صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 95 , از مجموع 95

موضوع: قصه ی تن وتانگ

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #91

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    23,157
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    439
    ازطرف مرحوم پدرم:خدابیامرزدشان "الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِ مُحَمَّدٍوعَجّل فَرَجَهم
    تشکر
    24,691
    مورد تشکر
    19,024 در 11,427
    وبلاگ
    35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    _*«قصه ی تن و تانک»*_✒️ _*عبدالصمد زراعتی جویباری*_ *قسمت چهل و یکم: آخرین موشک در جان آخرین هدف*⬅️ دشت، دیگر آن امنیت را برای کسی نداشت و فقط آنان که درون کانال بودند، هدف آماج گلوله های توپ و تانک و خمپاره نبودند، بلکه ما که تا یک کیلو متر صحرای صاف و بدون مانع به تعقیب تانک ها پرداختیم، اینک در معرض اصابت مستقیم گلوله های تیر بار و دوشکای تانک ها قرار گرفته بودیم.دشمن اول فکر می کرد که می تواند از چند نفر شکار چی به راحتی بگذرد، اکنون و در ساعت منتهی به غروب، در یافت که این چند نفر تا زنده اند؛ امکان ندارد؛ به هدف اش برسد.لذا خیلی دیر شده بود، حالا می خواستند به هر قیمتی است، بگریزند!.دیگر تصرف سر پل امکان پذیر نبود لا اقل امروز این فرصت را پیدا نکردند، بلکه برای رهایی از شکست فضاحت بار و ممانعت از سماجت مان در انهدام ماشین جنگی شان، به دنبال کُشتن ما بودند!.سرخی آفتاب در مغرب زمین، گسترش یافته بود و چیزی به پایان روز غم انگیز و پر خسارت دشمن بعثی و شب شام غریبان ما نمانده بود!.دشت پر از جنازه های سوخته ی عراقی و پیکر های پاره، پاره ی یاران ما بود.در این زمان چادر سیاه تاریکی بر نیم کره ی خاکی و خاور میانه می گستراند، نظر علی رخشانی و کاظم روحی با احتیاط به بالای تانکی رفتند که، به آرامی در حرکت بود!.وقتی دَرِ فولادی آن را گشودند؛ تا به داخل اش نارنجک بیاندازند، متوجه شدند که راننده ی تانک، دنده را در حالت اُتومات قفل کرده، با خدمه از تانک خارج شده و فرار کردند. تانک هایی در دشت با چنین ترفندی به سمت جاده ی خاکی کانال ماهی در حرکت بودند، اما حرکت این تانک ها آن قدر آرام بود که، پیاده ها هم می توانستند، از آن جلو بزنند!.از آن جایی که عراقی ها سر مست از پیروزی در عملیات کربلای چهار، در مرخصی بودند، یگان زرهی آنان با کم ترین تعداد نیرو در این حمله شرکت کرده بود و ما این را غروب فهمیده بودیم.در بعضی از تانک ها دو نفر حضور داشتند، فقط برای ترساندن ما همه ی ماشین جنگی دم دست شان را با نفرات کم وارد نبرد کرده بودند.تانک رها شده، آرام آرام می رفت تا در چاله یی و یا با مانعی بر خورد کند و بایستد!.البته تی ۶۲ و تی ۷۲ نفرات شان بیش تر بودند، آتش باری این تانک ها خیلی بالا و دقیق بود و این ماشین های جنگی، پشت تانک های تی ۵۴ و ۵۹ بودند و ترفند حرکت بدون خدمه با تانک های مدرن انجام نمی شد.برای هم این به دوستان شکار چی به خصوص نظر علی رخشانی که در همان اوایل در گیری گفته بود: کدوم ها رو بزنم؟!. گفتم: تانک های نو که دور تر هستند؛ را هدف بگیرید.نه به خاطر ترفند عراقی ها، بلکه تجربه ی من می گفت: تانک های عقب تری آسیب زا هستند.حالا که غروب شد و پهنه ی دشت در نمای تاریک و روشن قرار گرفته بود، تانک تی ۷۲ مورد نظرم را جست و جو کردم.اندکی اگر تأخیر می کردم، علامت پرچم سه گوش آن، در تاریکی هوا محو می شد و حواس من بود که، آن را نباید گم کنم!.این ماشین جنگی، در انتهای چند لایه یی تانک ها، عقب و جلو می رفت.اولین موشک آر پی چی را به سمت اش شلیک کردم، با فاصله ی کمی از کنارش گذشت!.به محض شلیک من، مسلسل ها به سمت ام زوم کردند و چون می دانستم که شلیک به آن، حساسیت زا ست، پس از شلیک بلا فاصله جای خود را تغییر دادم و درون چاله یی که پیش تر با انفجار ایجاد شد و مقداری گل و لای در آن بود، موضِع گرفتم.حدس ام درست بود، دنیایی از گلوله محوطه ی شلیک مرا در نوردید.با احتیاط بلند شدم، کوله ی موشک که در آن حوالی افتاده بود را بر داشتم و در نقطه ی دیگر، کنار یک چاله ی عمیقی این تانک را پیدا و هدف گرفتم.هنوز آر پی چی به مقصد نرسید که من به درون چاله یی پریدم، اما به دشت سرک می کشیدم، تا مقصد گلوله را ببینم!.این بار هم دست از پا دراز تر بی نتیجه ماندم و گلوله با فاصله ی زیاد از بالای آن گذشت.پشت بند گلوله ها، شلیک تانک ها هم اضافه شده بود و انفجار های پی در پی در آن پیرامون به وقوع پیوست، تیر و ترکش مجانی ترین هدیه ی آن جا بود، که جان سالم به در برده بودم.در حالی که کوله ی آر پی چی را بر داشتم، به سرعت جای خود را عوض کردم، گلوله ها مثل باران می بارید و لا به لای آن گلوله های رسام، خط و سَیر باقی سرب های داغ را معلوم می کرد!.در دل ام آشوبی بود، که چرا دو تا موشک ام هدر رفته است؟!.دشمن هم فهمیده بود که هدف اساسی مان را در این پاتک پیدا کردیم، برای هم این چندین تانک پیرامون تانک فرماندهی را احاطه کرده بودند و باقی تانک به سرعت خود را به عقب کشیدند.
    امضاء




  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #92

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    23,157
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    439
    ازطرف مرحوم پدرم:خدابیامرزدشان "الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِ مُحَمَّدٍوعَجّل فَرَجَهم
    تشکر
    24,691
    مورد تشکر
    19,024 در 11,427
    وبلاگ
    35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    نظر علی رخشانی و کاظم روحی و باقی دوستان شکار چی را نمی دیدم، اگر چه آن ها هم چنان مشغول شکار بودند و شلیک و سر و صدای آنان را می شنیدم، من اما همه ی شش دانگ حواس ام به هم این تانک بود، که نخ تسبیح باقی تانک ها به شمار می رفت و میدان را فرماندهی می کرددر دل خدا را صدا می زدم و از او یاری می طلبیدم.کوله را بر داشتم و با سرعت، صد متری از جای خودم فاصله گرفتم.چون در عرض دشت می دویدم، امکان هدف قرار گرفتن ام بالا بود، اما چاره نبود، هم چنان که می دویدم، تانک فرماندهی را دنبال می کردم، هم زمان ضامن موشک را کشیده، درون قبضه آماده کردم و روی دوش ام گذاشتمکف پای من جای سالمی نداشت و درد و سوزش به طور مستمر ادامه داشت، بعضی وقت ها ترکش تیزی درون زخمی فرو می رفت و می لنگیدم، اما مجالی برای ایستادن نبود. گاهی گلوله های دشمن به زمین می خورد و گِل را می پراند و کمانه می کرد.خمپاره ها و مینی کاتیوشا های ما هم، بی هدف در دشت فرود می آمد، نمی دانستم با کدام درد و مشکل در این صحرای نفرین شده، کنار بیایم؟!!.نمی دانم که چرا قبضه های توپ و ادوات دشمن، داغ نمی کرد که، از ساعت دو بعد از ظهر تا نزدیک به شش غروب، هم چنان و بی امان خروجی کانال پرورش ماهی را در هم می کوبیدند و جهنمی درست کرده بودند.ایستادم و از تَه دل خدا را صدا زدم و از ائمه یاری خواستم، تانک در هدف من قفل شد و آتش...در حالی که نیم خیز می دویدم و از آن جا دور می شدم، رد دود موشک آر پی چی را می دیدم، گلوله به تانک رسیده بود «الله اکبر»سر انجام به هدف بر خورد، با انفجار موشک فریاد شادی ام بلند شد، اما تانک داشت راه می رفت؛ لعنتی؟!، چه تانک سر سخت و پر شانسی بود!؟.نظر علی رخشانی و کاظم روحی را در آن قسمت دیدم، که با انگیزه دنبال شکار می گشتند!؛ اشاره کردم که پناه بگیرند.این بار دیگر همه ی تانک ها، متمرکز و مصمم شدند که محدوده ی حضور من را جهنم کنند!.دیگر کسی قادر به آوردن موشک نبود، دشت یک پارچه گلوله بود، حتی آتشی که از لوله ی اسلحه ها بر می خاست، در آن هوای گرگ و میش دیده می شد، که اصلأ قابل شمارش نبود!.بعضی از تانک ها روشن بودند و خدمه ها در رفته بودند، پشت یکی از تانک های رها شده قرار گرفتم که، بخشی از گلوله ها به آن اصابت می کرد و نیمه جان پناهی بود؛ مانند لنگه کفش اندر بیابان، که می ارزید!.البته از زوایای دیگر گلوله ها می آمد، قرار نبود که بر گردم، اصلأ کار خودم را تمام شده می دانستم، فرقی نمی کرد که چه گونه و چه وقت در خون خود می غلتم!.شاید نه از سر ایمان و اعتقاد و اخلاص کامل، که اصلاً متوجه ی وجودم نبودم، محو در مخاطرات شدم، درد داشتم اما اعتناء نمی کردم و یا بهایی برای آن قائل نبودم.نفس کشیدن را دوست داشتم، اما اهمیت اش نمی دادم، در واقع در وسط اضداد غرق بودم، دل ام به هزار جا سر می کشید و گاهی خود را در صحرای کربلاء می دیدم و گاهی در کوچه های شهر و دیارم، که به خاطر ناموس و وطن ام با دشمن می جنگم!.گاهی وقت ها یاد خانواده ام می افتادم، تلخی ها و سختی ها، غم ها و نداری ها و گرسنه گی ها... پر بودم از تضاد ها و یاد ها و ‌خاطره ها...آخرین گلوله ی من درون آر پی چی بود و روی دوش ام به این سمت و آن سو می بردم و در میان لایه های پر تعداد تانک ها، تانک هدف را دنبال می کردم.کاملاً کم اش کرده بودم، خدایا کجا ست؟!، کدام یک از این تانک ها ست!؟.سبز پر رنگ و قطور تر از بقیه ی تانک ها، اما دیگر رنگ ها خوب دیده نمی شد! و از این نوع هم در میان تانک ها کم نبود...نشسته بودم، سر تا پای من گِل و لای بود، حتی مژه های من!.در روی جاده ی بنی هاشم، مانند آلمان هیتلری در جنگ جهانی دوم، نور افکن روشن کردند. دشتی که از نور و روشنایی روز بهره یی نداشت و شب از راه می رسید و آن را در آغوش می کشید.تانکی حرکت کرد، چند دستگاه تانک او را مشایعت کردند، بله خودش بود!.همان جا بر خاستم، اندکی جا به جا شدم تا تانک ایستاده در مقابل ام مانع نشود.تمام قد ایستادم، اما بدن ام را شل کرده منعطف تر شدم، حالت خمیده به خود گرفتم. در این زمان، حجم انبوهی از گلوله ها به سمت صورت ام می آمد.در میان ویژ ویژ گلوله ها، گاهی رسام هم می آمد.گلوله که به یک متری صورت ام می رسید، در کمال نا باوری از یک نقطه یی منحرف و در اطراف ام پخش می شد!!.این نشانه ی امید وار کننده یی بود و مژده یی در راه بود و الا گلوله چرا باید از مقابل صورت ام منحرف بشود!!، آخرین گلوله و مهم ترین هدف این میدان مرگ بار و بسی سخت و دشوار.چه قدر سخت و لحظات پر اضطرابی بود و وسوسه همه ی وجودم را فرا گرفته بود. من ابراهیم خلیل نبودم که، شیطان را از خود برانم، من شیخ صمد بودم با حق الناس های بی شمار!.
    امضاء



  4. Top | #93

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    23,157
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    439
    ازطرف مرحوم پدرم:خدابیامرزدشان "الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِ مُحَمَّدٍوعَجّل فَرَجَهم
    تشکر
    24,691
    مورد تشکر
    19,024 در 11,427
    وبلاگ
    35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    🌴 _*«قصه ی تن و تانک»*_✒️ _*عبدالصمد زراعتی جویباری*_🎋 *قسمت چهل و یکم: آخرین موشک در جان آخرین هدف*⬅️ دشت، دیگر آن امنیت را برای کسی نداشت و فقط آنان که درون کانال بودند، هدف آماج گلوله های توپ و تانک و خمپاره نبودند، بلکه ما که تا یک کیلو متر صحرای صاف و بدون مانع به تعقیب تانک ها پرداختیم، اینک در معرض اصابت مستقیم گلوله های تیر بار و دوشکای تانک ها قرار گرفته بودیم.دشمن اول فکر می کرد که می تواند از چند نفر شکار چی به راحتی بگذرد، اکنون و در ساعت منتهی به غروب، در یافت که این چند نفر تا زنده اند؛ امکان ندارد؛ به هدف اش برسد.لذا خیلی دیر شده بود، حالا می خواستند به هر قیمتی است، بگریزند!.دیگر تصرف سر پل امکان پذیر نبود لا اقل امروز این فرصت را پیدا نکردند، بلکه برای رهایی از شکست فضاحت بار و ممانعت از سماجت مان در انهدام ماشین جنگی شان، به دنبال کُشتن ما بودند!.سرخی آفتاب در مغرب زمین، گسترش یافته بود و چیزی به پایان روز غم انگیز و پر خسارت دشمن بعثی و شب شام غریبان ما نمانده بود!.دشت پر از جنازه های سوخته ی عراقی و پیکر های پاره، پاره ی یاران ما بود.در این زمان چادر سیاه تاریکی بر نیم کره ی خاکی و خاور میانه می گستراند، نظر علی رخشانی و کاظم روحی با احتیاط به بالای تانکی رفتند که، به آرامی در حرکت بود!.وقتی دَرِ فولادی آن را گشودند؛ تا به داخل اش نارنجک بیاندازند، متوجه شدند که راننده ی تانک، دنده را در حالت اُتومات قفل کرده، با خدمه از تانک خارج شده و فرار کردند. تانک هایی در دشت با چنین ترفندی به سمت جاده ی خاکی کانال ماهی در حرکت بودند، اما حرکت این تانک ها آن قدر آرام بود که، پیاده ها هم می توانستند، از آن جلو بزنند!.از آن جایی که عراقی ها سر مست از پیروزی در عملیات کربلای چهار، در مرخصی بودند، یگان زرهی آنان با کم ترین تعداد نیرو در این حمله شرکت کرده بود و ما این را غروب فهمیده بودیم.در بعضی از تانک ها دو نفر حضور داشتند، فقط برای ترساندن ما همه ی ماشین جنگی دم دست شان را با نفرات کم وارد نبرد کرده بودند.تانک رها شده، آرام آرام می رفت تا در چاله یی و یا با مانعی بر خورد کند و بایستد!.البته تی ۶۲ و تی ۷۲ نفرات شان بیش تر بودند، آتش باری این تانک ها خیلی بالا و دقیق بود و این ماشین های جنگی، پشت تانک های تی ۵۴ و ۵۹ بودند و ترفند حرکت بدون خدمه با تانک های مدرن انجام نمی شد.برای هم این به دوستان شکار چی به خصوص نظر علی رخشانی که در همان اوایل در گیری گفته بود: کدوم ها رو بزنم؟!. گفتم: تانک های نو که دور تر هستند؛ را هدف بگیرید.نه به خاطر ترفند عراقی ها، بلکه تجربه ی من می گفت: تانک های عقب تری آسیب زا هستند.حالا که غروب شد و پهنه ی دشت در نمای تاریک و روشن قرار گرفته بود، تانک تی ۷۲ مورد نظرم را جست و جو کردم.اندکی اگر تأخیر می کردم، علامت پرچم سه گوش آن، در تاریکی هوا محو می شد و حواس من بود که، آن را نباید گم کنم!.این ماشین جنگی، در انتهای چند لایه یی تانک ها، عقب و جلو می رفت.اولین موشک آر پی چی را به سمت اش شلیک کردم، با فاصله ی کمی از کنارش گذشت!.به محض شلیک من، مسلسل ها به سمت ام زوم کردند و چون می دانستم که شلیک به آن، حساسیت زا ست، پس از شلیک بلا فاصله جای خود را تغییر دادم و درون چاله یی که پیش تر با انفجار ایجاد شد و مقداری گل و لای در آن بود، موضِع گرفتم.حدس ام درست بود، دنیایی از گلوله محوطه ی شلیک مرا در نوردید.با احتیاط بلند شدم، کوله ی موشک که در آن حوالی افتاده بود را بر داشتم و در نقطه ی دیگر، کنار یک چاله ی عمیقی این تانک را پیدا و هدف گرفتم.هنوز آر پی چی به مقصد نرسید که من به درون چاله یی پریدم، اما به دشت سرک می کشیدم، تا مقصد گلوله را ببینم!.این بار هم دست از پا دراز تر بی نتیجه ماندم و گلوله با فاصله ی زیاد از بالای آن گذشت.پشت بند گلوله ها، شلیک تانک ها هم اضافه شده بود و انفجار های پی در پی در آن پیرامون به وقوع پیوست، تیر و ترکش مجانی ترین هدیه ی آن جا بود، که جان سالم به در برده بودم.در حالی که کوله ی آر پی چی را بر داشتم، به سرعت جای خود را عوض کردم، گلوله ها مثل باران می بارید و لا به لای آن گلوله های رسام، خط و سَیر باقی سرب های داغ را معلوم می کرد!.در دل ام آشوبی بود، که چرا دو تا موشک ام هدر رفته است؟!.دشمن هم فهمیده بود که هدف اساسی مان را در این پاتک پیدا کردیم، برای هم این چندین تانک پیرامون تانک فرماندهی را احاطه کرده بودند و باقی تانک به سرعت خود را به عقب کشیدند.
    امضاء



  5. Top | #94

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    23,157
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    439
    ازطرف مرحوم پدرم:خدابیامرزدشان "الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِ مُحَمَّدٍوعَجّل فَرَجَهم
    تشکر
    24,691
    مورد تشکر
    19,024 در 11,427
    وبلاگ
    35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    نظر علی رخشانی و کاظم روحی و باقی دوستان شکار چی را نمی دیدم، اگر چه آن ها هم چنان مشغول شکار بودند و شلیک و سر و صدای آنان را می شنیدم، من اما همه ی شش دانگ حواس ام به هم این تانک بود، که نخ تسبیح باقی تانک ها به شمار می رفت و میدان را فرماندهی می کرد

    در دل خدا را صدا می زدم و از او یاری می طلبیدم.

    کوله را بر داشتم و با سرعت، صد متری از جای خودم فاصله گرفتم.

    چون در عرض دشت می دویدم، امکان هدف قرار گرفتن ام بالا بود، اما چاره نبود، هم چنان که می دویدم، تانک فرماندهی را دنبال می کردم، هم زمان ضامن موشک را کشیده، درون قبضه آماده کردم و روی دوش ام گذاشتم

    کف پای من جای سالمی نداشت و درد و سوزش به طور مستمر ادامه داشت، بعضی وقت ها ترکش تیزی درون زخمی فرو می رفت و می لنگیدم، اما مجالی برای ایستادن نبود.

    گاهی گلوله های دشمن به زمین می خورد و گِل را می پراند و کمانه می کرد.

    خمپاره ها و مینی کاتیوشا های ما هم، بی هدف در دشت فرود می آمد، نمی دانستم با کدام درد و مشکل در این صحرای نفرین شده، کنار بیایم؟!!.

    نمی دانم که چرا قبضه های توپ و ادوات دشمن، داغ نمی کرد که، از ساعت دو بعد از ظهر تا نزدیک به شش غروب، هم چنان و بی امان خروجی کانال پرورش ماهی را در هم می کوبیدند و جهنمی درست کرده بودند.

    ایستادم و از تَه دل خدا را صدا زدم و از ائمه یاری خواستم، تانک در هدف من قفل شد و آتش...

    در حالی که نیم خیز می دویدم و از آن جا دور می شدم، رد دود موشک آر پی چی را می دیدم، گلوله به تانک رسیده بود «الله اکبر»

    سر انجام به هدف بر خورد، با انفجار موشک فریاد شادی ام بلند شد، اما تانک داشت راه می رفت؛ لعنتی؟!، چه تانک سر سخت و پر شانسی بود!؟.

    نظر علی رخشانی و کاظم روحی را در آن قسمت دیدم، که با انگیزه دنبال شکار می گشتند!؛ اشاره کردم که پناه بگیرند.

    این بار دیگر همه ی تانک ها، متمرکز و مصمم شدند که محدوده ی حضور من را جهنم کنند!.

    دیگر کسی قادر به آوردن موشک نبود، دشت یک پارچه گلوله بود، حتی آتشی که از لوله ی اسلحه ها بر می خاست، در آن هوای گرگ و میش دیده می شد، که اصلأ قابل شمارش نبود!.

    بعضی از تانک ها روشن بودند و خدمه ها در رفته بودند، پشت یکی از تانک های رها شده قرار گرفتم که، بخشی از گلوله ها به آن اصابت می کرد و نیمه جان پناهی بود؛ مانند لنگه کفش اندر بیابان، که می ارزید!.

    البته از زوایای دیگر گلوله ها می آمد، قرار نبود که بر گردم، اصلأ کار خودم را تمام شده می دانستم، فرقی نمی کرد که چه گونه و چه وقت در خون خود می غلتم!.

    شاید نه از سر ایمان و اعتقاد و اخلاص کامل، که اصلاً متوجه ی وجودم نبودم، محو در مخاطرات شدم، درد داشتم اما اعتناء نمی کردم و یا بهایی برای آن قائل نبودم.

    نفس کشیدن را دوست داشتم، اما اهمیت اش نمی دادم، در واقع در وسط اضداد غرق بودم، دل ام به هزار جا سر می کشید و گاهی خود را در صحرای کربلاء می دیدم و گاهی در کوچه های شهر و دیارم، که به خاطر ناموس و وطن ام با دشمن می جنگم!.

    گاهی وقت ها یاد خانواده ام می افتادم، تلخی ها و سختی ها، غم ها و نداری ها و گرسنه گی ها... پر بودم از تضاد ها و یاد ها و ‌خاطره ها...

    آخرین گلوله ی من درون آر پی چی بود و روی دوش ام به این سمت و آن سو می بردم و در میان لایه های پر تعداد تانک ها، تانک هدف را دنبال می کردم.

    کاملاً کم اش کرده بودم، خدایا کجا ست؟!، کدام یک از این تانک ها ست!؟.

    سبز پر رنگ و قطور تر از بقیه ی تانک ها، اما دیگر رنگ ها خوب دیده نمی شد! و از این نوع هم در میان تانک ها کم نبود...

    نشسته بودم، سر تا پای من گِل و لای بود، حتی مژه های من!.

    در روی جاده ی بنی هاشم، مانند آلمان هیتلری در جنگ جهانی دوم، نور افکن روشن کردند.

    دشتی که از نور و روشنایی روز بهره یی نداشت و شب از راه می رسید و آن را در آغوش می کشید.

    تانکی حرکت کرد، چند دستگاه تانک او را مشایعت کردند، بله خودش بود!.

    همان جا بر خاستم، اندکی جا به جا شدم تا تانک ایستاده در مقابل ام مانع نشود.

    تمام قد ایستادم، اما بدن ام را شل کرده منعطف تر شدم، حالت خمیده به خود گرفتم.

    در این زمان، حجم انبوهی از گلوله ها به سمت صورت ام می آمد.

    در میان ویژ ویژ گلوله ها، گاهی رسام هم می آمد.

    گلوله که به یک متری صورت ام می رسید، در کمال نا باوری از یک نقطه یی منحرف و در اطراف ام پخش می شد!!.

    این نشانه ی امید وار کننده یی بود و مژده یی در راه بود و الا گلوله چرا باید از مقابل صورت ام منحرف بشود!!، آخرین گلوله و مهم ترین هدف این میدان مرگ بار و بسی سخت و دشوار.

    چه قدر سخت و لحظات پر اضطرابی بود و وسوسه همه ی وجودم را فرا گرفته بود.

    من ابراهیم خلیل نبودم که، شیطان را از خود برانم، من شیخ صمد بودم با حق الناس های بی شمار!.
    امضاء



  6. Top | #95

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    23,157
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    439
    ازطرف مرحوم پدرم:خدابیامرزدشان "الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍوَآلِ مُحَمَّدٍوعَجّل فَرَجَهم
    تشکر
    24,691
    مورد تشکر
    19,024 در 11,427
    وبلاگ
    35
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    خدایا کمک ام کن!، سخن خداوند *«وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ»* مرتب در افکارم تکرار می شد.

    آیا او مرا یاری می دهد، یا مغبون می مانم و محکوم به این هستم که بگویم: حتماً حکمتی در این بود؟!.
    اصلاً چرا خداوند نباید کمک ام می کرد؟!.
    من که جز برای رضای او نیامده بودم؟!.

    از کجا معلوم که او برای عراقی ها هم خدایی نکند؟!.
    مشوش و ناراحت و پر از دل گویه و گلایه، اما در انتهای قلب ام، نور امیدی بود که، آهسته زیر لب گفتم: *«یا ابا صالح المهدی ادرکنی»*

    اولین بار در عمرم بود که، چنین استغاثه یی کرده بودم: مهدی جان؟! کمک ام کن!.

    اوج در مانده گی و نیازم را گفتم، تن ام خسته و شکم ام گرسنه و لب ام واقعاً تشنه بود و دل ام مجروح از شهادت دوستان و غربتی که در این دشت به آن گرفتار آمده بودیم.

    قلباً انتظار داشتم که ایمان بسیار ضعیف ام به دادم برسد، از این رو با امید به تحقق وعده ی خداوند به مجاهدان و در میان سیل گلوله ها که بدن نحیف و لاغرم را هدف گرفته بود، شلیک کردم و دیگر از جای خود تکان نخوردم، آر پی چی را بر زمین نهادم، از بس که داغ بود، در بر خورد با گِل صدای چزندان اش بلند شد!.

    رد موشک را دنبال می کردم، گلوله در مسیر، سیر نزولی گرفت و پایین آمد، ضربان قلب ام شدت گرفت.

    موشک دو باره به خط مستقیم بر گشت، امید وار شدم، اما خیلی زود دو باره پایین آمد.

    فاصله ی من با تانک حدود شش صد متری بود، موشک هر بار بالا و پایین می رفت و دل ام در امتداد حرکت اش جا به جا می شد.

    سر انجام در آن غروب غریبانه، موشک را خداوند به زیر لوله ی توپ لیزری تانک فرماندهی تی ۷۲ مدل a نشاند، انگار بمب ویران گری را در آن جای حساس کار گذاشته بودند.

    لوله ی توپ ها در انتهای عراده، ضخیم تر از نوک لوله ست.

    چون محل شلیک ست، باید مقاومت اش تقویت شود تا نترکد.

    موشک ارسالی من با عنایت خداوند، دقیقاً در هم این قسمت نشست و چون این تانک، مسلح و گلوله درون لوله اش قرار داشت، انفجار موشک من، باعث انفجار گلوله ی تانک شد و چهل گلوله ی توپ ذخیره در داخل این تانک هم منفجر شد.
    و به یک باره برجک عظیم آن از جا کنده و مانند کوه آتش فشان، فوّاره زد، انگار رعد و برق بسیار قوی رخ داده بود، انفجار شدید این تانک، به یک باره همه ی دشت را روشن کرده بود!!.

    آن چنان خوش حال شده بودم که، از جا کنده شده و به هوا پریدم و «الله اکبر» گفتم، اما پای من به زمین نرسیده بود که....


    ✔️ _*ادامه دارد...*_
    امضاء



صفحه 10 از 10 نخستنخست ... 678910

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی