صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 31 , از مجموع 31

موضوع: ملاقات با امام زمان

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    March 2013
    شماره عضویت
    5373
    نوشته
    338
    تشکر
    552
    مورد تشکر
    2,102 در 457
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    گفتم:

    اى آقاى من سؤالى دارم؟ فرمود:

    بپرس.

    گفتم:

    در سال (1269) هزار ودويست وشصت ونه به زيارت حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) رفتم در قريه درّود (نيشابور) عربى از عربهاى شروقيه، که از باديه نشينان طرف شرقى نجف اشرف اند را ملاقات کردم واو را مهمان نمودم از او پرسيدم:

    ولايت حضرت على بن موسى الرضا (عليه السّلام) چگونه است؟ گفت:

    بهشت است، تا امروز پانزده روز است که من از مال مولايم حضرت على بن موسى الرضا (عليه السّلام) مى خورم نکيرين چه حق دارند در قبر نزد من بيايند وحال آنکه گوشت وخون من از طعام آن حضرت روئيده شده آيا صحيح است آيا على بن موسى الرضا (عليه السّلام) مى آيد واو را از دست منکر ونکير نجات مى دهد؟ فرمود:

    آرى واللّه جدّ من ضامن است.

    گفتم:

    آقاى من سؤال کوچکى دارم؟ فرمود:

    بپرس.

    گفتم:

    زيارت من از حضرت رضا (عليه السّلام) قبول است؟ فرمود:

    انشاء اللّه قبول است.

    گفتم:

    آقاى من سؤالى دارم.

    فرمود:

    بپرس.

    گفتم:

    زيارت حاج احمد بزاز باشى قبول است، يا نه؟ (او با من در راه مشهد رفيق وشريک در مخارج بود)؟ فرمود:

    زيارت عبد صالح قبول است.

    گفتم:

    سؤالى دارم؟ فرمود:

    بپرس.

    گفتم:

    فلان کس اهل بغداد که همسفر ما بود زيارتش قبول است؟ جوابى ندادند.

    گفتم:

    آقاى من اين کلمه را شنيديد؟ يا نه! زيارتش قبول است؟ باز هم جوابى ندادند. (اين شخص با چند نفر ديگر از پولدارهاى بغداد بود ودائما در راه به لهو ولعب مشغول بود ومادرش را هم کشته بود).

    در اين موقع به جائى رسيديم، که جادّه پهن بود ودو طرفش باغات بود وشهر کاظمين در مقابل قرار گرفته بود وقسمتى از آن جادّه متعلّق به بعضى از ايتام سادات بود، که حکومت به زور از آنها گرفته بود وبه جادّه اضافه نموده بود ومعمولا اهل تقوى که از آن اطّلاع داشتند، از آن راه عبور نمى کردند ولى ديدم آن آقا از روى آن قسمت از زمين عبور مى کند! گفتم:

    اى آقاى من اين زمين مال بعضى از ايتام سادات است تصرّف در آن جائز نيست! فرمود:

    اين مکان مال جدّ ما حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام) وذريّه او واولاد ما است براى مواليان ما تصرّف در آن حلال است.

    در نزديکى همين محل باغى بود که متعلّق به حاج ميرزا هادى است او از متمولين معروف ايران بود که در بغداد ساکن بود.

    گفتم:

    آقاى من مى گويند:

    زمين باغ حاجى ميرزا هادى مال حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) است اين راست است يا نه؟ فرمود:

    چه کار به اين کارها دارى! در اين وقت رسيديم به جوى آبى، که از شط دجله براى مزارع کشيده اند واز ميان جادّه مى گذرد وبعد از آن دو راهى مى شود، که هر دو راه به کاظمين مى رود، يکى از اين دو راه اسمش راه سلطانى است وراه ديگر به اسم راه سادات معروف است، من به آقا عرض کردم بيا از اين راه برويم (يعنى راه سلطانى).

    فرمود:

    نه از راه خودمان مى رويم.

    از آنجا چند قدمى برداشتيم، خودم را در صحن مقدّس کاظمين کنار کفشدارى ديدم، هيچ کوچه وبازارى را نديدم، داخل ايوان شديم واز طرف باب المراد که طرف شرقى حرم است وپائين پاى مقدّس است، وارد شديم وآقا به در رواق معطّل نشد واذن دخول نخواند ووارد حرم شد وايستاد وفرمود:

    زيارت بکن.

    گفتم:

    من سواد ندارم.

    فرمود:

    براى تو زيارت بخوانم.

    گفتم:

    بلى.

    فرمود:

    ءَادخل يا اللّه السّلام عليک يا رسول اللّه السّلام عليک يا امير المؤمنين وبالاخره بر يک يک از ائمه سلام کرد تا رسيد به حضرت عسکرى (عليه السّلام) وفرمود:

    السّلام عليک يا ابا محمّد الحسن العسکرى بعد از آن به من فرمود:

    امام زمانت را مى شناسى؟ گفتم:

    چطور نمى شناسم.

    فرمود:

    به او سلام کن.

    گفتم:

    السّلام عليک يا حجّة اللّه يا صاحب الزّمان يابن الحسن آقا تبسّمى کرد وفرمود:

    عليک السّلام ورحمة اللّه وبرکاته پس داخل حرم شديم وخود را به ضريح مقدّس چسبانديم وضريح را بوسيديم به من فرمود:

    زيارت بخوان.

    گفتم:

    سواد ندارم.

    فرمود:

    من براى تو زيارت بخوانم؟ گفتم:

    بله.

    فرمود:

    کدام زيارت را براى تو بخوانم؟ گفتم:

    هر زيارتى که افضل است.

    فرمود:

    زيارت امين اللّه افضل است، سپس مشغول زيارت امين اللّه شد وآن زيارت را به اين نحوه خواند:

    السّلام عليکما يا امينى اللّه فى ارضه وحجّتيه على عباده اشهد انکما جاهدتما فى اللّه حقّ جهاده وعملتما بکتابه واتّبعتما سنن نبيّه (صلى اللّه عليه وآله) حتّى دعاکما اللّه الى جواره فقبضکما اليه باختياره والزم اعدائکما الحجّة مع ما لکما من الحجج البالغة على جميع خلقه.... تا آخر زيارت.

    در اينجا چراغهاى حرم را روشن کردند، يعنى شمعها روشن شد ولى ديدم حرم روشنى ديگرى هم دارد، نورى مانند نور آفتاب در حرم مى درخشد وشمعها مثل چراغى بودند که در آفتاب روشن باشد وآنچنان مرا غفلت گرفته بود که به هيچ وجه ملتفت اين همه از آيات ونشانه ها نمى شدم.

    وقتى زيارتمان تمام شد، از طرف پائين پا به طرف پشت سر يعنى به طرف شرقى حرم مطهّر آمديم، آقا به من فرمودند:

    آيا مايلى زيارت جدّم حسين بن على (عليه السّلام) را بکنى؟ گفتم:

    بله شب جمعه است زيارت مى کنم.

    آقا برايم زيارت وارث را خواندند، در اين وقت مؤ ذن از اذان مغرب فارغ شد به من فرمودند:

    به جماعت ملحق شو ونماز بخوان ما با هم به مسجدى که پشت سر قبر مقدّس است رفتيم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ايشان فرادى در طرف راست محاذى امام جماعت مشغول نماز شد ومن در صف اوّل ايستادم ونماز خواندم، وقتى نمازم تمام شد، نگاه کردم ديدم او نيست با عجله از مسجد بيرون آمدم ودر ميان حرم گشتم، او را نديدم، البتّه قصد داشتم او را پيدا کنم وچند قرانى به او بدهم وشب او را مهمان کنم واز او نگهدارى نمايم.

    ناگهان از خواب غفلت بيدار شدم، با خودم گفتم:

    اين سيّد که بود؟ اين همه معجزات وکرامات!، که در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت کردم! واز ميان راه برگشتم! وحال آنکه به هيچ قيمتى برنمى گشتم! واسم مرا مى دانست! با آنکه او را نديده بودم! وجريان شهادت او واطّلاع از خطورات دل من! وديدن درختها! وآب جارى در غير فصل! وجواب سلام من! وقتى به امام زمان (عليه السّلام) سلام عرض کردم! وغيره...!! بالاخره به کفشدارى آمدم وپرسيدم:

    آقائى که با من مشرّف شد کجا رفت؟ گفتند:

    بيرون رفت، ضمنا کفشدارى پرسيد اين سيد رفيق تو بود؟ گفتم:

    بله. خلاصه او را پيدا نکردم، به منزل ميزبانم رفتم وشب را صبح کردم وصبح زود خدمت آقاى شيخ محمد حسن رفتم وجريان را نقل کردم او دست به دهان خود گذاشت وبه من به اين وسيله فهماند، که اين قصّه را به کسى اظهار نکنم وفرمود:

    خدا تو را موفّق فرمايد.

    من هم قضيّه را به کسى نمى گفتم، تا آنکه يک ماه از اين جريان گذشت، يک روز در حرم مطهّر کاظمين سيد جليلى را ديدم، نزد من آمد وپرسيد:

    چه ديده اى؟ گفتم:

    چيزى نديدم. او باز اعاده کرد، من هم باز گفتم:

    چيزى نديده ام وبه شدّت آن را انکار کردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد وديگر او را نديدم.(12)

    (ظاهرا برخورد اخير سبب شد که حاج على بغدادى قضيّه را براى مردم نقل کند).
    امضاء
    برای خانه ی همسایه ات هم چراغ آرزو کن

    قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد . . .


  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی