صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 40

موضوع: حکایت های زیبا از گلستان سعدی با زبان ساده

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد، چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
    سری طیف من یجلو بطلعته الدجی
    شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
    بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بگذشت:
    چون گرانی به پیش شمع آید
    خیزش اندر میان جمع بکش
    ور شکر خنده ایست شیرین لب
    آستینش بگیر و شمع بکش

    حکایت از گلستان سعدی به زبان ساده ؛ عکس نوشته آستینش بگیر و شمع بکش






  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق غیبت افتاد پس از مدتی باز آمد و عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
    یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده
    که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
    رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
    باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن





  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع. هیچ باشد که به قوت پرهیزکاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مه‌رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.

    و اِن سَلِم الانسان من سوءِ نفسه
    فَمِن سوءِ ظن المُدَعی لیس یَسلَم
    شاید پس کار خویشتن بنشستن
    لیکن نتوان زبان مردم بستن





  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش. یکی گفتا: چگونه‌ای در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن.



    گل به تاراج رفت و خار بماند

    گنج برداشتند و مار بماند



    دیده بر تارک سنان دیدن

    خوشتر از روی دشمنان دیدن



    واجب است از هزار دوست برید

    تا یکی دشمنت نباید دید





  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش. یکی گفتا: چگونه‌ای در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن.



    گل به تاراج رفت و خار بماند

    گنج برداشتند و مار بماند



    دیده بر تارک سنان دیدن

    خوشتر از روی دشمنان دیدن



    واجب است از هزار دوست برید

    تا یکی دشمنت نباید دید




  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شب‌های دراز در آن پای درخت به حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدرم بمردی. خواجه شادی‌کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه‌زنان که پدرم فرتوت.
    سال‌ها بر تو بگذرد که گذار
    نکنی سوی تربت پدرت
    تو به جای پدر چه کردی خیر؟
    تا همان چشم داری از پسرت





  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت: چه خُسبی که نه جای خفتن است؟ گفتم: چون رَوَم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
    ای که مشتاق منزلی، مشتاب
    پند من کار بند و صبر آموز
    اسب تازی دو تک رود به شتاب
    واشتر آهسته می‌رود شب و روز






  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟
    چه خوش گفت : زالی به فرزند خویش
    چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
    گر از عهد خردیت یاد آمدی
    که بیچاره بودی در آغوش من
    نکردی در این روز بر من جفا
    که تو شیر مردی و من پیرزن





  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟
    چه خوش گفت : زالی به فرزند خویش
    چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
    گر از عهد خردیت یاد آمدی
    که بیچاره بودی در آغوش من
    نکردی در این روز بر من جفا
    که تو شیر مردی و من پیرزن





  11. Top | #40

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    602
    صلوات
    1400
    دلنوشته
    1
    سلامتی اقا امام زمان(عج)
    تشکر
    102
    مورد تشکر
    120 در 35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟



    زور باید نه زر که بانو را

    گزری دوستتر که ده من گوشت




صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی