صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: حقیقت دوازدهم

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    129
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    سلام بر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    90
    مورد تشکر
    100 در 46
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    اکنون می‌بینم که او در کتاب خود تصریح می‌کند که حسن عسکری، فرزند پسری به نام محمّد داشته است .
    من می‌دانم که او به امامت فرزند حسن عسکری معتقد نیست ولی ما برای این ویژگی او ، این همه راه را آمده‌ایم.
    اگر ما می‌خواستیم تاریخ نویسی پیدا کنیم که شیعه باشد به شهر موصل نمی‌آمدیم ، در همان ایران خودمان به نزد علمای شیعه می‌رفتیم .
    ما باید رنج این سفر را تحمل می‌کردیم تا با ابن اثیر که از اهل سنت است آشنا می‌شدیم و از زبان او می‌شنیدیم که حسن عسکری ، فرزند پسری داشته است .
    اینجاست که به یاد سخن عثمان خمیس می‌افتم ، یادت هست او در کتاب خود ، گفته بود : « همه فرقه‌ها . . .می‌گویند که بعد از حسن عسکری ، فرزندی باقی نمانده است » .21
    مگر ابن اثیر از علمای بزرگ اهل سنت نیست ؟
    مگر همه اهل سنت به کلام و سخن ابن اثیر به دیده احترام نگاه نمی‌کنند ؟
    پس چرا عثمان خمیس ، این حقیقت‌ها را مخفی می‌کند ؟
    وقتی عاشق دختر مصری شدم
    همسفر برخیز که دشمن بیدار است ! ما باید سفری طولانی برویم .
    ــ آقای نویسنده ! دیگر می‌خواهی مرا به کجا ببری ؟
    ــ ما باید به قاهره برویم .
    سوار بر اسب خود می‌شویم و به پیش می‌تازیم ، روزها وشب‌ها می‌گذرد .. .
    همسفرم ! رنگ آبی رود نیل را می‌بینی !
    اینجا قاهره است ، ما وارد شهر می‌شویم .
    ما این همه راه را آمده‌ایم تا با ابن خَلِّکان دیدار کنیم ، دانشمند بزرگی که کتابی مهم در تاریخ و حوادث آن نوشته است .
    شنیده‌ام که او قاضی این شهر است ، ما باید به دادگستری برویم .
    اینجا دادگستری است و من به مأموران می‌گویم :
    ــ من می‌خواهم با ابن خَلِّکان دیدار داشته باشم .
    ــ شما اهل کجا هستید ؟
    ــ ما از ایران آمده‌ایم .
    ــ حتما برای تجارت به این شهر آمده‌اید !
    ــ نه ، ما برای کشف یک حقیقت آمده‌ایم .
    مأمور با تعجّب به ما نگاهی می‌کند و به داخل می‌رود تا هماهنگی لازم را انجام بدهد .
    بعد از لحظاتی ما را به نزد ابن خَلِّکان می‌برند .
    ما به ایشان سلام کرده و می‌نشینیم . او به ما نگاهی می‌کند و می‌گوید :
    ــ شنیده‌ام شما از ایران آمده‌اید و گفته‌اید برای طلب آگاهی و کشف حقیقت آمده‌اید .
    ــ آری ، من یک نویسنده هستم .
    ــ شما دوست خودتان را معرّفی نکردید ؟
    ــ ببخشید ، یادم رفت ، ایشان دوست خوبم و خواننده کتاب من است که در این سفر ، همراه من می‌باشد .
    ــ خیلی خوش آمدید ، من چه کمکی می‌توانم به شما بکنم ؟
    ــ جناب استاد ، محبّت کنید مقداری در مورد خودتان برای ما سخن بگویید .
    ــ من ابن خَلِّکان هستم ، در سال 608 در عراق چشم به جهان گشودم و چون عاشق علم و دانش بودم به قاهره آمدم تا از اساتید بزرگ بهره ببرم و در همین جا بود که دلم اسیر دختری از دختران مصر شد و با او ازدواج کردم و بعد از آن دیگر اهل مصر شدم .22
    ــ پس راست می‌گویند که تا مرد ازدواج نکرده است معلوم نیست اهل کجاست .
    ــ آری ، من بعد از این ازدواج ، اهل مصر شدم و به درس و تحقیق پرداختم تا اینکه آوازه من در همه جا پیچید و مرا به عنوان قاضی شهر انتخاب کردند .23






    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی