صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13

موضوع: حقیقت دوازدهم

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    133
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    سلام بر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    90
    مورد تشکر
    100 در 46
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    اکنون می‌بینم که او در کتاب خود تصریح می‌کند که حسن عسکری، فرزند پسری به نام محمّد داشته است .
    من می‌دانم که او به امامت فرزند حسن عسکری معتقد نیست ولی ما برای این ویژگی او ، این همه راه را آمده‌ایم.
    اگر ما می‌خواستیم تاریخ نویسی پیدا کنیم که شیعه باشد به شهر موصل نمی‌آمدیم ، در همان ایران خودمان به نزد علمای شیعه می‌رفتیم .
    ما باید رنج این سفر را تحمل می‌کردیم تا با ابن اثیر که از اهل سنت است آشنا می‌شدیم و از زبان او می‌شنیدیم که حسن عسکری ، فرزند پسری داشته است .
    اینجاست که به یاد سخن عثمان خمیس می‌افتم ، یادت هست او در کتاب خود ، گفته بود : « همه فرقه‌ها . . .می‌گویند که بعد از حسن عسکری ، فرزندی باقی نمانده است » .21
    مگر ابن اثیر از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟
    مگر همه اهل سنت به کلام و سخن ابن اثیر به دیده احترام نگاه نمی‌کنند ؟
    پس چرا عثمان خمیس ، این حقیقت‌ها را مخفی می‌کند ؟
    وقتی عاشق دختر مصری شدم
    همسفر برخیز که دشمن بیدار است ! ما باید سفری طولانی برویم .
    ــ آقای نویسنده ! دیگر می‌خواهی مرا به کجا ببری ؟
    ــ ما باید به قاهره برویم .
    سوار بر اسب خود می‌شویم و به پیش می‌تازیم ، روزها وشب‌ها می‌گذرد .. .
    همسفرم ! رنگ آبی رود نیل را می‌بینی !
    اینجا قاهره است ، ما وارد شهر می‌شویم .
    ما این همه راه را آمده‌ایم تا با ابن خَلِّکان دیدار کنیم ، دانشمند بزرگی که کتابی مهم در تاریخ و حوادث آن نوشته است .
    شنیده‌ام که او قاضی این شهر است ، ما باید به دادگستری برویم .




    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    133
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    سلام بر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    90
    مورد تشکر
    100 در 46
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    اینجا دادگستری است و من به مأموران می‌گویم :
    ــ من می‌خواهم با ابن خَلِّکان دیدار داشته باشم .
    ــ شما اهل کجا هستید ؟
    ــ ما از ایران آمده‌ایم .
    ــ حتما برای تجارت به این شهر آمده‌اید !
    ــ نه ، ما برای کشف یک حقیقت آمده‌ایم .
    مأمور با تعجّب به ما نگاهی می‌کند و به داخل می‌رود تا هماهنگی لازم را انجام بدهد .
    بعد از لحظاتی ما را به نزد ابن خَلِّکان می‌برند .
    ما به ایشان سلام کرده و می‌نشینیم . او به ما نگاهی می‌کند و می‌گوید :
    ــ شنیده‌ام شما از ایران آمده‌اید و گفته‌اید برای طلب آگاهی و کشف حقیقت آمده‌اید .
    ــ آری ، من یک نویسنده هستم .
    ــ شما دوست خودتان را معرّفی نکردید ؟
    ــ ببخشید ، یادم رفت ، ایشان دوست خوبم و خواننده کتاب من است که در این سفر ، همراه من می‌باشد .
    ــ خیلی خوش آمدید ، من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم ؟
    ــ جناب استاد ، محبّت کنید مقداری در مورد خودتان برای ما سخن بگویید .
    ــ من ابن خَلِّکان هستم ، در سال 608 در عراق چشم به جهان گشودم و چون عاشق علم و دانش بودم به قاهره آمدم تا از اساتید بزرگ بهره ببرم و در همین جا بود که دلم اسیر دختری از دختران مصر شد و با او ازدواج کردم و بعد از آن دیگر اهل مصر شدم .22
    ــ پس راست می‌گویند که تا مرد ازدواج نکرده است معلوم نیست اهل کجاست .
    ــ آری ، من بعد از این ازدواج ، اهل مصر شدم و به درس و تحقیق پرداختم تا اینکه آوازه من در همه جا پیچید و مرا به عنوان قاضی شهر انتخاب کردند .23






    امضاء


  4. Top | #13

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    133
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    سلام بر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    90
    مورد تشکر
    100 در 46
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    ــ استاد ! آیا می‌شود به مهمترین کتابی که نوشته‌اید اشاره کنید ؟
    ــ من کتاب‌های متعددی نوشته‌ام ، امّا مهمترین آنها ، کتاب « وفیات الأعیان » است ، این کتاب در مورد زندگی نامه افراد مهم و بزرگ تاریخ می‌باشد .24
    ــ هدف شما از تألیف این کتاب چه بود ؟
    ــ من از همان ایام جوانی به مطالعه زندگی مردان بزرگ علاقه داشتم و به همین دلیل ، همه کتاب‌هایی که در این زمینه نوشته شده بود را مطالعه می‌کردم ، البته من عادت داشتم از مطالبی که می‌خواندم فیش تهیه می‌کردم ، بعد از مدّتی تعداد این فیش‌ها بسیار زیاد شد و من به فکر افتادم که این فیش‌های خود را تنظیم کنم و به صورت کتاب در آورم .
    ــ شما فکر می‌کنید ویژگی مهم کتاب شما چیست ؟
    ــ من تلاش کرده‌ام تا در کتاب خود به صورت مختصر و مفید به ذکر همه اشخاص مشهور بپردازم .25
    ــ استاد ! شما می‌دانید که ما از راه دوری آمده‌ایم و هدف ما این بوده است تا به یک حقیقت پی ببریم ، آیا می‌توانم از شما سؤل مهمّی بپرسم ؟
    ــ من با کمال میل در خدمت شما هستم ؟
    ــ اکنون که شما در زمینه زندگی بزرگان ، تحقیق کرده‌اید و جوانی خود را در این راه صرف کرده‌اید ؛ برای من بگویید که به نظر شما آیا حسن عسکری، فرزند پسری داشته است یا نه ؟
    ــ منظور شما از حسن عسکری همان کسی است که شیعیان او را امام یازدهم می‌دانند ؟
    ــ آری ، ما می‌خواهیم بدانیم که به نظر شما آیا ایشان فرزند پسری داشته است یا نه ؟
    ــ مگر شما کتاب مرا نخوانده‌اید ؟
    ــ خیر .
    ــ من در کتاب خود در این مورد سخن گفته‌ام .
    استاد از جای خود بلند می‌شود و جلد چهارم کتاب « وفیات الاعیان » را برای ما می‌آورد .
    او صفحه 176 را باز می‌کند و آن را می‌خواند : «محمّد، پسر حسن عسکری کسی که شیعیان او را به عنوان امام دوازدهم می‌شناسند ، او در روزجمعه ، نیمه شعبان سال 255 هجری قمری به دنیا آمد» .26
    ما با شنیدن سخنان استاد بسیار متعجّب می‌شویم ، ابن خَلِّکان که یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت است در کتاب خود ولادت فرزندِ امام عسکری(ع) را ذکر می‌کند .
    درست است که او به امامت ، اعتقاد ندارد ، ولی مهم این است که او تولّد فرزندِ حسن عسکری را قبول دارد .
    پس چطور شد که آقای عثمان خمیس در کتاب خود ادعا کرد که همه امّت اسلامی ، ولادت فرزند حسن عسکری را قبول ندارند .
    مگر ابن خَلِّکان از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟
    مگر همه اهل سنت به کلام و سخن ابن خَلِّکان به دیده احترام نگاه نمی‌کنند ؟
    چرا آقای عثمان خمیس می‌خواهد واقعیّت را پنهان کند ؟
    نابینایم و شهره این روزگارم !
    همسفر خوبم ! آماده باش !
    ما اکنون باید به سوی شهر دمشق برویم، سفر طولانی است ، امّا این همه راه را برای یاری حقیقت می‌رویم .
    روزها می‌گذرد . . .
    آن درختان زیتون را می‌بینی ؟ ما در نزدیکی‌های دمشق هستیم .
    وارد شهر می‌شویم و ابتدا به کنار مسجد امویّ می‌رویم تا قبر دختر کوچک امام حسین(ع) را زیارت کنیم .
    آری ، این شهر خاطره‌های زیادی از اسارت خاندان پیامبر دارد .
    زیارت شما قبول باشد !
    اکنون موقع آن است که به سراغ هدف خود برویم . ما می‌خواهیم در این شهر با آقای ذَهَبی دیدار کنیم .
    ما باید به مدرسه اشرفیّه برویم ، مدرسه‌ای که شهرت آن ، تمام دنیا را گرفته است ، از این مدرسه، بزرگان زیادی به اوج موفقیّت رسیده‌اند .27
    وارد مدرسه می‌شویم ، نگاه کن، این مدرسه چقدر شلوغ است !
    ما از افرادی که در این مدرسه هستند سراغ استاد ذَهَبی را می‌گیریم ، آنها ما را به سالنی راهنمایی می‌کنند .
    پیرمردی بر روی صندلی کوچکی نشسته است و شاگردان زیادی دور او حلقه زده‌اند ، هر کدام این شاگردان از شهر و دیاری هستند ، آنها برای بهره بردن از دانش استاد به اینجا آمده‌اند .28
    هر کس از او سؤلی می‌کند و او جواب می‌دهد .
    ما باید صبر کنیم تا دور او خلوت شود .
    نگاه کن ! استاد ذَهَبی چه حافظه‌ای دارد ! در این مدّت اصلاً به کتاب یا نوشته‌ای نگاه نمی‌کند .
    مگر نمی‌دانی که همه آروز می‌کنند که ای کاش حافظه آنها مثل حافظه استاد ذَهَبی باشد !
    شنیده‌ام که یکی از دانشمندان بزرگ به مکّه می‌رود ، وقتی او آب زمزم را می‌نوشد ، این دعا را می‌کند : « خدایا ! حافظه مرا همچون حافظه استاد ذهبی قرار بده » .29
    نگاه کن ! درس استاد تمام شد و شاگردانش یکی بعد از دیگری می‌روند .
    خوب است ما نزدیک برویم .
    ما درست در مقابل استاد هستیم ، چرا او به ما توجّهی نمی‌کند ؟
    یکی از شاگردان استاد که متوجّه تعجّب ما می‌شود ، رو به من می‌کند و می‌گوید که چشمان استاد بر اثر زیادی مطالعه و نوشتن بیش از صد کتاب ، نابینا شده است و او نمی‌تواند هیچ جا را ببیند !30
    ما جلو می‌رویم و سلام می‌کنیم ، استاد ذهبی به گرمی جواب ما را می‌دهد و می‌گوید :
    ــ شما کیستید و از کجا آمده‌اید ؟
    ــ من نویسنده هستم و با دوستم از ایران آمده‌ایم .
    ــ خیلی خوش آمدید .
    بعد استاد از ما می‌خواهد تا به حجره او برویم .
    اینجا حجره استاد است ، دور تا دور حجره پر از کتاب‌هایی است که استاد در روزگار جوانی نوشته است .
    ــ جناب استاد ! من برای جوانان کتابی می‌نویسم ، از شما می‌خواهم خودتان را برای خوانندگان کتابم ، معرّفی کنید .
    ــ من ذهبی هستم و شافعی مذهب می‌باشم ، در سال 673 در شهر دمشق به دنیا آمدم و از همان کودکی عاشق علم و دانش بودم .31
    ــ چگونه شد که عاشق علم و دانش شدید ؟
    ــ شما ایرانی‌ها ، یک ضرب المثل دارید که می‌گوید : « حلال زاده به دایی خودش شباهت دارد » ، من یک دایی داشتم که به علم خیلی علاقه داشت ، او باعث شد من عاشق علم بشوم ، من روزها در کنار پدر خود در مغازه طلاسازی کار می‌کردم و شبها به تحصیل علم می‌پرداختم .
    ــ یعنی پدر شما مغازه طلاسازی داشت ؟
    ــ بله ، به همین جهت ، ما به خاندان ذهبی مشهور شدیم ، شما می‌دانید که در زبان عربی به طلا ، ذَهَب می‌گویند .
    ــ شما تا چه زمانی در مغازه پدر خود ماندید ؟
    ــ وقتی پدرم ، عشق مرا به دانش دید ، به من اجازه داد تا نزد استادان بزرگ بروم و درس بخوانم ، وقتی به هجده سالگی رسیدم تصمیم به مسافرت به شهرهای دیگر گرفتم .32
    ــ شما به چه شهرهایی سفر کردید ؟
    ــ من به شهرهای حَلَب ، قدس ، قاهره و مکّه سفر کردم و در هر کجای جهان اسلام ، استاد بزرگی وجود داشت به نزد او رفتم و شاگردی او را کردم .
    ــ آیا شمار استادهای خود را به یاد دارید ؟
    ــ آری ، من بیش از هزار و دویست استاد داشته‌ام .33
    ــ واقعا اشتیاق شما برای علم ودانش مثال زدنی است !
    ــ من عاشق علم بودم و در راه رسیدن به معشوق خودم همه سختی‌ها را به جان و دل می‌خریدم و لذّت می‌بردم .
    ــ شما چه زمانی به دمشق باز گشتید ؟
    ــ وقتی احساس کردم که از همه استادان روزگار خود بهره کافی برده‌ام به دمشق بازگشتم و شروع به تدریس کردم ، کم کم آوازه و شهرت من در جهان اسلام پیچید و از همه شهرها ، شاگردان زیادی در درس من حاضر شدند و من در زمینه علوم مختلف بیش از صد کتاب نوشتم ، من در علم رجال کتاب مهمی نوشتم و افراد راستگو را از افراد دروغگو جدا کردم و شما می‌توانید با این کتاب به راحتی به بررسی صحیح بودن یا ضعیف بودن احادیث پی ببرید .34
    ــ شنیده‌ام که شما در زمینه تاریخ و حوادث تاریخی ، کتابی دارید و به همین دلیل ، شما به عنوان یکی از تاریخ نویسان بزرگ جهان ، مطرح می‌باشید ، آیا می‌شود در مورد این موضوع توضیح بدهید ؟
    ــ من کتابی نوشته‌ام که مجموعه تاریخ ظهور اسلام تا حوادث امروز در آن آمده است .
    ــ هدف شما از نوشتن این کتاب چه بوده است ؟
    ــ من وقتی کتاب‌های تاریخی را می‌خواندم متوجّه شدم که در آن کتاب‌ها ، مطالبی ذکر شده است که دانستن آن برای خواننده فایده‌ای ندارد ، برای همین ، تصمیم گرفتم کتابی در تاریخ بنویسم که فقط مطالب مفید را داشته باشد .35
    ــ نام کتاب تاریخی شما چیست ؟
    ــ نام کتاب من ، « تاریخ اسلام » است که در 52 جلد نوشته‌ام ، من می‌توانستم این کتاب را به صورت بسیار مفصّل بنویسم ، امّا من فقط به ذکر مطالب مهم پرداختم ، من تاریکی‌های تاریخ را روشن نمودم و همه کتاب‌های تاریخی را که قبلاً نوشته شده بود مطالعه کرده و هر جا دیدم که تاریخ دچار انحراف شده است آن را اصلاح نمودم .36
    ــ استاد ! اکنون من می‌خواهم از شما سؤلی بکنم ، نظر شما در مورد فرزندِ حسن عسکری چیست ؟ آیا او متولّد شده است یا نه ؟
    ــ آیا منظور شما همان کسی که شیعیان او را به عنوان امام زمان خود می‌شناسند ؟
    ــ آری .
    ــ چطور شده است که این سؤل برای شما اینقدر مهم شده است ؟
    ــ عدّه‌ای می‌گویند که حسن عسکری ، اصلاً فرزند پسری نداشته است .
    در این هنگام استاد ، یکی از شاگردان خود را صدا می‌زند و از او می‌خواهد تا جلد نوزدهم کتاب « تاریخ اسلام » را بیاورد .
    شاگرد او ، این کتاب را می‌آورد ، استاد به او می‌گوید که در این کتاب ، حوادث سال 258 را ذکر کرده‌ام ، آنجا را بیاور و آنرا بخوان .
    شاگرد ، شروع به ورق زدن می‌کند ، بعد از مدّتی جستجو آن را پیدا می‌کند .
    من به او می‌گویم که شماره صفحه را بگوید تا من یادداشت کنم . او می‌گوید این مطلب در صفحه 113 می‌باشد و بعد شروع به خواندن می‌کند .
    در این صفحه چنین نوشته شده است: «محمّد پسر حسن که شیعیان او را قائم و نماینده خدا می‌دانند در سال 258 هجری قمری37 متولّد شد »38
    قبلاً گفته بودم که استاد ذهبی ، مطالب تاریخی را به صورت بسیار مختصر بیان می‌کند ، او در اینجا نیز به صورت مختصر ، ولادت فرزندِ امام عسکری(ع) را بیان می‌کند .
    مگر استاد ذهبی از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟ آیا عثمان خمیس ، این سخن را ندیده است ؟ پس چگونه است که او را محقق بزرگ اهل سنت نامیده‌اند ، این طوری که آبروی برادران اهل سنت می‌رود ؟ آیا همه تحقیق‌های او این گونه است ؟
    نه !! آقای عثمان خمیس ، محقق بزرگی است ، مگر می‌شود او این مطلب را نخوانده باشد ، فقط اشکال در این است که او دروغ می‌گوید !
    در شهر خدا شیعه‌ای باقی نگذارید !
    آماده باش ! این بار می‌خواهم تو را به مکّه ببرم .
    می‌دانم که خیلی خوشحال شدی ، تو در این سفر می‌توانی خانه خدا را زیارت کنی و مهمانِ دوست باشی .
    ما با هم حرکت می‌کنیم ، روزها و شب‌ها سپری می‌شود . . .
    حتما می‌دانی که ما برای ورود به شهر مکّه باید لباس احرام بر تن کنیم و لبّیک بگوییم و اعمال عمره به جا آوریم .
    اینجا میقات است ، جایی که باید لباس سفید بر تن کنیم و کبوتر حرم شویم .
    لبّیک اللهمّ لبّیک !
    ما به سوی شهر خدا ، مکّه ، حرکت می‌کنیم ، این کوه‌ها را نگاه کن ، شهر مکّه در پشت همین کوه‌ها می‌باشد .
    ما وارد شهر می‌شویم و به مسجد الحرام می‌رویم و دور کعبه طواف می‌کنیم .
    اعمال عمره را انجام می‌دهیم ، اکنون می‌توانیم لباس احرام را از بدن بیرون آورده و لباس معمولی به تن کنیم .
    امّا من از تو می‌خواهم ساعتی دیگر صبر کنی و لباس احرام به تن داشته باشی .
    حتما می‌گویی چرا ؟
    اگر ما لباس‌های معمولی بپوشیم همه می‌فهمند ایرانی هستیم و شیعه ، آن وقت کار خراب می‌شود .
    یعنی چه ؟ مگر ما چه کرده‌ایم ؟
    ببین ، در این شهر دانشمندی زندگی می‌کند که نام او ، ابن حجر هیثمی است و او عقیده دارد که شیعیان مشرک هستند .
    شاید از این حرف من تعجّب کنی ! همیشه گفته‌اند که شیعه و سنی با هم برادر هستند .
    مگر او نمی‌داند که ما خدا و رسول خدا و قرآن را قبول داریم ؟ !
    مگر ما با او برادر نیستیم ؟ آیا او این گونه می‌خواهد حقّ برادری را به جا آورد ؟ !
    به هر حال ، من گفته باشم که این آقای ابن حجر ، چه عقیده‌ای دارد ، حال تو خود می‌دانی .
    چند سال پیش ، در شهر مکّه شیعیان زیاد شده بودند و وقتی ابن حجر برای حج به مکّه آمد نتوانست شاهد رواج مکتب شیعه در این شهر باشد .
    برای همین ، او در مکّه ماند و کتابی به نام « صَواعق مُحْرِقه » نوشت ، هدف او در این کتاب دفاع از خلافت ابوبکر و عمر بود .
    آیا می‌دانی که معنای « صَواعق مُحْرِقه » چیست ؟
    آیا در هنگام رعد و برق ، صاعقه‌ها را دیده‌ای که همه جا را آتش می‌زنند ؟ به آن صاعقه‌های آتشین در زبان عربی ، « صَواعق مُحْرِقه » می‌گویند .
    منظور ابن حجر این است که کتاب من ، مانند صاعقه‌های آسمانی ، مکتب شیعه را نابود می‌کند .
    ابن حجر تا آنجا که می‌توانست در کتاب خود به مکتب شیعه حمله کرد و شیعیان را به عنوان کسانی که در دین خدا بدعت آورده‌اند معرّفی کرد .39
    آیا شنیده‌ای که پیامبر خبر داده که بعد از من گروهی می‌آیند و به من ، حدیث دروغ ، نسبت می‌دهند ؟
    آیا می‌خواهی یکی از آن حدیث‌های دروغی را که آقای ابن حجر در کتاب خود از پیامبر نقل کرده برایت بخوانم : « بعد از من گروهی می‌آیند که آنها را رافضی می‌گویند ، اگر آن گروه را دیدید آنها را بکشید که آنها مشرک هستند » .40
    همسفر خوبم !
    آیا می‌دانی که منظور از رافضی ، شیعیان می‌باشند ؟
    در زبان عربی ، به کسی که چیزی را قبول نکند ، رافضی می‌گویند .
    آنها می‌گویند : « شیعیان ، حق را که خلافت ابوبکر است ، قبول نکرده‌اند ، پس آنها رافضی هستند » .
    به هر حال ، ابن حجر با نوشتن این کتاب و ترویج افکار ضد شیعه ، توانست به خواسته خود برسد و از رشد مکتب شیعه در شهر مکّه جلوگیری کند .
    اکنون ، من و تو باید با همین لباس‌های احرام به نزد ابن حجر برویم .
    ــ آقای نویسنده ! دستت درد نکند ، ما را می‌خواهی پیش کسی ببری که کشتن ما را واجب می‌داند !
    ــ تو که این قدر ترسو نبودی ، به خدا توکل کن و همراه من بیا .
    من از مردم ، سراغ خانه ابن حجر را می‌گیرم و به سوی خانه او به راه می‌افتیم .
    من نگاهی به تو می‌کنم و می‌گویم:
    ــ هنوز هم در فکر هستی که همراهم بیایی یا نه ؟
    ــ حتما می‌آیم، من رفیق نیمه راه نیستم، شیعه همیشه در جستجوی حقیقت است، من با تو می‌آیم!
    سرانجام ما با هم درِ خانه ابن حجر را می‌زنیم .
    خدمتکار در را باز می‌کند و ما به او می‌گوییم که می‌خواهیم ابن حجر را ببینیم .
    بعد از مدّتی ، ما وارد خانه می‌شویم و ما را به اتاق ابن حجر راهنمایی می‌کند ، وارد اتاق می‌شویم و سلام می‌کنیم و می‌نشینیم .
    من رو به ابن حجر کرده و می‌گویم :
    ــ ما شنیده‌ایم که شما دانشمند بزرگی هستید ، برای همین ، ما به دیدن شما آمدیم .
    ــ شما خیلی محبت دارید .
    ــ ما شنیده‌ایم که شما بر ضدّ عقاید شیعه ، کتابی نوشته‌اید و با این کار خود توانسته‌اید از رشد تفکر شیعی در این شهر جلوگیری کنید .
    ــ آری ، اگر من نبودم امروز تمام مردم این شهر فریب شیعیان را خورده بودند ، من بودم که با نوشتن کتاب خود که در سال 950 هجری قمری تمام شد ، خدمت بزرگی به بزرگان مذهب خود ، ابوبکر و عمر کردم .
    ــ امیدوارم که خداوند شما را با آن دو نفر محشور کند !
    ــ ما قابل نیستیم که با آن بزرگواران محشور شویم .
    ــ چه کسی از شما بهتر که با آنان محشور شود ، ما هنوز در لباس احرام هستیم ، از صمیمِ دل می‌خواهیم که خدا این دعا را در حقّ شما مستجاب کند !
    ــ جناب ابن حجر ! شیعیان اعتقاد دارند که حسن عسکری ، فرزند پسری به نام محمّد دارد ، آیا شما در کتاب خود در این مورد هم سخنی نوشته‌اید .
    ــ آری ، من در کتاب خود به زندگی حسن عسکری اشاره کرده‌ام و از فرزند او هم نام برده‌ام ، امّا مبادا فریب شیعیان را بخورید ، شیعیان می‌گویند که او امام زمان است ، این یک دروغ است !
    ــ جناب ابن حجر ! ما فعلاً کار به این حرف‌ها نداریم ، ما فقط می‌خواهیم بدانیم که حسن عسکری ، فرزندی داشته است یا نه ؟
    ــ اگر این طور است ، صبر کنید تا کتاب خود را به شما نشان بدهم .
    او از جای خود بلند می‌شود و جلد دوم کتاب « صواعِق مُحرِقه » را می‌آورد و صفحه 481 آن را باز می‌کند و برای ما می‌خواند : «آن محمّدی که شیعیان می‌گویند حجت و نماینده خداست در شهر سامرا در سال 255 هجری به دنیا آمد» .41
    من با احترام ، کتاب را از او می‌گیرم و خودم مطالعه می‌کنم .
    آری ، ابن حجر قبول ندارد که محمّد ، پسر حسن عسکری (ع)، همان مهدی موعود باشد و به این اعتقاد حمله می‌کند ، امّا به ولادت محمّد پسر حسن عسکری(ع) تصریح می‌کند .
    اکنون دیگر ما باید با ابن حجر خداحافظی کنیم و برای طواف وداع به مسجد الحرام برویم .
    همسفر خوبم ! ما شیعیان اعتقاد داریم که این محمّد که فرزند امام عسکری(ع) است ، مهدی موعود است و برای این مطلب دلایل بسیار زیادی داریم .
    اگر خدا کمک کند من در آینده ، برای اثبات این موضوع کتابی خواهم نوشت ، امّا هدف من در کتاب این است که اثبات کنم که امام عسکری (ع)، فرزند پسری داشته است و برای همین ، این سخن ابن حجر را آوردم .
    من در این کتاب می‌خواستم دروغ کسانی را ثابت کنم که می‌گویند امام عسکری(ع) ، فرزند پسری نداشته است .
    من از همان اوّل این سفر ، هدف خود را برای تو بیان کردم و تو را به چهار شهر مهم جهان اسلام (موصل ، مصر ، دمشق ، مکّه) بردم تا سخنان بزرگان اهل سنت را بشنوی که به ولادت فرزند امام عسکری(ع) اعتقاد داشتند .
    در انتظار باش تا در آینده نزدیک به سفری تحقیقی برویم و ثابت کنیم که این فرزند ، همان مهدی موعود است .
    امّا فعلاً برای تو مطلبی را از یک کتاب اهل سنت نقل می‌کنم : «اسم مهدی ، محمّد است و کنیه او ابو القاسم می‌باشد ، در آخر الزمان ظهور می‌کند ، اسم مادر او ، نرجس است ».42
    آری ، خود پیامبر وعده داده است که مردی از خاندان او قیام خواهد کرد و در زمین عدالت برقرار خواهد نمود .43
    همه چشم انتظار آمدن او هستیم .





    امضاء


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی