صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 48 , از مجموع 48

موضوع: مالک اشتر

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ضربه مالك بر عمروبن يثربى و نظر او درباره شجاعت مالك‏

    عمرو بن يثربى از قهرمانان سپاه جمل بود، و به عنوان رييس دودمان ضبحه( كه بزرگترين گروه هواداران عايشه بود) ياد مى‏شد، و از طرف عثمان از صاحب منصبان بصره به شمار مى‏آمد.

    او در جنگ جمل ، زمام شتر عايشه را در دست داشت، آن را به پسرش سپرد و به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. علياء بن هند از سپاه على (عليه السلام) به جنگ او رفت.

    طولى نكشيد كه به دست او كشته شد، بار ديگر مبارز طلبيد.

    هند بن عمرو به جنگ او رفت، هند نيز به دست او كشته شد. بار ديگر مبارز طلبيد. زيد بن صوحان به جنگ او رفت، زيد و او را كشته شد، سپس بازگشت و مهار شتر عايشه را به دست گرفت، رد حالى كه عربده مى‏كشيد و رجز مى‏خواند.

    بار ديگر مهار را رها كرد و به ميدان تاخت: به گفته بعضى عمار ياسر به جنگ او رفت و او را از پاى در آورد.

    جمعى چنين نقل كرده‏اند: هنگامى كه عمرو بن يثربىمى‏خواست به سوى ميدان برود، به قوم خود گفت:

    اى قوم! من چند نفر از ياران امام على (عليه السلام) را كشته‏ام، از اين رو آنها مرا مى‏كشند. من باكى ندارم كه بجنگم تا بيفتم؛ ولى شما دست از يارى عايشه برنداريد، كه مادر شما است

    و يارى او دين است و رها كردن او موجب عقوق مى‏باشد.

    هرگاه در دام افتادم، مرا نجات دهيد.

    قوم گفتند: در ميان سپاه على (عليه السلام) از هيچ كس خوفى در مورد تو جز مالك اشترنيست.

    عمرو گفت: آرى از او ترس دارم

    آنگاه به ميدان تاخت، و مبارزه طلبيد.
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    در اين هنگام، مالك اشتر به ميدان او آمد، در حالى كه چنين رجز مى‏خواند:

    انى اذا ما الحرب ابدت نابها واغلقت يوم الوغاابوابها
    و مزقت من حنق اثوابها كنا قداماها ولا اذنابها
    ليس العدو دوننا اصحابها من هابها اليوم فلن اهابها
    لا طعنها اخشى ولا ضرابها

    من در آن هنگام كه جنگ ، نيش خود را نشان دهد، و در روز درگيرى، درهاى خود را ببندند، ( مرا در بن بست بگذارد) و از روى خشم، لباسهاى خود را پاره پاره نمايد، و در پيشاپيش جنگ خواهم بود، نه در دنباله آن. دشمنان در برابر ما داراى اين ويژگى نيستند، كسى كه امروز از جنگ ترسيد، فرياد و به جايى نمى‏رسد، من نه از آسيب و زخم جنگ مى‏ترسم، و نه از ضربات پى در پى آن.

    سپس مالك آنچنان بر عمرو بن يثربى حمله كرد، و به او ضربه زد كه او از پشت اسب بر زمين غلتيد.

    گردانى از دودمان ازد اطراف او را گرفتند، تا او را از معركه بيرون ببرند، او كه بدن سنگين داشت و زخمى عميق برداشته بود ، نتوانست از ميدان بگريزد. در اين هنگام عبدالرحمن طود (يكى از سپاهيان على (عليه السلام)) به او رسيد و يك ضربت ديگر به او زد و بار ديگر به زمين افتاد. در اين وقت تمردى از قبيله سدوس ( از سربازان سپاه على (عليه السلام) ) برجهيد و پاى او را گرفت و كشان كشان به نزد امير مومنان على (عليه السلام) آورد.

    عمرو ناله كرد و از على (عليه السلام) التماس نمود كه مرا ببخش، زيرا شنيده شده كه فرموده‏اى به زخميان حمله نكنيد.

    حضرت على (عليه السلام) او را بخشيد، و او به سوى قوم خود بازگشت و در بستر مرگ افتاد، و بر اثر آن ضربه مالك اشتر از دنيا رفت.

    هنگامى كه در بستر مرگ قرار گرفت ؛ قوم او پرسيدند:

    تو را چه كسى كشت؟( خون تو بر گردن كيست؟) پاسخ داد: آنگاه كه با مالك اشتر روبرو شدم، با اينكه سالم و شاد بودم او را ده برابر خود نگريستم، و هنگامى كه عبدالرحمن بن طود به من ضربه زد، با اينكه زخمى بودم، خود را ده برابر او يافتم.سرانجام ضعيف‏ترين مردم مرا به اسارت گرفت و كشان‏كشان نزد على (عليه السلام) برد. بنابراين هماورد من مالك اشتر بود (خون من بر گردن اوست).(53)
    امضاء


  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    دختر عمرو بن يثربى، اشعارى در مرثيه پدرش سرود و خواند، كه دو بيعت از آن اشعار اين بود:

    لو غير الاشتر ناله لندبته و بكيته مادام هضب ابان
    لكنه من لا يعاب بقتله اسد الاسود و فارس الفرسان

    اگر غير از مالك اشتر، پدرم را كشته بود، براى او مادام قله كوه آبان باقى است ناله و گريه مى‏كردم؛(54)

    ولى كشته شدن به دست مالك اشتر كه شيرشيران و يكه سوار جنگاوران سواركار است، عار و ننگ نيست.(55)

    به اين ترتيب دختر عمرو با افتخار به قاتل پدرش خوارى قتل پدر را جبران مى‏نمود.

    كشته شدن چند جنگجوى دشمن به دست مالك‏

    پس از كشته شدن عمرو بن يثربى به دست مالك اشتر ، رزمجويان دشمن در اطراف شتر، از هر سو چشم به شتر دوخته بود، تا به آن آسيب نرسد، و براى گرفتن و نگهدارى زمام شتر، اجتماع و ازدحام مى‏نمودند، در اين بين، پيرى به ميدان آمد و رجز خواند... و مبارز طلبيد.

    مالك اشتر به سوى او پريد و بر فرق سرش شمشير زد، او همانجا افتاد و كشته شد.

    بعد از او ابن جفير ازدى به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. مالك اشتر به ميدان او رفت و او را نيز كشت.

    سپس عمير غنوى، و بعد از او عبداللَّه بن عتابو بعد از او جناب بن عمرو راسبى، پياپى به ميدان تاختند. مالك اشتر همه آنها را يكى پس از ديگرى كشت، و به اين ترتيب قهرمانان دشمن، پياپى با شمشير آبدار و بران مالك به هلاكت مى‏رسيدند. (56)
    امضاء


  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ضربه مالك بر محمد فرزند طلحه‏

    پس از آنها، محمد پسر طلحه به پيش آمد و زمام شتر عايشه را به دست گرفته و آن را بوسيد. عايشه پرسيد: تو كيستى؟

    او گفت: من محمد بن طلحه هستم. اى مادرم به من فرمان مى‏دهى كه اجزا سازم!

    عايشه گفت: به تو امر مى‏كنم كه بهترين انسانها باشى.

    آنگاه محمد زمام شتر را به ديگرى سپرد و به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. معركربن حدير يكى از سربازان سپاه على (عليه السلام) به جنگ تو رفت، و به دست او كشته شد.

    محمد با غرور به طرف شتر بازگشت و مهار شتر را گرفت و بوسيد، سپس بار ديگر به ميدان تاخت و مبارز طلبيد.

    مالك اشتر چون شيرى كه از كمينگاه خود رها شود، به سوى او جهيد.

    طلحه ديد، مالك اشتر به جنگ پسرش آمده، خود را سريع نزد پسرش رسانيد و دستش را گرفت و به او گفت:

    ارجع يا بنى عن هذا الاسد الضارى

    پسرم! از اين شيرى كه دنبال شكار مى‏گردد، باز گرد.

    محمد به سخن پدر اعتنا نكرد و به ميدان مالك اشتر رفت، وقتى كه خود را تحت سيطره نيزه مالك ديد،پا به فرار گذاشت، مالك او را دنبال كرد، تا به او رسيد و ضربه‏اى بر پشت او وارد ساخت، كه او بر اثر اين ضربه به صورت بر زمين افتاد، مالك به بالين او آمد تا گردنش را بزند، محمد التماس عفو كرد و گفت: اى مالك! تو را به ياد خدا مى‏آورم. سپس اين آيه را خواند:حاميم...

    مالك اشتر از روى بزرگوارى ، از او (كه زخمى بود) گذشت، و او را بر مركبش سوار نمود و به سوى قومش فرستاد.

    او بر اثر آن ضربه شديد، همان روز جان داد. مالك اشتر به پايگاه خود بازگشت و در اين مورد اين اشعار را خواند:

    يذكرنى حاميم و الرمح شاجر فهلا تلا حاميم قبل التقدم
    هتكت له بالرمح جيب قميصه فخر صريعا لليدين و للفم
    على غير شى‏ء غير ان ليس تابعا عليا و من لا يتبع الحق يندم

    او (محمد بن طلحه) مرا به ياد خدا انداخت در آن وقت كه نيزه با او به ستيز برخاسته بود، (و او را كوفته بود)

    چرا او قبل از پيشدستى به ميدان آيه حاميم را تلاوت نكرد؟با ضربه نيزه، گريبان پيراهنش را پاره كردم ، و از جانب صورت و دستهايش نقش بر زمين شد.

    اين ضربه به خاطر آن بود كه او در راه امام على (عليه السلام) گام بر نداشت، و كسى از حق پيروى نكرد، پشيمان مى‏شود. (57)

    سپس به ميدان تاخت ، و در حالى كه در ميدان جولان مى‏داد چنين رجز مى‏خواند:

    هذا على فى الد جى مصباح نحن بذا فى فضله فصاح

    اين على (عليه السلام) است كه چراغ تابان تاريكى است، و ما در پرتو نور و مقام او ، سخنور توانا هستيم.(58)

    هلاك كعب بن سور قاضى بصره، به دست مالك‏

    كعب بن سوره در مدينه مى‏زيست، عمر بن خطاب در عصر خلافش، او را در ماجرايى، هوشيار يافت. وقتى در بصره تقاضاى قاضى كردند، عمر او را قاضى بصره كرد.

    او بعد از عمر، در زمان عثمان نيز قاضى بصره بود (احتمالا حدود بيست سال قبل سابقه قضاوت داشت.) اين شخص در ماجراى تصرف بصره، به آشوبگران پيوست و فتوا داد:

    عايشه مادر شما مردم است. از او پيروى كنيد

    اين عالم رسوا، در جنگ جمل، قرآنى را به گردنش آويزان كرده بود، و مردم را بر ضد على (عليه السلام) تحريك مى‏نمود. سه نفر (يا چهار نفر از برادرانش كه گول او را خورده بودند،) كشته شدند.

    او در جنگ جمل، به ميدان تاخت و چنين رجز خواند:

    يا معشر الناس عليكم امكم فانها صلاتكم و صومكم
    و الحرمه العظمى التى تعمكم لا تفضحوا اليوم فداكم قومكم

    اى گروه مردم! بر شما باد حمايت از مادرتان (عايشه) كه او نماز و روزه شما است. و مقام محترم عظيمى است كه در راس همه شما است: به اميد آنكه امروز رسوا نگرديد، قوم شما فداى شما باد.
    امضاء


  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    مالك اشتر چون شير به دنبال اين شكار احمق رفت و او را به هلاكت رسانيد.

    بعد از جنگ ، هنگامى كه على (عليه السلام) در ميان جنازه‏ها عبور مى‏كرد چشمش به جنازه كعب بن سور افتاد، فرمود:

    اين شخص بود كه بر ضد ما به ميدان آمد. در گردنش قرآن را آويزان كرده بود و مى‏پنداشت مردم را به دستورات دعوت مى‏نمايد، با اين كه به محتواى قرآن، ناآگاه بود.

    او بر اثر سركشى و لجاجت، بيچاره و بدبخت شد، او دعا مى‏كرد كه خدا مرا بكشد! خدا او را كشت. سپس حضرت دستور داد او را نشاندند، و به او خطاب كرد و فرمود: اى كعب! من وعده خدا را حق يافتم، آيا تو آنچه را پروردگارت به تو وعده داده بود حق يافتى؟ (59)

    حمله ‏هاى قهرمانانه مالك همراه عمار بر شتر عايشه‏

    هنگامى كه در اواخر جنگ جمل، نشانه‏هاى شكست دشمن آشكار شد، و بسيارى از آنها در اطراف شتر عايشه كشته شدند، هنوز شتر زنده بود و عايشه در درون هودج، طرفدارانش را به صبر و مقاومت دعوت مى‏كرد و عده‏اى در اطراف شتر، از او حمايت مى‏كردند.

    امير مومنان على (عليه السلام) در اين هنگام، دو سر لشگر سپاه خودت عمار ياسر و مالك اشتر را طلبيد، و به آنها فرمود: برويد و اين شترها را هلاك كنيد؛ زيرا تا اين شتر زنده است، آتش جنگ خاموش نمى‏گردد، به خاطر آن كه دشمنان، آن را قبله خود قرار داده‏اند.

    عمار و مالك اشتر با دو نفر از جوان از طايفه مراد به سوى به سوى شتر حمله كردند، حمله‏ها و ضربات آنها موجب شد كه شتر به زمين افتاد، در حالى كه زوزه مى‏كشيد، در اين هنگام سربازان دشمن كه در اطراف شتر بودند، فرار كردند. امير مومنان (عليه السلام) دستور داد هودج را از شتر جدا كردند، و به محمدبن ابوبكر فرمود:عهد درا سرپرستى خواهرت باش. محمد او را به خانه عبداللَّه بن خلف خزاعى برد. (60)

    نجات عبداللَّه بن زبير از دست مالك اشتر

    عبداللَّه بن زبير( خواهرزاده عايشه كه مادرش اسماء نام داشت) از شجاعان لشگر عايشه بود.

    در سومين روز جنگ، نخستين كسى كه به ميدان تاخت و مبارز طلبيد، عبداللَّه بن زبير بود مالك اشتر به سوى او شتافت، عايشه پرسيد:چه كسى به ميدان عبداللَّه خواهر زاده‏ام آمده؟ گفتند: مالك اشتر.عايشه گفت:

    واثكل اسماء!

    واى بر خواهرم اسما مادر عبداللَّه!(بيچاره اسماء كه بى فرزند شد!)(61)

    مالك و عبداللَّه به همديگر حمله كردند و همديگر را مجروح نمودند و سپس گلاويز شدند، مالك عبداللَّه را بر زمين كوبيد و بر سينه‏اش نشست.

    دو گروه به جنب وجودش افتادند، سپاه على (عليه السلام) مى‏خواست مالك را كمك كند، و سپاه جمل مى‏خواست عبداللَّه را نجات دهد: سه روز بعد مالك اشتر غذا نخورده بود و عادت او در جنگ در اين بود كه غذا نمى‏خورد . از سوى ديگر مالك، پيرى بود كه با جوانى شجاع گلاويز شده بود.

    عبداللَّه ( كه مى‏ديد از چنگ مالك نمى‏توان رها شد.)فرياد زد:

    اقتلونى و مالكا

    من و مالك را با هم بكشيد.

    سرانجام عبداللَّه در حالى كه سخت زخمى شده بود، از چنگ مالك گريخت.(62)

    بعدها عبداللَّه بن زبير نقل كرد: من با مالك اشتر در جنگ جمل درگير شدم. هنوز يك ضربه به او نزده بودم، او شش يا هفت ضربه به من زد. سپس پاى مرا گرفت و مرا در گودال انداخت.

    زهير بن قيس مى‏گويد: در حمام با عبداللَّه بن زبير ملاقات كردم. در ناحيه سرش، جاى گودى ضربتى را ديديم كه اگر شيشه روغن را در ميان آن مى‏نهادم، در آن قرار مى‏گفت: او به من گفت: آيا مى‏دانى اين ضربت را چه كسى به من زد؟

    گفتم:نه

    گفت: پسر عمويت مالك اشتر، اين ضربت را ( در جنگ جمل) بر من وارد ساخت.

    پاسخ كوبنده مالك به اعتراض عايشه!

    روايت شده: پس از پايان جنگ، عمار ياسر و مالك اشتر به دستور حضرت على (عليه السلام) نزد عايشه آمدند تا او را روانه مدينه كنند، عايشه به عمار گفت: همراه تو كيست؟

    عمار جواب داد: مالك اشتر است

    عايشه گفت: اى مالك! آيا تو خواهر زاده‏ام عبداللَّه را بر زمين زدى؟

    مالك جواب داد آرى، اگر گرسنگى سه روز من نبود، امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را از دست او را راحت مى‏كردم.

    عايشه گفت: ريختن خون مسلمان جايز نيست؛ مگر در يكى از سه مورد:

    1- كفر بعد از ايمان 2- زناى محصنه ( زناى كسى كه همسر دارد) 3- قتل بدون مجوز. تو به خاطر كداميك از اين سه مورد، مى‏خواستى او را بكشى؟

    مالك جواب داد: من به خاطر بعضى از اين سه مورد (كفر بعد از ايمان و قتل) با او جنگيدم. سوگند به خدا قبل از اين واقعه، شمشيرم در او كارگر نشد و به من خيانت، با اين شمشير همدم نشوم!
    امضاء


  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    مالك اشتر اين ماجرا پر حادثه را با اشعار ناب خود چنين تبيين مى‏كند:

    اعاتش لولا كنت طاويا ثلاثا لا لغيت ابن اختك هالكا!
    غذاه ينادى و الرجال تحوزه باضعف صوت: اقتلونى و مالكا
    فنجاه منى شبعه و شبابه وانى شيخ لم اكن متماسكا
    وقالت على اى الخصال صدعته بقتل اتى ام رده لا ابالكا
    ام المحصن الزانى الذى حل قتله فقلت لها لابد من بعض ذالكا

    اى عايشه، اگر گرسنگى سه روز من نبود، پسر خواهرت را را هلاك شده مى‏يافتى.

    آن روز صبح كه مردها او را احاطه كرده بودند، با صداى ناتوان فرياد مى‏زند: من و مالك را با هم بكشيد.

    سيرى و جوانى او، او را از دست من نجات داد، با توجه به اين كه من در سنى از پيرى او هستم كه ( بر اثر پيرى) نمى‏توانم خود را نگهدارم.

    عايشه گفت اى پدر مرده! به خاطر كدام گناه، او عبداللَّه را بر زمين افكندى، آيا او كسى را كشته بود، يا مرتد شده بود؟

    يا زناى محصنه انجام داده بود؟ تا كشتن او روا باشد.در پاسخ او گفتم: به خاطر بعضى از اين امور (ارتداد و كفر بعد از ايمان) با او جنگيدم.(63)
    امضاء


  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    محاصره حران، و نبرد پياپى مالك در موصل‏

    پس از پايان جنگ جمل، مالك اشتر همراه امير مومنان على (عليه السلام) چند روز در بصره ماندند و سپس با هم به كوفه آمدند، در آنجا حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به سوى شهرهايى كه از جانب حكومت معاويه، آسيب‏پذير بود، فرستاد تا از نزديك در مورد كنترل و نگهبانى آنها، نظارت كند؛ مانند: موصل، نصيبين، دارا، سنجار، هيت عانات و قسمتهايى از جزيره و...

    قبلا معاويه شهرهاى: رقه رها و قرقيسا را تصرف كرده بود و ضحاك بن قيس فهرى را فرمانرواى آن شهرها نموده بود.

    هنگامى كه ضحاك از حركت مالك اشتر با سپاهش، باخبر شد، شديدا ترسيد، براى مردم رقه( كه اكثر مردم آن طرفدار عثمان بودند) پيام داد و از آنها كمك خواست.

    آنها سپاه مجهزى به فرماندهى سماك به سوى مرج مرينا،(كه بين حران و رقه قرار داشت ) حركت كردند، و در آنجا آماده مقابله با سپاه مالك اشتر شدند. طولى نكشيد كه سپاه مالك اشتر فرا رسيد، و در همانجا جنگ شديدى در گرفت. هنگامى كه شب شد، ضحاك ( كه توان مقابله نداشت )، از تاريكى شب استفاده كرده و همراه سپاهش به شهر حران گريخت و در آنجا در ميان قلعه حران متحصن شدند.

    صبح آن شب، وقتى كه مالك اشتر چنين يافت، با سپاه خود، سپاه ضحاك را تعقيب نمود تا به شهر حران رسيد و آن شهر را در محاصره را تنگ‏تر نمود، تا بر دشمن پيروز گرديد.

    معاويه از ماجرا آگاه شد و سپاه عظيمى را به فرماندهى عبدالرحمن بن خالد براى پشتيبانى از ضحاك فرستاد.

    مالك اشتر از آنجا حركت كرد، و از دو شهر رقهو قرقيسا، كمك خواست، آنها كمك نكردند. سرانجام با سپاه خود، به شهر موصل وارد گرديد، و در آنجا مدتى با سپاه ضحاك به جنگ پرداخت ، و ضربات سنگينى بر سپاه ضحاك، وارد ساخت. (64)
    امضاء


  9. Top | #48

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    14,529
    صلوات
    512
    دلنوشته
    5
    تعجیل در فرج مولانا صاحب الزمان
    تشکر
    12,590
    مورد تشکر
    13,792 در 4,533
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    نمودارى از جنگ صفين‏
    كارشكنى و استبدادطلبى معاويه در برابر امير مومنان على (عليه السلام) و تجاوز او در شهرها، موجب شد كه امير مومنان (عليه السلام) تصميم گرفت كه مردم را بر ضد معاويه بسيج كند. به دنبال اين تصميم، ماجراى جنگ طولانى صفين رخ داد كه از پنجم شوال سال 36 آغاز شد، در اين جنگ خونين و پيامدهايش كه حدود 18 ماه كشيد، صدوده هزار كشته شدند، كه بيست هزار نفر آن از سپاه على (عليه السلام) بودند. بعضى، تعداد، كشته‏ها را تا سيصد هزار نفر نوشته‏اند.(65)

    مالك اشتر در اين جنگ يگانه سردار شجاع، و قهرمان قهرمانان سپاه امير (عليه السلام) بود. حضرت على (عليه السلام) كه در پشت، پرده، عظمت و وسعت ويرانى‏هاى اين جنگ را مى‏ديد ، نامه‏هاى فراوانى براى معاويه نوشت.(66) تا بلكه آتش جنگ را خاموش كند؛ ولى معاويه به لجاجت خود ادامه داد و حاضر نشد تحت لواى على (عليه السلام) در آيد، او در ديار شام دو از خلافت مى‏زند و به تجاوزات خود ادامه مى‏داد، و به عنوان مطالبه خود عثمان، مردم را تحريك مى‏كرد، و على (عليه السلام) را قاتل عثمان ، معرفى مى‏نمود.(67)
    مالك اشتر خروس بلند آواز و بزرگ منقار!
    معاويه در يكى از نامه‏هايش با كمال خون گستاخى براى على (عليه السلام) چنين نوشت:
    ... سوگند به خدا! تيرى به سوى تو پرتاب كنم كه نه آب آن را بنشاند و نه باد آن را دفع كند. وقتى به هدف برسد، آن را سوراخ و شعله ور سازد، فريب سپاه خود را نخور و براى نبرد آماده باش...
    امير مومنان (عليه السلام) پاسخ نامه معاويه را داد. و در آغاز آن نوشت:
    اين نامه از على برادر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و پسر عمو و وصى و غسل دهند و كفن كننده؛ او ، و اداء كننده دين او و شوهر دختر و پدر فرزندان (حسن و حسين) او به معاويه ابى سفيان اما بعد: من آن شخصم كه خويشان تو را در روز بدر به خاك هلاكت افكندم ، و عمو و دايى و جد تو را كشتم ، همان شمشير ، هم اكنون در دست من است و آن شمشير با قوت قلب و نيروى بدن و يارى خداوند همان گونه است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به من داده است، نيكو بينديش، شيطان بر تو چيره شده و به زودى به كيفر اعمالت خواهى رسيد...
    آنگاه امام ، يكى از ياران شجاع خود به نام طرماح بن عدى را به حضور طلبيد و نامه را به او داد و او را روانه شام كرد.
    طرماح شخصى بود توانمند، بلند بالا و سخنور و پر صلابت بود، هنگامى كه وارد شام شد و كنار قصر معاويه رسيد، و خواست از در وارد گردد، دربان از او پرسيد: از كجا مى‏آيى و كه را مى‏خواهى؟! او در جواب گفت: نخست اصحاب امير و سپس خود امير را...
    سرانجام او را نزد معاويه بردند. معاويه نامه على (عليه السلام) را از او گرفت و خواند و به كاتب خود گفت: پاسخ نامه را چنين بنويس: ... لشگرى از شام به سوى تو بفرستم كه اول آن به كوفه برسد و هنوز دنباله آن از ساحل درياى شام قطع نشود. سپاه بيكرانى كه اگر با هزار شتر، ارزان باشد، به مقدار هر ارزانى هزار جنگجو بفرستم...
    طرماح، ديگر نتوانست اين سخنان درشت و اشتلم‏هاى معاويه را تحمل كند، به معاويه رو كرد و گفت:
    آيا مرغابى را از آب مى‏ترسانى

    فدع اوعيد فما و عيدك ضائرى اطنين اجنحه الذباب يضير
    از تهديدات خود دست بردار اين درشتگويى‏هاى تو ضررى به من نمى‏رساند آيا صداى پرهاى پشه‏ها ضرر مى‏رسانند؟!
    آنگاه طرماح به ياد مالك اشتر افتاد و به معاويه گفت:
    واللَّه لاميرالمومنين على بن ابيطالب لديكا على الصوت، عظيم المنقار، يلتقطه الجيش بخيشومه و يصرفه الى قانصته و يحطه حوصلته
    سوگند به خدا بر امير مومنان على (عليه السلام) خروس بلند آواز و بزرگ منقارى است كه لشگر تو را با بينى( با منقارش) بر مى‏چيند، و به سنگدان خود رد مى‏كند و از آنجا در چينه دان خود جارى مى‏دهد.
    معاويه گفت: سوگند به خدا راست مى‏گويى! آن خروس، مالك اشتر است.
    طرماح جواب نامه را از معاويه گرفت و به سوى كوفه بازگشت.
    معاويه به اصحاب خود رو كرد و گفت: اگر من همه اموالم را به شما بدهم، تا يك دهم كارى را كه اين مرد (طرماح) براى امام (عليه السلام) انجام داد، انجام دهيد، توان آن را نداريد.
    عمو و عاص گفت: اگر تو همانند على (عليه السلام) در پيشگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مقام داشتى، ما زيادتر از آن مرد به تو خدمت مى‏كرديم.
    معاويه كه اين سخن بسيار ناراحت شده بود ، به عمر و عاص گفت:خدا دهانت را بشكند! سوگند به خدا اين سخن تو، براى من سخت‏تر از سخنان آن اعرابى است.(68)
    چند نمونه از تلاشهاى مالك در جنگ صفين‏
    در اينجا از صدها نمونه ايثار، شجاعت، معرفت، سخنرانى و سياست مالك اشتر در جنگ صفين و دنباله آن به دوازده نمونه زير توجه كنيد:
    1- اطاعت مردم رقه از ترس مالك‏
    سپاهيان حضرت على (عليه السلام) در ركاب آن حضرت، براى سركوبى سپاه معاويه به سوى جبهه صفين حركت كردند، آنها از راه مدائن و انبار به حركت خود ادامه دادند تا به آبادى رقه كه شهركى در كنار رود فرات بود رسيدند.
    اگر در آنجا پلى روى فرات مى‏بود، فاصله مسير راه به سوى صفين ، براى سپاه على (عليه السلام) نزديك مى‏گرديد.
    حضرت على (عليه السلام) از مردم رقه خواست تا كشتيهاى خود را به هم پيوست دهند و با آن كشتيها، پلى روى رود فرات درست كنند؛ ولى مردم رقه از فرمان على (عليه السلام) اطاعت ننمودند، مالك اشتر به ميان آنها رفت و سوگند و ياد كرد كه اگر كشتيهاى خود را براى ايجاد پل نياوريد، با شمشير به شما حمله مى‏كنم، و اموالتان را محاصره مى‏كنم، و اموالتان را مصادره مى‏نمايم.
    مردم رقه بين خود به گفتگو نشستند و گفتند: اگر مالك اشتر سوگند ياد كند، هرگز تخلف نمى‏نمايد، از اين رو از دستور على (عليه السلام) اطاعت نموده و با كشتيهاى خود پلى درست نمودند و سپاه على (عليه السلام) را از روى آن پل گذشت.(69)
    2- سيماى مالك اشتر، در نامه على (عليه السلام)
    پس از عبور سپاه على (عليه السلام) از روى پل رقه ، على (عليه السلام) دوازده هزار نفر از آنها را در دو سپاه به فرماندهى زيادبن‏نضر و شريح بن هانى جلوتر به پيش فرستاد، آنها حركت كردند و در سرزمين سورالروم با سپاه انبوه معاويه روبرو شدند، زياد و شريح،ابولاعور اسملى.
    فرمانده سپاه معاويه را به طرف معاويه فراخواند فراخواند، آنها نيز اين پيشنهاد را در كردند.
    زياد و شريح، تمام ماجرا را در ضمن نامه‏اى براى على (عليه السلام) نوشتند، نامه به دست على (عليه السلام) رسيد، حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به حضور طلبيد و به او چنين فرمود:
    زياد و شريح براى من نامه نوشته‏اند كه در سورالرام در برابر سپاه دشمن قرار گرفته‏اند و كمك مى‏خواهند، تو را به سوى آنها مى‏فرستم، و تو را فرمانده كل قوا بر همه آنها قرار دادم.زياد بن نضر را فرمانده جانب راست لشگر، و شريح را فرمانده جانب چپ لشگرت قرار بده، و خود در قلب لشگر جاى بگير، و حتما آغاز به جنگ نكن، حجت و عذا را بر دشمن تمام كن ، وقتى ناچار شدى، به دشمن حمله كن، به دشمن نزديك مباش كه آتش جنگ شعله ور شود، و چندان دو مباش كه گمان كنند، ترسيدى ، تا من به سوى شما بيايم.(70)

    سپس حضرت على (عليه السلام) نامه‏اى براى شريح و زياد نوشت، كه در آن نامه چنين آمده بود:
    مالك اشتر را بر شما دو نفر و به آنان كه تحت فرمان شما هستند، امير ساختم، گوش به فرمانش دهيد و مطيع او باشيد.
    و اجعلاه درعا و مجنا فانه ممن لا يحاف و هنه ولا سقطه و لا بطوه عما الاسراع اليه احزام، و لا اسراعه الى ما البطوعنه امثل
    مالك اشتر را زره و سپر خود قرار دهيد؛ زيرا ترس سستى و لغزش در او نيست ، در موردى كه سرعت لازم است، كندى نكنيد و در آنجا كه كندى بهتر است ، شتاب ننمايد. (71)
    مالك اشتر با سه هزار نفر از سپاه، حركت كرد، نامه به دست زياد و شريح رسيد، آنها از مالك اشتر، اطاعت كردند و همه در تحت فرمان او در آمدند، درگيريهاى پراكنده و جزيى بين سپاه عراق با سپاه شام رخ داد مالك اشتر چندين بار براى ابو لاعور اسملى فرمانده دشمن پيام فرستاد، تا براى مبارزه به ميدان آيد، ابو لاعور پس از مدتى سكوت، از مالك اشتر به خاطر شركت در قتل عثمان، انتقاد كرد، و در پايان گفت: نيازى نيست كه من به ميدان مالك اشتر بيايم.(72)
    مالك اشتر گفت: ابو الاعور بر جان خود ترسيد و معلوم شد كه آن همه نعره‏ها و فريادها كه مى‏كشيد، چيزى جز گزاف نبود.
    سپس آن روز تا غروب، بين دو سپاه جنگ سختى در گرفت، سرانجام سپاه عقب نشينى كرد، هنگامى كه ابولاعور نزد معاويه آمد، معاويه چگونگى سپاه على (عليه السلام) را از او پرسيد، او در پاسخ: اين جماعت (سپاه‏على) شيران صفدرند، آنها را كوچك نگير جنگ با آنها خيلى بايد وسيعتر و سازمان يافته‏تر، صورت گيرد.(73)
    3- نقش فرماندهى مالك: در تصرف شريعه آب‏
    هنگامى كه سپاه حضرت على (عليه السلام) به سرزمين صفين رسيدند، در يافتند كه سپاه معاويه به فرماندهى ابوالاعور اسملى، شريعه فرات را در تصرف گرفته‏اند.
    معاويه اعلام كرد: سوگند به خدا! اين نخستين پيروزى است . خداوند مرا و ابوسفيان (پدرم را) را از آب ننوشاند، اگر بگذارم سپاه عراق از اين آب بنوشند تا آن هنگام كه همه سپاه عراق در اينجا تشنه بميرند.(74)
    تشنگى بر سپاه على (عليه السلام) چيره شد. امام على (عليه السلام) خطبه غرا و پرشورى خواند، و به سپاه خود براى گرفتن آب، فرمان حمله داد، در فرازى از اين خطبه چنين آمده:
    رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياه فى موتكم قاهرين
    شمشيرها را از خون (آن جباران سنگدل) سيراب سازيد؛ تا از آب سيراب شويد. مرگ در زندگى توام با شكست شما است، و زندگى در مرگ پيروزمندانه است.(75)
    فرماندهان بزرگ سپاه على (عليه السلام) يعنى؛ مالك اشتر،. اشعث بن قيس، كدام با چهر هزار نفر ، همدست شدند و با صف آرايى و آماده باش، حمله سراسرى كردند. در اين حمله، شجاعان، تراز اول سپاه شام مانند: صالح بن فيروز، مالك بن ادهم، رياح بن عتيك، اجلح بن منصور، ابراهيم بن وضاح، زامل بن عبيد و محمد بن روضه به دست مالك اشتر كشته شدند.
    صعصمه بن صوحان مى‏گويد: مالك اشتر به پيش آمد و با شمشير بران خود همه سپاه شام را كوبيد تا خود را به آب رسانيد و شريعه آب را در تصرف خود قرار داد.(76)
    از گفتنى‏ها اينكه: مالك اشتر، يكى از بستگان خود به نام حارث بن همام نخعى را به حضور طلبيد و پرچم خود را به دست او داد و با او گفت: اى حارث! اگر نمى‏دانستم كه تو در برابر مرگ، مقاومت و استقامت مى‏كنى، پرچم را از تو مى‏گرفتم، و اين افتخار را به تو نمى‏دادم؟
    حارث گفت: اى مالك! تو را با پيروزى خود شاد خواهم كرد، يا با كام مرگ مى‏روم.
    مالك سر حارث را بوسيد و گفت: سر اين مرد، امروز چيزى جز خير و پيروزى به دنبال نخواهد آورد.
    سپس مالك اشتر، خطاب به سپاه خود فرياد زد:
    جانم به فداى شما! محكم و استوار ، با كمال شدت و صلابت به پيش رويد، و با نيزه‏ها و شمشيرها، دشمن را سركوب كنيد، اگر شمشيرها خطا كردند، با چنگ و دندان، دشمن را تار و مار كنيد.... آنگاه خودش چون شير غران حمله كرد تو ياران او نيز حمله كردند... (77)
    هنگامى كه شريعه فرات در اختيار سپاه حضرت على (عليه السلام) قرار گرفت، اصحاب على (عليه السلام) به آن حضرت عرض كردند: آب را بر سپاه شام ممنوع كن، همان گونه كه آنها ممنوع كردند.
    امام على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: نه هرگز، من كار جاهلان را انجام ندهم . آنان را به هدايت قرآن فرا مى‏خوانم. اگر پاسخ مثبت دادند، كه چه بهتر وگرنه، برندگى شمشير به خواست خدا، مار را كفايت مى‏كند.(78)
    فرماندهى مالك اشتر، در اين پيروزى فراگير و بزرگ ، يكى از افتخارات بزرگ زندگى بالنده مالك اشتر است، كه مدال آن در تاريخ اسلام، همواره مى‏درخشد.
    4- فرازهايى از خطبه‏هاى مالك اشتر در صفين‏
    مالك اشتر در يكى از روزهاى جنگ صفين ، در حالى كه سوار بر اسب ادهم بود، در سرزمين قناصرين براى سپاه خود ، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت:
    ...معنا ابن اعم نبينا و سيف من سيوف اللَّه، على بن ابيطالب، صلى مع رسول اللَّه لم يسبقه الى الصلاه ذكر حتى كان شيخا، لم تكن له صبوه ولا نبوه ولا هفوه ولا سقطه فقيه فى دين اللَّه تعالى، عالم بحدوداللَّه ذوى راى اصيل، و صبر جميل و عفاف قديم
    اى مردم! پسر عموى پيامبرمان، شمشيرى از شمشيرهاى خدا؛ على پسر ابو طالب (عليه السلام) با ما است، او نخستين مردى كه با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) نماز خواند و هيچ مردى در نماز با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) از او پيشى نگرفت، تا اين كه بزرگ سال شد، در تمام عمر او بى تجربگى جوانى، كندى در كارها ، شتابزدگى و لغزش، و جود ندارد. او فقيه در؛ دين خداوند متعال ، و آگاه به حدود الهى و داراى راى ثابت و صبر نيكو و خويشتن دارى سابق دار است.
    سپس روى به جمعيت كرد و گفت: تقوا پيشه كنيد!
    تيز هوش و پر تلاش باشيد و بدانيد كه شما بر حق هستيد،
    و سپاه دشمن بر باطل است. همانا شما با معاويه مى‏جنگيد و همراه شما حدود صد هزار نفر از جنگجويان بدر مى‏باشند. غير از آنان كه اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) هستند.(79)، بيشتر پرچمهاى شما همان پرچمهاى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) در جبهه‏ها است؛ ولى همراه معاويه، پرچمهاى مشركان عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) وجود دارد.
    فما يشك فى قتال هولاء الا ميت القلب...
    در حقانيت جنگ با سپاه معاويه جز آن كسى كه قلب مرده دارد كسى شك نمى‏كند. شما در دو راه نيك قرار داريد: يا پيروزى؛ يا شهادت. خداوند ما و شما را از لغزشها حفظ كند، همانند حفظى كه در مورد افراد با تقوا و مطيع مى‏نمايد، و در اطاعت و تقوايش را به ما و شما الهام فرمايد. از درگاه خدا براى خودم و براى شما، طلب آمرزش مى‏كنم. (80)
    او در فرازى از سخنان خود خطاب به مردم عراق چنين گفت:
    شدوا فداء لكم عمى و خالى‏ء شده ترضون بهااللَّه و تعزون بها الدين، اذا انا حملت فاحملوا
    عمو و داييم به فداى شما! آنچنان استوار و پا برجا باشيد كه خداوند را با استوارى خود، خشنود سازيد.
    و دين را با ثابت قدمى خود عزت بدهيد، هرگاه ، من حمله كردم، شما نيز حمله كنيد.(81)
    امام باقر (عليه السلام) حوادث جنگ صفين را بيان مى‏كرد و در حالى كه اشك مى‏ريخت، فرمود يك بار مالك اشتر كه سوار بر اسب به طرف سپاه عراق آمد. كلاه آهنين خود بر كوهه زين اسبش نهاد و خطاب به مردم چنين گفت:
    اى گروه مومنان! صبر و مقاومت كنيد. تنور جنگ شعله ور شده و خورشيد از پشت پرده‏ها باز گشته، و درگيرى جنگ، بسيار سخت گشته و جنگجويان با هم گلاويز شده‏اند.
    در اين هنگام مردى پرسيد: اين مرد كيست؟! اگر داراى نيت و اراده است؟
    رفيق آن مرد به او گفت: مادرت به عذايت بنشيند!
    چه نيتى بالاتر و بزرگتر از نيت اين مرد. او را مى‏نگرى كه در ميان خون شناور شده و در عين حال، جنگ در اين گرماى سوزان كه نفسها به حلقومها رسيده، او نه تنها خسته نكرده؛ بلكه نشاط و طراوت بخشيده است. او آنچنان سخن مى‏گويد، كه شنيدى، خدايا ما را بعد از او (مالك اشتر) باقى نگذار.(82)
    و در فرازى از خطبه ديگر، خطاب به سپاه عراق گفت:
    سپاه شام با شما نمى‏جنگند، مگر براى آنكه دين شما را نابود كنند، آنها مى‏خواهند سنت دين را بميرانند و بدعتها را زنده كنند، و شما را به گمراهى‏هاى عصر جاهليت باز گردانند، اى بندگان خدا! با خون پاك خود، در راه دينتان، ارواح خود را پاك و شاداب سازيد، پاداش در نزد خدا است، و بهشت در پيشگاه او است اى مردم، بدانيد كه فرار از جبهه جنگ، موجب ذلت و بيچارگى، و خوارى زنده و مرده و ننگ دنيا و آخرت است....(83)
    5- خطبه مرد ناشناس و حمله او
    روايت شده: مرد ناشناسى از سپاه عراق، سوار بر اسب و غرق در اسلحه به ميدان تاخت. در دستش نيزه بود و غير از چشمانش ديده نمى‏شد. او به سپاه عراق تشر مى‏زد و مى‏گفت: خدا شما را رحمت كند، صفهاى خود را منظم كنيد . هنگامى كه صفها منظم شدند و پرچمها برافراشته گشت، آن مرد به آنها رو كرد و پس از حمد و ثناى الهى، چنين گفت:
    الحمدللَّه الذى جعل فيها ابن عم نبيه، اقدمهم هجره، واولهم اسلاما، سيف من سيوف اللَّه صبه اللَّه على اعدائه، فانظروا اذا حمى الوطيس، وثار القتام، وتكسرالمران، وجالب الخيل بالابطال، فلا اسمع الا غمغمه او همهمه فاتبعونى وكونوا فى اثرى:
    حمد و سپاس، خداوندى را كه پسر عموى پيامبرش در ميان ما است. او كه در هجرت و پذيرش اسلام از همه پيشگامتر است. شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه خداوند آن را بر دشمنانش فرود آورده است.
    توجه كنيد آن هنگام كه تنور جنگ داغ شد، و گرد و غبار ميدان جنگ برخاست، و نيزه‏ها شكسته شد، و مركبها با يكه سواران شجاع به جولان افتادند، و چيزى جز فريادهاى قهرمانان و همهمه‏ها را نشنيدم، از من پيروى كنيد و به دنبال من حركت نماييد.
    آن مرد ناشناس پس از اين سخن، به دشمن حمله كرد و آنقدر با نيزه‏اش با آنها جنگيد كه نيزه‏اش شكست. سپس بازگشت. ناگاه مردم ديدند كه مرد ناشناس، مالك اشتر است.(84)
    6 - شكست قسمتى از سپاه، و بازسازى فورى آن توسط مالك‏
    در يكى از روزهاى جنگ، جانب راست سپاه امير مومنان على (عليه السلام)، توسط دشمن، درهم شكست و جمعى گريختند. حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را طلبيد، و با او در مورد بازسازى جانب راست سپاه، سخن گفت:
    مالك اشتر بى درنگ به سوى فراريان و شكست خوردگان رفت و با سخنرانى آتشين و پرمحتواى خود، آنچنان آنها را آماده و بازسازى كرد هماندم به دشمن حمله كردند. حدود 800 نفر از دودمان مذحج، به مالك پيوستند، و با شهادت‏طلبى عجيبى به دشمن يورش بردند و صفوف دشمن را درهم شكستند، و در اين نبرد شديد، صدوهشتاد شهيد دادند.(85)
    مالك اشتر خود را به جانب راست سپاه رسانيد، در آنجا با قهرمانان سپاه، به طور گروهى به دشمن حمله كردند، و همچنان راه را مى‏گشودند و به پيش مى‏رفتند.
    در اين بين زياد بن نصر (يكى از شجاعان لشكر على (عليه السلام)) به پيش آمد و پرچم را به دست گرفت و همچنان با حمله‏هاى قهرمانانه به پيش مى‏رفت، تا بر اثر ضربات دشمن به زمين افتاد. مالك اشتر گفت: سوگند به خدا صبر جميل و كار بزرگ همين است،
    سپس يزيدبن قيس ( يكى ديگر از از شجاعان لشگر على (عليه السلام) با حملات شديد خود را گشود و پرچم افتاده زيادبن نضر را به دست گرفت و برافراشت، و آنقدر جنگيد تا به زمين افتاد.
    مالك اشتر گفت: سوگند به خدا! صبر و جميل و كار بزرگ همين است.
    به اين ترتيب مالك در درون درگيرى، افراد سپاه خود را تحريص و تشويق مى‏كرد و از عقب نشينى و شكست، باز مى‏داشت، و با ظرف آبى كه در دست داشت، سپاه خود را مى‏زد و به هيجان در مى‏آورد و مى‏گفت:
    الغمرات ثم ينجلينا.
    پس از سختيها و رنجها، آسايش و پيروزى خواهد بود.
    حارث بن جمهان كه از سپاهيان على (عليه السلام) بود، پس از فرار، خود را به جانب راست لشگر على (عليه السلام) رسانيد . ناگاه مالك اشتر كه بر اثر پوشش اسلحه ديده نمى‏شد،او را ديد و به او گفت: اى پسر جمهان! آيا مثل تو در چنين روزى از اين مكان ، تخلف مى‏كند؟!
    حارث وقتى كه خوب به گوينده نگاه كرد، دريافت كه او مالك اشتر است، هماندم به مالك عرض كرد:
    سوگند به خدا از تو جدا نگردم تا مرگ به سراغم آيد. (86)

    امضاء


صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی