صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 133 , از مجموع 133

موضوع: عالم برزخ در چند قدمى ما

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #131

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    94,626
    صلوات
    31589
    دلنوشته
    74
    یامن اسمه دواء و ذکره شفا
    تشکر
    77,139
    مورد تشکر
    201,984 در 62,508
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    17- پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و دفن فاطمه بنت اسد (سلام الله عليها)

    فاطمه بنت اسد مادر امام على (عليه السلام) از زنان بزرگ صدر اسلام، بود و بسيار به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) علاقه داشت، و نخستين زنى بود كه پس از هجرت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)، به مدينه، به دنبال آن حضرت به مدينه هجرت كرد و در سخت‏ترين شرائط، مسلمان شد و خدمت بسيار به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كرد، و براى آن حضرت مادرى مهربان و دلسوز بود.

    هنگامى كه فاطمه بنت اسد، از دنيا رفت، حضرت على (عليه السلام) گريان به حضور رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و خبر داد.

    قطرات اشك از چشمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سرازير شد و فرمود: خدا او را بيامرز كه تنها مادر تو نبود، بلكه مادر من نيز بود، آنگاه عمامه و پيراهن خود را به امام على (عليه السلام) داد و فرمود : اينها را براى فاطمه (سلام الله عليها) كفن قرار بده، و به زنان بگو در غسل دادن جنازه او دقت كنند، و آن را حركت ندهند تا من بيايم.

    هنگام حركت دادن جنازه، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و دنبال جنازه او حركت نمود و بر او نماز خواند، و چهل بار تكبير در نماز گفت، سپس وارد قبر شد و در آن، دراز كشيد، مدتى در قبر خوابيد، آنگاه جنازه را دفن كردند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بالاى سر فاطمه (سلام الله عليها) در ميان قبر ايستاد و فرمود: اى فاطمه! من محمد سيد فرزندان آدم هستم، و به آن افتخار نمى‏كنم، هنگامى كه دو فرشته نكير و منكر نزد تو آمدند و پرسيدند پروردگار و دينت كيست، در پاسخ بگو:

    اللّه ابى و محمد نبيى، و الاسلام دينى، و القرآن كتابى، و ابنى امامى و وليى: پروردگارم خداست، و پيامبرم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است، و دينم اسلام مى‏باشد و كتابم قرآن است و امام و رهبرم پسرم مى‏باشد.

    آنگاه فرمود: خدايا فاطمه (سلام الله عليها) را بر گفتار حق، استوار كن سپس از قبر بيرون آمد، و با دست مبارك، خاك‏ها را در ميان قبر ريخت تا اينكه فارغ شد، آنگاه دستها را بر هم زد تا خاكها را بريزد، در اين هنگام فرمود: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، فاطمه بنت اسد (سلام الله عليها) صداى دستهاى مرا مى‏شنود (179).

    عمار برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)، درباره فاطمه به گونه‏اى رفتار كردى كه با هيچكس چنين رفتار نكردى؟

    پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) : فاطمه، سزاوار و شايسته اين رفتار بود، او فرزندان خود را گرسنه مى‏داشت و مرا سير مى‏كرد، كودكانش را برهنه مى‏كرد، و مرا مى‏پوشانيد.

    عمار: چرا در نماز بر او چهل بار تكبير گفتى؟ و چرا... و چرا...

    پيامبر: زيرا چهل صف از فرشتگان در نماز فاطمه (سلام الله عليها) شركت نمودند، براى هر صفى، يك تكبير گفتم.

    علت اين كه لباسم را كفنش نمودم، اين بود كه وقتى به او گفتم: مردم در قيامت، برهنه هستند، فاطمه فرياد كشيد و از برهنگى و رسوائى قيامت، پريشان شد، با لباسم او را كفن نمودم تا پوشيده بماند، و در قبر از خدا خواستم كه كفنش نپوسد.

    و چون فاطمه از سوال و عذاب قبر مى‏ترسيد در قبرش خوابيدم تا خداوند از قبر او دريچه‏اى به بهشت گشود و قبرش باغى از باغهاى بهشت گرديد.(180)

    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 28-06-2022 در ساعت 13:28
    امضاء





    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************






  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #132

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    94,626
    صلوات
    31589
    دلنوشته
    74
    یامن اسمه دواء و ذکره شفا
    تشکر
    77,139
    مورد تشکر
    201,984 در 62,508
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض



    18- محدث قمى و صداى شتر

    افراد مورد وثوق از محدث خبير مرحوم حاج شيخ عباس قمى نقل كردند كه گفت: روزى در وادى السلام نجف اشرف، براى زيارت اهل قبور رفته بودم، در اين ميان ناگهان صداى شترى را شنيدم، مانند صدائى كه شتر هنگام داغ كردن مى‏كند، صيحه مى‏كشيد و ناله مى‏كرد، به طورى كه گوئى زمين وادى السلام، از صداى نعره او مى‏لرزيد، من با سرعت براى خلاص نمودن آن شتر، به آن سمت رفتم، وقتى كه نزديك شدم، ديدم شتر نيست، بلكه جنازه‏اى را براى دفن آورده‏اند، و اين نعره از آن جنازه بود، من آن صدا را مى‏شنيدم، ولى افرادى كه متصدى دفن بودند، اصلا اطلاعى از آن نداشتند و با كمال خونسردى و آرامش به كار خود اشتغال داشتند(181)

    امضاء





    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





  4. Top | #133

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    94,626
    صلوات
    31589
    دلنوشته
    74
    یامن اسمه دواء و ذکره شفا
    تشکر
    77,139
    مورد تشکر
    201,984 در 62,508
    وبلاگ
    205
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض


    19- پاى صحبت حاج آقا بزرگ تهرانى‏

    نويسنده كتاب معادشناسى، علامه حسينى طهرانى نقل مى‏كند: در آن هنگام كه در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم، عصر پنجشنبه‏اى براى زيارت اهل قبور، به وادى السلام نجف رفتم، در آنجا آيت اللّه حاج آقا بزرگ تهرانى (صاحب كتاب الذريعه) را ديدم، به خدمتش رفته و سلام كردم و با همديگر فاتحه مى‏خوانديم و راه مى‏رفتيم... هنگام بازگشت، همراه ايشان بودم، در راه فرمود:

    هنگامى كه كودك بودم، منزل ما در تهران، محله پامنار بود، چند روز بود كه مادر بزرگم (مادر پدرم) از دنيا رفته بود، روزى مادرم در خانه، آلبالو پلو پخته بود، در آشپزخانه صداى سائلى را شنيد، تصميم گرفت نثار روح مادر بزرگم (كه تازه از دنيا رفته بود) مقدارى از آلبالو پلو به آن فقير سائل بدهد، ولى ظرف تميز در دسترس نبود، با شتاب براى اينكه سائل از در خانه رد نشود، مقدارى از آلبالو پلو را در ميان طاس حمام كه در دسترس بود، ريخت و به سائل داد، و هيچ كسى از اين موضوع، آگاه نشد.

    نيمه شب پدرم از خواب بيدار شد و مادرم را بيدار كرد و گفت:

    امروز چكار كردى؟

    مادرم گفت: نمى‏دانم

    پدرم گفت: هم اكنون مادرم را در خواب ديدم و به من گله كرد و گفت، من از عروس خود گله دارم، امروز آبروى مرا نزد مردگان برد، غذاى مرا با طاس حمام فرستاد.

    مادرم هر چه فكر كرد چيزى يادش نيامد، ناگهان متوجه شد كه مقدارى آلبالو پلو در ظرف طاس، به سائل داده است، و در عالم برزخ غذاى آن مرحومه شده است.

    آنگاه آيت اللّه حاج آقا بزرگ فرمود: هر احسانى كه انسان انجام مى‏دهد، بايد با كمال احترام و تجليل نسبت به مستمند باشد... (182)

    20- وحشت حيوانات از عذاب قبر كافر

    جابر مى‏گويد: پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: قبل از آن كه به مقام پيامبرى برسم، شتر و گوسفند مى‏چراندم، هيچ پيامبرى نيست مگر اين كه چوپانى كرده است، گاهى ديدم شتر و گوسفند در جاى خود مستقر هستند هيچ چيزى در اطراف آنها نبود، كه آنها را بترساند، ناگهان مى‏ديدم آنها يكباره، هراسان از جاى خود حركت مى‏كردند و به هوا مى‏جستند، با خود مى‏گفتم: راز هراس و جست و خيز ناگهانى اين حيوانات چيست؟، هنگامى كه به مقام پيامبرى رسيدم جبرئيل براى من چنين گفت:

    وقتى كه كافر بميرد، آنچنان ضربه‏اى به او مى‏زنند كه تمام مخلوقاتى كه خدا آفريده است از آن ضربه وحشت زده مى‏شوند، مگر طايفه جن و انس، گفتم، پس اين اضطراب ناگهانى حيوانات، به خاطر ضربت خوردن كافر است، فنعوذ باللّه من عذاب القبر: پس پناه مى‏بريم به خدا از عذاب قبر(183)

    21- خواب عجيب پدر جابر، و ديدن مقام يكى از شهيدان‏

    مبشر بن عبدالمنذر، از سربازان رشيد اسلام بود، و در جنگ بدر به شهادت رسيد، چند روز قبل از جنگ احد، عبداللّه پدر جابر انصارى، او را در عالم خواب ديد كه در بهشت است، عبداللّه به فضاى با صفاى بهشت مى‏نگريست، و گويى دلش مى‏خواست او نيز در آنجا باشد.

    مبشر به او گفت: چند روز ديگر تو نيز نزد ما مى‏آيى.

    عبداللّه پرسيد: تو در كجا هستى؟

    مبشر گفت: در بهشت هستم، هر جا بخواهم به سير و سياحت مى‏پردازم و از نعمتهاى بهشت، بهره‏مند مى‏شوم.

    عبداللّه پرسيد: مگر تو در جنگ بدر، كشته نشدى؟

    مبشر گفت: آرى من در آن جنگ كشته شدم، ولى دوباره زنده شدم.

    وقتى كه عبداللّه از خواب بيدار شد، هيجان زده به محضر رسول خدا (ص) آمد و ماجراى خواب خود را تعريف كرد.

    پيامبر (ص) فرمود: هذه الشهاده يا ابا جابر: اى پدر جابر، اين خواب از شهادت تو خبر مى‏دهد.

    بعد از چند روز، جنگ احد رخ داد، عبداللّه به ميدان رفت و قهرمانه جنگيد تا به شهادت رسيد(184)

    اين واقعه نيز نشانگر چگونگى جهان با صفاى برزخ، براى شهيدان راه خداست.

    22- عذاب حجاج، هنگام مرگ و در عالم برزخ‏

    سعيد بن جبير از علماى برجسته و شاگردان ممتاز امام سجاد (عليه السلام) بود و به عنوان يكى از دانشمندان شيعه و مفسران بزرگ قرآن، شهرت داشت، دژخيمان حجاج بن يوسف ثقفى استاندار عبدالملك در عراق، به دستور حجاج، سعيد را دستگير كرده و نزد حجاج آوردند و پس از گفتگوى شديد بين آن دو، حجاج دستور داد، سر از بدن او جدا كردند، او در سن 94 سالگى در ماه شعبان 59ه. ق، از دنيا رفت، او در لحظات آخر عمر، چنين نفرين كرد: خدايا حجاج را بعد از من بر كسى مسلط نكن.

    پانزده روز از شهادت سعيد، بيشتر نگذشت كه حجاج بر اثر بيمارى سخت در بستر مرگ افتاد، گاهى بى هوش مى‏شد و گاهى به هوش مى‏آمد، هنگام به هوش آمدن، مى‏گفت:

    مالى و لسعيدبن جبير: مرا به سعيد بن جبير چه كار؟.

    هنگامى كه به حالت بى هوشى مى‏افتاد، سعيد نزد او مى‏آمد و مى‏گفت : اى دشمن خدا، چرا مرا كشتى؟ آنگاه وحشت زده بيدار مى‏شد، با اين وضع بود تا مرد.

    عمر بن عبدالعزيز مى‏گويد: در عالم خواب، حجاج را به صورت لاشه گنديده ديدم، به او گفتم :خدا با تو چه كرد؟ در پاسخ گفت:

    قتلنى اللّه بكل قتيل، قتله واحده، و قتلنى بسعيد بن جبير سبعين قتله.

    خداوند براى هر كسى را كه كشتم، يك بار مرا كشت، ولى در مورد قتل سعيد بن جبير، هفتاد بار مرا كشت(185).

    اين نيز يك نمونه از عذاب برزخ در مورد يكى از ستمگران است، كه روياى صادقه مذكور، نشان دهنده آن بود.

    23- عذاب قبر قاضى به خاطر فكر گناه‏

    به نقل ابو حمزه ثمانى، امام باقر (عليه السلام) فرمود: در بنى اسرائيل يك قاضى بود كه بر اساس حق بين مردم قضاوت مى‏كرد، لحظات پايان عمرش فرا رسيد، به همسرش گفت : وقتى كه از دنيا رفتم، مرا غسل بده و كفن كن، و جنازه‏ام را روى تابوتم بگذار، و چهره‏ام را بپوشان،. ( تا بعدا مردم با خبر شوند و بيايند و جنازه مرا ببرند و به خاك بسپارند)

    او از دنيا رفت، همسرش طبق وصيت او عمل كرد، و پس از مدتى روپوش را از چهره قاضى رد كرد، تا به صورت او نگاه كند، ناگاه كرمى را ديد كه بينى شوهرش را مثل قيچى پاره مى‏كند، با ديدين اين منظره وحشت كرد.

    هنگامى كه شب فرا رسيد، زن خوابيد و قاضى در عالم خواب نزد همسرش آمد و گفت: با ديدن آن منظره وحشت كردى.

    همسر گفت آرى وحشت كردم .

    قاضى گفت: آن هنگام كه زنده بودم، روزى بر مسند قضاوت نشسته بودم ديدم برادرت با يك نفر، براى مرافعه به سوى من مى‏آيند، آنها آمدند و كنار من نشستند. من در قلبم گفتم : خدايا حق را با برادر زنم قرار بده كه تا در اين دادگاه طرف مرافعه‏اش محكوم گردد.

    آن دو نفر حرفهاى خود را زدند، اتفاقا به روشنى دريافتم كه حق با برادر تو است، به نفع او قضاوت كردم، اين كه آن كرم را ديدى بينى مرا مى‏خورد ( گوشه‏اى از عالم برزخ بود كه به چشم تو آمد) كيفر من بود كه چرا پيش خودم متمايل به برادرت شدم و گفتم : خدا كند حق با برادر زنم باشد با اين كه حق با او بود، ولى من نبايد قبل از ثبوت حق، چنين فكرى را در مغز خود راه دهم، آرى : آنچه ديدى مربوط به برادرت بود (186).
    امضاء





    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************





صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی