صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 289101112
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 116 , از مجموع 116

موضوع: سلام بر ابراهیم(زندگی نامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی) جلد 2

  1. Top | #111

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    تفحص (سعید قاسمی و راوی دوم خواهر شهید)

    سال 1369 آزادگان به میهن بازگشتند. بعضی ها هنوز منتظر بازگشت ابراهیم بودند (هر چند دو نفر به نام ابراهیم هادی در بین آزاداگان بودند) ولی امید همه بچه ها ناامید شد.
    سال بعد از آن، تعدادی از رفقای ابراهیم برای بازدید از مناطق عملیاتی راهی فکه شدند.
    در این سفر اعضای گروه با پیکر چند شهید برخورد کردند و آن ها را به تهران منتقل کردند.
    چند روز بعد رفته بودیم بازدید از خانواده شهدا. مادر شهیدی به من گفت: شما می دانید پسر من کجا شهید شده؟!
    گفتم: بله، ما با هم بودیم.
    پرسید: حالا که جنگ تمام شده نمی توانید پیکرش را پیدا کنید و برگردانید؟ با حرف این مادر خیلی به فکر فرو رفتم.
    روز بعد با چند تن از فرماندهان و دلسوختگان جنگ صحبت کردم. با هم قرار گذاشتیم به دنبال پیکر رفقای خود باشیم، مدتی بعد با چند نفر از رفقا به فکه رفتیم.
    پس از جستجوی مجدد، پیکر های سیصد شهید از جمله فرزند همان مادر پیدا شد.
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #112

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    پس از آن گروهی به نام تفحص شهدا شکل گرفت که در مناطق مختلف مرزی مشغول جستجو شدند.
    عشق به شهدای مظلوم فکه، باعث شد که در عین سخت بودن کار و موانع بسیار، کار در فکه را گسترش دهند. بسیاری از بچه های تفحص که ابراهیم را می شناختند، می گفتند: بنیان گذار گروه تفحص، ابراهیم هادی بوده.او بعد از عملیات ها به دنبال پیکر شهدا می گشت.
    پنج سال پس از پایان جنگ، بالاخره با سختی های بسیار، کار در کانال معروف به کمیل شروع شد. پیکر های شهدا یکی پس از دیگری پیدا می شد. در انتهای کانال تعداد زیادی از شهدا کنار هم چیده شده بودند. به راحتی پیکر های آن ها از کانال خارج شد، اما از ابراهیم خبری نبود!
    امضاء


  4. Top | #113

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    علی محمودوند مسئول گروه تفحص لشکر بود. او در والفجر مقدماتی پنج روز داخل کانال کمیل در محاصره دشمن قرار داشت.
    علی خود را مدیون ابراهیم می دانست و می گفت: کسی غربت فکه را نمی داند، چقدر از بچه های مظلوم ما در این کانال هستند. خاک فکه بوی غربت کربلا می دهد.
    یک روز در حین جستجو، پیکر شهیدی پیدا شد. در وسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سال ها هنوز قابل خواندن بود. در آخرین صفحه این دفترچه نوشته بود: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب و غذا را جیره بندی کرده ایم. شهدا در انتهای کانال کنار هم قرار دارند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه!»
    بچه ها با خواندن این دفترچه خیلی منقلب شدند و باز هم به جستجوی خودشان ادامه دادند.
    اما با وجود پیدا شدن پیکر اکثر شهدا، خبری از ابراهیم نبود. مدتی بعد یکی از رفقای ابراهیم برای بازدید به فکه آمد.
    امضاء


  5. Top | #114

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    ایشان ضمن بیان خاطراتی گفت: زیاد دنبال ابراهیم نگردید؟!
    او می خواسته گمنام باشد. بعید است پیدایش کنید. ابراهیم در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد.
    ***
    امضاء


  6. Top | #115

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اواخر دهه هفتاد، بار دیگر جستجو در منطقه فکه آغاز شد. باز هم پیکر های شهدا از کانال پیدا شد، اما تقریباً اکثر آن ها گمنام بودند.
    در جریان همین جستجو ها بود که علی محمودوند و مدتی بعد مجید پازوکی به خیل شهدا پیوستند.
    پیکر های شهدای گمنام به ستاد تفحص رفت. قرار شد در ایام فاطمیه و پس از یک تشییع طولانی در سراسر کشور، هر پنج شهید را در یک نقطه از خاک ایران به خاک بسپارند.
    شبی که قرار بود پیکر شهدای گمنام در تهران تشییع شود ابراهیم را در خواب دیدم. با موتور جلوی درب خانه ایستاد. با شور و حال خاصی گفت: ما هم برگشتیم! و شروع کرد به دست تکان دادن.
    بار دیگر در خواب مراسم تشییع شهدا را دیدم. تابوت یکی از شهدا از روی کامیون تکانی خورد و ابراهیم از آن بیرون آمد. با همان چهره جذاب و همیشگی به ما لبخند می زد!
    فردای آن روز مردم قدر شناس، با شور و حال خاصی به استقبال شهدا رفتند. تشییع با شکوهی برگزار شد. بعد هم شهدا را برای تدفین به شهر های مختلف فرستادند.
    من فکر می کنم ابراهیم با خیل شهدای گمنام، در روز شهادت حضرت صدیقه طاهره (علیه السلام) بازگشت تا غبار غفلت را از چهره های ما پاک کند.
    برای همین بر مزار هر شهید گمنام که می روم به یاد ابراهیم و ابراهیم های این ملت فاتحه ای می خوانم.
    امضاء


  7. Top | #116

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13830
    نوشته
    979
    تشکر
    185
    مورد تشکر
    181 در 62
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    حضور
    از مهم ترین کار هایی که در محل انجام شد ترسیم چهره ابراهیم در سال 1376 زیر پل اتوبان محلاتی بود. روز های آخر جمع آوری این مجموعه سراغ سید رفتم و گفتم: آقا سید، من شنیدم تصویر شهید هادی را شما ترسیم کردید، درسته؟
    سید گفت: بله، چطور مگه؟! گفتم: هیچی، فقط می خواستم از شما تشکر کنم. چون با این عکس هنوز آقا ابراهیم توی محل حضور دارد.
    سید گفت: من ابراهیم را نمی شناختم، قرار بود آنجا تصویر یکی از سرداران را برای کنگره شهدا ترسیم کنیم. اما یکی از دوستان تصویر آقا ابراهیم را آورد و گفت: این شهید گمنام است. اگر می توانی این عکس را ترسیم کن.
    من با شنیدن خاطراتش قبول کردم. کار سختی بود. اما تلاش کردم به خوبی انجام شود. از لحاظ هزینه، چون تصویر را عوض کردیم چیزی به ما ندادند، پول رنگ و داربست و... را از خودم دادم، اما بعد از انجام این کار، به قدری خدا به زندگی من برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم! خیلی چیز ها هم از این تصویر دیدم.
    با تعجب پرسیدم: مثلا چی؟! گفت: زمانی که این عکس را کشیدم و نمایشگاه جلوه گاه شهدا راه افتاد، یک شب جمعه خانمی پیش من آمد و گفت: آقا، این شیرینی ها برای این شهید تهیه شده، همین جا پخش کنید.

    فکر کردم که از بستگان این شهید است. برای همین پرسیدم: شما شهید هادی را می شناسید؟ گفت: نه، تعجب من را که دید ادامه داد: منزل ما همین اطرافه، من در زندگی مشکل سختی داشتم، چند روز پیش وقتی شما مشغول ترسیم عکس بودید از اینجا رد شدم، با خودم گفتم: خدایا اگر این شهدا پیش تو مقامی دارند به حق این شهید مشکل من را حل کن.
    بعد گفتم: من هم قول می دهم نماز هایم را اول وقت بخوانم، سپس برای این شهید که اسمش را نمی دانستم فاتحه خواندم. باور کنید خیلی سریع مشکل من برطرف شد! حالا آمدم از ایشان تشکر کنم.
    سید ادامه داد: پارسال دوباره اوضاع کاری من به هم خورد! مشکلات زیادی داشتم. از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد شدم و دیدم به خاطر گذشت زمان، تصویر زرد و خراب شده. من هم داربست تهیه کردم و رنگ ها را برداشتم و شروع کردم به درست کردن تصویرِ شهید.
    باور کردنی نبود، درست زمانی که کار تصویر تمام شد، یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد. خیلی از گرفتاری های مالی من بر طرف گردید. بعد ادامه داد: آقا این ها خیلی پیش خدا مقام دارند. ما هنوز این ها را نشناخته ایم! کوچکترین کاری که برایشان انجام دهی، خداوند چند برابرش را بر می گرداند.
    ***
    آمده بود مسجد. از من، سراغ دوستان آقا ابراهیم را گرفت! این شخص می خواست از آن ها در مورد این شهید سؤال کند.
    پرسیدم: کار شما چیه؟! شاید بتوانم کمک کنم.
    گفت: هیچی، می خواهم بدانم این شهید هادی کی بوده؟ قبرش کجاست؟!
    کمی فکر کردم. مانده بودم چه بگویم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم: ابراهیم هادی شهید گمنام است و قبر ندارد. مثل همه شهدا گمنام. اما چرا سراغ این شهید را می گیرید؟

    آن آقا که خیلی حالش گرفته شده بود ادامه داد: منزل ما اطراف تصویر شهید هادی قرار داره، من دختر کوچکی دارم که هر روز صبح از جلوی تصویر ایشان رد می شه و می ره مدرسه. یکبار دخترم از من پرسید: بابا این آقا کیه؟! من هم گفتم: این ها رفتند با دشمن جنگیدند و نگذاشتند دشمن به ما حمله کنه. بعد هم شهید شدند.
    دخترم از زمانی که این مطلب را شنید هر وقت از جلوی تصویر ایشان رد می شد به عکس شهید هادی سلام می کنه.
    چند شب قبل، دخترم در خواب این شهید را می بینه! شهید هادی به دخترم می گوید: دختر خانم، تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت رو می دم! برای تو هم دعا می کنم که با این سن کم، اینقدر حجابت را خوب رعایت می کنی.
    حالا دخترم از من می پرسه: این شهید هادی کیه؟ قبرش کجاست؟!
    بغض گلویم را گرفت. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: به دخترت بگو، اگه می خوای آقا ابراهیم همیشه برات دعا کنه مواظب نماز و حجابت باش. بعد هم چند تا خاطره از ابراهیم تعریف کردم.
    ***
    یادم افتاد روی تابلوئی نوشته بود: «رفاقت و ارتباط با شهدا دو طرفه است. اگر شما با آن ها باشی آن ها نیز با تو خواهند بود.»
    نوروز 1388 بود. برای تکمیل اطلاعات کتاب، راهی گیلان غرب شدم. در راه به شهر ایوان رسیدیم. موقع غروب بود و خیلی خسته بودم. از صبح رانندگی و... هیچ هتل یا مهمانپذیری در شهر پیدا نکردیم!
    در دلم گفتم: آقا ابرام ما دنبال کار شما آمدیم، خودت ردیفش کن! همان موقع صدای اذان مغرب آمد.
    با خودم گفتم: اگر ابراهیم اینجا بود حتماً برای نماز به مسجد می رفت. ما هم راهی مسجد شدیم.

    نماز جماعت را خواندیم. بعد از نماز آقایی حدوداً پنجاه سال جلو آمد و با ادب سلام کرد.
    ایشان پرسید: شما از تهران آمدید؟! با تعجب گفتم: بله چطور مگه؟!
    گفت: از پلاک ماشین شما فهمیدم.
    بعد ادامه داد: منزل ما نزدیک است. همه چیز هم آماده است. تشریف می آورید؟! گفتم: خیلی ممنون ما باید برویم.
    ایشان گفت: امشب را استراحت کنید و فردا حرکت کنید.
    نمی خواستم قبول کنم. خادم مسجد جلو آمد و گفت: ایشان آقای محمدی از مسئولین شهرداری اینجا هستند، حرفشان را قبول کن.
    آنقدر خسته بودم که قبول کردم. با هم حرکت کردیم.
    شام مفصل، بهترین پذیرایی و... انجام شد. صبح، بعد از صبحانه مشغول خداحافظی شدیم.
    آقای محمدی گفت: می توانم علت حضورتان را در این شهر بپرسم؟!
    گفتم: برای تکمیل خاطرات یک شهید، راهی گیلان غرب هستیم.
    با تعجب گفت: من بچه گیلان غرب هستم. کدام شهید؟!
    گفتم: او را نمی شناسید، از تهران آمده بود. بعد عکسی را از داخل کیف در آوردم و نشانش دادم.
    با تعجب نگاه کرد و گفت: این که آقا ابراهیم است!! من و پدرم نیروی شهید هادی بودیم. توی عملیات ها، توی شناسایی ها با هم بودیم. در سال اول جنگ!
    مات و مبهوت ایشان را نگاه کردم. نمی دانستم چه بگویم، بغش گلویم را گرفت. دیشب تا حالا به بهترین نحو از ما پذیرایی شد. میزبان هم که از دوستان اوست!
    آقا ابراهیم ممنونم. ما به یاد تو نمازمان را اول وقت خواندیم. شما هم...

    سلام بر ابراهیم

    وقتی تصمیم گرفتیم کاری در مورد آقا ابراهیم انجام دهیم، تمام تلاش خودمان را انجام دادیم تا با کمک خدا بهترین کار انجام گیرد.
    هر چند می دانیم این مجموعه قطره ای از دریای کمالات و بزرگواری های آقا ابراهیم را نیز ترسیم نکرده.
    اما در ابتدا از خدا تشکر کردم. چون مرا با این بنده پاک و خالص خودش آشنا نمود.
    همچنین خدا را شکر کردم که برای این کار انتخابم نمود. من در این مدت تغییرات عجیبی را در زندگی خودم حس کردم!
    نزدیک به دو سال تلاش، شصت مصاحبه، چندین سفر کاری و چندین بار تنظیم متن و... انجام شد. دوست داشتم نام مناسبی که با روحیات ابراهیم هماهنگ باشد برای کتاب پیدا کنم.
    حاج حسین را دیدم. پرسیدم: چه نامی برای این کتاب پیشنهاد می کنید؟ ایشان گفتند: اذان. چو ن بسیاری از بچه های جنگ، ابراهیم را به اذان هایش می شناختند، به آن اذان های عجیبش!
    یکی دیگر از بچه ها جمله شهید ابراهیم حسامی را گفت: شهید حسامی به ابراهیم می گفت: عارف پهلوان.
    اما در ذهن خودم نا مجموعه را «معجزه اذان» انتخاب کردم.

    شب بود که به این موضوعات فکر می کردم.
    قرآنی کنار میز بود. توجهم به آن جلب شد. قرآن را برداشتم.
    در دلم گفتم: خدایا، این کار برای بنده صالح و گمنام تو بوده، می خواهم در مورد نام این مجموعه نظر قرآن را جویا شوم!
    بعد به خدای خود گفتم: تا اینجای کار همه اش لطف شما بوده، من نه ابراهیم را دیده بودم، نه سن و سالم می خورد که به جبهه بروم. اما همه گونه محبت خود را شامل ما کردی تا این مجموعه تهیه شد.
    خدایا من نه استخاره بلد هستم نه می توانم مفهوم آیات را درست برداشت کنم.
    بعد بسم الله گفتم. سوره حمد را خواندم و قرآن را باز کردم. آن را روی میز گذاشتم.
    صفحه ای که باز شده بود را با دقت نگاه کردم. با دیدن آیات بالای صفحه رنگ از چهره ام پرید!
    سرم داغ شده بود، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد. در بالای صفحه آیات 109 به بعد سوره صافات جلوه گری می کرد که می فرماید:
    سلام بر ابراهیم
    اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم
    به درستی که او از بندگان مؤمن ما بود
    شهیدان زنده اند (مصطفی صفار هرندی و...)

    این حرف ما نیست قرآن می گوید شهدا زنده اند. شهدا شاهدان این عالمند و بهتر از زمان حیات ظاهری خود، از پس پرده خبر دارند!
    در دوران جمع آوری خاطرات برای این کتاب، بار ها دست عنایت خدا و حمایت های آقا ابراهیم را مشاهده کردیم! بار ها خودش آمد و گفت برای مصاحبه به سراغ چه کسی بروید!!
    اما بیشترین حضور آقا ابراهیم و دیگر شهدا را در حوادث سخت روزگار شاهد بودیم.
    این حضور، در حوادث و فتنه هائی که در سال های پس از جنگ پیش آمد به خوبی حس می شد.
    در تیر ماه سال 1378 فتنه ای رخ داد که دشمنان نظام بسیار به آن دل خوش کردند! اما خدا خواست که سرانجامی شوم، نصیب فتنه گران شود.
    در شب اولی که این فتنه به راه افتاد و زمانی که هنوز کسی از شروع درگیری ها خبر نداشت، در عالم رویا سردار شهید محمد بروجردی را دیدم!
    ایشان همه ی بچه های مسجد را جمع کرده بود و آن ها را سر یکی از چهار راه های تهران برد!
    درست مثل زمانی که حضرت امام وارد ایران شد. در روز 12 بهمن هم مسئولیت انتظامات با ایشان بود.

    من هم با بچه های مسجد در کنار برادر بروجردی حضور داشتم. یکدفعه دیدم که ابراهیم هادی و جواد افراسیابی و رضا و بقیه دوستان شهید ما به کنار برادر بروجردی آمدند!
    خیلی خوشحال شدم. می خواستم به سمت آن ها بروم، اما دیدم که برادر بروجردی، برگه ای در دست دارد و مثل زمان عملیات، مشغول تقسیم نیرو ها در مناطق مختلف تهران است!
    او همه نیرو هایش از جمله ابراهیم را در مناطق مختلف اطراف دانشگاه تهران پخش کرد!
    صبح روز بعد به این رویا فکر کردم. یعنی چه تعبیری داشت؟!
    تا اینکه رفقای ما تماس گرفتند و خبر درگیری در اطراف دانشگاه تهران و حادثه کوی دانشگاه را اعلام کردند!
    تا این خبر را شنیدم، بلافاصله به یاد رویای شب قبل خودم افتادم.
    فتنه 78 خیلی سریع به پایان رسید. مردم با یک تجمع مردمی در 23 تیر ماه، خط بطلانی بر همه فتنه گر ها کشیدند.
    در آن روز بود که علی نصرالله را دیدم. با آن حال خراب آمده بود در راهپیمائی شرکت کند.
    گفتم: حاج علی، تمام این فتنه را شهدا جمع کردند.
    حاج علی برگشت و گفت: مگه غیر از اینه؟! مطمئن باش کار خود شهدا بوده.
    این تذهبون (خواهر رسولی و...)

    در دوران دفاع مقدس با همسرم راهی جبهه شدیم. شوهرم در گروه شهید اندرزگو و من امدادگر بیمارستان گیلان غرب بودم.
    ابراهیم هادی را اولین بار در آنجا دیدم. یکبار که پیکر چند شهید را به بیمارستان آوردند، برادر هادی آمد و گفت: شما خانم ها جلو نیائید! پیکر شهدا متلاشی شده و باید آن ها را شناسائی کنم.
    بعد ها چند بار نوای ملکوتی ایشان را شنیدم. صدای بسیار زیبائی داشت. وقتی مشغول دعا می شد، حال و هوای همه تغییر می کرد.
    من دیده بودم که بسیجی ها عاشق ابراهیم بودند و همیشه در اطراف او پر از نیرو های رزمنده بود.
    تا اینکه در اواخر سال 1360 آن ها به جنوب رفتند و من هم به تهران برگشتم.
    چند سال بعد داشتیم از خیابان 17 شهریور عبور می کردیم که یکباره تصویر آقا ابراهیم را روی دیوار دیدم! نمی دانستم که ایشان شهید و مفقود شده!
    از آن زمان، هر شب جمعه به نیت ایشان و دیگر شهدا دو رکعت نماز می خوانم.
    تا اینکه در سال 1388 و در ایام ماجرای فتنه، یک شب اتفاق عجیبی افتاد. در عالم رویا دیدم که آقا ابراهیم با چهره ای بسیار نورانی و زیبا، روی یک تپه سر سبز ایستاده! پشت سر او هم درختانی زیبا قرار داشت.

    بعد متوجه شدم که دو نفر از دوستان ایشان که آن ها را هم می شناختم، در پائین تپه مشغول دست و پا زدن در یک باتلاق هستند!
    آن ها می خواستند به جائی بروند، اما هر چه دست و پا می زدند بیشتر در باتلاق فرو می رفتند! ابراهیم رو به آن ها کرد و فریاد زد و این آیه را خواند: اَینَ تَذهَبوُن (به کجا می روید)؟! اما آن ها اعتنائی نکردند!
    روز بعد خیلی به این ماجرا فکر کردم. این خواب چه تعبیری داشت؟!
    پسرم از دانشگاه به خانه آمد. بعد با خوشحالی به سمت من آمد و گفت: مادر، یک هدیه برایت گرفته ام!
    بعد هم کتابی را در دست گرفت و گفت: کتاب شهید ابراهیم هادی چاپ شده...
    به محض اینکه عکس جلد کتاب را دیدم رنگ از صورتم پرید!
    پسرم ترسید و گفت: مادر چی شد؟ من فکر می کردم خوشحال می شی؟!
    جلو آمدم و گفتم: ببینم این کتاب رو...
    من دقیقاً همین صحنه ی روی جلد را دیشب دیده بودم! ابراهیم را درست در همین حالت دیدم!
    بعد مشغول مطالعه کتاب شدم. وقتی که فهمیدم خواب من رویای صادقه بوده، از طریق همسرم به یکی از بسیجیان آن سال ها زنگ زدیم. از او پرسیدیم که از آن دو نفر که من در خواب دیده بودم خبری داری؟
    خلاصه بعد از تحقیق فهمیدم که آن دو نفر، با همه ی سابقه جبهه و مجاهدت، از حامیان سران فتنه شده و در مقابل رهبر انقلاب موضع گیری دارند!
    هر چند خواب دیدن حجت شرعی نیست، اما وظیفه دانستم که با آن ها تماس بگیرم و ماجرای آن خواب را تعریف کنم.
    خدا را شکر، همین رویا اثر بخش بود. ابراهیم، بار دیگر، هادی دوستانش شد و...

    مزار یاد بود (خواهر شهید)

    بعد از ابراهیم حال و روز خودم را نمی فهمیدم. ابراهیم همه زندگی من بود. خیلی به او دلبسته بودیم. او نه تنها یک برادر، که مربی ما نیز بود.
    بار ها با من در مورد حجاب صحبت می کرد و می گفت: چادر یادگار حضرت زهرا (علیه السلام) است، ایمان یک زن، وقتی کامل می شود که حجاب را کامل رعایت کند و...
    وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم یا به مهمانی دعوت داشتیم، به ما در مورد نحوه برخورد با نامحرم توصیه می کرد و...
    اما هیچگاه امر و نهی نمی کرد! ابراهیم اصول تربیتی را در نصیحت کردن رعایت می نمود.
    در مورد نماز هم بار ها دیده بودم که با شوخی و خنده، ما را برای نماز صبح صدا می زد و می گفت: «نماز، فقط اول وقت و جماعت»
    همیشه به دوستانش در مورد اذان گفتن نصیحت می کرد. می گفت: هر جا هستید تا صدای اذان را شنیدید، حتی اگر سوار موتور هستید توقف کنید و با صدای بلند، پروردگار را صدا کنید و اذان بگوئید.
    زمانی که ابراهیم مجروح بود و به خانه آمد از یک طرف ناراحت بودیم و از یک طرف خوشحال!
    ناراحت برای زخمی شدن و خوشحال که بیشتر می توانستیم او را ببینیم.

    خوب به یاد دارم که دوستانش به دیدنش آمدند. ابراهیم هم شروع به خواندن اشعاری کرد که فکر کنم خودش سروده بود:
    اگر عالم همه با ما ستیزند اگر با تیغ، خونم را بریزند
    اگر شویند با خون پیکرم را اگر گیرند از پیکر سرم را
    اگر با آتش و خون خو بگیرم زخط سرخ رهبر بر نگردم
    بار ها شنیده بودم که ابراهیم، از این حرف که برخی می گفتند: فقط می ریم جبهه برای شهید شدن و... اصلاً خوشش نمی آمد!
    به دوستانش می گفت: همیشه بگید ما تا لحظه آخر، تا جائی که نفس داریم برای اسلام و انقلاب خدمت می کنیم، اگر خدا خواست و نمره ما بیست شد آن وقت شهید شویم.
    ولی تا اون لحظه ای که نیرو داریم باید برای اسلام مبارزه کنیم.
    می گفت اینقدر با این بدن کار کنیم، اینقدر در راه خدا فعالیت کنیم که وقتی خودش صلاح دید، پای کارنامه ما را امضا کند و شهید شویم.
    اما ممکن هم هست که لیاقت شهید شدن، با رفتار یا کردار بد از ما گرفته شود.
    ***
    سال ها از شهادت ابراهیم گذشت. هیچکس نمی توانست تصور کند که فقدان او چه بر سر خانواده ی ما آورد. مادر ما از فقدان ابراهیم از پا افتاد و...
    تا اینکه در سال 1390 شنیدم که قرار است سنگ یاد بودی برای ابراهیم، رو قبر یکی از شهدای گمنام در بهشت زهرا (علیه السلام) ساخته شود.
    ابراهیم عاشق گمنامی بود. حالا مزار یاد بود او روی قبر یکی از شهدای گمنام ساخته می شد.
    در واقع یکی از شهدای گمنام به واسطه ابراهیم تکریم می شد. این ماجرا گذشت تا اینکه به کنار مزار یادبود او رفتم.

    روزی که برای اولین بار در مقابل سنگ مزار ابراهیم قرار گرفتم، یکباره بدنم لرزید! رنگم پرید و با تعجب به اطراف نگاه کردم!
    چند نفر از بستگان ما هم همین حال را داشتند! ما به یاد یک ماجرا افتادیم که سی سال قبل در همین نقطه اتفاق افتاده بود!
    درست بعد از عملیات آزادی خرمشهر، پسر عموی مادرم، شهید حسن سراجیان به شهادت رسید.
    آن زمان ابراهیم مجروح بود و با عصا راه می رفت. اما به خاطر شهادت ایشان به بهشت زهرا (علیه السلام) آمد.
    وقتی حسن را دفن کردند، ابراهیم جلو آمد و گفت: خوش به حالت حسن، چه جای خوبی هستی! قطعه 26 و کنار خیابان اصلی. هر کی از اینجا رد بشه یه فاتحه برات می خونه و تو رو یاد می کنه.
    بعد ادامه داد: من هم باید بیام پیش تو! تو دعا کن من هم بیام همینجا، بعد هم با عصای خودش به زمین زد و چند قبر آن طرف تر از حسن را نشان داد!
    چند سال بعد، درست همان جائی که ابراهیم نشان داده بود، یک شهید گمنام دفن شد.
    و بعد به طرز عجیبی سنگ یادبود ابراهیم در همان مکان که خودش دوست داشت قرار گرفت!!
    سخن آخر

    با یاری خدا چهار سال از انتشار کتاب آقا ابراهیم گذشت. در طی سال های 1389 تا 1396 کتاب سلام بر ابراهیم بیش از صد و بیست بار تجدید چاپ گردید.
    شاید خود ما هم باور نمی کردیم که بدون هیچگونه حمایت رسانه ای و دولتی، و تنها با عنایات حضرت حق و از طریق ارتباط مردمی، بیش از 700000 جلد از این کتاب به فروش برسد! آن هم در این بازار آشفته کتاب!
    در این مدت هزاران تماس و پیامک و ایمیل از طرف دوستان جدید ابراهیم برای ما رسید!
    همه از عنایات خدا، به واسطه این شهید عزیز حکایت می کردند. از شفای بیمار سرطانی در استان یزد با توسل و عنایت شهید هادی تا دانشجوئی لاابالی که شاید اتفاقی! با این شهید آشنا شد و مسیر زندگیش تغییر کرد!
    از آن جوانی که هر جا برای خواستگاری می رفت، نتیجه نمی گرفت و خدا را به حق شهید هادی قسم داد و در آخرین خواستگاری، به خانه ای رفت که تصویر شهید هادی زینت بخش آن خانه بود و آن ها هم از این شهید خواسته بودند که...
    تا جوانانی که به عشق ابراهیم به سراغ ورزش باستانی رفتند و همه کار هایشان را بر اساس رضایت خدا تنظیم کردند.

    در این سال ها، روزی نبود که از یاد او جدا باشیم. همه ی زندگی ما با وجود او عجین شده. ابراهیم مسیری را هموار کرد که با عنایات خدا بیش از شصت کتاب دیگر جمع آوری و چاپ شد.
    با راهی که او به ما نشان داد، ده ها شهید بی نشان دیگر، از اقصی نقاط این سرزمین، به جامعه اسلامی معرفی گردیدند.
    کتاب هائی که بیشتر آن ها ده ها بار تجدید چاپ و توزیع گردیده.
    شاید روز اول فکر نمی کردیم اینگونه شود، اما ابراهیم عزیز ما، این اسوه اخلاق و بندگی، به عنوان الگوی اخلاق عملی، حتی برای دیگر کشور ها و ملیت ها مطرح شد!
    از کشمیر آمدند و اجازه خواستند تا کتاب ابراهیم را ترجمه و در هند و پاکستان منتشر کنند! می گفتند برای مسلمانان آن منطقه بهترین الگوی عملی است. و این کار در دهه فجر 1392 عملی شد.
    بعد از آن، برخی دیگر از دوستان خارج نشین، اجازه ترجمه آلمانی و عربی کتاب را خواستند.
    آن ها معتقد بودند که ابراهیم، برای همه انسان ها الگوی اخلاق است. خدا را شکر که در سال 1394 این کار هم به نتیجه رسید. ترجمه عربی توسط دوستان لبنانی منتشر و در سوریه و عراق و لبنان توزیع شد. بعد هم ترجمه انگلیسی و روسی آغاز شد.
    آری، ما از روز اول به دنبال خاطرات او رفتیم تا ببینیم کلام مرحوم حسین زاهد چه معنائی داشت، که با یاری خدا، صدق کلام ایشان اثبات شد.
    ابراهیم الگوی اخلاق عملی برای همه انسان هائی است که می خواهند درس درست زیستن را بیاموزند.
    در ادامه نیز به معرفی برخی دوستان و یاران ابراهیم که کتب آنها توسط گروه شهید هادی منتشر گردیده می پردازیم.
    پاورقی

    1ـ (نهج الفصاحه، حدیث 370)
    2ـ (بحار الانوار، ج 102، ص 7)
    3 ـ بحار الانوار عربی جلد 5 صفحه 28.
    4 ـ (مواعظ العددیه ص 25)
    5 ـ (الحکم الظاهره ج 1 ص 317)
    6 ـ مواعظ العددیه ص 111
    7 ـ از روحانیون انقلابی که بدست منافقین به شهادت رسید.
    8 ـ بحار ج 60 ص 216.
    9 ـ حدیث قدسی امام صادق (علیه السلام)
    10 ـ اشاره به آیه 90 مائده
    11ـ سردار ورزشکار، رضا هوریار قبل از انقلاب به همراه تیم والیبال ناشنوایان به مسابقات جهانی رفت و قهرمان شد (هرچند ناشنوا نبود!) رضا در کربلای پنج به یاران شهیدش پیوست.
    12 ـ مواعظ العددیه ص 281
    13 ـ مستدرک الوسائل ج 6 ص 448
    14 ـ نماز در آیین حدیث ص 101 حدیث 215.
    15 ـ میزان الحکمه حدیث 3665
    16 ـ الحکم الظاهره ج 2 ص 280
    17 ـ (رود خانه و اطراف آن به زبان محلی)
    18 ـ از بنیانگذاران سپاه کرمانشاه و از نیرو های کرد محلی بود. وهاب تحصیلات دانشگاهی داشت و به قرآن و نهج البلاغه مسلط بود. بسیاری از نیرو ها، وارد نشدن در کرمانشاه در غائله کردستان مدیون مدیریت و شجاعت می دانستند. وهاب هم اجر زحماتش را گرفت و به یاران شهیدش پیوست.
    19 ـ جانباز سر افراز ماشاءالله عزیزی (نفر سمت چپ در تصویر بالا) از معلمین با اخلاص و با تقوای گیلان غرب بود که شرح مفصل ماجرای جانبازی او در کتاب وصال توسط گروه شهید هادی منتشر شد.
    20 ـ مستدرک الوسائل ج 1 ص 386
    21 ـ (میزان الحکمه ج 10 ص 72)
    22 ـ (فرقان آیه 63)
    23 ـ (غرر الحکم ص 538)
    24 ـ بحار ج 78 ص 121
    25 ـ بحار ج 74 ص 318
    26 ـ (آثار الصادقین ج 5 ص 466)
    27 ـ عجیب بود که تقریباً همه بچه های گردان های کمیل که ابراهیم برایشان روضه خواند یا شهید شدند یا اسیر.
    28 ـ برای اطلاع بیشتر از حماسه ی پنج روز مقاومت ابراهیم در فکه رجوع شود به کتاب «راز کانال کمیل» که توسط گروه ابراهیم منتشر شده است.


    امضاء


صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 289101112

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi