صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 39 , از مجموع 39

موضوع: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 5

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    ابوعمر بن عبدالبر مى گويد: سن عمار روزى كه كشته شد نود و چند سال بود و نيز گفته شده است : نود و يك يا نود و دو يا نود و سه سال داشته است . (46)
    ابوالهيثم بن التهيان و برخى از اخبارش
    على عليه السلام سپس فرموده است ابن التهيان كجاست ؟! او ابوالهيثم بن التهيان است كه در كلمه دوم حرف ى مشدد و مكسور است ، نام اصلى او و پدرش هر دو مالك بوده است و نسبت پدرش چنين است : مالك بن عبيد بن عمرو بن عبدالاعلم بن عامر الانصارى . ابوالهيثم يكى از نقيبان دوازده گانه انصار در شب بيعت عقبه است و گفته شده است كه او از انصار نبوده بلكه از قبيله بلى بن ابى الحارث بن قضاعة و هم پيمان بنى عبدالاشهل بوده است . به هر حال او يكى از نقيبان بيعت شب عقبه است و در جنگ بدر هم شركت كرده است .
    ابوعمر عبدالبر در كتاب الاستيعاب خود مى گويد: درباره تاريخ مرگ او اختلاف است ؛ خليفه ، از اصمعى نقل مى كند كه مى گفته است از خويشاوندانش پرسيدم ، گفتند به روزگار زندگى رسول خدا (ص ) درگذشته است .
    ابوعمر مى گويد اين سخنى است كه از گوينده آن كسى پيروى نكرده و پذيرفته نشده است . و گفته شده است او به سال بيستم يا بيست و يكم درگذشته است و آنچه كه از همه بيشتر گفته شده است اين است كه جنگ صفين را درك كرده و همراه على عليه السلام بوده است و هم گفته شده است كه در جنگ صفين كشته شده است .
    ابوعمر سپس مى گويد: خلف بن قاسم ، از حسن بن رشيق ، از دولابى ، از ابوبكر وجيهى ، از قول پدرش ، از صالح بن وجيه نقل مى كند كه مى گفته است : از جمله كسانى كه در صفين كشته شده اند عمار و ابوالهيثم و عبدالله بن بديل و گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر هستند كه خدايشان رحمت كناد!
    آن گاه ابوعمر روايت ديگرى نقل مى كند و مى گويد: ابومحمد عبدالله بن محمد بن عبدالمومن ، از عثمان احمد بن سماك ، از حنبل بن اسحاق بن على ، از ابونعيم نقل مى كند كه مى گفته است : نام ابوالهيثم مالك و نام پدرش عمرو بن حارث است و ابوالهيثم در جنگ صفين همراه على عليه السلام كشته شده است .
    ابن عبدالبر مى گويد: اين سخن ابونعيم و كسان ديگرى جز اوست .
    مى گويم : اين روايت صحيح تر از گفتار ابن قتيبه است كه در كتاب المعارف خود مى گويد: گروهى گفته اند كه ابوالهيثم در جنگ صفين همراه على عليه السلام بوده است و حال آنكه اهل علم اين سخن را نه مى شناسند و نه ثابت مى كنند.
    تعصب ابن قتيبه معلوم است . چگونه مى گويد: اين سخن را اهل علم نه مى شناسند و نه ثابت مى كنند و حال آنكه ابونعيم و صالح بن وجيه هر دو گفته اند و ابن عبدالبر هم آن روايت كرده است و اينان همگى مشايخ بزرگ محدثان هستند.(47)
    امضاء


  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #32

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    شرح حال ذوالشهادتين خزيمة بن ثابت

    على عليه السلام سپس فرموده است ذوالشهادتين كجاست ؟!، او خزيمة بن ثابت بن فاكه ثعلبه خطمى انصارى از خاندان بنى خطمه از قبيله اوس انصار است و پيامبر (ص ) در داستان مشهورى گواهى او را معادل گواهى دو مرد قرار داده است . (48)
    كنيه او ابوعماره است و در جنگ بدر و همه جنگهاى پس از آن شركت داشته است و روز فتح مكه رايت خاندان خطمه در دست او بوده است .
    ابن عبدالبر در كتاب الاستيعاب مى گويد: او در جنگ صفين همراه على بن ابى طالب عليه السلام شركت كرده است و پس از اينكه عمار كشته شد، خزيمة چندان جنگ كرد كه كشته شد.
    ابن عبدالبر مى گويد: موضوع كشته شدن ذوالشهادتين در جنگ صفين از طرق مختلف نقل شده است كه ما در كتاب الاستيعاب از قول پسر پسرش ، يعنى محمد بن عمارة بن خزيمه ذوالشهادتين ، نقل كرده ايم . خزيمه در جنگ صفين همواره مى گفت : خودم از پيامبر (ص ) شنيدم كه مى فرمود عمار را گروه ستمگر خواهد كشت و سپس چندان جنگ كرد كه كشته شد.
    مى گويم : از شگفت ترين تعصبهاى زشتى كه بر آن آگاه شده ام يكى هم اين است كه ابوحيان توحيدى در كتاب البصائر مى گويد خزيمة بن ثابت كه با على عليه السلام در جنگ صفين كشته شده است خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين نبوده است بلكه مردى ديگر از انصار و صحابه است كه خزيمة بن ثابت نام داشته است .
    اين (سخن ) اشتباه است چرا كه كتابهاى حديث و نسب گواه آن است كه ميان اصحاب پيامبر (ص )، چه از انصار و چه غير ايشان ، هيچ كس جز ذوالشهادتين ، خزيمة بن ثابت نام نداشته است و چه مى توان كرد كه گمراهى هوس را دارو و چاره اى نيست و بايد توجه داشت كه طبرى صاحب تاريخ پيش از ابوحيان برگفتن كتابهايى كه در مورد نامهاى صحابه تاءليف شده به خلاف آنچه اين دو گفته اند گواهى مى دهد. وانگهى يارى دهندگان و ياران اميرالمومنين چه نيازى دارند كه بخواهند شمار خويش را با شمردن نام خزيمه و ابوالهيثم و عمار و جز ايشان بيفزايند.
    اگر مردم نسبت به اين مرد (على عليه السلام ) انصاف دهند و با ديده انصاف بر او بنگرند خواهند دانست كه اگر على (ع ) تنها مى بود و همه مردم با او جنگ مى كردند او بر حق بود، و همگان بر باطل .
    سپس على عليه السلام مى فرمايد برادران ديگر آنان كه نظير ايشان بودند كجايند؟! و مقصودش كسانى از صحابه هستند كه در صفين همراهش بودند و كشته شدند و همچون ابن بدليل و هاشم بن عتبه و كسان ديگرى غير از آن دو كه ما ضمن اخبار صفين از آنان نام برديم . (49)

    امضاء

  4. Top | #33

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قيس بن سعد بن عباده و نسب او
    قيس بن سعد بن عبادة دليم خزرجى از اصحاب پيامبر (ص ) و كنيه او ابوعبدالملك است . او احاديثى از پيامبر (ص ) روايت كرده است . قيس مردى بيش از اندازه كشيده قامت و داراى موهاى بلند و صاف و دلير و بخشنده بود. پدرش سعد سالار خزرجيان بود هموست كه انصار درباره اينكه پس از پيامبر (ص ) به خلافت رسيد چاره انديشى كردند، او هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد با وى بيعت نكرد و به حوران رفت و همانجا مرد. گفته شد كه چون ايستاده و به هنگام شب در صحرا ادرار كرد جنيان او را كشتند و در اين مورد دو بيت شعر روايت مى كنند و گويند شبى كه سعد كشته شد و در اين مورد دو بيت شعر روايت مى كنند و گويند شبى كه سعد كشته شد اين دو بيت شنيده شد بدون اينكه خواننده آن ديده شود و آن دو بيت چنين است :
    ما سالار خزرج سعد بن عبادة را كشتيم و دو تير بر او پرتاب كرديم به قلبش برخورد و خطا نرفت
    گروهى مى گويند: در آن هنگام امير شام كسى را به كمين او نشانده بود تا شبانگاه او را بكشد و شب كه سعد براى قضاى حاجت به صحرا رفته بود آن شخص او را به سبب اينكه از اطاعت خليفه سرپيچى كرده بود با دو تير كشت و يكى از متاءخران در اين باره چنين سروده است .
    مى گويند سعد بن عباده را جنيان دلش را شكافتند! اى كاش دين و آيين خود را با مكر و تزوير درست نكنى . گناه سعد در اينكه ايستاده ادرار كرده است چيست ؟ آرى سعد با ابوبكر بيعت نكرده بود...
    قيس بن سعد از بزرگان شيعيان اميرالمؤ منين عليه السلام و معتقد به محبت و ولايت اوست و در همه جنگها در التزام ركاب آن حضرت بود. قيس هر چند در مورد صلح امام حسن با معاويه بر امام حسن اعتراض كرد ولى از ياران و همراهان او بود و عقيده و ميل او نسبت به آل ابوطالب بود و در اعتقاد و دوستى خود مخلص شمرده مى شد. البته از امورى كه موجب تاءكيد اين موضوع مى شد بيرون رفتن كار از دست پدرش و گرفتاريهاى روز سقيفه و پس از آن بود كه از همه اين امور دلتنگ شده بود و اندوه خويش را در دل نهان مى داشت تا آنكه در خلافت اميرالمؤ منين عليه السلام امكان اظهارنظر پيدا كرد و از قديم گفته شده است دشمن دشمنت دوست تو شمرده مى شود.
    ابوايوب انصارى و نسب او
    نام و نسبت ابوايوب انصارى چنين است : خالد بن يزيد بن كعب بن ثعلبه خرزجى . او از خاندان نجار است . در بيعت عقبه و جنگ بدر و ديگر جنگها حضور داشت و هنگامى كه پيامبر (ص ) در هجرت از مكه به مدينه از محل سكونت خاندان عمرو بن عوف بيرون آمد در خانه او منزل فرمود و تا هنگامى كه مسجد و خانه ها را ساخت همچنان در خانه ابوايوب ساكن بود و سپس از آنجا به خانه خود منتقل شد، و روزى كه پيامبر (ص ) ميان ياران خود عقد برادرى مى بست ميان ابوايوب و مصعب بن عمير برادرى منعقد فرمود.
    ابن عبدالبر در كتاب الاستيعاب مى گويد: ابوايوب انصارى در همه جنگهاى على عليه السلام همراهش بوده است . او اين موضوع را از ابن كلبى و ابن اسحاق نقل مى كند و آن دو مى گفته اند كه ابوايوب در جنگ جمل و صفين همراه على (ع ) بود و در جنگ خوارج هم سالار مقدمه و پيشتازان بوده است . (50) و گفته مى شود اين خطبه آخرين خطبه يى است كه اميرالمومنين عليه السلام آن را ايستاده ايراد فرموده است .
    امضاء

  5. Top | #34

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    (184) : از سخنان آن حضرت (ع )

    در اين خطبه كه با عبارت الحمدالله المعروف من غير رؤ ية (سپاس خداوندى را كه خرد او را بدون ديدن شناخته است ) شروع مى شود(51) ابن ابى الحديد هيچ گونه بحث ضمنى و مستقلى در امور تاريخى نياورده است . او اقوالى را درباره تقوى و سپس ‍ حكايات مختصر لطيفى را نقل كرده است . آن گاه خطبه يى از ابى الشحماء عسقلانى (52) نقل مى كند و در پى آن بحثى ايراد مى كند كه اگر چه تاريخى نيست ولى از لحاظ نقد ادبى در خور اهميت است و سزاوار نيست خوانندگان گرامى از چنان نقد و اظهارنظرى بى اطلاع بمانند. ابن ابى الحديد پس از نقل خطبه ابى شحباء چنين مى گويد:
    اين بهترين خطبه يى است كه اين نويسنده ايراد كرده است و همان گونه كه مى بينى آشكارا تكلف از آن مى بارد و مصنوع بودن آن بسيار واضح است و خود خطبه گوياى اين مسئله است . من اين خطبه را از اين جهت آوردم كه بسيارى از افراد متعصب و پيرو هوس مى گويند بسيارى از نهج البلاغه سخن تازه پرداخته يى است كه گروهى از شيعه آن را جعل كرده اند و برخى از آن را به سيدرضى و كسان ديگر نسبت داده اند. اين گروه كسانى هستند كه تعصب چشمهاى ايشان را كور ساخته است و از راه روشن گمراه گشته و به كژراهه ها رفته اند و اين به سبب كمى شناخت ايشان از اسلوبها و سبكهاى گفتار است و من با كلامى مختصر اين فكر اشتباه را براى تو روشن مى كنم و مى گويم اين سخن او از دو حال بيرون نيست . يا آنكه مى گويند تمام نهج البلاغه جعلى و ساختگى است يا بخشى از آن .
    فرض اول كه تمام آن مجعول باشد، از روى ضرورت باطل است ؛ زيرا ما با تواتر اخبار از صحت اسناد برخى از اين خطبه ها به اميرالمومنين على آگاهيم و همه يا بسيارى از محدثان و مورخان بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه را آورده اند و شيعه هم نيستند كه متهم و منسوب به غرض و هدف مخصوصى باشند. فرض دوم كه برخى از آن مجعول باشد بايد در آن دوگانگى احساس شود، و هر كس به كلام و خطابه انس داشته باشد و اندكى از علم بيان بهره مند باشد و او را در اين كار ذوقى باشد ناچار ميان سخن سست و استوار و ميان سخن شيوا و شيواتر و سخن اصيل و ريشه دار و سخن تازه فرق مى گذارد و چون بر جزوه يى واقف شود كه متضمن سخن تنى چند از خطيبان يا دو نفر از ايشان باشد ميان سخن آنان فرق مى گذارد و سبك آن دو را از يكديگر تمييز مى دهد. مگر نمى بينى كه ما اگر قدرت شناخت و نقد و بررسى شعر داشته باشيم و ديوان ابوتمام را ورق بزنيم و، در آن ميان يا چند قصيده از كس ‍ ديگرى ببينيم با ذوق خود مى شناسيم و مبانيت آن را با قصايد ابوتمام مى فهميم و متوجه مى شويم كه راه و روش و خرده كارى هاى او در آن قصيده نيست و مگر نمى دانى كه شعرشناسان و عالمان به همين سبب قصايد بسيارى را كه منسوب به او بوده و به نامش ‍ ساخته اند از ديوانش حذف كرده اند كه با راه و روش شعرى او مبانيت داشته است . در مورد ابونواس هم همين گونه رفتار كرده اند و بسيارى از اشعار را كه از كلمات آنها معلوم شده كه از شعر او نيست حذف كرده اند و درباره شاعران ديگرى غير از آن دو نيز همين گونه رفتار كرده اند و در اين مورد به چيزى جز ذوق اعتماد نكرده اند.
    امضاء

  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اينك اگر در نهج البلاغه تاءمل كنى تمام آن را يكدست و از يك سرچشمه و آن را يكنواخت خواهى ديد كه سبك آن يكسان است و همچون يك عنصر خالص است كه هيچ آميزه اى ندارد و هيچيك از اجزاء آن مخالف اجزاء ديگر نيست و ماهيت آن تفاوتى ندارد و همچون قرآن مجيد است كه آغازش همچون ميانه اش و ميانه اش همچون پايان آن است و هر سوره و آيه اش از لحاظ راه و روش و فن و نظم چون ديگرى است . اگر بعضى از قسمتهاى نهج البلاغه صحيح و بعضى ساختگى بود با اين برهان براى تو روشن مى شد و حال آنكه گمراهى كسانى آشكار مى شود كه پنداشته اند اين كتاب يا بخشى از آن منسوب به على عليه السلام و ساختگى است .
    وانگهى بدان ، كسى كه چنين ادعايى مى كند ادعاى چيزى كرده است كه او را ياراى آن نيست و براى ادعايش نهايت و اندازه يى متصور نيست زيرا اگر ما اين باب را بگشائيم و در اينگونه موارد شك و ترديد كنيم نبايد به درستى و صحت هيچ سخنى كه از رسول خدا (ص ) نقل شده است اعتماد وثوق داشته باشيم و هر طعنه زننده اى مى تواند اشكال كند و بگويد اين سخن ساخته و ديگرى پرداخته است و همينگونه سخنانى كه از ابوبكر و عمر نقل شده و خطبه ها و مواعظ و مسائل ادبى مورد شك و ترديد قرار مى گيرد، و در مورد كسى كه در نهج البلاغه شك مى كند هر دليلى را كه مستند خود براى آنچه از پيامبر (ص ) و ائمه اصحاب و تابعان و شعراء و مترسلان قرار دهد ارائه مى دهد. ياران اميرالمؤ منين عليه السلام هم مى توانند همان مستند را در مورد نهج البلاغه ارائه دهند و اين واضح و روشن است .
    امضاء

  7. Top | #36

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    (185) : از سخنان آن حضرت (ع )
    برج بن مسهر طايى كه از خوارج بود به گونه يى كه على عليه السلام بشنود شعار خوارج را بر زبان آورد كه حكم و فرمان نيست مگر خدا را و على (ع ) فرمود اسكت قبحك الله يا اثرم (خاموش شو خدايت از همه چيز زشت و محروم بدارد اى دندان پيشين افتاده ) (53)
    نام پدر اين شخص به ضمه ميم و كسره ه است و نسب اش چنين است .
    برج بن مسهر بن جلاس بن وهب بن قيس بن عبيد بن طريف بن مالك بن جدعاء بن ذهل بن رومان بن جندب بن خارجة بن سعد بن قطرة بن طى بن داود بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سباء بن يشجب بن يعرب بن قحطان است . او شاعرى مشهور از شعراى خوارج است (54) و شعار مخصوص خوارج را آن چنان بر زبان آورد كه اميرالمومنين عليه السلام بشنود و بدين سبب على (ع ) او را از سخن گفتن بازداشت ، و چون دندانهاى پيشين برج افتاده بود و با فرا خواندن او با آن لقب (اثرم ) خواست او را تحقير كند همان گونه كه اگر به شخص يك چشم اعور بگويند در آن تحقير نهفته است .
    امضاء

  8. Top | #37

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    (186) : از سخنان آن حضرت (ع )
    روايت شده است يكى از ياران اميرالمومنين عليه السلام كه نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى اميرالمومنين پرهيزكاران را چنان براى من وصف فرماى كه گويى خويشتن آنان را مى نگرم . على عليه السلام لحظه يى از پاسخ ‌دادن به او درنگ كرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نيكى كن همانا خداوند همراه آنانى است كه تقوى پيشه اند و همانان كه خود نكوكاران اند. (55) همام بن اين سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزيد. على (ع ) نخست حمد و ستايش خداوند را بجاآورد و بر پيامبر كه درود خداوند بر او و آلش باد درود فرستاد و سپس چنين فرمود:
    اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق ، حين خلقهم غنيا عن طاعتهم آمنا من معصيتهم (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى كه خلق را بيافريد از فرمانبردارى آنان بى نياز و از سرپيچى آنان در امان بود (56)
    نخست نسب همام را چنين آورده است : او همام بن شريح بن يزيد بن مرة بن عمرو بن جابر بن يحيى بن اصهب بن كعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صيفى بن سعدالعشيرة و از شيعيان على عليه السلام و دوستداران آن حضرت است . همام مردى عابد و پارسا بود و به اميرالمومنين گفت : پرهيزكاران را براى من چنان توصيف فرماى كه در اثر توصيف تو چنان آگاه شوم كه گويى بر ايشان مى نگرم . (57)
    امضاء

  9. Top | #38

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    فضيلت سكوت و كم گويى
    بدان كه سخن درباره خطر سخن و فضيلت سكوت و كم گويى بسيار گسترده است . ما ضمن مباحث گذشته بخشى از آن را بيان كرديم و اينك بخشى ديگر از آن را بيان مى كنيم .
    پيامبر (ص ) فرموده است آن كس كه سكوت مى كند نجات مى يابد و نيز فرموده است سكوت حكمت است و انجام دهندگان اين حكمت اندك اند.
    سپس فصلى درباره اخبار و احاديثى كه در مورد آفات زبان آمده آورده است و ضمن آن اين روايت را نقل كرده است كه به راستى در آن بايد دقت كرد.
    در جنگ احد رسول خدا از كنار شهيدى گذشت يارانش گفتند بهشت بر او گوارا باد! فرمود از كجا مى دانيد؟ شايد در امورى كه به او ارتباط نداشته و بى معنى بوده است سخن گفته باشد.
    (او به تفصيل در اين موارد به آيات قرآنى و اخبار نبوى و گفتار خردمندان و حكيمان استشهاد كرده است و سپس درباره خوف و آثار و اخبارى كه در آن باره آمده است به تفصيل سخن گفته و شواهدى هم از نظم از جمله از مبتنى و ابوتمام ارائه داده است و اشعارى از عرفا بيان داشته است . و بحث خود را درباره وجد و حالات عارفان دنبال كرده است و مى گويد): بسيارى از مردم بر اثر وجد به هنگام شنيدن موعظه واعظى يا ترانه مطربى مى ميرند و اخبار در اين مورد بسيار است و ما به روزگار خويش كسانى را ديده ايم كه بر اثر اين حال ناگهان مرده اند.
    (190) (58) : از سخنان آن حضرت (ع )
    اين خطبه با عبارت و لقد علم المستحفظون من اصحاب محمد صلى اللّه عليه و سلم انى ارد على الله و لا على رسوله ساعة قط (59) و بدرستى كه نگه دارندگان دين و كتاب از اصحاب محمد كه درود و سلام خدا بر او باد دانسته اند و مى دانند كه من هرگز و هيچ ساعتى بر خدا و رسولش رد و اعتراض نكردم ) شروع مى شود.
    در مورد كلمه نگهدارندگان ممكن است مقصود خلفاى گذشته باشند كه به هر حال اسلام را حفظ كردند و به عنوان حافظ اسلام و پاسداران شريعت و آيين و حوزه آن برگزيده شدند و ممكن است مقصود عالمان و فاضلان صحابه باشند كه حفظ و حراست از كتاب به عهده آنان گذارده شده بوده است .
    ظاهرا على عليه السلام در اين گفتار خود كه مى گويد من هرگز ساعتى به خدا و رسول خدا اعتراض و رد نكردم با رمز و عبارت پوشيده به امورى متذكر مى شود كه از ديگران سرزده است ؛ آن چنان كه روز حديبيه به هنگام نوشتن صلحنامه (اين گونه رفتار) از يكى از صحابه سرزد و آن شخص (60) نگارش صلحنامه را كارى ناپسند دانست و گفت : اى رسول خدا، مگر ما مسلمان نيستيم ؟ فرمود: آرى .
    گفت : مگر آنان كافر نيستند؟ فرمود: آرى . عمر گفت : پس چرا در آيين خود متحمل خوارى و زبونى مى شويم ؟ پيامبر (ص ) فرمود: من به آنچه فرمان يافته ام عمل مى كنم . عمر برخاست و به گروهى از صحابه گفت : مگر محمد (ص ) به ما وعده واردشدن به مكه را نداده بود؟ حال آنكه اينك از ورود ما به مكه جلوگيرى شده است و پس از آنكه در دين و آيين خويش پستى و زبونى را متحمل شده ايم بر مى گرديم . به خدا سوگند، اگر يارانى پيدا كنم هرگز اين زبونى را نمى پذيرم .
    ابوبكر به آن شخص و گوينده گفت : اى واى بر تو! از گفتار و رفتار محمد (ص ) پيروى كن و ملازم او باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است ، درود خداوند بر او و آلش باد! و خداوندش او را ضايع نخواهد ساخت . ابوبكر سپس به آن شخص گفت : آيا پيامبر به تو فرموده است كه امسال وارد مكه خواهد شد! عمر گفت : نه . ابوبكر گفت : بزودى داخل مكه خواهد شد. چون پيامبر (ص ) مكه را گشود و كليدهاى كعبه را بدست گرفت ، عمر را فرا خواند و فرمود: اين آن چيزى كه به آن وعده داده شده بوديد.
    بدان كه اين خبر صحيح است و هيچ شكى در آن نيست و همه مردم آن را روايت كرده اند و به نظر من كار زشت و سبكى نيست كه اين شخص براى اطمينان نفس خود و براى راهنمايى خواستن چنين سؤ الى از پيامبر كرده باشد.(61) و حال آنكه خداوند متعال به خليل خود ابراهيم فرموده است مگر ايمان نياورده اى ؟ گفت : آرى ولى براى اينكه دلم اطمينان يابد (62) صحابه پيامبر (ص ) در كارهاى مختلف به پيامبر مراجعه مى كردند و اگر نقطه ابهامى داشتند مى پرسيدند و مى گفتند: آيا اين نظر شماست يا دستور و نظر خداوند؟ آن چنان كه دو سعد (يعنى سعد بن معاذ و سعد بن عبادة ) كه رحمت خداوند بر آن دو باد! روز جنگ خندق كه پيامبر (ص ) قصد آن را داشت كه با پرداختن بخشى از خرماى نخلستانهاى مدينه با احزاب صلح كند. به آن حضرت گفتند: آيا اين فرمان خداوند است يا نظر شخص شماست ؟
    فرمود: نظر خود من است . گفتند: در اين صورت به خدا سوگند تا هنگامى كه قبضه هاى شمشيرهايمان در دستهاى ماست حتى يك دانه خرما به آنان نمى دهيم .
    انصار هم در جنگ بدر به پيامبر (ص ) كه در جايى كه آنان مصلحت نمى دانستند فرموده بود عرض مى كردند آيا اينجا با انديشه و راى خود فرود آمده اى يا آنكه در اين مورد وحى شده است ؟ فرمود: نه خودم انديشيده ام . گفتند: در اين صورت آن را به مصلحت نمى دانيم ، از اينجا كوچ فرماى و فلان جا فرود آى . (63) اما گفتار ابوبكر كه گفته است تسليم گفتار و انديشه محمد (ص ) باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است دليلى بر شك و ترديد نيست بلكه تاءكيد و تثبيت بر عقيده قلبى اوست . (64) خداوند خطاب به پيامبر خود چنين فرموده است و اگر نه اين است كه پايدارت داشتيم نزديك بود گرايشى اندك به آنان بيابى و هيچ كس از افزوده شدن يقين و طماءنينه خويش بى نياز نيست ، و از اين گوينده (عمر بن خطاب ) كارهاى ديگرى هم جز اين سرزده است ، مانند گفتار او به پيامبر (ص ) كه آزادم بگذار تا گردن ابوسفيان را بزنم و سخن ديگرش بگذار گردن عبدالله بن ابى يا گردن حاطب بن ابى بلعته را بزنم و پيامبر (ص ) او را از شتاب در اين كارها نهى مى فرمود.
    امضاء

  10. Top | #39

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    September 2009
    شماره عضویت
    11032
    نوشته
    14,686
    تشکر
    1,002
    مورد تشکر
    1,503 در 991
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    همچنين هنگامى كه رسول خدا (ص ) بر جنازه عبدالله بن ابى بن سلول نماز مى گزارد عمر كنار جامه آن حضرت را گرفت و كشيد و گفت چرا و چگونه براى سالار منافقان نماز مى گزارى و طلب آمرزش مى كنى در همه اين كارها هيچ دليلى بر وقوع كار زشت وجود ندارد(!) كه او (عمر) خميره اش بر تندى و بدخويى و خشونت سرشته شده بود و آنچه مى گفت به مقتضاى سرشت و طبيعتش بود و به هر حال هر صورتى كه بوده است به اسلام از ولايت و خلافت او خير بسيارى رسيده است .
    گويد: على عليه السلام فرموده است همانا با جان خويش را رسول خدا مواسات كردم . آرى ، اين كارى است كه على (ع ) بدون هيچ بحث و گفتگويى بدان ويژه است ، در جنگ احد و حنين كه مردم گريختند او پايدارى كرد و كسانى كه پيامبر پيش از او براى فتح خيبر گسيل فرموده بود گريختند و حال آنكه او زير درفش خويش چندان پايدارى كرد تا خيبر را گشود. محدثان روايت كرده اند كه چون در جنگ احد پيامبر (ص ) سخت زخمى شد، مردم گفتند: محمد كشته شد.
    در همين حال فوجى از مشركان پيامبر را ديدند كه ميان كشتگان درافتاده است ، ولى هنوز زنده است . آن گروه آهنگ آن حضرت كردند. پيامبر به على فرمود: اين گروه را از من كفايت كن . على عليه السلام بر آن فوج حمله برد و سالارشان را كشت .
    گروهى ديگر آهنگ پيامبر كرد: كه باز هم رسول خدا فرمود: اى على ، اين گروه را از من كفايت كن و او بر ايشان حمله كرد آنان را منهزم ساخت و سالارشان را كشت ، فوج سوم آهنگ حمله كردند. على (ع ) همان گونه آنان را شكست داد. پس از اين موضوع پيامبر (ص ) مكرر مى فرمود جبريل به من گفت : اى محمد! اين كار على مواسات راستين است و من گفتم : چه چيزى او را از اين كار باز مى دارد كه او از من است و من از اويم و جبريل گفت من هم از شما دو تن هستم .
    همچنين محدثان روايت كرده اند كه مسلمانان در آن روز آواى كسى را از سوى آسمان شنيدند كه ندا مى داد شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست پيامبر (ص ) به حاضران فرمود آيا مى شنويد؟ اين نداى جبريل است .
    در جنگ حنين على عليه السلام همراه تنى چند از بنى هاشم پس از آنكه مسلمان پشت به جنگ دادند، ايستادگى و از پيامبر دفاع كرد و مقابل پيامبر شروع به كشتن گروهى از (قبيله ) هوازن كرد تا سرانجام انصار پيش او برگشتند و قبيله هوازن شكست خوردند و اموال ايشان به غنيمت گرفته شد. داستان جنگ خيبر هم مشهور است .
    پس از اين موضوع على عليه السلام درباره پيامبر (ص ) سخن گفته است و چنين اظهار داشته است همانا پيامبر قبض روح شد در حالى كه سرش بر سينه ام بود و جانش در كف دست من روان شد و من آن را بر چهره خويش كشيدم .
    گفته شده است : هنگام رحلت رسول خدا (ص ) اندكى خون از دهانش بيرون ريخت و على عليه السلام آن خون را به چهره خويش ‍ ماليد.
    روايت شده است كه ابوطيبه خونگير در هنگام زندگانى رسول خدا اندكى از خون آن حضرت را آشاميد (65) و به ابوطيبة فرمود از اين پس شكمت هرگز گرسنه نمى شود.
    اينكه على عليه السلام فرموده است خانه و اطراف آن به فغان آمد يعنى از فرشتگانى كه در خانه فرو آمده بودند بانگ ناله و فرياد برخاست و من آن را شنيدم و كس ديگرى از ساكنان خانه آن را نشنيد.
    خبر رحلت رسول خدا (ص )
    در مورد داستان رحلت پيامبر (ص ) چنين روايت شده است كه اواخر ماه صفر سال يازدهم هجرت بيمارى آن حضرت آشكار شد، او سپاه اسامة بن زيد را مجهز كرد و به آنان فرمان داد به ناحيه بلقاء بروند همانجا كه زيد و جعفر كشته شده بودند و در سرزمين روم قرار داشت . همان شب پيامبر (ص ) به زيارت بقيع رفت و فرمود به من فرمان آمرزشخواهى براى ايشان داده شده است ، و خطاب به خفتگان بقيع چنين فرمود: سلام بر شما باد! اى اهل گورها، اين حالتى كه در آن هستيد بر شما گواراتر باد از آنچه مردم در آن قرار دارند! فتنه ها چون پاره هاى شب تاريك فرا آمدند كه آغازشان از پى پايانشان است و پيوسته به يكديگرند. سپس پيامبر (ص ) مدتى طولانى براى مردگان بقيع طلب آمرزش كرد و پس از آن به ياران خود گفت جبرئيل همه ساله قرآن را يك بار بر من عرضه مى داشت و امسال آن را دوبار به من عرضه كرده است و براى آن سببى جز فرا رسيدن مرگ خويش نمى بينم .
    سپس به خانه خويش برگشت . بامداد آن شب براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين فرمود:
    اى مردمان ! براى من ناپديدشدن از ميان شما نزديك شده است هركس را وعده اى داده ام بيايد تا آن را برايش برآورم و هر كه را از من طلبى است بيايد تا آن را بپردازم . اى مردم ، بدانيد كه ميان خدا و كسى هيچ گونه پيوند و نسبى نيست كه بدان سبب خيرى بهره او قرار دهد يا شرى را از او منصرف گرداند و فقط عمل است كه مايه آن خواهد بود. هان ! مبادا كسى برخلاف اين ادعا كند و آرزو داشته باشد و سوگند به كسى كه مرا به حق برانگيخته است هيچ چيز جز عمل همراه با رحمت خداوند رستگارى نمى بخشد و اگر من خود عصيان كنم همانا درمانده و سرگشته مى شوم . بارخدايا گواه باش كه من ابلاغ كردم .
    آن گاه از منبر فرود آمد و با مردم نمازى مختصر و سبك گزارد و به خانه ام سلمه رفت و پس از آن به خانه عايشه رفت و زنان و مردانى به پرستارى او پرداختند. زنان عبارت بودند از: دخترش فاطمه (ع ) و همسرانش ؛ مردان عبارت بودند از على عليه السلام و عباس و حسن و حسين عليهماالسلام كه در آن هنگام دو پسربچه بودند. گاهى نيز فضل بن عباس پيش آنان مى رفت . پس از آن هنگام بيمارى آن حضرت ميان مسلمانان چند اختلاف پيش آمد: نخستين ستيز هنگامى روى داد كه پيامبر فرمود براى من كاغذ و دوات بياوريد؛ و پس از آن موضوع خوددارى از حركت با لشكر اسامه بود و اين سخن عياش بن ابى ربيعه (66) كه آيا بايد اين نوجوان (اسامة ) بر همه مهاجران و انصار فرماندهى كند. سپس بيمارى پيامبر (ص ) شدت يافت . هنگامى كه بيمارى سبكتر بود خود پيامبر (ص ) با مردم نماز مى گزارد و چون بيمارى سخت تر شد به ابوبكر دستور داد با مردم نماز بگزارد، و درباره شمار نمازهايى كه ابوبكر با مردم گزارده اختلاف است . شيعيان مى گويند ابوبكر فقط با مردم يك نماز گزارده است آن هم نمازى است كه پيامبر (ص ) در حالى كه به على عليه السلام و فضل بن عباس تكيه داده بود آمد و در محراب ايستاد و ابوبكر را كنار زد. و حال آنكه خبر صحيح در اين مورد كه مشهورتر است و بيشتر نقل شده است و به عقيده من هم صحيح تر است آن است كه همان يك نماز نبوده است و ابوبكر پس از آن دو روز ديگر هم با مردم نماز گزارده است . آن گاه پيامبر (ص ) رحلت فرمود، برخى مى گويند پيامبر (ص ) دو شب باقى مانده از صفر رحلت فرموده است و اين گفتارى است كه شيعيان بر آن عقيده اند ولى بيشتر مورخان بر اين عقيده اند كه پيامبر (ص ) چند روزى از ماه ربيع الاول گذشته بود كه رحلت كرد.
    درباره مرگ آن حضرت هم اختلاف شد؛ عمر آن را انكار كرد و گفت پيامبر هرگز نمرده است (!) بلكه غيبتى كرده است و بزودى برمى گردد. ابوبكر او را از اين گفتار بازداشت و براى او آيات قرآن را كه متضمن معنى مرگ پيامبر (ص ) بود خواند و عمر از عقيده خود به عقيده ابوبكر برگشت .
    مسلمانان درباره اينكه پيامبر (ص ) را كجا به خاك بسپرند اختلاف نظر پيدا كردند؛ برخى چنان مصحلت ديدند كه او را در مكه دفن كنند كه زادگاهش بوده است ، برخى گفتند: بدون ترديد او را در مدينه در بقيع يا كنار شهيدان احد به خاك مى سپاريم و سرانجام بر آن اتفاق كردند كه جسد پيامبر را در همان حجره كه قبض روح شده است به خاك بسپرند، و گروه گروه و بدون اينكه كسى بر آنان امامت كند بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند. گفته شده است على عليه السلام چنين پيشنهاد كرد و از او پذيرفتند.



    مى گويم : من از اين موضوع شگفت مى كنم زيرا نمازگزاردن بر جنازه پيامبر (ص ) پس از بيعت با ابوبكر بوده است و نمى دانم چه چيز مانع آن شده است كه ابوبكر پيش برود و به عنوان امام نماز بگزارد! (67)
    همچنين درباره اينكه براى آن حضرت لحد بسازند يا شكافى در ديوار گور ايجاد كنند اختلاف پيدا كردند. عباس عموى پيامبر (ص ) كسى را پيش ابوعبيدة بن جراح فرستاد كه براى مردم مكه گور مى كند و طبق عادات آنان لحد نمى ساخت و على عليه السلام مردى را پيش ابوطلحه انصارى فرستاد كه براى مردم مدينه گور مى كند و بر عادت آنان لحد مى ساخت ، و على عليه السلام عرضه داشت :
    پرودگارا خودت براى پيامبرت برگزين ! ابوطلحه رسيد و براى پيامبر (ص ) لحد ساخت و پيكر را به گور درآورند.
    درباره اينكه چه كسانى وارد گور شوند ستيز كردند و على عليه السلام مردم را از آن كار منع كرد و فرمود: كسى جز من و عباس وارد گور نخواهد شد ولى با واردشدن فضل پسر عباس و اسامة بن زيد وابسته و آزاد كرده خاندان پيامبر (ص ) نيز موافقت كرد. در اين هنگام انصار بانگ برآوردند و زارى كردند تا اجازه دهد مردى از ايشان وارد گور شود، اوس بن خولى را كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بود وارد گور ساختند.
    غسل پيامبر (ص ) را على عليه السلام با دست خود عهده دار شد و فضل بن عباس آب مى ريخت .
    محدثان از على عليه السلام روايت مى كنند كه مى گفته است : هيچ عضوى از اعضاى پيامبر (ص ) را حركت نمى دادم مگر اينكه خودش ‍ حركت مى كرد و من هيچ گونه سنگينى احساس نمى كردم گويى كسى با من همراه بود و مرا يارى مى داد. بديهى است كه كسى جز فرشتگان نبوده اند.
    اما موضوع آواى فرشته و شنيدن صدا را گروهى بسيار از محدثان از قول على عليه السلام روايت كرده اند. شيعيان روايت مى كنند كه على عليه السلام بر چشمهاى فضل بن عباس در آن هنگام كه بر پيكر پيامبر آب مى ريخت پارچه بست و پيامبر (ص ) به او چنين وصيت كرده و فرموده بود بر بدن برهنه من هر كس جز تو نگاه كند كور خواهد شد.(68)
    (191) : از سخنان آن حضرت (ع )
    اين خطبه با عبارت يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات و اختلاف النينان فى البحار الغامرات (خداوند از بانگ جانوران وحشى در بيابانها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد ماهيان در درياهاى ژرف آگاه است ) شروع مى شود و از خطبه هاى مفصل نهج البلاغه است . (69)
    اختلاف اقوال درباره عمر دنيا
    على عليه السلام ضمن اين خطبه مى گويد: خداوند متعال محمد (ص ) را هنگامى كه پايان عمر دنيا نزديك شده است مبعوث فرمود. مردم در اين باره بشدت اختلاف نظر دارند؛ گروهى را عقيده بر اين است كه تمام مدت عمر جهان پنجاه هزار سال است كه بخشى از آن تمام شده و بخشى از آن مانده است ، و در مورد آنچه سپرى شده و آنچه باقى مانده است نيز اختلاف نظر دارند. آنان براى اين ادعاى خود كه عمر جهان پنجاه هزار سال است به اين آيه كه مى فرمايد فرشتگان و روح در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است به سوى خداوند عروج مى كنند استناد كرده (70) و مى گويند كلمه روز در اين آيه اشاره به دنياست و عروج روح فرشتگان و آمد و شد ايشان براى ابلاغ اوامر خداوند به بندگان و پيامبران در اين جهان صورت مى گيرد، و مى گويند اينكه برخى از مفسران آن روز را به قيامت تعبير و تفسير كرده اند درست و پسنديده نيست كه در روز رستاخيز براى فرشتگان و روح عروجى بسوى خداوند متعال نيست كه تكليف برداشته شده است وانگهى در مورد مومنان هم بايد روز مذكور به اندازه پنجاه هزار سال به طول انجامد يا آنكه فقط براى كافران است و براى مومنان چنان نيست . فرض نخست باطل است ؛ زيرا درنگ پنجاه هزار ساله در آن روز سخت تر از عذاب دوزخ است و جايز نيست كه مومن چنين سختى يى را ببيند. فرض دوم باطل است ؛ زيرا جايز نيست كه زمان واحد براى شخصى طولانى و براى ديگرى كوتاه باشد مگر اينكه يكى از آن دو خواب باشد يا در حالتى شبيه خواب كه حركت زمان را احساس نكند و معلوم است كه حالت مومنان پس از برانگيخته شدن ايشان چنين نيست . (71)
    گفته اند اين آيه با آن ديگرى كه مى فرمايد تدبير كار را از آسمان به زمين انجام مى دهد و سپس در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال از سالهايى است كه مى شمريد به سوى خداوند عروج مى كند (72) تناقضى ندارد زيرا سياق كلام دلالت بر آن دارد كه با آن دنيا را اراده فرموده است و در خبر آمده است كه فاصله ميان زمين و آسمان مسير پانصد سال است و چون فرشته يى به زمين مى آيد سپس به آسمان باز مى گردد در همان روز مسير هزار سال را مى پيمايد. مگر نمى بينى كه خداوند مى فرمايد تدبير كار را از آسمان بسوى زمين انجام مى دهد؟ يعنى فرشته با وحى و حكم و فرمان از آسمان به زمين فرود مى آيد و سپس به سوى خداوند رجوع و به آسمان صعود مى كند و جمع مسافت فرود و عروج او به اندازه مسير هزار سال است .
    حمزة بن حسن اصفهانى (73) در كتاب خود، تواريخ ‌الامم آورده است كه يهوديان معتقدند شمار سالها از هنگام آغاز تا سال هجرت حضرت ختمى مرتبت (ص ) چهار هزار و چهل و دو سال و سه ماه است .
    مسيحيان بر اين عقيده اند كه شمار سالها پنجهزار و نهصد و نود سال و سه ماه است . پارسايان بر اين عقيده اند كه از روزگار كيومرث كه به اعتقاد ايشان پدر آدميان است تا هنگام مرگ يزدگرد پسر شهريار شاه چهار هزار و يكصد و هشتاد و دو سال و ده ماه و نوزده روز است ، و اين موضوع را به كتاب خود، اوستا، كه زرتشت آورده نسبت مى دهند.
    يهوديان و مسيحيان اين موضوع را به تورات اسناد مى دهند ولى در مورد استنباط مدت چگونگى آن با يكديگر اختلاف دارند. مسيحيان و يهوديان چنين مى پندارند كه تمام مدت عمر اين جهان هفت هزار سال است ، بخشى از آن گذشته و بخشى باقى مانده است .
    گفته شده است : يهوديان از آن مدت كاسته و آن را كوتاه كرده اند كه آنان مى پندارند شيخ و مرشد آنها كه منتظر اويند، در آغاز هزاره هفتم خروج مى كند و اگر آن مدت را كوتاه نكنند و كاهش ندهند رسواشدن ايشان تسريع خواهد شد ولى به هر حال آنان نزد انسانهايى كه پس از ما خواهند آمد رسوا خواهند شد.
    حمزه اصفهانى مى گويد: منجمان سخنانى گفته اند كه همه اين امور را فرا مى گيرد، آنان چنان پنداشته اند از هنگامى كه ستارگان در جهان به حركت درآمده اند از آغاز برج حمل تا روزى كه متوكل پسر معتصم از سامراء به دمشق حركت كرده است تا آن را پايتخت خويش قرار دهد و آن روز. نخستين روز محرم سال دويست و چهل و چهار هجرت بوده است چهار هزار هزار هزار سال و سيصد و بيست هزار سال طبق سالهاى خورشيدى است . آنان مى گويند: از طوفان نوح (ع ) تا بامدادى كه متوكل به دمشق حركت كرده است سه هزار و هفتصد و سى و پنج سال و ده ماه و بيست و دو روز است .
    ابوريحان بيرونى در كتاب الاثارالباقيه عن القرون الخالية مى گويد پارسيان و مجوسيان پنداشته اند كه عمر جهان دوازده هزار سال است ، به شمار برجها و ماهها و آنچه تا به حال ، هنگام ظهور زرتشت پيامبر ايشان ، گذشته سه هزار سال است و از هنگام ظهور زرتشت و آغاز تاريخ اسكندر دويست و پنجاه و هشت سال است و ميان تاريخ اسكندر و سالى كه ما مشغول نوشتن اين شرح بر نهج البلاغه هستيم (يعنى سال 647 هجرى ) هزار و پانصد و هفتاد سال است و با اين حساب مدت زمان گذشته از اصل دوازده هزار سال چهار هزار سال و هشتصد و هجده سال است و به اعتقاد ايشان باقيمانده دنيا از گذشته آن بيشتر است .
    ابوريحان همچنين در يكى از كتابهاى خود از قول هنديان نقل مى كند كه معتقد بوده اند عمر دنيا عبارت است از آنكه در خانه نخست شطرنج عدد يك و در شماره دو عدد دو در خانه سوم عدد چهار و سپس تا آخر خانه ها دو برابر عدد قبلى گذارده شود.
    اما مسلمانان معتقد به اخبار، بيشترشان مى گويند كه عمر جهان هفت هزار سال است و مى گويند ما در هزاره هفتم هستيم . حق مطلب اين است كه اين موضوع را هيچ كس جز خداوند يكتا نمى داند، و خداوند سبحان فرموده است .
    از تو درباره قيامت مى پرسند كه وقت رسيدن آن كى خواهد بود؟ در چه چيزى تو از ياد كردن آن ، غايت و منتهاى آن سوى خداى توست . (74) همچنين فرموده است از تو مى پرسند چنان كه گويى از آن آگاهى ، بگو علم آن پيش خداوند است .(75)
    با وجود اين آيات همچنين در كتاب عزيز مى فرمايد قيامت نزديك شد (76) براى مردم حساب ايشان نزديك شد (77) فرمان خدا در مى رسد آن را به شتاب مخواهيد. (78)
    خلاصه آنكه ميزان گذشته و ميزان باقيمانده را نمى دانيم و فقط همان گونه كه به ما فرمان داده شده است معتقديم و مى شنويم و اطاعت مى كنيم ، همان گونه كه ما را اين چنين ادب آموخته اند، وانگهى ممكن است آنچه از عمر جهان باقيمانده از لحاظ خداوند پاك باشد و از لحاظ ما نباشد، همان گونه كه خداوند سبحان فرموده است آنان آن را دور مى بينند و ما آن را نزديك مى بينيم (79) و خلاصه سخن آنكه اين مسئله موضوعى پيچيده است و واجب است در آن مورد خاموش بود.
    (192) : از سخنان آن حضرت (ع ) كه ياران خود را به آن سفارش مى كرد
    اين خطبه با عبارت تعاهدوا امرالصلوة و حافظوا عليها و استكثروا منها... (نگهدار كار نماز باشيد و بر آن مراقبت كنيد و بسيار نماز بگزاريد...) شروع مى شود(80) (ابن ابى الحديد ضمن توضيح درباره لغات و اصطلاحات دو مبحث درباره اخبار و آثار نقل شده درباره نماز و فضيلت آن و اخبار نقل شده درباره زكات و صدقه و فضيلت آن آورده است كه براى تبرك و تيمن از هر مورد به ترجمه يكى دو روايت قناعت مى شود.)
    بدان كه در مورد فضيلت نماز چندان روايت رسيده است كه از شمارش آن ناتوانيمن و اگر در آن مورد چيزى جز تكرار آن در قرآن مجيد و تاكيد و توصيه بسيار در آن نمى بود همان اندكى از آيات براى بيان فضيلت آن كافى بود و پيامبر (ص ) فرموده است نماز ستون استوار دين است . هر كس آن را ترك كند بدون ترديد دين را ويران كرده است نيز آن حضرت فرموده اند رايت ايمان نماز است هر كس دل خويش براى آن فارغ گرداند و به حدود آن قيام كند همو مومن است .
    ام سلمه گويد: پيامبر (ص ) با ما سخن مى گفت و ما با او سخن مى گفتيم ولى همين كه وقت نماز فرا مى رسيد گويى او ما را نمى شناخت و ما او را نمى شناختيم .
    در خبر آمده است كه هر گاه كارى رسول خدا (ص ) را اندوهگين مى ساخت به نماز پناه مى برد. مردى به رسول خدا گفت : دعا فرماى تا خداوند دوستى با تو را در بهشت به من ارزانى فرمايد. رسول فرمود اينك براى اجابت دعاى خود با سجده هاى بسيار مرا يارى ده .
    همچنين در فضيلت زكات واجب و صدقه مستحبى روايات بسيار وارد شده است و اگر هيچ چيز نمى بود جز اينكه خداوند متعال در بيشتر آيات كه از نماز سخن به ميان آورده است زكات را هم قرين آن قرار داده است در فضيلت آن كافى بود.
    بريده اسلمى روايت مى كند كه پيامبر (ص ) فرمود هيچ قومى از پرداخت زكات كوتاهى نمى كند مگر اينكه خداوند باران را از آنان باز مى دارد.
    پيامبر (ص ) به يكى از زنان خويش فرمود لاشه گوسپندى را بر فقرا تقسيم كند. آن زن گفت : اى رسول خدا، از آن چيزى جز گردنش ‍ باقى نمايند.
    فرمود همه آن باقى ماند جز گردنش . شاعرى همين معنى را گرفته و چنين سروده است .
    بر آنچه از مالش در راه خدا از دست رفته است مى گريد و حال آنكه فقط همين باقى مانده است .
    (193) : از سخنان آن حضرت (ع )
    اين خطبه چنين آغاز مى شود والله ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس (به خدا سوگند كه معاويه زيرك تر از من نيست ولى غدر و مكر مى كند و اگر نه اين است كه غدر و مكر ناخوشايند است ، من از زيرك ترين مردم بودم ). (81)
    سياست على (ع ) و اجراى آن طبق سياست پيامبر (ص )
    بدان كه گروهى از آنان كه حقيقت فضل اميرالمومنين عليه السلام را نمى شناسند چنين پنداشته اند كه عمر از او سياستمدارتر بوده است هرچند كه او از عمر داناتر بوده است . رئيس ابوعلى سينا نيز به اين موضوع در كتاب الشفاء كه در حكمت است تصريح كرده است . شيخ ما ابوالحسين بصرى هم بر همين عقيده است و در كتاب الغرر خود اشاره و تعريض اين چنين دارد. وانگهى دشمنان و كينه توزان نسبت به على عليه السلام به ياوه چنين پنداشته اند كه معاويه هم از على عليه السلام مدبرتر و سياستمدارتر بوده است ، ما قبلا در اين كتاب بحثى درباره بيان حسن سياست و صحت تدبير اميرالمومنين عليه السلام داشتيم و اينك مطالبى را كه آنجا نقل نكرده ايم و مناسب با اين خطبه است كه مشغول شرح آن هستيم مى آوريم .
    بدان و توجه داشته باش كه سياستمدار به سياست نمى رسد مگر اينكه به راءى خود و آنچه كه مصلحت مى بيند و استوارى پايه هاى پادشاهى و كشور خويش را در آن مى داند عمل كند، خواه مطابق با شرع باشد و خواه نباشد، و هرگاه از لحاظ سياست و تدبير به اين گونه كه گفتيم عمل نكند بسيار بعيد است كه كارهايش منظم گردد يا حكومت او استوار شود. اميرالمومنين على عليه السلام مقيد به قيود شريعت بود و مواظب به پيروى از آن و دور انداختن و اجتناب از آراء و سياستهاى جنگى و چاره انديشى ها و مكر و تزويرهايى كه با شرع موافق نباشد. بنابراين ، روش او در خلافت نيز مطابق با روش ديگران كه به اين حدود مقيد نبوده اند نيست . ما نمى خواهيم با اين سخن خود بر عمر بن خطاب اعتراض كنيم يا چيزى را كه او از آن منزه است به او نسبت دهيم ولى اين را مى گوييم كه عمر مجتهد بوده است و با استحسان و قياس و مصالحى كه به نظرش مى رسيده عمل مى كرده است و معتقد بوده است كه مى توان احكام عموم را با آراء و بررسى و استنباط اصولى مختص كرد و بدين گونه نسبت به دشمن خود مكر و كيد مى ورزيده است و به اميران خود هم فرمان مى داده است كه حيله و مكر كنند و خود با تازيانه هر كه را كه گمان مى كرد مستوجب است ادب مى كرد و از كسان ديگرى كه مرتكب گناهانى شده بودند و مستوجب تاءديب بودند گذشت مى كرد و همه اين امور را به قوت اجتهاد خود و آنچه مى انديشيد انجام مى داد ولى اميرالمؤ منين على عليه السلام اين عقيده را نداشت و به ظواهر نصوص عمل مى كرد و هرگز به اجتهاد و قياس رفتار نمى كرد بلكه امور دنيايى را با امور دينى منطبق و همگان را يكسان مى دانست و هيچ كس را بر نمى كشيد و از مقامش نمى كاست مگر طبق نص كتاب . بدين سبب راه و روش آن دو در خلافت تفاوت داشت و سياست آنان از يكديگر جدا بود. عمر در عين حال بسيار خشن و بدون گذشت بود و حال آنكه على عليه السلام بسيار بردبار و باگذشت بود. در نتيجه خلافت عمر هم همراه با قوت و شدت بود و خلافت على (ع ) همراه با نرمى و مدارا؛ وانگهى عمر مانند على عليه السلام گرفتار فتنه يى چون فتنه عثمان كه او را نيازمند به مداراى با ياران و لشكريان نمايد و بخواهد به سبب اضطرابى كه در پى فتنه عثمان پديد آمده است خود را به ياران و سپاهيانش ‍ نزديك تر سازد نبود. پس از داستان عثمان گرفتاريهاى جمل و صفين و نهروان پيش آمد و همه اين امور در اضطراب امور حاكم و سست شدن پايه هاى حكومتش مؤ ثر بوده است و حال آنكه براى عمر هيچيك از اين امور اتفاق نيفتاده است . بنابراين ، فاصله ميان آن دو حكومت در تدبير نظام مملكت و صحت تدبير خلافت بسيار است .
    اگر بگويى : عقيده ات در قبال سياست پيامبر (ص ) و تدبير آن حضرت چيست ؟ مگر پيامبر (ص ) با آنكه فقط به نصوص و وحى عمل مى فرمود كارش استوار و منظم نبود، و چون مى گوييد كه على هم فقط به نصوص عمل مى كرده است بايد تدبير و سياستش همچون تدبير و سياست پيامبر استوار و منظم باشد. مى گويم سياست و تدبير پيامبر (ص ) خارج از اين بحث است كه ما در آن گفتگو مى كنيم ، زيرا پيامبر (ص ) معصوم است و غفلت در كارهاى او راه پيدا نمى كند و حال آنكه به عقيده ما هيچيك از اين دو مرد (عمر و على ) واجب نيست كه معصوم باشند، وانگهى بسيارى از مردم بر اين عقيده اند كه خداوند متعال به پيامبر اجازه فرموده است تا در مسائل شرعى و غير آن به راءى خويش عمل كند و به او فرموده است به آنچه مصلحت مى بينى حكم كن كه تو جز بر حق حكم نمى كنى . اينكه گفتم اعتقاد و مذهب يونس بن عمران است و با اين فرض سوال منتفى است كه پيامبر (ص ) به مصلحتى كه خود تشخيص ‍ مى داده عمل مى فرموده است و منتظر وحى نمى مانده است .
    بر فرض كه اين مذهب باطل باشد و اين سخن يونس بن عمران صحيح نباشد مگر چنين نيست كه گروهى بسيار از علماى فقه بر اين عقيده اند كه براى پيامبر (ص ) جايز است كه در احكام و تدبير اجتهاد فرمايد همان گونه كه يكى از علما مى تواند اجتهاد كند؟ قاضى ابويوسف كه خدايش رحمت كناد بر اين عقيده است و به اين گفتار خداوند متعال استناد كرده كه فرموده است تا با آنچه خداوندت ارائه مى دهد ميان مردم حكم فرمايى (82) و بر اين مذهب و عقيده هم سوال ساقط است كه اجتهاد على عليه السلام مساوى با اجتهاد پيامبر (ص ) نيست و تفاوت ميان اجتهاد آن دو مانند تفاوت ميان منزلت ايشان است .
    ابوجعفر ابى زيد حسنى نقيب بصره كه خدايش رحمت كناد هر گاه با او در اين مورد سخنى مى گفتيم مى گفت : از نظر كسانى كه سيره پيامبر (ص ) و سياست اصحاب آن حضرت را به روزگار زندگى اش خوانده باشند، هيچ گونه تفاوتى ميان سيره و روش پيامبر با سيره و روش على نيست : همان گونه كه على عليه السلام همواره گرفتار مسائل ياران خود بود و با او مخالفت و سركشى مى كردند و پيش ‍ دشمنانش مى گريختند و گرفتار فتنه ها و جنگها بود، پيامبر (ص ) هم همين گونه بود و گرفتار نفاق منافقان و آزارهاى ايشان و مخالفت اصحاب با آن حضرت و گريختن آنان پيش دشمنانش بود و همان گونه گرفتار فتنه ها و جنگها بود.
    نقيب ابوجعفر مى گفت : مگر نمى بينى كه قرآن عزيز انباشته از شكايت از آزار منافقان نسبت به پيامبر (ص ) است ، همان گونه كه سخنان على (ع ) انباشته از شكايت منافقان اصحاب خود است ؟ اينكه آنان او را آزار مى دهند و گرد او را گرفته اند و كاهلى و سستى مى كنند؟ و اين شبيه اين گفتار خداوند متعال است كه فرموده است آيا آنان را كه از رازگفتن منع شدند نديدى كه باز به آنچه از آن منع شده اند باز مى گردند و با گناه و ستيز راز مى گويند و براى سرپيچى از فرمان رسول و چون پيش تو مى آيند تو را تحيتى مى گويند كه خدايت آن چنان تحيت نگفته است و در دلهاى خود مى گويند: چرا خداوند ما را به آنچه مى گوييم عذاب نمى فرمايد؟ جهنم آنان را كافى است كه در آن مى افتند و چه بد سرانجامى است . (83) و اين گفتار ديگر خداوند كه مى فرمايد همانا كه رازگفتن از شيطان است تا آنانى را كه گرويده اند اندوهگين سازد (84) و تمام سوره منافقون كه در وصف گروهى از ياران پيامبر است .
    همچنين اين گفتار خداوند كه مى فرمايد گروهى از ايشان به تو گوش فرا مى دهند و چون از پيش تو بيرون مى روند به اهل كتاب به تمسخر مى گويند باز اين مرد چه مى گفت ؟ آنان كسانى هستند كه خداوند بر دلهايشان زنگار بسته است و هواى نفس خويش را پيروى كردند (85) و اين گفتار خداوند متعال است كه فرموده آنان را كه در دلهاشان مرض (نفاق ) است مى بينى چنان به تو مى نگرند چون نگريستن كسى كه از مرگ بيهوش است ... (86) و اين گفتار خداوند متعال آيا آنان كه در دلهايشان مرض است پنداشته اند كه خداوند كينه هاى آنان را آشكار نمى سازد و اگر بخواهيم آنان را به تو نشان مى دهيم بدان گونه كه سيماى ايشان را بشناسى و بدون ترديد از لحن گفتارشان آنان را خواهى شناخت ... (87) و اين گفتار خداوند متعال كه مى فرمايد آن اعرابى كه همراهى نكردند بزودى به تو مى گويند نگهدارى اموال و زن و فرزندمان ما را (از اين كار) بازداشت اينك براى ما آمرزش بخواه . به زبانهايشان چيزى مى گويند كه در دلهايشان نيست ... (88) آنان كه همراهى نكردند چون بسوى غنيمتها حركت كنيد كه بگيريد بزودى و مى گويند بگذاريد ما از شما پيروى كنيم . مى خواهند سخن خدا را دگرگون كنند...(89) و اين گفتار خداوند كسانى كه تو را از پس حجره ها به صداى بلند فرا مى خوانند بيشترشان نمى انديشند... (90)
    نقيب ابوجعفر مى گفت : همين اصحاب پيامبر (ص ) بودند كه در مورد انفال ستيز كردند و آن را براى خود مطالبه كردند تا آنجا كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه بگو انفال از آن خداوند و رسول است ، از خدا بترسيد و اصلاح ذات بين كنيد و خدا و رسول را فرمان بريد اگر مؤ منانيد (91) همين اصحاب پيامبرند كه روز جنگ بدر سستى كردند و روياروى شدن با دشمن را خوش ‍ نداشتند تا آنجا كه بيم آن مى رفت كه از جنگ خوددارى كنند و زبون شوند و اين موضوع پيش از رويارويى دو گروه بود و اين آيه درباره آنان نازل شد آنان در مورد حق آن هم پس از آنكه آشكار شده است با تو ستيز مى كنند، گويى به چشم مى نگرند كه آنان را به سوى مرگ مى برند. (92)
    (نقيب افزود) برخى از همين اصحاب محمد (ص ) هستند كه دوست مى داشتند بدون رويارويى با دشمن با كاروان روياروى شوند. آنان ميان راه دو مرد را ديدند و اسير كردند و از آنها درباره كاروان پرسيدند. گفتند: اطلاعى نداريم ولى لشكر قريش را پشت همين تپه هاى ريگى ديده ايم در آن هنگام پيامبر نماز مى گزارد، ياران پيامبر (ص ) شروع به زدن آن دو مرد كردند. آن دو همين كه كتك خوردند، گفتند: كاروان پيشاپيش شما در حركت است ، به تعقيب آن برآييد. چون از زدن آنان خوددارى مى كردند باز مى گفتند به خدا سوگند ما كاروان را نديده ايم و فقط سواران و سلاح و لشكر را ديده ايم . دوباره شروع به زدن آنان كردند در همان حال كه كتك مى خوردند، مى گفتند: كاروان پيشاپيش شماست ، دست از ما برداريد. در اين هنگام پيامبر (ص ) نماز خود را تمام كرد و فرمود و وقتى راست مى گويند آنان مى زنيد و وقتى دروغ مى گويند دست از آنها مى داريد، رهايشان كنيد كه ايشان چيزى جز سپاه اهل مكه را نديده اند و خداوند اين آيه را نازل فرمود. (93) و هنگامى كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو طائفه از شماست و دوست مى داشتيد آنكه شوكتى ندارد از شما باشد و خداوند مى خواست با كلمات خود حق را ثابت كند... (94)
    مفسران در تفسير اين آيه گفته اند منظور از دو طائفه يكى كاروانى است كه از شام به همراهى و سرپرستى ابوسفيان به سوى مكه در حركت بود و مسلمانان به قصد تصرف آن حركت كرده بودند و ديگرى لشكر با شوكت قريش بود و پيامبر (ص ) هم يكى از آن دو را به مسلمانان وعده داده بود و ياران پيامبر (ص ) جنگ را خوش نداشتند و غنيمت را دوست مى داشتند.
    نقيب ابوجعفر مى گفت : اصحاب محمد (ص ) همانها هستند كه در جنگ احد از حضورش گريختند و او را رها كردند و به بالاى كوه گريختند و او را به حال خود گذاشتند تا آنجا كه دشمنان چهره آن حضرت را دريدند و دندانهاى پيشين او را شكستند و بر كلاهخودش چنان ضربتى زدند كه تا استخوانهاى جمجه اش نفوذ كرد و از اسب خود ميان كشتگان درافتاد و در همان حال با فرياد آنان را فرا مى خواند و از ايشان يارى مى خواست و هيچيك از ايشان جز همان كسى كه چون جان و خود پيامبر بود و سخت به او اختصاص داشت پاسخ نداد و اين است گفتار خداوند متعال كه فرموده است به ياد آوريد هنگامى كه از كوه بالا و دور مى رفتيد و نمى ايستاديد براى هيچ كس و پيامبر شما را از دنبال شما فرا مى خواند (95) يعنى پيامبر (ص ) فرياد برآورده بود و فرياد او را فقط عقب ترين افراد در حال گريز مى شنيدند زيرا فقط جلو دورتر از آن شده بودند كه فرياد پيامبر را بشنوند و نتيجه اش چنين بود كه صدا و فريادخواهى پيامبر (ص ) فقط به گوش فراريانى كه در ساقه و عقب بودند برسد.
    نقيب ابوجعفر مى گفت : گروهى از ياران پيامبر در همان روز احد از فرمان او سرپيچى كردند و چنان بود كه پيامبر (ص ) گروهى از آنان را براى نگهبانى دهانه و در كوه گماشت و بيم داشت كه از آن نقطه سواران دشمن از پشت سر بر سپاه مسلمانان حمله آوردند. آن گروه كسانى بودند كه فرمانده ايشان عبدالله بن جبير بود و آنان با دستور و فرمان او مخالفت كردند و به جمع آورى غنيمت روى آوردند و پايگاه و مركز خود را رها كردند و از همان طريق شكست و سستى بر لشكر اسلام وارد شد. خالد بن وليد همراه گروهى از سواران از همانجا حمله آورد و از همان دره كه آنان موظف به پاسدارى بودند وارد ميدان جنگ شد و مسلمانان ناگاه متوجه آنان شدند كه از پشت سر شمشير در آنان نهاده اند و همين موجب شكست و گريز شد. اين است معنى گفتار خداوند كه مى فرمايد تا آنكه سستى و بددلى كرديد و در آن كار ستيز كرديد و پس از آنكه آنچه را دوست مى داشتيد به شما ارائه فرمود نافرمانى كرديد گروهى از شما اراده دنيا دارند و گروهى اراده آخرت . (96)
    نقيب ابوجعفر مى گفت : همين اصحاب پيامبرند كه در جنگ تبوك پس از صدور اوامر موكد از فرمان پيامبر سرپيچى كردند و او را يارى ندادند و رها ساختند و همراهش حركت نكردند تا آنجا كه درباره ايشان اين آيه نازل شد: اى كسانى كه گرويده ايد، شما را چه مى شود كه چون به شما گفته مى شود در راه خدا حركت كنيد و بيرون رويد سنگين مى شويد بر زمين . آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا خشنود شديد و حال آنكه كالاى زندگى اين جهانى در قبال آخرت اندك است . اگر حركت نمى كنيد خداوند شما را عذاب مى كند عذابى دردناك ... (97) مى بينى كه اين آيه خطاب به مومنان است نه منافقان و در اين آيه دليل روشن و واضح ديده مى شود كه اصحاب پيامبر و آنانى كه دعوت او را تصديق كرده بودند با پيامبر (ص ) مخالفت و از فرمانش سرپيچى مى كردند و خداوند در مورد سرزنش و توبيخ آنان با اين گفتار ديگر خود تاءكيد كرده است كه مى فرمايد اگر كالايى نزديك و سفرى آسان بود همانا از تو پيروى مى كردند ولى اين مسافت بر آنان دور شد و بزودى سوگند خواهند خورد كه اگر مى توانستيم همراه شما بيرون مى آمديم .
    خويشتن را هلاك مى كنند و خداوند مى داند آنان دروغگويان اند. (98)
    سپس خداوند متعال پيامبر (ص ) را مورد عتاب قرار داده است كه چرا به آنان در مورد تخلف و خوددارى از شركت در جنگ اجازه داده است و پيامبر (ص ) از اين جهت به آنان اجازه داد كه مى دانست آنان با بيرون آمدن اطاعت و پيروى نخواهند كرد و چنين مصلحت ديد كه با اجازه دادن براى شركت نكردن در جنگ بر آنان منتى بگزارد چرا كه در غير آن صورت هم خوددارى مى كردند و بر جاى مى نشستند و منتى بر آنان نبود و خداوند متعال خطاب به پيامبر فرموده است خدايت ببخشايد، چرا پيش از آنكه كسانى كه راست مى گويند براى تو آشكار شوند و دروغگويان را بشناسى به آنان اجازه دادى ؟ (99) يعنى اى كاش از اجازه دادن به آنان خوددارى مى كردى تا براى تو خوددارى كسانى كه خوددارى خواهند كرد و حركت و بيرون آمدن كسانى كه بيرون خواهند آمد و راستگو و دروغگوى ايشان معلوم مى شد، همه مسلمانان (اصحاب پيامبر) به ظاهر به او وعده داده بودند كه همراهش حركت خواهند كرد و برخى از آنان قصد مكر داشتند و برخى تصميم قطعى گرفته بودند كه به آن وعده عمل نكنند و اگر پيامبر (ص ) به آنان اجازه نمى فرمود كسانى كه تخلف مى كردند از كسانى كه تخلف نمى كردند شناخته مى شدند و راستگو از دروغگو شناخته مى شد. سپس ‍ خداوند متعال توضيح مى دهد كه كسانى كه پيامبر (ص ) براى خوددارى از شركت در جنگ اجازه مى گرفتند از ايمان بيرون اند و خطاب به پيامبر فرموده است آنان به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده اند از تو در مورد جهادكردن با اموال و جانهاى خويش براى تخلف اجازه نمى گيرند و خداوند به پرهيزگاران داناست ، همانا كسانى از تو اجازه مى گيرند كه به خدا و روز رستاخيز ايمان نياورده اند و دلهايشان در شك است و خود در ترديدشان سرگردان اند. (100)
    نيازى به ذكر آيات بسيارى كه مناسب اين معنى است نمى باشد كه هركس در قرآن عزيز تاءمل كند احوال آن حضرت (ص ) را با اصحاب خويش خواهد دانست كه چگونه بوده است و خداوند متعال او را به جوار خويش منتقل نفرمود مگر اينكه او با منافقان كه بر خلاف آنچه در دل داشتند تظاهر به تصديق گفته هايش مى كردند در پيكار سختى بود، چند بار مخالفت خود را براى او به صورت روياروى آشكار كردند آن چنان كه در حديبيه پيامبر (ص ) مكرر فرمود سر بتراشيد و قربانى كنيد و آنان نه سر تراشيدند و نه قربانى كردند، حتى هيچيك از ايشان به هنگام سخن پيامبر (ص ) حركت نكرد، (101) و برخى از آنان به پيامبر (ص ) كه مشغول تقسيم غنايم بود گفتند: اى محمد! دادگرى كن كه تو دادگرى نمى كنى .
    همچنين انصار روز جنگ حنين به صورت روياروى به پيامبر گفتند: آيا آنچه را كه خداوند در پناه شمشيرهايمان به ما ارزانى فرموده است مى گيرى و به خويشاوندان و نزديكان خود، از مردم مكه ، مى پردازى ، و كار به آنجا كشيد كه پيامبر (ص ) در بيمارى مرگ خويش ‍ خطاب به اصحاب خود فرمود براى من استخوان سرشانه و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد و سرپيچى كردند و نياوردند و اى كاش به همين قناعت مى كردند و آنچه را مى گفتند كه پيامبر (ص ) هم مى شنيد.
    ابوجعفر كه خدايش رحمت كناد! از اين گونه سخنان بسيار مى گفت كه شرح آن طولانى مى شود و اندكى از آن نمودارى از خروار است . ابوجعفر مى گفت : اسلام در نظر بسيارى از ايشان شيرين نشد و در دلهايشان پايدار نگرديد مگر بعد از مرگ رسول خدا پيروزيهايى نصيب آنان شد و اموال و غنايم بدست آوردند و راههاى بدست آوردن مال براى آنان بسيار شد و مزه خوش زندگى را چشيدند و لذت دنيا را شناختند و لباسهاى نرم پوشيدند و خوراكهاى مطلوب خوردند و از زنهاى رومى بهره مند شدند و گنجينه هاى خسروان را مالك شدند و زندگى سخت و دشوار و ناپسند و خوردن سوسمار و خارپشت و موش صحرايى و پوشيدن جامه هاى مويينه و پشمينه و كرباس به خوردن باقلواهاى بادامى و پالوده هاى گوارا و پوشيدن ابريشم و ديبا شد و سپس در پناه فتوحى كه خداوند براى ايشان پيش آورد به صحت دعوت و صدق رسالت پيامبر (ص ) استدلال كردند كه آن حضرت قبلا مكرر آنان را وعده داده بود كه بزودى گنجينه هاى خسرو و قيصر براى ايشان گشوده خواهد شد و چون ديدند كار به همان گونه كه پيامبر فرموده است صورت مى گرفت او را تعظيم و تبجيل كردند و شكهايى كه در دل داشتند و نفاق و استهزايى كه نهان مى داشتند تبديل به ايمان و يقين و اخلاص شد و چون زندگى براى آنان خوش و آسان گرديد به دين و آيين تمسك جستند كه مايه فزونى دسترسى ايشان به دنيا شد، ناموس دين را بزرگ شمردند و در تجليل از آن و اداى احترام نسبت به پيامبرى كه آن آيين را آورده است سخت كوشيدند. آن گاه پيشينيان منقرض شدند و جانشين آنان و نسل بعد با عقيده اى استوارتر آمد كه آنرا در اثر تربيت در دامن پدران از ايشان تقليد مى كرد و چون آن نسل منقرض شد نسل بعد بدان گونه بيامد و همين گونه ادامه يافت .
    ابوجعفر نقيب همچنين مى گفت : اگر اين فتوح و نصرت و ظفرى كه خداوند به پاس وجود محمد (ص ) به آنان ارزانى فرمود نمى بود و دولتى كه بهره آنان شد فراهم نمى آمد. همانا پس از مرگ رسول خدا (ص ) دين اسلام منقرض مى شد، همان گونه كه اكنون در كتابهاى تاريخ ، پيامبرى خالد بن سنان عيسى (102) ثبت است كه ظهور كرد و به دين و آيين فرا خواند، و مردم فقط از ذكر داستان او خوششان مى آيد همان گونه كه از ذكر داستان و خواندن سرگذشت سران و پادشاهان و داعيان دينى كه كارشان سپرى شده است خوششان مى آيد، آنان از ميان رفتند و اخبارشان باقى ماند.
    ابوجعفر نقيب مى گفت : هركس در حال اين دو مرد يعنى پيامبر و على دقت كند مى بيند كه در بيشتر يا همه امورشان شبيه يكديگرند. براى مثال جنگهاى رسول خدا (ص ) با مشركان همراه با پيروزى و شكست بود، در جنگ بدر پيروز شد و حال آنكه در جنگ احد مشركان پيروز شدند، در جنگ خندق مساوى بودند نه به سود پيامبر بود نه به زيان آن حضرت ، زيرا آنان از انصار، سعد بن معاذ را كشتند سالار قبيله اوس ، و از ايشان سواركار معروف قريش عمروبن عبدود كشته شد و هماندم بدون ادامه جنگ از ميدان برگشتند و پس از آن پيامبر (ص ) در جنگ فتح مكه با قريش جنگ كرد و پيروز شد.
    جنگهاى على عليه السلام هم همين گونه بود: در جنگ جمل پيروز شد، جنگ صفين براى او و معاويه يكسان بود. گروهى از سران سپاه على (ع ) و گروهى از سران سپاه معاويه كشته شدند و سرانجام هر يك از نبرد ديگرى دست كشيد و پس از آن جنگ صفين با مردم نهروان جنگ كرد و پيروزى از او بود.
    ابوجعفر نقيب مى گفت : شگفتى از اين است كه نخسيتن جنگ رسول خدا بدر است و پيامبر (ص ) در آن پيروز بود، نخستين جنگ على جنگ جمل است كه او هم در آن پيروز بود و پس از آن موضوع حكميت و نگارش عهدنامه و صلح در جنگ صفين بسيار نظير معاهده و صلحنامه حديبيه است . آن گاه در آخرين روزهاى زندگى على عليه السلام معاويه مدعى خلافت شد و مردم را به خويشتن دعوت مى كرد. مسيلمه و اسود عنسى هم در روزهاى آخر زندگى پيامبر ادعاى پيامبرى كردند و خود را پيامبر ناميدند. ادعاى معاويه بر على سخت آمد همان گونه كه ادعاى آن دو بر پيامبر بسيار سخت بود و خداوند پس از وفات پيامبر (ص ) كار آن دو را باطل فرمود همچنان كار معاويه و بنى اميه هم پس از مرگ على (ع ) هم با غير قريش جز در جنگ نهروان جنگ نكرد. على عليه السلام با ضربه شمشير به شهادت رسيد و پيامبر (ص ) هم در حالى كه مسموم شده بود به شهادت رسيد و درگذشت .
    پيامبر (ص ) تا هنگامى كه خديجه مادر فرزندانش زنده بود زنى ديگر نگرفت . على (ع ) هم تا فاطمه مادر شريفترين فرزندانش زنده بود زن ديگرى نگرفت . پيامبر (ص ) در سن شصت و سه سالگى رحلت فرمود و على عليه السلام هم در همان سن درگذشت .
    نقيب مى گفت : اينك به اخلاق و خصائص آن دو بنگريد: او شجاع است و اين هم شجاع ؛ او فصيح و زبان آور است و اين هم همانگونه است ؛ او بخشنده و جواد است ؛ اين هم بخشنده و جواد است ؛ او عالم به شرايع و امور الهى است و اين عالم به فقه و شريعت و امور الهى دقيق و پيچيده ؛ او زاهد در اين دنيا و كم بهره از آن و بى توجه به آن است اين هم زاهد در اين جهان و رهاكننده آن و بى بهره از خوشيهاى آن است .
    او خويشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مى افكند و اين هم همان گونه است ، براى آن يكى از امور دنياى زودگذر چيزى جز زنان مورد محبت نيست و اين يكى هم مانند اوست ، آن يكى نوه عبدالمطلب بن هاشم است و اين هم مانند اوست ؛ پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنكه ديگر فرزندان عبدالمطلب چنان نيستند؛ محمد (ص ) در دامن پدر اين يكى ، يعنى ابوطالب پرورش يافته است و همچون يكى از فرزندان ابوطالب بوده است همين كه پيامبر (ص ) جوان و بزرگ شد على را كه پسربچه يى بود از ميان پسران ابوطالب برگزيد و به قصد پاداش كار ابوطالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ايشان شبيه يكديگر گردد و با هم بياميزد و در صورتى كه دوست و همنشين از همنشينى تقليد و به او اقتداء مى كند. بنابراين ، در مورد تربيت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مى پندارى و واجب است كه اخلاق محمد (ص ) همچون اخلاق ابوطالب باشد و اخلاق على عليه السلام هم چون اخلاق پدرش ابوطالب و محمد (ص ) مربى او باشد و اينكه يكى كاملا مانند ديگرى باشد و داراى سرشت يكسان و طبيعت و خوى همانند باشند كه از يكديگر جدا نيست و يكى را بر ديگرى فضيلت و فرقى نخواهد بود، جز اينكه خداى متعال محمد (ص ) را به رسالت خود ويژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزيده است و اين به سبب مصالح خلق است كه در آن مورد خداوند مقرر فرموده است ، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص ) كاملتر و نفع او عام تر و تمام تر است و رسول خدا (ص ) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است ، و چون از پيامبرى بگذريم ديگر مورد امور بر مبناى اتحاد ميان آن دو خواهد بود و خود پيامبر (ص ) هم در اين گفتار خود خطاب به على (ع ) همين موضوع را گنجانيده و فرموده است : من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى همچنين خطاب به على (ع ) فرموده است منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست و بدين گونه پيامبر (ص ) خويشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص ديگر را به طور مشترك ميان خود و او بيان كرده است .
    ابوجعفر نقيب كه خدايش رحمت كناد! مردى پردانش و درست انديش و باانصاف در گفتگو و بدون تعصب در مورد مذهب بود، هر چند علوى بود به فضائل صحابه اعتراف داشت و بر شيخين (ابوبكر و عمر) ثنا مى گفت و اعتقاد داشت كه آن دو اركان و قواعد اسلام را كه هنگام زندگى پيامبر مضطرب بود استوار كردند و اين به سبب فتوح و غنيمتهايى بود كه در دولت آن دو براى عرب فراهم آمد. در مورد عثمان هم مى گفت . حكومت به روزگار او در كمال اقبال و علو درجه بود و فتوح به روزگارش بيشتر و غنايم بزگتر بود جز اينكه او روش مورد احترام شيخين را مراعات نكرد و نتوانست راه ايشان را بپيمايد و در سرشت خود هم نرم و ضعيف بود و ديگران بر او غلبه كرده بودند. وانگهى نسبت به اهل و خويشاوندان خود بسيار پرمحبت بود، از آن گذشته از مروان كه بسيار وزير بدى بود كارهايى به زيان عثمان سر زد كه دلها را بر او تباه ساخت و مردم را بر خلع و كشتن او واداشت .
    سخن نقيب ابوجعفر حسنى درباره آنكه چرا مردم على (ع ) را دوست مى دارند (103)
    خدا ابوجعفر حسنى نقيب را بيامرزاد كه هيچ عالم فاضلى نمى توانست منكر فضل و علم او شود و از سخن ، سخن خيزد.
    بارى به او گفتم از چه روى مردمان على بن ابى طالب عليه السلام را دوست دارند و دلباخته اويند و خود را در راه عشق او به كشتن مى دهند؟ و خواهش مى كنم در پاسخ من از دليرى و دانايى و سخنورى و ديگر ويژگيهايى كه خداى تبارك و تعالى بخش ‍ فراوان و پاك و پاكيزه آن را به على بن ابى طالب عليه السلام عطا فرموده است سخنى به ميان نياورى كه دليران و دانايان و سخنوران بسيارند.
    ابوجعفر خنديد و گفت : وه ، كه چه عهد و پيمانى با من مى بندى و سخت مى گيرى ! آن گاه گفت : اينجا مقدمه يى لازم است كه نخست بايد آن دانسته شود و آن اين است كه بيشتر آدميان سرخورده و ضرب ديده دست روزگارند و نيز در اينكه بيشتر مستحقان محرومند شكى نيست . بسا دانشمندى كه از دنيا تهيدست و بى بهره است و بسا نادانى كه در نهايت توانگرى و روزى گشادى ديده مى شود.
    بسار رزمنده دلير جنگ آزموده اى كه از پايدار او در نبرد به مردمان سودها رسيده است ولى براى او آن قدر حقوق و شهريه يى كه پايمرد نيازمنديهاى او باشد نيست .
    اما بسا ترسوى بزدل رزمنده از كارزارى كه از سايه خود مى ترسد مالك بخش بزرگى از دنيا و دارنده سهم فراوانى از مال و خواسته و تنخواه است . چه بسيار خردمند روشن راى دورانديش استوارى كه در تنگدستى است و چنين بزرگمردى به چشم خويش دلقك ديوانه يى را مى بيند كه ثروت و خوشى بر سر و روى او مى بارد و روزگار چون گاوى شيرده پستانهاى لبريز از شير خود را در دهان او گذارده است . چه بسيارند ديندارانى پرهيزگار كه به بهترين روى فرمان خداى تعالى را مى برند و او را از جان و دل به يگانگى مى ستايند اما از دنيا بى بهره و كم روزى اند و هم آنان مى بينند فلان يهودى يا نصرانى يا زنديق لامذهب بسيار مال دارد و خوش احوال است ، حتى آنكه در بيشتر اوقات همين طبقات شايسته و مستحق و محروم نيازمند طبقاتى مى شوند كه ابدا و به هيچ روى شايستگى و استحقاقى ندارند، تا بدانجا كه احتياج و نيازمندى اين افراد شريف گزيده را به خوارى دست درازكردن پيش آن ناكسان و كرنش در برابرشان وامى دارد، خواه براى ضرر و زيانى باشد يا براى طلب سود و منفعتى و طرفه تر آنكه در ميان همين طبقات مستحق هم آنكه استحقاقش كمتر است به ميزان كمترى استحقاق از بيشترى رزق و روزى بهره مند است . ما به چشم خويش مى بينيم كه درودگرى چيره دست يا بنايى استادكار و دانا و يا نگارگرى بى همتا يا صورتگرى شيرينكار در نهايت تنگدستى و زمينگيرى و گمنامى و بيچارگى به سر مى برد اما افراد ديگرى از همان طبقه كه در آن حد از اعتبار و حذاقت نيستند و در همان رشته خود به پاى آن استادان حاذق بى همتاى شيرين كار نمى رسند بسيار فراخ روزى اند و نه تنها مردمان مراجعه شان به اين افراد فرودست زيادتر است كه براى آنان سر و دست مى شكنند و در نتيجه همين افراد دوم كسب و كارشان رونقى بيشتر دارد و روزگار خوشتر و گذران بهترى دارند.
    تا اينجا كه گفتم حال و روز افراد برگزيده اجتماع و مستعدان و مستحقان و شايستگان بود، اما حال كسانى كه از طبقه فاضله جامعه نيستند همچون بيشتر مردم خرده پا آشكار است . اينان نيز از كينه ورزى نسبت به دنيا و نكوهش آن و خشم حاصله از حسادتى كه بر همگنان و همسايگان خود مى ورزند خالى نيستند و در ميان همين مردم هيچ كس ديده نمى شود كه بدانچه دارد قانع و از زندگى خود خشنود باشد بلكه همو نيز همواره در مقام زيادت طلبى است و وضعيتى بالاتر از آنچه را كه دارد مى جويد.

    امضاء

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی