمیان شاد می شوند.. حال آن که جوانمردان از شادی مردم، شاد و از غم آنان اندوهیگین و غمگین می شوند. اهل فتوت با خدای خویش، عهد مروت بسته اند که اسیر لذت و رنج فردی خود نباشند. آنان افق دید و نگاهی والا و بالا دارند.
    جوانمردی مطلوب، در شخصیت اویس قرنی متجلی است، او به دنبال جوانمردی، منزل به منزل می گردد، به سیر و سلوک می پردازد، و یم خواهد که روح حقیقت جوانمردی را بیاید. پس از جستجوی نتیجه تلاش خویش را به ما هدیه می کند که: طلبت المروة، فوجدتها فی الصدق.
    این چنین است که اویس صداقت را جوهر جوانمردی می داند، چگونه می توان به فتوت رسید و حال آن که از صداقت و صمیمیت بی بهره بود؟!
    صداقت جلوه هایی دارد: یکی آن که انسان با خویشتن صادق باشد، دیگر آن که با خدای خویش از در راستی و راست کرداری وارد شود. و دیگر از جلوه های صداقت این است که با مردم صادق باشد، ظاهر و باطن او هماهنگ باشد، قول و فعل او با هم مطابقت کند، دل و زبانش یکدیگر را تایید نماید. صداقت را در هر شان که هست و در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی، زنده و سازنده نگهدارد، روح صداقت در کلیه جوانب جامعه می تواند امیدبخش و راهگشا باشد: چه در وزارت و صدارت، ریشه در با باتلاق جهالت و حماقت دارد و نتیجه ای جز ندامت به دنبال نخواهد داشت.(225)


    چراغ هجدهم: قناعت

    اویس می گوید: و طلبت الشرف فوجدته فی القناعه؛(226) شرافت را طلب کردم، پس آن را در قناعت یافتم.
    در برابر انسان، دو نوع نردبان موجود است: یکی به سوی آسمان و دیگری به سوی زمین. اگر آدمی عروج و بالا رفتن را انتخاب کند، شریف و شریفتر می شود، و اگر سقوط و پایین رفتن راه انتخاب کند، ضعیف و ضعیفتر می شود.
    بلند پایگان کسانی اند که شرافت را در کانون زندگی خویش قرار داده اند و دون پایگان آنانند که به شخصیت خویش، خیانت کرده و ذلت را به زوایای وجودشان رخنه داده اند. انسانهای شریف از درخشش ویژه ای برخوردارند و افراد پست، شرافت خویش را بردار کشیده و در تاریکی، گرفتار گمراهی شده اند. اویس دلباخته شرافت است. او با تمام وجود، شرافت را جستجو می کند، تا تشنگی خویش را با شرافت بر طرف نماید.
    اما شرافت در چیست و شریف کیست؟ اویس شرافت را در قناعت و شریف را انسان قانع می داند. اگر انسان از کسالت و سستی، اسراف کاری و خود پرستی دوری گزیده و راه قناعت را پیش گرفت و سازگاری با نعمتهایی را که دارد، پیشه خویش کرد، بدون شک شرافت نیز یافته است.
    فرومایگان هرگز راه قناعت را نمی پویند، اسراف و تبذیر برایشان مطلوب و دلپذیر است، اسراف کاری را برای خود سرمایه شخصیت و تشخص توهم می کنند. از این رو، هنگامی که وارد بازار زندگی می شوند و به داد و ستد می پردازند، سرمایه شرافت خویش را می دهند و ثروت و قدرت می گیرند، از حقیقت خود مایه می گذارند، و در آتش شخصیت کاذب می گدازند. از صعود بازمانده و به پرتگاه انحطاط سقوط می کنند، شرافت ماندگار را با مظاهر فریبنده دنیا تعویض نموده و گرفتار زندگی اسفبار می شوند. و زیانکاران واقعی همینانند والعصر، ان انسان لفی خسر(227) و آنان که به به جز این قناعت دسترسی می یابند، هرگز فقیر و علیل و خوار نمی گردند، شخصیت حقیقی خویش را با ثروت و قدرت مجازی مبادله می کنند، به ثروتی دست یافته اند که به قول امیر بیان و امین رحمان علی (علیه السلام)، هرگز پایان نمی پذیرد: القناعه مال لاینفد؛(228) قناعت دارایی است که نیست و نابود نمی شود.
    این جاست که اویس قرنی شاگرد امیرالمومنین علی (علیه السلام)، در زندگانی خویش راه قناعت می پوید و در سخنان خود از قناعت می گوید و شرافت را در قناعت می داند، و کسی به قله شرافت نرسد، مگر این که بر سر سفره قناعت بنشیند. به قول حافظ:
    چو حافظ در قناعت کوش، وز دنیی دون بگذر - که یک جو منت دو نان صد من زر نمی ارزد(229)
    امضاء


  4. Top | #83

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چراغ سیزدهم: مرگ پدیده همگانی


    اویس می گوید: یا هرم بن حیان! مات ابوک حیان، و یوشک ان تموت انت فاما الی الجنه و اما الی النار، و مات ابوک آدم، و ماتت امک حوا، یابن حیان! و مات نوح نبی الله، و مات ابراهیم خلیل الله و مات موسی نجی الله، و مات داود خلیفة الرحمن، و مات محمد، (صلی الله علیه و آله و سلم) جمیع الانبیاء؛(210) ای هرم بن حیان! پدرت حیان مرد، و نزدیک است که تو نیز بمیری، یا به سوی بهشت خواهی رفت و یا به طرف جنهم، پدرت آدم نیز مرد، مادرت خواهم مرد، ای پسر حیان! نوح پیامبر خدا نیز مرد، ابراهیم خلیل الله هم مرد، موسی نجی الله نیز مرد، داود خلیفة الرحمن نیز مرد، و محمد - که درود خدا بر او و تمامی پیامبران باد - نیز مرد.
    مرگ پدیده ای همگانی است و هیچ کس در این خاکدان، عمر جاودان ندارد. همه ذایقه ها طعم مرگ را می چشند که کل نفس ذائقة الموت(211)، حتی انبیا و اولیا را نیز فرا می گیرد، بلکه مرگ وسیله انتقال است. تقوا پیشگان به واسطه مرگ از زمین به بهشت برین پرواز می کنند و کفر پیشکان به وسیله آن از بهشت زمین به جهنم آتشین سقوط می نمایند.
    امضاء


  5. Top | #84

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    امکان فرار از چنگال مرگ وجود ندارد و اگر کسی اقدام به فرار کند، مرگ او را از پشت سر نمی گیرد، بلکه به هر طرف که روی آورد، با مرگ رو در رو خواهد بود:
    قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم؛(212) ای پیامبر! بگو مرگی که از آن می گریزید شما را ملاقات می کند.
    و از همه چیز اعجاب انگیزتر این آدمی مرگ را فراموش می کند و باده خیالی خلود سر می کشد و از سراب توهم، سرمست می گردد، در زندان دنیا محصور و از سرچشمه زلال ایمان به دور، و از تلاوت قرآن مهجور می ماند.
    خویش را از حلاوت عبادت، صفای عمل صالح و لذت خدمت به خلق محروم کرده و مغضوب خدا و خلق می شود.
    و آن گاه که مرگ می رسد، پرده ها می افتد و خورشید حقیقت می درخشد، ناگاه، آگاه می شود و روی به سوی ذات اقدس الهی می کند و ندا می دهد که پروردگار! مرا بار دیگر به دنیا باز گردان تا کار نیک انجام دهم! اما حالا دیگر بسیار دیر شده است و پاسخ می شنود که هرگز:
    حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا ترکت کلا انها کلمه هو قاتلها و من و رائهم برزخ الی یوم یبعثون؛(213) چون یکی از آنها را مرگ فرا ترسد، گوید: ای پروردگار من، مرا باز گردان، شاید کارهای شایسته ای را که ترک کرده بودم به جای آورم. هرگز این سخنی است که او می گوید و پشت سرشان تا روز قیامت مانعی است که بازگشت نتواند.
    سخن اویس به هرم بن حیان، حکایت از این حقیقت می کند که مرگ همگانی و بر همه انسانها سایه گستر است. مگر نه این است که خداوند به حبیب خویش، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب می کند که: انک میت و انهم میتون؛(214) تو می میری و آنها نیز می میرند.

    امضاء


  6. Top | #85

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چراغ چهاردهم: قیامت ترسی

    قال اویس لهرم بن حیان: احذر لیله صبیحتها القیامة؛(215) اویس به هرم بن حیان گفت: از شبی بترس که بامداد آن قیامت است.
    ترس دو نوع ریشه دارد: یک ریشه آن از جهل و نادانی تغذیه می کند و آن، ترس جاهلانه است. و دیگر بر مبنای علم و دانایی بنا می شود و ریشه در عرفان و معرفت دارد و آن ، ترس عالمانه است.
    اویس قرنی از این می ترسد که آدمی گرفتار ترس جاهلانه شود، و از اموری هراسان باشد که حتی ارزش فکر کردن را ندارد. دنیا محل گذر است. اگر کسی این گذرگاه را با اقامتگاه اشتباهی بگیرد، گرفتار ترسهای کاذب می شود. اما شخصی که تکلیف خویش را با دنیا مشخص کرده است، خود را برای عبور از گمرک مرزی دنیا و آخرت آماده می کند، به خوبی می داند که کدام کالا مجوز ورود به برزخ و قیامت دارد، و چه کالایی را باید این جا بگذارد، اما حساب و کتابش را با خود ببرد.
    آری، بامداد قیامت به دنبالش شبی طولانی فرا می رسد. آن روز برای انسانهای پیروز، نوید بخش است و برای منافقان و کافران، حسرت آفرین.
    تمام تلاش اویس در این است که انسان از چنین روزی هراسان باشد تا سر انجام از طلوع آفتاب قیامت، رضایت خاطر بیاید، و از رویت نتیجه اعمال خویش، خوشحال و سرحال شود، و از این که در دنیا به عاقبت اعمال اندیشیده نه به اموال، مسرور و شادمان گردد. و آدمی باید بترسد از این آفتاب قیامت برایش ناخوشایند جلوه کند و باید عرق در تأسف شود که چرا در دنیا آن همه جست و خیز کرده، اما به یاد رستاخیز نبوده است. چرا رشته تعلقات دنیوی را نبرده است که گرفتار تشنگی و گرسنگی، شرمندگی و درماندگی شده است؟!
    و چرا کالایی را که حضرت پروردگار، خریدار و خواستار آن است؛ تهیه نکرده است؟! اویس می خواهد بگوید که قیامت حق است، حساب و کتاب حق است و از آن باید همچنان ترسید و پیوسته حضرت حق را پرستید، چرا که خداوند در قرآن کریم، انسان را این گونه از قیامت می ترساند:
    یا ایها الناس اتقوا ان الساعة شی ء عظیم. یوم ترونها تذهل کل مرضه عما ارضعت و تضع کل ذات حمل حملها و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید؛(216) ای مردم! از پروردگارتان بترسد، که زلزله قیامت حادثه بزرگی است. چون هنگامه آن روز بزرگ را مشاهده کنید، هر زن شیر دهنده ای شیر خواره اش را از یاد ببرد و هر آبستنی بار خود بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینی، حال آن که مست نیستند، بلکه عذاب خدا شدید است.

    امضاء


  7. Top | #86

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    چراغ پانزدهم: تواضع

    اویس می گوید: طلب الرفعه فوجدتها فی التواضع؛(217) رفعت و بزرگواری را طلب کردم، پس آن را در تواضع یافتم.
    انسان فطرتا کمال طلب است و داشتن جایگاه بلند و پایگاه رفیع یکی از کمالات مطلوب اوست. انسان در مجموعه هستی بالا نشین بوده و آرزوی بلند پایگی در جامعه و فرزانگی همه جانبه دارد. حقیقت انسان، آسمانی و نورانی است، و حقایق آسمانی همواره انسان را به سوی خویش می خواند، روح آدمی دارای این روحیه است که از پستی و پرتگاه تنفر دارد و به همین جهت، به نردبان آسمان، عشق و علاقه نشان می دهد. او می خواند بر پشت بام هستی بایستد و افق دیدی وسیع و مکان بس رفیع داشته باشد. اگر حس برتری جویی و تفوق طلبی نبود، انسان همیشه در زمین همنشین حیوانات می ماند و به سوی آسمان بال و پری نمی زد و پرواز نمی کرد.
    اویس قرنی نیز هم آواز با همه انسانها ، شیفتگی به رفعت در وجودش غوغا می کند و او به وجد می آورد. این انسان بی تاب را چه چیز کامیاب می کند؟
    آن گاه که اویس به جستجوی رفعت رفعت می پردازد، آن را در تواضع می یابد. اویس حقیقتاً نزد پیامبر عظیم الشأن (صلی الله علیه و آله و سلم): شان و مقامی رفیع دارد، او در بین امت اسلامی، از جایگاهی بالا و پایگاهی والا برخوردار است، اما این مقام بلند او را گرفتار و گفتار غرورآمیز نمی کند، چرا که انگیزه او الهی است، رفعت برای اویس، گردن فرازی و گردن کشی نیست، بلکه او محصول شیرین رفعت را از سرزمین حاصل خیز تواضع برداشت می کند.
    بنابراین، روح رفعت در تواضع شکوفا می گردد، و هر کس رفعت طلب است باید تواضع کند، چرا که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
    من تواضع لله رفعه الله، من تکبر خفضه الله؛(218) هر کس برای خدا تواضع کند، خداوند او را رفعت می بخشد، و کسی که خود را بزرگ پندارد، خداوند او را پست و خوار گرداند.
    و کسی که برای مردم تواضع می کند از مقام بالایی برخوردار بوده و مردم مرام او را می ستایند. و هر کس متواضعتر است، جایگاهش در قلوب انسانها متعالیتر. و بالاتر مقام برای انسان تشنه مقام، حکومت بر دلهاست، و فرمانروایی بر قلبها به دست نمی آید، مگر از طریق تواضع. رفتار و گفتار اویس قرنی این حقیقت نورانی را اثبات می کند که:
    طلب الرفعة، فوجدتها فی التواضع.(219)


    امضاء


  8. Top | #87

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چراغ شانزدهم: پندآموزی


    اویس می گوید: و طلبت الرئاسة فوجدتها فی الخلائق(220)؛ ریاست را طلب کردم، پس آن را در نصیحت مردم یافتیم
    خطر سقوط، همواره آدمی را تهدید می کند، انسان در معرض لغزش در پرتگاههای گوناگون است. یکی از پرتگاههای خطرناک و لغزشهاههای ترسناک ریاست طلبی است. کسی که می خواهد برای مردم سروری کند، سرنگون می شود و با سر به قعر دره گمراهی سقوط می کند. ریاست طلبی هلاکت فرد را به دنبال دارد، کما این که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
    من طلب الرئاسه هلک؛(221) هر کس ریاست طلبد، به هلاکت می رسد.
    اگر چه اویس به گفته خویش به جستجوی ریاست می پردازد، ولی آن را در پند آموزی مردم می یابد. طلب ریاست برای او نه تنها عامل هلاکت نیست، بلکه وسیله نجات خود او و دیگران می باشد. اویس آن گاه که خود را رئیس اجتماع و در راس جامعه احساس کند به نصیحت مردم می پردازد و با دست ارشاد، انسانها را نوازش می دهد. پس ریاست ارشادی وی از نوع حکومت حق بر قلبها و راهنمایی دلها به سوی حق کام او را حلاوت بخشیده است.
    یکی از زیباترین کارها این است که شخص هدایتگر، دست افتاده ای را در باتلاق نفس بگیرد، او را به چشمه سار توبه ببرد، در آب رحمت شستشویش دهد، با غسل هدایت تطهیرش نماید، لباس تقوی بر اندامش بپوشاند و با عطر دل انگیز اخلاص معطرش سازد. از این رو، اویس، حلاوت ریاست را در هدایت انسانها می داند، او طعم ارشاد مردم را چشیده است، او با زبان رفتار و گفتار، مردم را به سوی خدا دعوت می کند، البته کمتر سخن می گوید و بیشتر عمل می کند که زبان گویاتر و شیواتر است. بهترین دستورالعمل برای تبلیغ دین را یم توان در این کلام امام صادق (علیه السلام) جستجو کرد:
    کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم الورع و الجتهاد و الصلاة و الخیر؛ فان ذلک داعیة؛(222) با غیر زبان خویش مردم را دعوت کنید، مردم باید تقوا کوشش و نماز و خیر شما را ببینند، چرا که این امور، خود دعوت کننده است.
    اویس، بزرگمردی است که ریاست طلبی را در نصیحت مردم می یابد(223) نه برده ساختن آنان.


    چراغ هفدهم: صداقت

    اویس می گوید: و طلبت المروة فوجدتها فی الصدق؛(224) مروت و جوانمردی را جستجو کردم، پس آن را در صداقت یافتم.
    کسی که از جوانمردی بی بهره مانده، از قافله و انسانیت جا مانده است، و شخصی که از مکتب فتوت پیروی می کند، به شخصیت والای انسانی دست می یابد.
    اما فتوت و مروت به چه معناست؟
    جوانمردی، عبارت است از آیین و مرامی که در آن، همت و سخاوت به درجه ای می رسد که فرد را فدای جمع می کند. جوانمردی، لذت خدمتگزاری است، کسانی که اهل فتوتند، به نثار و ایثار کردن اشتیاق دارند : نثار کردن مال و جان به پشیگاه خدا و ایثار آنچه که دارند به درگاه بندگان خدا
    جوانمردی برعکس نامردان عمل می کنند، کسانی که نامردی وجودشان را فرا گرفته است، نسبت به شرارت و شقاوت اشتیاق دارند؛ آنان نه تنها دست افتادگان را که نمی گیرند بلکه از زمین خوردن دیگران غرق لذت می شوند، ناجوانمردان آنانند که از رنج زنان و مردان، و بلکه همه آدمیان شاد می شوند.. حال آن که جوانمردان از شادی مردم، شاد و از غم آنان اندوهیگین و غمگین می شوند. اهل فتوت با خدای خویش، عهد مروت بسته اند که اسیر لذت و رنج فردی خود نباشند. آنان افق دید و نگاهی والا و بالا دارند.
    جوانمردی مطلوب، در شخصیت اویس قرنی متجلی است، او به دنبال جوانمردی، منزل به منزل می گردد، به سیر و سلوک می پردازد، و یم خواهد که روح حقیقت جوانمردی را بیاید. پس از جستجوی نتیجه تلاش خویش را به ما هدیه می کند که: طلبت المروة، فوجدتها فی الصدق.
    این چنین است که اویس صداقت را جوهر جوانمردی می داند، چگونه می توان به فتوت رسید و حال آن که از صداقت و صمیمیت بی بهره بود؟!
    صداقت جلوه هایی دارد: یکی آن که انسان با خویشتن صادق باشد، دیگر آن که با خدای خویش از در راستی و راست کرداری وارد شود. و دیگر از جلوه های صداقت این است که با مردم صادق باشد، ظاهر و باطن او هماهنگ باشد، قول و فعل او با هم مطابقت کند، دل و زبانش یکدیگر را تایید نماید. صداقت را در هر شان که هست و در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی، زنده و سازنده نگهدارد، روح صداقت در کلیه جوانب جامعه می تواند امیدبخش و راهگشا باشد: چه در وزارت و صدارت، ریشه در با باتلاق جهالت و حماقت دارد و نتیجه ای جز ندامت به دنبال نخواهد داشت.(225)


    چراغ هجدهم: قناعت

    اویس می گوید: و طلبت الشرف فوجدته فی القناعه؛(226) شرافت را طلب کردم، پس آن را در قناعت یافتم.
    در برابر انسان، دو نوع نردبان موجود است: یکی به سوی آسمان و دیگری به سوی زمین. اگر آدمی عروج و بالا رفتن را انتخاب کند، شریف و شریفتر می شود، و اگر سقوط و پایین رفتن راه انتخاب کند، ضعیف و ضعیفتر می شود.
    بلند پایگان کسانی اند که شرافت را در کانون زندگی خویش قرار داده اند و دون پایگان آنانند که به شخصیت خویش، خیانت کرده و ذلت را به زوایای وجودشان رخنه داده اند. انسانهای شریف از درخشش ویژه ای برخوردارند و افراد پست، شرافت خویش را بردار کشیده و در تاریکی، گرفتار گمراهی شده اند. اویس دلباخته شرافت است. او با تمام وجود، شرافت را جستجو می کند، تا تشنگی خویش را با شرافت بر طرف نماید.
    اما شرافت در چیست و شریف کیست؟ اویس شرافت را در قناعت و شریف را انسان قانع می داند. اگر انسان از کسالت و سستی، اسراف کاری و خود پرستی دوری گزیده و راه قناعت را پیش گرفت و سازگاری با نعمتهایی را که دارد، پیشه خویش کرد، بدون شک شرافت نیز یافته است.
    فرومایگان هرگز راه قناعت را نمی پویند، اسراف و تبذیر برایشان مطلوب و دلپذیر است، اسراف کاری را برای خود سرمایه شخصیت و تشخص توهم می کنند. از این رو، هنگامی که وارد بازار زندگی می شوند و به داد و ستد می پردازند، سرمایه شرافت خویش را می دهند و ثروت و قدرت می گیرند، از حقیقت خود مایه می گذارند، و در آتش شخصیت کاذب می گدازند. از صعود بازمانده و به پرتگاه انحطاط سقوط می کنند، شرافت ماندگار را با مظاهر فریبنده دنیا تعویض نموده و گرفتار زندگی اسفبار می شوند. و زیانکاران واقعی همینانند والعصر، ان انسان لفی خسر(227) و آنان که به به جز این قناعت دسترسی می یابند، هرگز فقیر و علیل و خوار نمی گردند، شخصیت حقیقی خویش را با ثروت و قدرت مجازی مبادله می کنند، به ثروتی دست یافته اند که به قول امیر بیان و امین رحمان علی (علیه السلام)، هرگز پایان نمی پذیرد: القناعه مال لاینفد؛(228) قناعت دارایی است که نیست و نابود نمی شود.
    این جاست که اویس قرنی شاگرد امیرالمومنین علی (علیه السلام)، در زندگانی خویش راه قناعت می پوید و در سخنان خود از قناعت می گوید و شرافت را در قناعت می داند، و کسی به قله شرافت نرسد، مگر این که بر سر سفره قناعت بنشیند. به قول حافظ:
    چو حافظ در قناعت کوش، وز دنیی دون بگذر - که یک جو منت دو نان صد من زر نمی ارزد(229)

    امضاء


    ویرایش پاسخ نقل قول نقل جزء وبلاگ
    امضاء


  9. Top | #88

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    چراغ هفدهم: صداقت


    اویس می گوید: و طلبت المروة فوجدتها فی الصدق؛(224) مروت و جوانمردی را جستجو کردم، پس آن را در صداقت یافتم.
    کسی که از جوانمردی بی بهره مانده، از قافله و انسانیت جا مانده است، و شخصی که از مکتب فتوت پیروی می کند، به شخصیت والای انسانی دست می یابد.
    اما فتوت و مروت به چه معناست؟
    جوانمردی، عبارت است از آیین و مرامی که در آن، همت و سخاوت به درجه ای می رسد که فرد را فدای جمع می کند. جوانمردی، لذت خدمتگزاری است، کسانی که اهل فتوتند، به نثار و ایثار کردن اشتیاق دارند : نثار کردن مال و جان به پشیگاه خدا و ایثار آنچه که دارند به درگاه بندگان خدا
    جوانمردی برعکس نامردان عمل می کنند، کسانی که نامردی وجودشان را فرا گرفته است، نسبت به شرارت و شقاوت اشتیاق دارند؛ آنان نه تنها دست افتادگان را که نمی گیرند بلکه از زمین خوردن دیگران غرق لذت می شوند، ناجوانمردان آنانند که از رنج زنان و مردان، و بلکه همه آدمیان شاد می شوند.. حال آن که جوانمردان از شادی مردم، شاد و از غم آنان اندوهیگین و غمگین می شوند. اهل فتوت با خدای خویش، عهد مروت بسته اند که اسیر لذت و رنج فردی خود نباشند. آنان افق دید و نگاهی والا و بالا دارند.
    جوانمردی مطلوب، در شخصیت اویس قرنی متجلی است، او به دنبال جوانمردی، منزل به منزل می گردد، به سیر و سلوک می پردازد، و یم خواهد که روح حقیقت جوانمردی را بیاید. پس از جستجوی نتیجه تلاش خویش را به ما هدیه می کند که: طلبت المروة، فوجدتها فی الصدق.
    این چنین است که اویس صداقت را جوهر جوانمردی می داند، چگونه می توان به فتوت رسید و حال آن که از صداقت و صمیمیت بی بهره بود؟!
    صداقت جلوه هایی دارد: یکی آن که انسان با خویشتن صادق باشد، دیگر آن که با خدای خویش از در راستی و راست کرداری وارد شود. و دیگر از جلوه های صداقت این است که با مردم صادق باشد، ظاهر و باطن او هماهنگ باشد، قول و فعل او با هم مطابقت کند، دل و زبانش یکدیگر را تایید نماید. صداقت را در هر شان که هست و در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی، زنده و سازنده نگهدارد، روح صداقت در کلیه جوانب جامعه می تواند امیدبخش و راهگشا باشد: چه در وزارت و صدارت، ریشه در با باتلاق جهالت و حماقت دارد و نتیجه ای جز ندامت به دنبال نخواهد داشت.(225)

    امضاء


  10. Top | #89

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    چراغ هجدهم: قناعت

    اویس می گوید: و طلبت الشرف فوجدته فی القناعه؛(226) شرافت را طلب کردم، پس آن را در قناعت یافتم.
    در برابر انسان، دو نوع نردبان موجود است: یکی به سوی آسمان و دیگری به سوی زمین. اگر آدمی عروج و بالا رفتن را انتخاب کند، شریف و شریفتر می شود، و اگر سقوط و پایین رفتن راه انتخاب کند، ضعیف و ضعیفتر می شود.
    بلند پایگان کسانی اند که شرافت را در کانون زندگی خویش قرار داده اند و دون پایگان آنانند که به شخصیت خویش، خیانت کرده و ذلت را به زوایای وجودشان رخنه داده اند. انسانهای شریف از درخشش ویژه ای برخوردارند و افراد پست، شرافت خویش را بردار کشیده و در تاریکی، گرفتار گمراهی شده اند. اویس دلباخته شرافت است. او با تمام وجود، شرافت را جستجو می کند، تا تشنگی خویش را با شرافت بر طرف نماید.
    اما شرافت در چیست و شریف کیست؟ اویس شرافت را در قناعت و شریف را انسان قانع می داند. اگر انسان از کسالت و سستی، اسراف کاری و خود پرستی دوری گزیده و راه قناعت را پیش گرفت و سازگاری با نعمتهایی را که دارد، پیشه خویش کرد، بدون شک شرافت نیز یافته است.
    فرومایگان هرگز راه قناعت را نمی پویند، اسراف و تبذیر برایشان مطلوب و دلپذیر است، اسراف کاری را برای خود سرمایه شخصیت و تشخص توهم می کنند. از این رو، هنگامی که وارد بازار زندگی می شوند و به داد و ستد می پردازند، سرمایه شرافت خویش را می دهند و ثروت و قدرت می گیرند، از حقیقت خود مایه می گذارند، و در آتش شخصیت کاذب می گدازند. از صعود بازمانده و به پرتگاه انحطاط سقوط می کنند، شرافت ماندگار را با مظاهر فریبنده دنیا تعویض نموده و گرفتار زندگی اسفبار می شوند. و زیانکاران واقعی همینانند والعصر، ان انسان لفی خسر(227) و آنان که به به جز این قناعت دسترسی می یابند، هرگز فقیر و علیل و خوار نمی گردند، شخصیت حقیقی خویش را با ثروت و قدرت مجازی مبادله می کنند، به ثروتی دست یافته اند که به قول امیر بیان و امین رحمان علی (علیه السلام)، هرگز پایان نمی پذیرد: القناعه مال لاینفد؛(228) قناعت دارایی است که نیست و نابود نمی شود.
    این جاست که اویس قرنی شاگرد امیرالمومنین علی (علیه السلام)، در زندگانی خویش راه قناعت می پوید و در سخنان خود از قناعت می گوید و شرافت را در قناعت می داند، و کسی به قله شرافت نرسد، مگر این که بر سر سفره قناعت بنشیند. به قول حافظ:
    چو حافظ در قناعت کوش، وز دنیی دون بگذر - که یک جو منت دو نان صد من زر نمی ارزد(229)

    امضاء


  11. Top | #90

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2017
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    9,289
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,376
    مورد تشکر
    13,529 در 4,477
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    چراغ نوزدهم: زهد


    اویس می گوید: و طلبت الراحه فوجدتها فی الزهد؛(230) آسایش و آسودگی را جتسجو کردم، آن را در زهد و پارسایی یافتم.
    انسان راحت طلب است، در جستجوی آسودگی و آسایش به این در و آن در می زند و به این جا و آن جا می رود و استراحت او را سر حال نگه می دارد، او قلباً به سکون و آرامش تمایل دارد، و از طرف دیگر ناآرامی او را عصیانی می کند، و تب و تاب و رنج و تعب، مطلوب او نیست.
    آدمی نشستن را بر ایستادن، دراز کشیدن را بر نشستن، و خوابیدن را بر دراز کشیدن ترجیح می دهد و توجیه می کند که برای جهد و کوشش باید استراحت کرد و آرامش روحی داشت. اما انسان افسرده و بی قرار، گرفتار ناراحتی و نارضایتی است.
    اویس قرنی نیز همانند همه انسانها، طالب راحتی و آسایش است، او نیز قلبا تمایل به آسایش و آرامش دارد.
    اما آسایش در چیست؟ آیا در بیشتر داشتن است؟ یا در کمتر داشتن؟ کدامیک از فقر و غنا خشنودی دل را تأمین می کند؟ و خرسندی درونی با چیز به دست می آید؟ اویس سوالات ما را در یک کلمه پاسخ می دهد، او می گوید: من به دنبال راحتی و آسودگی گشتم، و آن را در زهد و پرهیزکاری یافتم.
    آری، باید مزرعه دل، تشنگی کاشت، انسانی که تشنه و طالب نیست، هرگز در زندگی کامیاب نمی شود، آدمی باید تشنه راحتی باشد و دشنه بر قلب ناراحتی فرو برد، و این ممکن نیست مگر با زهد. البته باید توجه داشت که زهد عبارت از کار نکردن، نداشتن، نخوردن، نیاشامیدن، نپوشیدن نیست، بلکه زهد آن است که انسان کوشش و مجاهده نماید، نعمتهای خداوندی را کسب کند، حتی بیشتر از نیاز خویش کار و درآمد داشته باشد، ولی به دسترنج خود دل نبندد و گنج فراهم نکند، تمایل به دنیا و تعلق به مال و منال نداشته باشد، و از حرام دوری گزیند که امام الزاهدین، امیرالمومنین علی (علیه السلام) می فرماید: لا زهد کالزهد فی الحرام؛(231) هیچ پارسایی همانند بی رغبتی در حرام نیست. زاهد، افزون بر نیاز خویش، کسب و درآمد دارد، اما همه را برای خود نگه نمی دارد، بلکه از آنها به اندازه نیاز استفاده می کند و باقیمانده را در راه خدا انفاق کرده و ذخیره آخرت می نماید.
    زهد بی رغبتی به دنیاست، ولی پرهیز و ستیز با نعمتهای الهی نیست، زاهد اسیر دنیا و دیناپرستان نمی شود، او در کمال آزادگی و وارستگی زندگی می کند و به قول اویس او آسایش را در زهد یافت.(232)
    چراغ بیستم: فقر

    اویس قرنی می گوید: و طلبت الفخر، فوجدته فی الفقر؛(233) فخر و افتخار را طلب کردم، پس را در فقر و افتخار یافتم.
    داشتن مایه افتخار است. داشتن مقام قدرت و ثروت، عده ای را به وجد می آورد و آنها ره به باتلاق فخر می اندازد، داشتنی ها گروهی ره سرمست می کند و آنان را به خاطر آن چه که دارند، به طور تخیلی برتری می بخشد: این است خانه من! این است تجارتخانه من! این است ثروت من! این است نوکران و چاکران من! و کیست که همانند من، خانه، تجارتخانه، ثروت و مکنت داشته باشد؟!
    هرکس که به داشتنیهای خود مغرور و به ثروتهای خویش مسرور باشد، لحظه به لحظه از خدا دور و دورتر می شود. این جاست که مال و ثروت بر انسان سلطه می یابد و آدمی در بیراهه فخر فروشی گرفتار و سرگردان می ماند.
    اویس نیز به دنبال فخر و افتخار می دود، او تشنه برتری است و طالب فخر، ولی او داشتنی ها را از آن خرد نمی داند، او یک چیز را از خود می داند و آن فقر و بی چیزی است. افتخار اویس به این است که او خود را حقیقتاً مخاطب یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله.(234) قرار می دهد و آرام و قرار می گیرد، او همه چیز را از خدا می داند، وجود حقیقی را از آن حق می شناسد.
    در جایی که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مفتخر به الفقرء فخری(235) است، در مقام حکومت و ریاست بر جامعه بشری، به فقر خویش فخر می نماید اویس نیز زمزمه می کند که: طلبت الفخر فوجدته فی الفقر. چرا که اویس شاگرد مکتب محمدی است، او در کردار و گفتار، پا جای پای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گذارد. از نظر اویس، کوشش و تلاش برای معاش خویش و جامعه پسندیده است. اما اگر بر اثر ایثار و نثار مال، کسب حلال او به تهیدستی انجامد، این نداشتن مایه افتخار است و افتخار و افتخار همآغوش و همآواز یکدیگرند.
    چراغ بیست و یکم: تقوا

    اویس می گوید: طلبت النسبة، فوجدتها فی التقوی(236) نسبت به خویشاوندی را طلب کردم، پس آن را در تقوا و خویشتن داری یافتم.
    اویس طالب قوم و خویش است؛ او می خواهد که فامیل دار باشد، زیرا نیازمند این ارتباط است. اما رابطه را در ضابطه می یابد، او بهترین خویشاوندی را خویشتن داری می داند، چرا که قوم و خویش، نگهدانده آدمی نیست، اما تقوی حافظ و نگهبان انسان است. فامیل، به انسان در برابر گناه مصونیت نمی بخشد، اما تقوی برای او دژ و قلعه مستحکم الهی است. هستند کسانی که شخصیت را در داشتن فامیل فراوان می پندارند، اما اویس تقوا را بهترین خویشاوند می داند، او شخصیت را در تقوا جستجو می کند.
    انسانهای باتقوا، با شخصیت هستند، شخصیت از درونشان می جوشد و همواره بر شیطان باطن می خروشد. ولی نبست ظاهری نمی تواند آدمی را از گزند گزندگان درونی و برونی رهایی و ایمنی ببخشد.
    تقوا، پرهیز از هر کار خبیث و ستیز با ابلیس است، اما این یک جنبه تقواست بعد تقوا، جنبه ایجاب آن است که متقی را کامیاب و سیراب می کند.
    تقوا پیشگان هم پرهیزکارند و هم نیکوکار. تقوا برای متقیان کشتی نجات است در یک دریای طوفانی و ظلمانی؛ حضرت موسی بن جعفر در این باره می فرماید:
    یا هشام! ان لقمان قال لابنه: یا بنی! ان الدنیا بحر عمیق، قد غرق فیها عالم کثیر، فلتکن سفینتک فیها تقوی الله؛(237) ای هشام! لقمان به پسرش گفت: پسر عزیزم! دنیا دریای ژرفی است که خلقی بسیار در آن غرق شدند، باید کشتی تو در این دریا، تقوای الهی باشد.
    این است که اویس خویشاوندی را در تقوا و خویشتن داری می یابد، متقی زندگی می کند، و با تقوا به شهادت می رسد، چرا که از دریای طوفانی زندگی به گشتی تقوا پناه برده و در برابر امواج خطرناک گناه معصونیت یافته بود.(238)



    چراغ بیست و دوم: سخن حق

    اویس می گوید: ان قول الحق لم یترک لی صدیقا؛(239) به درستی که گفتن سخن حق، برایم دوست و رفیقی باقی نگذاشته است.
    یکی از وظایف ایمان آوردگان، اظهار حق و اقرار به حقانیت است. اساسا یکی از ارکان ایمان نیز اظهار زبانی است. مؤمن حقیقی، حق و حقیقت را در دل و زبان و عمل خویش حاکمیت می بخشد، و همه زندگی خود را بر مدار حق استقرار می دهد. مصلحت اندیشی، او را فریب نداده و همواره مکتب حق محوری را کیش خویش می داند. برای انجام دستورات خداوند، جدی، کوشا و علاقمند است. احکام الهی را نکته به نکته و مو به مو انجام می دهد، هر جا ببیند که معروفی ترک شده و یا به منکری عمل می شود ابر عطوفت او باران امر به معروف و نهی از منکر را فرو می فرستد، حتی بر یاران. ملاک او رضایت حق است و دیگر هیچ. او اسیر خویشاوند نیست. او رعایت حال دوست و رفیق را خیانت به حق و ضد حقانیت می داند. آن جا که پای حق در میان است. او بی ملاحظه به تکلیف الهی خود عمل می کند. بر اساس همین اصول است که وی در جمع مصلحت اندیشان و فرصت طلبان، چهره ای مقبول و مطلوب ندارد. البته مؤمن سخن حق را به صورتی گویا و شیوا و کاملاً نرم و لطیف بیان می کند، اما به هر حال، حق، سنگین و گران، و باطل سهل و آسان است. امیر بیان، علی (علیه السلام) این اصول اساسی را چنین مطرح فرموده است:
    ان الحق ثقیل مری ء و ان الباطل خفیف وبی ء؛(240) به داستی، حق سنگین و گوارا است، و باطل، سبک و نابود کننده.
    بدیهی است کسانی که راحت طلب هستند، متمایل به باطلند و از حق، روی گردان. و اگر اهل حق و حقانیت به آنان سخن حقی را برسانند، دوستی خویش را با آنان بر هم می زنند. اویس قرنی، قربان حق محوری و حق مداری خویش است؛ زیرا سخن حق می گوید، امر به معروف و نهی از منکر می کند، در دوستی بی ملاحظه است، اهل صلح و سازش با باطل نیست، لذا خود چنین می گوید:
    گفتن سخن حق، برای من دوستی باقی نگذاشته است.
    چراغ بیست و سوم: چهره حق

    اویس می گوید ما سمعت کلمه للحکماء کانت انفع لی من قوله: صانع وجها واحدا، یکفیک الوجود کلها؛(241) از حکیمان، سخنی از این سودمندتر برای خویش نشنیده ام که گفته اند: یک چهره برای خود بساز، تو را از تمامی چهره ها بی نیاز می کند.
    یکی از ابعاد اخلاص، به دور بودن از دو رویی است، بر عکس یکی از ویژگیهای نفاق، ناخالصی می باشد. انسانهای صادق و بی غل و غش، نه فقط محبوب مردم خویشند، بلکه محبوب خدا و تاریخند. اما اشخاص دو رو، نه فقط منفور جامعه زمان خویشند، بلکه مغضوب خدا و تاریخند. آدمهای پاک و صادق، همانند آب زلال، بی غل و غشند که جامعه تشنه را از خلوص خویش سیراب و کامیاب می کنند، از آن جا که حضرت حق یگانه و بی همتاست، اهل حق و فضلیت نیز چهره ای حقانی، نورانی و یگانه دارند؛ زیرا دل، زبان و عمل موحدان آیینه حق است. این است که اویس می گوید: از حکیمان سخنی از این سودمندتر برای خویش نشنیده ام که گفته اند: یک چهره برای خود بساز، تو را از تمامی چهره ها بی نیاز می کند.
    اویس این پند حکمت آموز را آویزه گوش خویش نمود و یک عمر در رفتار و گفتار، رو راست و صادق بود، البته جای شگفتی نیست؛ زیرا اویس بر وجود خاتم پیامبران عشق می ورزید و سرمست عطر ولایت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.
    راستی چرا پس از پانزده قرن، هنوز که هنوز است آن گاه که کلام مؤذن نورافشانی می کند که: اشهد ان محمدا رسول الله دلها به شوق او می تپد؟! و چرا زیباترین نام، نام او و گویاترین کلام، کلام اوست؟!
    یکی از دلایل این گرایش و عشق پرشور، این است که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، قبل و بعد از بعثت و قبل تو پس از به قدرت و حکومت رسیدن، فقط و فقط یک چهره داشت، آن هم چهره حق، در این دریای زلال یک قطره ناخالصی نبود و انگیزه غیر الهی بدان راه نداشت. زندگی پیامبر دارای ابعاد گوناگون بود، اما در همه شئون حیات فردی و جمعی، با همه رو راست و صادق بود.
    انگار انسانها نفاق سنج دارند، اگر کسی به پست و مقام و علم و ثروت و موقعیتی برسد و چهره عوض کند، بلافاصله مردم بدان پی برند. از سوی دیگر مردم اخلاص را مثل نسیم هوا حس می کنند و دوست دارند دریچه های دل خویش را به روی مخلصان باز کنند.
    کسانی که این در و آن در می زنند، برای خویش به صورت مصنوعی چهره های دروغینی دست می کنند، سخت در اشتباهند، و به قول اویس یک چهره حقانی، آدمی را از سایر چهره های رنگانگ بی نیاز می کند. اینان از تعفن نفاق خویش در عذابند، راه یافتگان حقیقت و دلباختگان فضیلت، چهره ای واقع نما و به دور از نفاق دارند و غرق در نور و سرورند. ظاهر و باطن آنان با یکدیگر تطابق دارند و با چهره پر از صدق و صفای خود، دیگران را نیز در مسیر تکامل یاری می رسانند. هم خودشان از عطر توحید مسرورند و هم دیگران. آنان مرز و مکان را می شکنند و نور وجودشان در همه زمانها و همه مکانها جاری مس شود. همان گونه که حضرت سیدالمرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم) یک چهره حق نما داشت و شایستگی صفت رحمه للعالمین یافت.(242)
    چراغ بیست و چهارم: بیماری دلنشین

    مردی بنگریست به اویس القرنی، او را گفت: چونست این که تو را همچون بیماری می بینم؟ گفت: چرا بیمار نباشد اویس، که بیمار طعام خورد و اویس نخورد، بیمار بخسبد و اویس نخسبد(243)
    آدمی با عشق و محبت زندگی می کند. هر لحظه که از عشق خالی باشد، روح و جانش پوک و زندگی اش پوچ خواهد شد و به قول حافظ:
    ای دل مباش یکدم خالی از عشق و مستی - و آن گه برو که رستی از نیستی و هستی
    اگر لحظه لحظه انسان سرشار از عشق شود، از دغدغه هست و نیست رهایی می یابد، و هرگز بازنشست نشده و همواره به کار او مشغول می شود و به قول حافظ:
    گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو - هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی
    و انسان به او نمی رسد، مگر آن که از زندان نفس خویش آزاد گردد. و تا زمانی که قبله اش خودپرستی است و گرفتار شیطان درون، طعم روی آوردن به قبله دوست را نخواهد چشید. از این رو باید حصار خودپرستی را بشکند و جان خویش را نثار دوست کند، تا شیرینی خداپرستی را دریابد و به قول حافظ:
    با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش - بیماری اندرین ره، بهتر زتن دستی
    در راه دوست، ضعف و ناتوانی و درد و بیماری مطرح نیست، رضای دوست از همه چیز مهمتر است. سلامتی جسمانی برای آدمی چه لذتی دارد، آن گاه که خداوند از او ناخشنود است، که بدون مغز، به چه کار آید پوست؟!
    و در این راه درد، دردآور و رنج، رنج آور نیست و به قول حافظ:
    خار ار چه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهد - سهلست تلخی می در جنب ذوق مستی(244)
    اویس قرنی عاشق اوست، نگران جسم و سلامت جسمانی نیست، او به رضای دوست می اندیشد، و به عشق او می کوشد، و حتی اگر لاتزم شود، لباس زبر و خشن بیماری را نیز می پوشد. و این است که اویس عاشق، خواب و خوراک ندارد و مردم او را بیمار می پندارند!

    امضاء


صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 56789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 18-11-2014, 22:21
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 17-11-2014, 16:24
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-12-2011, 22:16
  4. جرأت داری، نخوان!!
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن مقالات تربيتي
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 11-04-2011, 11:36
  5. بازی، مدرسه مهارت یابی
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن كودك و نوجوان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 14-12-2010, 17:27

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی