صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 23 , از مجموع 23

موضوع: شیرزن کربلا، یا، زینب دختر علی علیه‌السلام

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    June 2010
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    8,850
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    خجسته باد پیوند ملکوتی حضرت علی و فاطمه زهرا علیهم السلام
    تشکر
    10,538
    مورد تشکر
    10,662 در 2,843
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    مردم عثمان را گناهکار و اعمال او را زیانکار می‌دانستند و به مدینه آمده از ما رأی می‌جستند، چون ما در ایشان می‌نگریستیم، عثمان را مردی پاکیزه و پارسا و ایشان را گروهی دروغگو و عاجر می‌دیدیم که آنچه را در دل دارند به زبان نمی‌آورند، چون انبوه شدند، به خانه او ریختند و خون حرام و شهر حرام را بی‌دلیل و بهانه‌ای حلال شمردند.
    مردمان بانگها در هم افکندند. عایشه گفت: «مردم خاموش باشید، گوش بدهید، امیر المؤمنین عثمان، گناهانی کرد، لیکن آن را به آب توبه شست و مظلوم کشته شد، او را به ناروا و مانند شتر کشتند، بدانید که قریش به تیرهای خود نشانه‌های خود را زد و به دست خویش دهان خود را خون آلود ساخت. از کشتن عثمان غرضی معلوم نداشت و سودی عاید وی نگشت، به کیفر این کار بلایی خواهند دید که خفته را بیدار کند و نشسته را برانگیزد و گروهی برایشان مسلط می‌شوند که به آنان رحم نکرده و بدیشان کیفر سخت دهند. مردم! گناهان عثمان چندان سخت نبود که ریختن خون وی را روا سازد. نخست او را همچون جامه شسته فشردید سپس بر وی ستم کردید، او را پس از توبت و بیرون شدن از گناه بکشتید و بی مشورتِ جماعت، با علی بن ابیطالب علیه السلام بیعت کردید؟! شما چنان می‌پندارید که من به خاطر تازیانه عثمان خشمگین می‌شوم و از شمشیری
    ص: 47
    که شما به روی او کشیدید به خشم نمی‌آیم؟ بدانید که عثمان مظلوم کشته شد شما خون او را بجویید و اگر بر کشندگان او دست یافتید نخست آنان را بکشید سپس کار را به شورا واگذارید و شورا را از کسانی تشکیل دهید که عمر ایشان را برای این کار برگزید و کسانی را که در خون عثمان شریک بوده‌اند به مشورت نخوانید!».
    لیکن شنید که بعضی او را چنین پاسخ دادند:
    «ای مادر مؤمنان! به خدا که قتل عثمان، برای کاری که تو انجام دادی ناچیز است. از خانه بیرون شدی و بر شتر ملعون سوار گشتی. خدا تو را حرمت و مهتری داده بود، لیکن به دست خود این سَتر پاره کردی و آن حرمت را در هم شکستی».
    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #22

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    June 2010
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    8,850
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    خجسته باد پیوند ملکوتی حضرت علی و فاطمه زهرا علیهم السلام
    تشکر
    10,538
    مورد تشکر
    10,662 در 2,843
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    و جوانی از بنی سعد، طلحه و زبیر را گفت:
    زبیر! تو یاور و دوست خالص پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بودی. طلحه! تو دست خویش سپر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کردی و اکنون ام المؤمنین را با شما می‌بینم، آیا زنان خود را نیز همراه آورده‌اید؟
    - نه!
    پس من در کار شما شریک نخواهم شد، آنگاه این اشعار را خواند:
    زنان خود را در خانه گذارده مادر خویش را فرمانده جنگ کردید؟! چه بی انصافی! بدو فرمودند در خانه بماند ولی او بر شتر سوار شده بیابانها را پیمودن گرفت.
    کاری در پیش گرفت که فرزندان وی بخاطر آن با تیر و نیزه و
    ص: 48
    شمشیر به جان هم افتادند!
    طلحه و زبیر پرده او را پاره کردند و حرمت وی را درهم شکستند.
    احنف بن قیس او را چنین گفت:
    من از تو به خشونت سؤال می‌کنم، تو بر من خشم نکن، آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تو را بدین خروج فرموده بود؟!
    - نه.
    پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تو را فرمود: از خطا معصومی؟
    - نه.
    راست گفتی، خدا می‌خواست تو در مدینه بمانی و تو بصره را برگزیدی و تو را فرمود که در خانه خویش بنشین و تو در خانه مردی از بنی ضبة ساکن شدی. ای مادر مؤمنان به من نمی‌گویی که برای جنگ آمده‌ای یا به خاطر صلح؟
    عایشه که خشم خود را فرو می‌خورد گفت:
    - برای صلح آمده‌ام!
    - به خدا اگر هنگامی می‌آمدی که جنگ آنان با کفش و ریک پرانی بود، به گفته تو با هم آشتی نمی‌کردند چه رسد بر این هنگام که شمشمیرها برگردن هم نهاده‌اند!
    عایشه در پاسخ درماند و با حالتی درناک گفت: بردباری احنف راهجوی که از من کرد فرو بپوشید، از این نافرمانی فرزندانم به خدا شکوه می‌کنم.
    ***
    ص: 49
    امضاء


  4. Top | #23

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    June 2010
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    8,850
    صلوات
    434
    دلنوشته
    4
    خجسته باد پیوند ملکوتی حضرت علی و فاطمه زهرا علیهم السلام
    تشکر
    10,538
    مورد تشکر
    10,662 در 2,843
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    چون دو سپاه رو بروی هم ایستادند و تنور جنگ تافته شد، عایشه آتش احساسات سپاهیان خویش را بر می‌افروخت، به راست نگریست و پرسید کیانند؟
    گفتند: بکر بن وائل
    گفت: شاعر درباره شما می‌گوید:
    چنان در آهن پوشیده نزد ما آمدند، که گویا در سرافرازی بکر بن وائلند.
    سپس به چپ نگریست و پرسید کیستند؟ گفتند: فرزندان تو؛ ازد.
    آنان را بانک زد: ای مردم غصان، شجاعتی را که از شما می‌شنیدیم نشان دهید.
    و به پیش روی خود نگریست و پرسید کیانند؟ گفتند:
    بنی ناجیه گفت: زه! زه! شمشیرهای قرشی، مکی! شجاعتی از خویش نشان دهید که از آن پرهیز کنند! و با این سخنان ایشان را چون پاره‌ای آتش کرد.
    *** یکایک پرچمداران مهار شتر وی را گرفته خویشتن را آماده فداکاری نشان می‌دادند و شاعر آنان، وی را بدین اشعار مخاطب ساخت:
    ای مادر ما! ای زن پیغمبر! ما بنی ضبه‌ایم که تا سرها را در میدان ریزان نبینیم فرار نمی‌کنیم و دیگری مهار شتر را گرفت سپس بر پیکر یکی از لشکریان علی علیه السلام گذشت و گفت: تو پیش از آن که برندگی شمشیر را بچشی پیرو علی علیه السلام شدی و زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را خوار گذاشتی؟ و
    ص: 50
    مردی از سپاهیان علی علیه السلام آماده مبارزه او شده وی را می‌گفت:
    شمشیر خویش برهنه کرده در پیر و جوان ازدمی‌گذارم، تا آنگاه شتر پی شد و نزدیک بود عایشه کشته شود ولی علی علیه السلام او را نجات داد، سپس منادی او گفت:
    کسی زخمدان را نکشد، کسی در پی گریختگان نرود، کسی فراریان را زخمی نسازد، هر کس سلاح خود را از تن باز کند در امان است! هر کس درب خانه خود را ببندد در امانست.
    امیرالمؤمنین علی علیه السلام پس از پیروزی، بر سر کشتگان که شماره آنان در حدود ده هزار تن بود، ایستاد همه کشتگان، عرب و مسلمان بودند و در آنها حاملان قرآن و حافظان سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. آنگاه بر کشتگان کوفه وبصره نماز گزارد.
    عایشه را پس از آنکه تنها مبارز این صحنه خونین بود به مدینه بازگرداندند.
    ام سلمه دوست داشت علی علیه السلام را یاری دهد ولی می‌دید برای او که مادر مؤمنان است، دخالت در این کشمکش زیبنده نیست، پس فرزند خود عمر را نزد علی علیه السلام برد دو گفت: با امیر المؤمنین! اگر بیم از نافرمانی خدا نبود و تو نیز می‌پذیرفتی با تو می‌آمدم!
    به خدا پسرم را از خودم بیشتر دوست دارم، او همراه تو در این نبرد شرکت می‌کند. و سپس نزد عایشه رفت و گفت این چه قیامی است؟! از خدا بترس و مسلمانان را درگیر جنگ نکن، به خدا اگر بدین سفر روم و سپس به بهشتم برند، از محمد صلی الله علیه و آله و سلم شرم دارم. چه، پرده‌ای را که بر من
    ص: 51
    پوشانده است پاره کرده‌ام.
    عایشه این نصیحتها را نپذیرفت و به راه خود رفت و از زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که با او به مکه رفته بودند، تنها حفصه دختر عمر بود که گفت: رأی من تابع رأی عایشه است و می‌خواست با وی به بصره رود، لیکن برادر او عبدالله نگذاشت و حفصه ناچار در خانه نشست.
    *** بدینسان عایشه یکه‌تاز این میدان شد و از زینب در صحنه‌ها نامی نمی‌شنویم، گویا دست تقدیر او را ذخیره کرد تا پس از یکربع قرن، مبارز صحنه دیگری شود، مبارز میدان خونین کربلا. او همچنان در دارالخلافه شاهد نبردهای پدر بود تا آن که در شبی نا مبارک، شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم که امام به نماز بیرون شد، زینب در خانه نشسته و از حوادثی که در مسجد رخ می‌داد خبر نداشت ولی اندکی پس از آنکه بانگ اذان را از مأذنه شنید، فریاد دلخراشی از ناحیه مسجد به گوش وی رسید و ترسی مبهم دلش را فشرد، اما خود داری کرد، سپس به ناله‌ای که از ناحیه دارالخلافه برخاسته و هر آن نزدیکتر می‌شد، زینب دانست که این فریادها کشته شدن پدر او را اعلام می‌دارد. در اینجا زینب یکبار دیگر همه نیروی خود را که نزدیک بود متلاشی شود، جمع کرد و برای استقبال پدر آماده شد.
    علی علیه السلام به ضربتی که از شمشیر زهر آلود ابن ملجم خورده بود، از پای درآمد و او را بر روی دوش به خانه می‌آوردند.
    زینب خود را روی پدر انداخت و زخم او را با اشک خویش
    ص: 52
    شستشو می‌داد. از یک سو ام کلثوم خواهر وی کنار او ایستاده و قاتل پدر را می‌گفت:
    دشمن خدا! پدرم از این ضربت آسیبی نخواهد دید و خدایت رسوا خواهد کرد. بدیهی است زینب داستان ابن ملجم را از کسانی که به عیادت پدر وی می‌آمدند، شنوده است که ابن ملجم یکی از سه تنی است که به قتل علی و معاویه و عمروبن عاص هم سوگند شدند تا خون کشندگان نهروان را بجویند و دردی را که از روز کشته شدن عثمان پدید آمده بود، درمان سازند!
    ابن ملجم از مکه به کوفه شد و به دیدن مردی از یاران خویش از «تیم‌الرباب» رفت. در آنجا قطام را که زیباترین زنان عهد خود بود و پدر و برادر وی را در نهروان کشته بودند، دید. با دیدن وی دل از دست داده و او را خواستگاری کرد. قطام پرسید کابین من چیست؟
    - هر چه بگویی.
    - کابین من سی هزار درهم و بنده و کنیزی و کشتن علی بن ابی طالب است!
    ابن ملجم لحظه‌ای فکر کرد. او که می‌خواست راز خود را پوشیده دارد، گفت.:
    - هر چه بخواهی می‌کنم ولی کشتن علی، برای من میسّر نیست.
    قطام برای این که وی را بفریبد، گفت: اگر علی را بکشی خاطر مرا آسوده ساخته‌ای و به وصالم خواهی رسید.
    ابن ملجم با تأمل در او نگریست و گفت:
    ص: 53
    - به خدا که این راه را جز برای کشتن علی علیه السلام اختیار نکردم.
    قطام دو نفر دیگر را نیز برای کمک او حاضر کرد، آنگاه در شب موعود، شمشیر به گردن ایشان انداخته، آنان را روانه مسجد ساخت ... و کار چنان شد که شاعر گوید:
    مهری را چون مهر قطام ندیدم!
    سی هزار درهم و غلامی و کنیزی و کشتن علی علیه السلام.
    هیچ مهر هر چند بسیار باشد، گرانبهاتر از کشتن علی نیست و هیچ فتک (قتل ناگهانی) به پایه فتک ابن ملجم نمی‌رسد.
    چون علی علیه السلام را از مسجد به خانه بردند مردم گروه گروه به قصد عیادت وی، بر در خانه فراهم شدند و چون اجازت دخول نیافتند، دانستند که بیماری امام سخت و جراحت او خطرناک است. یکی از ایشان دربان را گفت: به امیرالمؤمنین بگو: خدا تو را در زندگانی و مرگ رحمت کند، که خدا را سخت بزرگ می‌داشتی.
    پزشکان کوفه را برای معالجت وی خواندند. اثیر بن عمرهانی طبیبی کار آزموده بود. وی در جمله بیست تن غلامانی است که خالدبن ولید در عین التمر اسیر گرفت. چون او را برای معالجت آوردند. شُشِ تازه‌ای خواست ورگی از آن جدا ساخت و در جراحت فرو کرد و چون بیرون آورد و پلیدی های‌مخ را بر آن دید، مأیوسانه گفت: یا امیرالمؤمنین وصیت خود بگزار که جراحت این دشمن خدا به مغز رسیده است.
    امام، حسن و حسین را برای نوشتن وصیت نامه خواند. از این ساعت دیگر زینب بستر پدر را ترک نگفت.
    ص: 54
    گویی می‌خواست پیش از رفتن پدر توشه خویش را از او برگیرد.
    امیرالمؤمنین شب بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم درگذشت و دو فرزند خود حسن و حسین را برابر دشمن زیرک ایشان، معاویه گذاشت و زینب را تنها گذارد که به چشم خود اهل بیت را ببیند که به آتش فتنه‌ای که در نتیجه قتل عثمان افروخته شد در می‌افتند.
    اما عایشه چون خبر مرگ علی را شنید، به این شعر تمثل جست:
    عصای خود را انداخت و در جای خویش آرمید، همچنانکه دیده از آمدن مسافر روشن شود.
    سپس پرسید او را که کشت؟ گفتند مردی از بنی مراد!
    گفت:
    اگر دور بود خبر مرگ را جوانی بدو داد که در دهان او خاک مباد!
    زینب دختر ام سلمه برآشفت و گفت:
    - درباره علی علیه السلام چنین می‌گویی؟
    - گاهی دچار فراموشی می‌شوم، چون فراموشی بر من دست داد متوجهم سازید!
    و در روایتی است که چون عایشه خبر قتل را شنید، سجده کرد و گفته‌اند سفیان بن ابی امیه او را از علی علیه السلام آگاه ساخت.
    بلی عایشه گفت: «عصا را انداخت و در جای خویش آرمید» لیکن نه چنان بود، نه عصا را انداخت و نه در جای خویش آرمید، بلکه قتل علی علیه السلام یک حلقه از رشته زنجیر مصیبتی بود که اهل بیت را در میان گرفت و آنان را در آتشی افکند که عایشه نخست آن را برافروخت و
    ص: 55
    سپس شعله‌اش را دامن زد.
    *** زینب پدر را از دست داد.
    نوبت برادرش حسن رسید.
    حسن دور خود را با این خطبه آغاز کرد:
    در این شب مردی که رفتگان و آیندگان در نیکوکاری بدو نمی‌رسند، از دنیا رفت. وی با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جهاد کرد و جان خود را سپر او ساخت. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم پرچم را بدست وی می‌داد و جبرئیل طرف راست و میکائیل طرف چپ او می‌رفتند و او تا شاهد فتح را در آغوش نمی‌کشید، باز نمی‌گشت. هنگام مرگ از طلا و نقره جز هفتصد درهم نگذاشت که می‌خواست با آن خادمی برای خانه خود بخرد.
    در این وقت او را گریه‌ای سخت گرفت و مردم نیز به گریه افتادند.
    دور حسن پس از ده سال پایان یافت. او می‌خواست با دشمن زیرک خود معاویه درافتد ولی مردم کوفه مردمی که عدی بن حاتم درباره آنها می‌گوید:
    «هنگام تن آسائی و فراخی، زبان آنان چون درفش تیز و به وقت کار همچون روباه، نیرنگ پیش می‌گیرند». بدو خیانت کردند، و پس از آنکه خیمه او را تاراج کردند و جانماز از زیر پایش کشیدند، یکی ردای وی را برد و دیگری جراحتی بران او رسانید، ناچار شد کار را به معاویه واگذارد و مردم عراق را گفت:
    سه چیز جان مرا از شما بازداشت. کشتن پدرم، جراحتی را که به من
    ص: 56
    رسانیدند، مالم را که تاراج کردند.
    زینب پرستاری برادر را به عهده گرفت تا جراحت وی بهبودی یافت.
    او گمان می‌کرد که چون برادرش کار را به معاویه واگذاشته است، جان او محفوظ خواهد ماند، ولی معاویه می‌خواست خلافت را بصورت پادشاهی در خاندان بنی امیه باقی گذارد و تا حسن زنده بود نمی‌توانست برای فرزند خود یزید بیعت گیرد.
    معاویه از عهدی که با حسن بسته بود باکی نداشت؛ چه او به عهد و یثاق پای‌بند نبود. آنچه موجب نگرانی او می‌شد این که می‌دانست مسلمانان خلافت یزید را بجای حسن نمی‌پذیرند. او هنوز روزی را بخاطر داشت، که پس از مصالحه با حسن به منبر رفت و در خطبه خود علی علیه السلام را به زشتی نام برد و چون حسین برخاست که وی را پاسخ گوید، حسن دست او را گرفته بنشاند، سپس خود برخاست و گفت: ای کسی که علی علیه السلام را به زشتی نام بردی، من حسنم و پدرم علی علیه السلام است. تو معاویه‌ای و پدرت صخر. مادر من فاطمه است، مادر تو هند. جد من پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است، جد تو حرب. جده من خدیجه است، جده تو قتیله.
    اکنون خدا بد نام‌ترین و بدگوهرترین و پیشقدم‌ترین ما دو تن را در کفر، لعنت کند!
    به یکبار از طرف مسجد فریادهای آمین برخاست!
    با این مجبوبیت که حسن داشت، هرگز معاویه به آرزوی خود نمی‌رسید و هر چند مردم از بیم شمشیر او جرأت دم زدن نداشتند ولی
    ص: 57
    حسن در دل ایشان محترم بود.
    حسن پس از کار مصالحه، به مدینه رفت و هشت سال در آنجا ماند، معاویه که می‌خواست کار بیعت یزید را پایان دهد، زهری برای جعده دختر اشعث بن قیس زن امام حسن فرستاد تا بدو بخوراند و او را از جانب شوی خود آسوده خاطر سازد و به وی وعده داد که اگر چنین کنی صدهزار درهم به تو دهم و تو را برای یزید به زنی بگیرم.
    چون جعده کار خود را کرد، معاویه آن مال را بدو فرستاد وگفت زناشویی تو با یزید ممکن نیست، چه من جان فرزند خود را دوست می‌دارم! سپس مردی از آل طلحه او را به زنی گرفت و از وی فرزند آورد و چون میان فرزندان وی و قریش سخنی می‌افتاد، ایشان را سرزنش می‌کردند و می‌گفتند: بروید ای فرزندان زنی که شوی خود را زهر خورانید.
    زینب برادر را تشییع کرد و چون بدن وی را در گورستان بقیع خواباندند. به خانه وحشت‌زایی که گرد اندوه بر در و دیوار او نشسته بود بازگشت.
    ص: 58
    هجرت

    پس از حسن نوبت به حسین رسید و زینب پرستاری او را به عهده گرفت. حسین می‌دید خلافت از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خارج شده و به صورت سلطنت موروثی در خاندان بنی امیه می‌رود.
    هنوز شش سال از مرگ حسن نگذشته بود که معاویه آشکارا مردم را به بیعت یزید خواند و مردم خواه ناخواه دعوت او را پذیرفتند.
    تنها پنج نفر مخالف ماندند و سزاوارتر از همه آنان بدین مخالفت، حسین فرزند زهرا و سبط پیغمبر بود. معاویه پس از این واقعه چهار سال دیگر زنده ماند و حسین همچنان در مخالفت با ولایتعهدی یزید باقی بود.
    او راضی نمی‌شد که یزید ولیعهد دولتی باشد که جدّ وی آن را تأسیس کرده است. چه اگر این حکومت موروثی است، کسی از حسین به پیغمبر نزدیکتر نیست و اگر خلافت حق مردم پارساست او وی که علم و فقه وپارسایی را فراهم آورده است، چه کسی بدان سزاوارتر می‌باشد!؟
    اینان خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را از حق خود محروم می‌سازند، تا جوانی شرابخوار، عیاش، بیدین، آن را به ارث برد.
    آیا نوه خدیجه امّ المؤمنین، نخستین زن فداکار در اسلام، خلافت را تصرف کند بهتر است یا نوه هند جگر خواره که در جنگ احد مرتکب پست‌ترین جنایت گشت؟
    اسلام هنوز جنایاتی را که هند در جنگ احد مرتکب شد از یاد نبرده است و جراحتهایی را که این زن بر مسلمانان وارد کرد، بهبود نیافته.
    ص: 59
    هنوز مردمی هستند که هند را پیشاپیش گروه کافران که در جنگ بدر از مسلمانان شکست خورده و کسانی مانند عتبه (پدر هند) و شیبه و ولیدو ابوجهل و ده‌ها تن دیگر از ایشان کشته بود. ایستاده دیدند که آنان را سرزنش می‌کند و سوگند می‌خورد که به شوی خود ابوسفیان نزدیک نشود تا خون کشتگان را بخواهد تا آن که مردم مکه عده خود را کامل کرده با سه هزار تن جنگجو بسر کردگی ابوسفیان فراهم شدند و هند با آنان حرکت کرد و زنان دیگر نیز، سرود خوانان با او بیرون شدند، و هند با بنده‌ای حبشی که وحشی نام داشت خلوت کرد و او را گفت: اگر سر حمزه را بیاوری تو را آزاد خواهم ساخت.
    همین که دو سپاه در دامنه کوه احد فراهم شدند، هند زنان را گفت:
    تادف بزنند و خود در میان ایشان به رقص ایستاده و لشکریان را به جنگ برانگیخت.
    چون آتش جنگ برافروخت، وحشی خود را نزدیک حمزه رسانیده و حربه خویش را به گردش درآورد و به سوی حمزه انداخت.
    حربه بدو خورد و او را به خاک و خون غلطانید.
    سپس وحشی بسر وقت هند رفت و هنوز نزدیک وی نرسیده بود که هند منظور او را دانست و خاموش، به وی نزدیک شد و دست خود بدو داد. وحشی او را به بالین حمزه آورد و به روی او خم شد و دماغ و گوشش را برید و چشمانش را کور کرد و شکم او را دریده کبدش را که هنوز گرم بود، بیرون آورد و با حرص و اشتها جویدن گرفت. زنان بدنبال او خود را به کشتگان رسانده، از گوش و دماغ و انگشت شهیدان برای
    ص: 60
    خویش گوشواره‌ها و گردن‌بندها ساختند.
    درست است که هند در سال فتح مکه، مانند شوی خویش به اسلام گروید، لیکن اسلام او، لکه این جنایت را نخواهد زدود و مانع از این نیست که پسران او را «فرزندان جگر خواره» بنامند.
    *** یزید نوه این هند است. پدر او معاویه خلافت اسلامی را همچون سلطنت رومیان که هر گاه هر قلی می‌مرد هرقل دیگر جانشین او می‌شد، برای وی به ارث گذارد در حالی که میان مسلمانان صحابه بزرگواری بودند و حسین فرزند زهرا و نوه خدیجه زنده بود.
    معاویه حسین و یزید را نیک می‌شناخت و بخاطر همین شناسایی بود که در آخرین وصیت خود یزید را گفت:
    - من گردنکشان را در مقابل تو خاضع کردم و اسباب کار را از هر حیث آماده ساختم و دشمان تو را در مقابلت خوار نمودم، ولی از سه کس بر تو می‌ترسم، حسین بن علی، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر.
    آنگاه در مقایسه این سه تن با یکدیگر، خطر حسین را عظیم‌تر دانست.
    حسین خویش او بود و حقی بزرگ داشت از این رو فرزند خود را گفت:
    عبدالله عمر را بکار عبادت واگذار و ابن زبیر را بسختی دنبال کن، اما امیدوارم حسین را کشندگان پدر و خوار کنندگان برادر وی، از تو باز دارند و گمان دارم مردم عراق دست از او برندارند، تا به خروجش وادار
    ص: 61
    کنند.
    زینب و بنی هاشم در رجب سال شصتم هجری، با خلافت یزید روبرو شدند.
    یزید نه بردباری پدر داشت و نه در زیر کی و وقار به پایه او می‌رسید. او بدین قناعت نکرد نخستین کس باشد که در اسلام خلافت را به ارث می‌برد، او نخواست مانند پدرش حسین را در مدینه آسوده گذارد، بلکه بر او و دیگران که بیعت وی را نپذیرفته بودند، کار را سخت گرفت و بامدادِ مرگِ معاویه، حاکم مدینه ولیدبن عتبةبن ابی سفیان را نامه کرد که حسین عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر را بشدت تعقیب کن و تا پایان بیعت دست از ایشان برمدار!
    چون این کار بر ولید گران بود، از مروان رأی جست، وی گفت: تا کسی از مرگ معاویه آگاه نشده، آن‌ها را بطلب که بیعت کنند، اگر پذیرفتند! چه بهتر و گرنه آنان را بکش.
    حسین با تنی چند از کسان خود، نزد ولید رفت سپس ایشان را به در خانه وی گذارده، خود داخل شد و مروان را دید نزد ولید نشسته است، حاکم مدینه او را به بیعت یزید خواند. حسین پاسخ داد:
    - مانند منی پوشیده بیعت نکند و گمان دارم تو نیز بیعت نهانی را نمی‌پذیری و می‌خواهی کار آشکار صورت گیرد؟
    - آری!
    - پس وقتی مردم را برای بیعت طلبیدی ما را نیز بخوان! ولید خاموش شد و حسین برخاست تا بیرون رود ولی مروان، ولید را ترسانده
    ص: 62
    گفت:
    - به خدا اگر بیعت نکرده برود دیگر بر او دست نخواهی یافت مگر این که کسان بسیار میان شما و او به کشتن رود! او را نگاهدار تا بیعت کند و اگر نپذیرفت، گردن بزن! حسین برجست و مروان را گفت:
    - پسر زرقاء! تو مرا می‌کشی یا او؟ به خدا دروغ گفتی و مرتکب گناه شدی، سپس بیرون رفت و مروان ولید را گفت:
    - نافرمانی من کردی به خدا او هرگز اطاعت تو را نخواهد کرد!
    - تو مرا به کاری اشارت می‌کنی که دینِ مرا تباه می‌کند. به خدا دوست ندارم جهانی را مالک شوم و کشنده حسین باشم. سبحان الله حسین را بخاطر این که می‌گوید: با یزید بیعت نمی‌کنم، بکشم؟ کشنده حسین را در روز قیامت میزانی سبک خواهد بود؟
    *** حسین از خانه ولید به خانه خود رفت تا کسان خود را از مذاکره‌ای که با ولید داشت آگاه سازد و بدانها بگوید که آماده سفر باشند.
    شب دیگر فرزند زهرا خویشاوندان خود را فراهم آورد و پیش از آن که ماه بدرخشد و حرکت ایشان را به مردم مدینه بنمایاند، از تاریکی شب استفاده کرده، ترسان از شهر خارج شدند و از خویشان جز محمد بن حنفیه کسی را در مدینه نگذارد. محمد وی را گفت:
    - برادر! تو نزد من گرامی‌ترین مردم و از همه کس بخیر خواهی من سزاوارتری، چند که توانی با خویشان خود از یزید و آبادانی‌ها دور شو و فرستادگان خود را میان مردم روانه ساز! اگر با تو بیعت کردند خدا را بر این
    ص: 63
    نعمت سپاس گو و اگر برجز تو گرد آمدند، به دین و عقل تو آسیبی نمی‌رسد و از فضل و جوانمردی تو نمی‌کاهد! من می‌ترسم به شهری بروی که مردم آن نیمی با تو و نیمی بر تو باشند و اختلاف پدید آید و جنگ در گیرد، آن وقت نخستین کس که هدف شمشیر قرار گیرد تویی و خوارترین خون، خون تو و ذلیل‌ترین کس تو خواهی بود که خود از همه بهتر و پدر و مادرت شریف‌ترین کسانند. حسین پرسید:
    - برادر پس به کجا بروم؟
    - نخست به مکه برو اگر توانستی همان جام مقام کن و گرنه راه بیابانها و شکاف کوهها را پیش گیر و از شهری به شهر دیگر شو و منتظر عاقبت باش!
    - حسین او را رها کرد و با تأثر گفت:
    - برادر! نصیحت و مهربانی خود را دریغ نداشتی امیدوارم رأی تو درست و صواب باشد انشاءالله.
    *** در راه مکه، اهل بیت از نقاطی که جدّ ایشان پیش از شصت سال بدانها عبور کرده بود، گذشت. تاریکی شب آنها را در پناه گرفته و پرده تیره‌ای بر روی این قافله کشیده بود، سکوت ممتدّ را جز صدای سُم شتران که به روی ریکها می‌رفتند، نمی‌شکست حتی برای شتران نیز آواز نمی‌خواندند. تنها حسین با صوتی آهسته می‌گفت:
    «پروردگارا تو مرا از مردم ستمکار نجات بده!»
    نخلستانهای آن‌شهر، جایی دیده‌نمی‌شد، یک بار دیگر دیده
    ص: 64
    وداع را برمدینه؛ شهر جدّخود، شهری‌که دوران کودکی و روزگار جوانی را در آن‌گذرانده بودند، افکنده وآخرین وداع خودرابا آن شهر مقدس کردند.
    اگر اهل بیت می‌توانستند حوادث فردا را دریابند، می‌بایست گوش آن شب تاریک را از نوحه و ناله پرسازند؛ چه حسین و خویشان او در آن شب برای همیشه مدینه را ترک می‌گفتند.
    ساعاتی چند گذشت و کاروان همچنان تاریکی شب را شکافته و براه خود ادامه می‌داد تا آن که اشعه ماه بر آنها تابید و معلوم شد حسین وبرادرها و برادر زاده‌ها و خواهران و خواهر زاده‌های او افراد این قافله را تشکیل می‌دهند.
    عقیله بنی هاشم زینب هم منتظر بود که نور ماه بدرخشد و وحشتی را که کاروان و دنیای اطراف آن را گرفته است، نابود سازد.
    کاروان شب و روزی چند به راه خود ادامه می‌داد تا آنکه مکه نمایان گشت و حسین این آیه را از کتاب پروردگار خواند:
    «فلما توجّه تلقاء مدین قال عَسی رَبّی ان یهدینی سواء السبیل.» (1) 4
    بیش از چند روز از توقف آنان در مکه نگذشته بود که نامه کوفیان یکی پس از دیگری رسید.
    نوشته بودند، ما در نماز جمعه والی شرکت نمی‌کنیم و آماده پذیرایی تو هستیم.
    اهل بیت آماده سفر دیگری شدند.
    ________________________________________
    1- - قصص: 22.
    ص: 65

    امضاء


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی