نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: شهیدی که بر سر مزار خودش رفت!

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8502
    نوشته
    2,582
    صلوات
    1000
    دلنوشته
    10
    هدیه ی به صدیقه ی شهیده
    تشکر
    4,117
    مورد تشکر
    3,956 در 1,786
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض شهیدی که بر سر مزار خودش رفت!

    «خدامراد زارع»، از جوانان روستای «جوزار جاوید» در کوههای نورآباد «ممسنی» (استان فارس) و از رزمندگان یگان‌تخریبِ در سال های دفاع مقدس بود.

    روایتی که خواهید خواند، توسط ایشان نقل شده است:

    من هر وقت از جبهه سالم برمی گردم، مادرم میگه تو کجا میری که سالم برمی گردی؟ می گم خوب، می‌رم جبهه دیگه. میگه اگه جبهه میری، چرا طوریت نمیشه؟ این همه شهید، این همه جانباز، زخمی ... می‌گم خوب من می‌رم اون گوشه کنارا. اون آخرا می‌ایستم. تو تدارکات و این جور جاها. او هم می‌گه همینه که طوریت نمی‌شه!

    خلاصه یه روز عملیات شد و چند وقت من نتونستم با خونه تماس بگیرم. نه نامه‌ای، نه تلفنی. گفتم حالا دیگه وقتشه یه مرخصی برم، یه سری به خونه و خونواده بزنم.
    راه افتادم. وقتی رسیدم سر کوچه، دیدم عکسمو بزرگ کردن، زدن سر کوچه. نوشتن؛ شهید «خدامراد زارع»! . گفتم: اِ، این که عکس منه! خلاصه دیدم بله؛ اعلامیه هام رو این ور و اون ور زدن، منو خاک کردن، مراسم واسم گرفتن. گفتم چیکار کنم، چیکار نکنم؟ حالا قضیه چه جوری می‌شه! خلاصه وضعیتی شده بود بیا و ببین.

    به هر حال رفتم در خونه. گفتم هر چه بادا باد. زنگ زدم. خواهرم اومد دم در. تا منو دید، حالی به حالی شد. به لکنت افتاد. گفتم «شما کیو به جای من خاک کردین؟» گفت: «یکیو به اسم تو آوردن، بدنش خیلی درب و داغون بود. قابل شناسایی نبود.». گفتم: «می‌بینی که من نبودم. حالا مامان کجاست؟» گفت: «رفته سر خاک تو.» گفتم: «سر خاک من؟» گفت: «آره.» گفتم: «خوب، شما دیگران رو آماده کن، من می‌رم سراغ مادر». بلند شدم، رفتم قبرستان. دیدم مادرم سر خاکم نشسته. قبر را شست و شو داده، گل گذاشته، هی داره عزاداری می‌کنه و با همون آوای خودمون می‌خونه. خلاصه من هم نشستم، دستمو گذاشتم روی سنگ قبرم و شروع کردم به فاتحه خوندن. اون مرثیه خوند، من فاتحه خوندم. همین طور که داشت می‌خوند، یکهو متوجه من شد. گفت: «خدامراد تویی؟» گفتم: «آره مادر». گفت: «پس این کیه؟» گفتم «من چه می‌دونم؟» گفت: «من گفتم تو طوریت نمی‌شه‌ها! پاشو! پاشو بریم که آبروی منو بردی».

    «خدامراد زارع»، سرانجام به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۵ شمسی، در «عملیات بدر» بال در بال ملائک گشود.


    امضاء



  2. تشكرها 2


  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    21,853
    صلوات
    67016
    دلنوشته
    415
    شب قدر التماس دعا برای شادی روح پدر و مادرم دارم: الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
    تشکر
    24,021
    مورد تشکر
    18,717 در 11,264
    وبلاگ
    27
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    امضاء

  5. تشكر

    فریاد بیصدا (09-06-2021)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی