صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 35 , از مجموع 35

موضوع: فزت و رب الکعبه{ویژه نامه ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع) }

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    87,150
    صلوات
    31365
    دلنوشته
    72
    هدیه به مولای کریمان اقا امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    75,970
    مورد تشکر
    200,263 در 61,504
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    آسمان شهر باید
    صاعقه خون بر زمینیان بباراند.

    و کوههای درهم و سخت ا
    ز خون فرو بریزند.

    بیدهای مجنون
    سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.

    گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان
    گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.

    کودکان با چشمان اشکبار
    و قلبهای درهم تپیده نالان،
    سرهای یتیمی را به آستانه در می کوبند.

    کاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،
    در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛

    ای کاش هیچ کس به یتیمان نگوید
    شیر خدا چشمانش را فرو بست.

    ای کاش صدای ناله حسنین
    و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.
    کاش صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.
    دختر علی طاقت ندارد.

    گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.
    و گاه غریبانه میان نخلستان های کوفه می گریست.

    که نکند زینبش اشک چشمان
    و سوز ناله دل غریبش را بشنود.

    مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!
    چادر خاکی صورت نیلی و غریبی کودکانش را؛
    با چاه همنوا می شد.

    ای خدا دخت علی چه می بیند؟
    آن روز دستهای بسته
    و امروز فرق شکسته



    صلی الله علیک یا امیرالمؤمنین علیه السلام






    امضاء



    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوتمی کند روزی حرفهایش را
    سرنوشتبه تلخیبه شما خواهد گفت
    *******************************






  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    87,150
    صلوات
    31365
    دلنوشته
    72
    هدیه به مولای کریمان اقا امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    75,970
    مورد تشکر
    200,263 در 61,504
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    «کوچه ‏ای بی‏ ماه»


    شب است و ستارگان، چشم به تاریکی زمین دوخته ‏اند؛ جایی در
    کوچه پس کوچه‏ های کوفه روشنایی خانه‏ ای، طعنه به ساکنان ملکوت می‏زند.

    علی ـ بزرگ‏مرد تاریخ عرب ـ از خواب برمی‏خیزد، پا به حیاط خانه می‏گذارد
    چشم می‏ دوزد به بلندای آسمان: «بار خدایا! کی می‏رسد آن ساعتی
    که محاسنم به خون سرم خضاب شود»؟


    مویه ‏های علی به گوش دختر می‏رسد. دختر در آستانه در به زانو در می‏ آید.
    آری! امشب همان شب است؛ شب موعود، شب یتیمی عرب.

    ستارگان، چشم از این خانه برنمی‏دارند.
    فرشتگان، فوج در فوج به انتظار نشسته ‏اند و خدا ملکوت
    خود را برای علی آذین بسته است.

    سحر نزدیک است؛ هر بار، علی پا به حیاط خانه گذاشته،
    چشم به آسمان می‏دوزد، نماز می‏خواند، مویه سر می‏دهد.

    خداوندا!
    علی را چه می‏شود امشب؟
    چه می‏گذرد بر ولی تو؟

    تو را با علی چه پیمانی است که لحظه می‏شمارد ساعت دیدار را.
    و علی عبا بر دوش، پا به حیاط خانه می‏گذارد و عزم رفتن به مسجد دارد.
    اشک از دیدگان ملائک بر زمین می‏چکد.

    علی به آستانه در می‏رسد. شالی که در کمر بسته به دستگیره درگیر
    می‏کند و علی به زمین می ‏افتد. خم می‏شود.

    شال را دوباره دور کمر می‏بندد؛ زیر لب زمزمه می‏ کند:
    «اشدد حیاز بمک للموت...؛ هان ای فرزند ابوطالب!


    کمر خویش را برای مرگ ببند، چرا که مرگ در راه است
    و به دیدارت می ‏آید...» و علی قدم در تاریکی کوچه می‏گذارد.

    خدای من! تقدیر تو چیست که این‏گونه پریشان کرده است کائناتت را؟
    غم در سینه حجر بن عدی ـ یار باوفای مولا ـ چنگ می‏زند.


    آرام ندارد. به مسجد می‏رود تا به انتظار مولایش بنشیند.
    علی را که ببیند آرام خواهد گرفت. می‏نشیند، چشم می‏دوزد به جای
    خالی علی در محراب، خیره می‏شود به در.

    ناگاه زمزمه ‏ای شوم، در گوش حجر می‏ پیچد:
    «آماده باش! چیزی نمانده است. اکنون می‏رسد کارش را یک‏سره کن!»

    این صدای شوم اشعث است که از حنجره سیاهش خطاب به ابن ‏ملجم
    ـ شقی‏ ترین آدمیان ـ بیرون می ‏آید. شعله‏ های خشم به چشمان
    بی‏ تاب حجر هجوم می ‏آورد.

    برمی‏خیزد. میان سینه ‏اش آشوب است. رو به سوی کوچه سحرگاهان
    علی می‏گذارد: «می ‏بینمش، نخواهم گذاشت پا به مسجد بگذارد.
    از همین کوچه خواهد آمد، می‏دانم».


    کوچه را تا انتها می‏رود، هنوز خبری از علی نیست.
    حجر اندکی آرام می‏گیرد: «می ‏بینمش، به او خواهم گفت....»

    به سمت خانه دختر علی می‏رود. می‏داند که علی آن شب را
    در خانه اوست. در می‏زند. دختر در را می‏گشاید؛

    بی ‏تابی در چشمان دختر موج می‏زند. زانوان حجر به لرزه درمی‏آید.
    لب می‏گشاید: «علی؟» دختر تکیه خود را به در می‏دهد:
    «رفت، بابایم رفت.»

    حجر سراسیمه در میان کوچه ‏ها می‏دود.
    کوچه‏ های کوفه سیاه ‏تر از همیشه‏ اند.

    گویی ماه سر به چاه برده که شب این‏سان تاریک است:
    ظلمت از در و دیوار شهر می ‏بارد و حجر به آستان مسجد می‏رسد.

    ندایی در فضا طنین ‏انداز است:
    «فزت و رب الکعبه»

    چیزی در درون حجر فرو می‏ریزد.
    حجر به کوچه سحرگاهان علی می‏اندیشد.
    علی آن شب را به آن کوچه پا نگذاشته بود.

    باران رضایی



    امضاء


    امضاء



    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوتمی کند روزی حرفهایش را
    سرنوشتبه تلخیبه شما خواهد گفت
    *******************************





  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    87,150
    صلوات
    31365
    دلنوشته
    72
    هدیه به مولای کریمان اقا امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    75,970
    مورد تشکر
    200,263 در 61,504
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض





    آسمان شهر باید
    صاعقه خون بر زمینیان بباراند.

    و کوههای درهم و سخت ا
    ز خون فرو بریزند.

    بیدهای مجنون
    سرهای خمیده را به زمین بیاسایند.

    گلهای پَرپَر و شمعهای سوزان
    گرد خانه حیدر به طواف برخیزند.

    کودکان با چشمان اشکبار
    و قلبهای درهم تپیده نالان،
    سرهای یتیمی را به آستانه در می کوبند.

    کاسه های شیر لبریز و چشمان منتظر،
    در دل و دعایشان خدایا حیدر«پدر ما»؛

    ای کاش هیچ کس به یتیمان نگوید
    شیر خدا چشمانش را فرو بست.

    ای کاش صدای ناله حسنین
    و پسران ام البنین به بیرون برنخیزد.
    کاش صدای ناله ها به آسمان برنخیزد.
    دختر علی طاقت ندارد.

    گاه مولا سرش را میان چاه فرو می برد.
    و گاه غریبانه میان نخلستان های کوفه می گریست.

    که نکند زینبش اشک چشمان
    و سوز ناله دل غریبش را بشنود.

    مولایم راز دلش،سلام های بی جواب!
    چادر خاکی صورت نیلی و غریبی کودکانش را؛
    با چاه همنوا می شد.

    ای خدا دخت علی چه می بیند؟
    آن روز دستهای بسته
    و امروز فرق شکسته



    صلی الله علیک یا امیرالمؤمنین علیه السلام









    امضاء



    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوتمی کند روزی حرفهایش را
    سرنوشتبه تلخیبه شما خواهد گفت
    *******************************





  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    87,150
    صلوات
    31365
    دلنوشته
    72
    هدیه به مولای کریمان اقا امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    75,970
    مورد تشکر
    200,263 در 61,504
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    «.... و علی علیه‏ السلام رفت»

    ناگهان برقی زد و بارانی از خون، آسمان محراب را جاری کرد؛
    باران یکریزی که قرن‏ هاست چشمان عدالت خواه زمین را شعله ‏ور کرده است.

    رمضان چهلم هجری، این ثانیه‏ های دهشتناک را خوب به خاطر دارد؛
    لحظاتی که کوچه‏ های کوفه از بارقه‏ های آفتاب، تهی شد و آسمان
    و زمین، دست در گردن یکدیگر، فاجعه را گریستند.


    علی رفت و این دو روزه پست دنیا را به طالبانش واگذاشت؛
    او رفت و شهر، در غربتی جاویدان، روزهای سیاهش را به سوگ نشست.




    امضاء



    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوتمی کند روزی حرفهایش را
    سرنوشتبه تلخیبه شما خواهد گفت
    *******************************





  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    87,150
    صلوات
    31365
    دلنوشته
    72
    هدیه به مولای کریمان اقا امام حسن مجتبی علیه السلام
    تشکر
    75,970
    مورد تشکر
    200,263 در 61,504
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض




    سیاهی شب، گستره آسمان خاموش کوفه را در نوردیده به انتظار سپیده‏ای که
    تاریخ را تا قیامت غصه‏دار می‏کرد، ناباورانه کتاب زمان را ورق می‏زد.

    از خانه ‏های نیرنگ، تنها فریاد سکوت به گوش زمان می‏رسید.
    گویی همه کوفیان سر بر بالین غفلت ابدی نهاده بودند
    و خواب هزار رنگی‏شان را نظاره می‏کردند.

    چشمان او همچون صاعقه‏ای در دل یلدای شب می‏درخشید.
    آن شب در برق چشمان پر رمز و رازش، وصال معنا می‏شد.

    سال‏های سال، غریبی، همنشین روزش بود. شهید سکوت شده بود
    و مُهر خاموشی بر لبانش نقش بسته بود.

    تنها رازدار لحظه ‏های غُربتش، سینه تاریک چاه بود
    و خلوت نیمه شب‏های مبهوت نخلستان.

    آن شب، سرنوشت حیات صبر رقم می‏خورد.
    دستان در، با التماس او را از رفتن بازداشتند،
    امّا او درنگ نکرد و پای بر خلوت کوچه گذارد.

    مرغان انتظار به سویش رفتند و همچون پروانه، گرد شمع وجودش چرخیدند
    و با بال‏های سرشار از خواهش و تمناشان، راه خدایی را بستند، ولی باز او درنگ نکرد.

    از قدم‏های باصلابتش، آوای رفتن به گوش می‏رسید و از چشمان پر رمز و رازش،
    می‏شد فهمید که منتظر زیارت خداست.

    در هیاهوی آن لحظه ‏های آسمانی، مسجد کوفه،
    مشتاق و بی‏قرار وصالش بود و محراب، تشنه چشم‏های بارانی
    و زمزمه‏ های ربانی‏اش.



    امضاء



    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوتمی کند روزی حرفهایش را
    سرنوشتبه تلخیبه شما خواهد گفت
    *******************************





صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی