صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 47 , از مجموع 47

موضوع: قصه ها و آیه ها

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #41

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    زکریا، این پیامبر بزرگ که در انتظار تولد عیسی علیه السلام بود، دریافت که سرانجام امر الهی تحقق یافته است. با شتاب به دیدن مریم رفت. او را دید که مردم به دورش حلقه زده بودند و تحقیرش می کردند و به او می گفتند: «ای خواهر هارون! پدرت که مرد بدی نبود و مادرت نیز بدکاره نبود. تو این کودک را بی شوهر، چگونه آورده ای؟»
    مریم بدون آنکه حرفی بزند، اشاره کرد که از کودکش بپرسند. یک باره، صدای قهقهه و تمسخر برخاست: «از او بپرسیم؟ این بچه یک روزه! ما را مسخره کرده ای. مریم! چگونه می توان با کودکی که در گاهواره است، سخن گفت!»
    به ناگاه کودک به امر پروردگار، زبان گشود و گفت: «من بنده پروردگارم. او به من کتاب داده و مرا پیامبر کرده است. هر جا که باشم، مرا مبارک ساخته و در من برکت قرار داده است و مرا تا هنگامی که زنده باشم، به نماز و ادای زکات و نیکی به مادرم سفارش کرده و مرا ستیزه گر و شقی نگردانیده است. سلام بر من هنگامی که زاده شدم
    ص: 41
    و هنگامی که می میرم و هنگامی که دوباره زنده شوم».
    بدین ترتیب، حضرت عیسی علیه السلام متولد شد.
    «این است عیسی بن مریم؛ گفتار حقی که در آن تردید می کنند». (مریم: 26 - 34)


  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #42

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    صبر ایوب
    فرشتگان هر بار که صدای مناجات و سپاس ایوب به گوششان می رسید، او را می ستودند و از وی به عنوان بهترین بنده خدا یاد می کردند.
    شیطان که نمی توانست نظاره گر عظمت و بزرگی یک انسان باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: «پروردگارا! سپاس گزاری ایوب از بی نیازی و فراغ خاطر است. او از همه نعمت ها برخوردار است. هم پیامبر است و هم مال و ثروت کافی دارد. فرزندان برومند و همسری مهربان دارد. اگر نعمت های خود را از او سلب کنی و او را در بلا و سختی بیفکنی، می بینی که او دیگر تو را چنین سپاس نخواهد کرد.» ندا رسید: «ما بنده خود را بهتر می شناسیم، ولی به تو فرصت می دهیم تا ایوب آزموده شود».
    آن روز فرزندان ایوب با نگرانی نزد پدر آمدند و گفتند: «مثل این است که بر این زندگی آتش کشیده شده است. همه چیز از بین رفته است و حتی در تهیه قوت روزانه در رنج هستیم».
    ایوب بدون اینکه به آنها چیزی بگوید، با چهره ای آرام و متین دست به نیایش برداشت و چنین گفت: «پروردگارا! آنچه من داشتم، امانت تو نزد من بود. تو را در همه حال سپاس می گزارم. چگونه می توانم شکرگزار نعمت های بی حدی باشم که هنوز از من دریغ نکرده ای؟»
    شیطان با شکست در این آزمون، بار دیگر گفت: «خداوندا مرا بر فرزندان ایوب مسلط کن تا بی صبری او را بر تو آشکار سازم.»
    ص: 42
    چند روزی گذشت. دو نفر نزد ایوب آمدند. آنان ناراحت و مضطرب بودند. ایوب پرسید: «چه شده است؟ آیا حاجتی دارید؟» آنها به هم نگریستند. نمی دانستند چگونه سخن خود را آغاز کنند. سرانجام یکی از آنها گفت: «در باغی که دیوارهای آن فرو ریخت، فرزندانت همه از بین رفتند.» ایوب هیچ نگفت. اشک از چشمانش جاری شد. سپس سر برداشت و گفت: «مهربانا! فرزندان من همگی نعمت های تو بودند که به امانت به من سپرده بودی. این مشیت تو بود که همه را یک جا باز پس گیری. تو را می ستایم و می دانم که نمی توانم نعمت های بی کران تو را سپاس گویم».
    اخلاص و بندگی ایوب همچون پتکی، بر سر شیطان فرود آمد. او که سوگند خورده بود لحظه ای از فریب دادن انسان کوتاهی نکند، نیرنگ دیگری را به کار بست و گفت: «خداوندا، ایوب به این دلیل تو را همچنان شکرگزار است که می خواهد دوباره مال و فرزندانش را به او بازگردانی. اگر نعمت تن درستی را از ایوب بگیری و جسم او را به بیماری سخت دچار کنی، شاهد ناسپاسی ایوب خواهی بود».
    این بار ایوب در بستر بیماری افتاد. مردم که فکر می کردند او مقام قرب الهی را از دست داده است، با وی قطع رابطه کردند.
    شیطان به گمان اینکه به مقصد خود نزدیک شده است، سر از پا نمی شناخت، ولی یک باره صدای ضعیف و رنجور ایوب را شنید که زبان به سپاس الهی گشوده است: «پروردگارا! این بنده ناچیز تو نعمت سلامت را از تو داشت. اگر آن را باز ستاندی، من با جان خود مطیع فرمان تو هستم. چگونه تو را به نعمت جان و نعمت ایمانی که به من دادی، سپاس گویم».
    شیطان با خشم و درماندگی نیروهایش را به یاری طلبید. یاران شیطان گفتند: «هنوز همسر ایوب یار وفادار اوست. می توانی از طریق او ایوب را از پای در آوری».
    شیطان با خوش حالی خود را به صورت مردی درآورد. نزد همسر ایوب رفت و با سخنان فریبنده، آتش غم های نهفته را شعله ور ساخت و او را از رحمت و یاری خدا
    ص: 43
    ناامید کرد. همسر ایوب نزد شوهر خود رفت و گفت: «تا چه وقت خداوند تو را در عذاب نگه می دارد. او چرا اندوه تو را برطرف نمی سازد؟ ثروت، فرزندان و جوانی و عزتت کجا رفت؟» ایوب پاسخ داد: «به راستی که شیطان تو را فریب داده است».
    همسرش با ناراحتی گفت: «چرا از خداوند نمی خواهی که اندوه تو را برطرف سازد و بلای تو را رفع کند؟»
    ایوب گفت: «تو چند سال در نعمت و شوکت زندگی کرده ای؟»
    زن گفت: «هشتاد سال».
    ایوب پرسید: «حال چند سال است که در سختی و رنج هستی».
    گفت: «هفت سال».
    ایوب فرمود: من شرم دارم از خدای خود بخواهم که رنج و سختی را از من دور کند. بین دوران نعمت و رنج من فاصله بسیار است. اگر از بستر بیماری برخاستم و نیروی خود بازیافتم، تو را با صد تازیانه کیفر می دهم.
    ایوب تنها ماند و بیماری اش شدت گرفت. روزی با ناله و تضرع خدا را به یاری طلبید: «بار خدایا! مرا شیطان به رنج و عذاب افکنده است. تو مهربان ترین مهربانی».
    خداوند که از صبر و پیروزی ایوب بر شیطان خشنود بود، فرمود: «ایوب! پای خود بر زمین بزن، چشمه آبی گوارا آشکار می گردد. از آن آب بیاشام و با آن غسل کن، سلامتی و جوانی تو باز می گردد».
    همسر وفادار ایوب که از دور مراقب احوال وی بود، با خوش حالی نزد او بازگشت، ولی ایوب سوگند خورده بود که او را کیفر دهد. در این حال، خداوند به ایوب فرمود: «دسته صد دانه ای از چوب های باریک به دست گیر و آن را یک بار با ملایمت به همسر خود بزن تا عهد خود نشکسته باشی».
    «به او، خانواده اش و مثل آن از یاران دیگر عطا کردیم و این رحمتی از جانب ما بود و برای خردمندان اندرزی ... او (ایوب) را بنده ای صابر یافتیم. او همواره روی به درگاه ما داشت. چه نیکو بنده ای بود.» (ص: 43 و 44)
    ص: 44

  4. Top | #43

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    شتاب در قضاوت

    قرآن کریم با نقل قصه ها و داستان ها این هدف را دنبال می کند که انسان را از گذرگاه های لغزنده و تاریک عبور دهد و با پندآموزی، او را به سرزمین روشنایی و هدایت برساند. برخی داستان های قرآن با یک مقدمه آغاز می شود و در خواننده کشش و انگیزه ایجاد می کند که موضوع داستان را دنبال کند. خداوند در آیات 17 تا 20 سوره صلی الله علیه و آله، به معرفی شخصیت داوود علیه السلام می پردازد. پیامبری که صاحب حکمت بود، مقام والایی داشت و به امر خداوند آهن در دستانش نرم می شد. سپس آیه 21 خواننده را به شنیدن این ماجرا تشویق می کند: آیا از داستان مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند، خبر داری؟»
    داوود در حال عبادت بود. دست هایش را گشوده بود و آهسته اشک می ریخت و می گفت: «پروردگارا! تو را سپاس که به من فضیلت و علم دادی و به من حکمت آموختی. خداوندا! مرا یاری کن تا بتوانم مردم را از کژی و نادرستی نجات دهم».
    وقتی به خود آمد، احساس کرد افرادی به او نزدیک می شوند. پس تعجب کرد. درها همه بسته بود و کسی نمی توانست به آنجا وارد شود. برگشت. ناگهان دو نفر را روبه روی خود دید. آثار ترس بر چهره اش نمایان شد. یکی از آن دو جلو آمد و گفت: «نترس، ما دو نفر متخاصم هستیم. هر یک از ما مدعی است که دیگری به او ستم کرده است».
    دومی گفت: «آری، ای مرد خدا! بیا و میان ما داوری کن و ما را به راه راست رهنمون باش».
    داوود برخاست، به آنها نزدیک شد و پرسید: «چه مسئله ای پیش آمده است؟»
    یکی از آنان گفت: «ای داوود! این برادر من است. او نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم. برادرم می گوید این یک گوسفند را نیز به من بده. هنگامی که با او مخالفت می کنم، با دلیل و برهان مرا مغلوب می کند. حال، شما بگو، آیا این انصاف
    ص: 45
    است که من تنها گوسفند خود را به او بدهم؟». برادرش به میان حرف او پرید و گفت: «راست می گویم. اگر تو این یک گوسفند را به من بدهی، عدد گوسفندهایم کامل می شود».
    داود که از این زیاده خواهی به شگفت آمده بود، بدون اینکه دلیل این سخن را جویا شود، گفت: «برادر تو در این سخنش به تو ستم کرده است. بسیاری از شریک ها چنین هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند. البته این دسته از مردم بسیار کم هستند». دو برادر ناباورانه به یکدیگر نگریستند.
    داود نیز یک باره ساکت شد و در فکر فرو رفت. یکی از آن دو پرسید: «چه شده است؟» داود گفت: «من از حیطه داوری تجاوز و در قضاوت کردم.» سپس چنان در اندیشه فرو رفت که متوجه نشد آن دو مرد ناپدید شدند. وقتی به خود آمد، هر چه به اطراف نگریست، کسی را ندید. با خود گفت: «این دو، فرشتگان الهی بودند که برای آزمون من به اینجا آمده بودند. وای بر من، من از قدرت بالایی در قضاوت برخوردارم و همواره به عدالت حکم می کنم، ولی این بار چه زود داوری کردم. شاید آن یک گوسفند نیز متعلق به کسی بود که نود و نه رأس دیگر گوسفند داشت».
    داوود به سختی بر خود لرزید و بر زمین نشست. خاضعانه خدا را سجده کرد و از کار خود پشیمان شد و توبه کرد. آن گاه گفت: «پروردگارا، بدین وسیله مرا تربیت کردی و مرا به ناتوانی ام در برابر علم خود، هشدار دادی. مرا ببخش و چون گذشته یاور من باش».
    «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم. در میان مردم به حق داوری کن و از پی هوای نفس نرو که تو را از راه خدا منحرف می سازد. آنان که از راه خدا منحرف شوند، بدان سبب که روز حساب را از یاد برده اند، به عذابی شدید گرفتار می شوند». (ص: 21 - 26)
    ص: 46

  5. Top | #44

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    عصای موسی (1)
    ماجرای زندگی حضرت موسی علیه السلام، پیامبر بزرگ بنی اسرائیل در چند بخش به صورتی جالب و شگفت، ولی واقعی بیان شده است. این ماجرا بیش از هر چیز نمایانگر قدرت و اراده خداوند حکیم است که بر همه چیز آگاه است.
    فرعون، پادشاه طغیانگر مصر، در ایوان کاخ خود قدم می زد و فریاد می کشید: «بگویید دانشمندان و خواب گزاران بیایند».
    چند نفر به سرعت نزد او آمدند. در برابرش زانو زدند و سجده کردند.
    فرعون گفت: «در خواب دیدم آتشی از بیت المقدس زبانه کشید، سراسر مصر را در خود فرو برد و در میان شعله های آن، هم نژادان ما سوختند، ولی به بنی اسرائیل آسیبی نرسید. تعبیر این خواب چیست؟»
    خواب گزاران به هم نگاه کردند و از وحشت به لکنت افتادند. فرعون پرسید: «شما را چه می شود؟ چرا سکوت کرده اید؟»
    آنان در پاسخ گفتند: «این خواب به معنی آن است که به زودی پسری در میان بنی اسرائیل متولد می شود که تخت و تاج شما را نابود خواهد کرد».
    فرعون مثل مار زخمی به دور خود پیچید و گفت: «هیچ پسری را زنده نخواهم گذارد. زنان بنی اسرائیل را زیر نظر بگیرید. هر پسری که به دنیا آمد، او را بکشید. تنها دختران می توانند زنده بمانند».
    غم و اندوه در میان بنی اسرائیل سایه گسترده بود. نوزادان پسر بی رحمانه کشته می شدند و ستم، بیداد می کرد.
    در نقطه ای دور دست، اعضای یک خانواده دور هم نشسته بودند. _یوکابد_، کودکی را در بغل داشت که به خواست خدا هیچ کس از تولدش باخبر نشد. حتی کسی آثار بارداری را در یوکابد ندیده بود.
    دخترش، _صفورا_ با نگرانی گفت: «مادر! مأموران فرعون خانه به خانه می گردند تا
    ص: 47
    پسران را بیابند و بکشند. موسی را چه کنیم؟»
    یوکابد بدون اینکه وحشت کند، با آرامشی عجیب رو به صفورا کرد و گفت: «راه نجات را یافته ام به قلبم الهام شد که او را در صندوقی چوبی بگذارم و با توکل به خدا آن را به رود نیل بسپارم».
    سپس به دخترش گفت: «صفورا! تو این صندوق را دنبال کن و ببین سرنوشت او به کجا می انجامد».
    در محوطه کاخ فرعون، هوای مطبوعی بود. _آسیه_ و همسرش، فرعون روی تخت روان نشسته بودند و در حال گردش در باغ، به جریان آب می نگریستند. ناگهان چیزی بر روی آب توجه آسیه را به خود جلب کرد. به فرعون گفت: «آن صندوق را ببین که روی آب است. مثل اینکه چیزی در آن است.» فرعون اشاره ای کرد. عواملش صندوق را نزد آنها آوردند. هنگامی که آسیه در آن را باز کرد، چهره اش با شادمانی از هم گشوده شد: «چه کودک زیبایی! او اینجا چه می کند؟»
    فرعون شتاب زده گفت: «شاید فرزند یکی از بنی اسرائیل است که به گفته کاهنان در همین سال ها به دنیا می آید و می خواهد مرا نابود کند. او را بکشید. آسیه التماس کنان گفت: ولی این مایه شادمانی من و توست. او را نکش. شاید سودی به ما برساند. بیا او را به فرزندی بگیریم.» از آنجا که فرعون و آسیه فرزندی نداشتند، فرعون در برابر خواست همسرش تسلیم شد و هیچ نگفت.
    کودک در آغوش همسر فرعون سخت بی تابی می کرد. او گرسنه بود. چندین زن برای شیر دادن نوزاد آوردند. ولی نوزاد، شیر هیچ یک از زنان را نمی پذیرفت. در این حال، خواهر کودک که از دور مراقب اوضاع بود، نزد آسیه رفت و گفت: «آیا می خواهید شما را به خانواده ای راهنمایی کنم که او را برایتان نگه دارند و نیک خواهش باشند؟ مادر من فرزندش را به تازگی از دست داده است و شیر فراوان دارد».
    آسیه که دیگر طاقت شنیدن صدای گریه کودک را نداشت، گفت: «هر چه زودتر او
    ص: 48
    را نزد ما بیاور».
    یوکابد به کاخ آمد. در بین راه با خود می اندیشید که خداوند چگونه حکمتش را جاری می سازد. وقتی که وارد شد، با دیدن فرزندش که از ترس فرعون او را به آب افکنده بود، برق شادی در چشمانش جهید و خدای را سپاس گفت. کودک نیز که گویی بوی مادر را حس می کرد، در آغوش او آرام گرفت و به خوردن شیر پرداخت. خداوند در این بخش از داستان با تعبیر زیبایی می فرماید: «پس او را نزد مادرش برگردانیدیم تا چشمان آن زن روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خداوند حق است، ولی بیشتر آنها نمی دانند». (قصص: 13)
    موسی همچنان که از محبت مادر لبریز می شد، به اراده خداوند در کاخ فرعون و به دست خود او پرورش یافت و از نزدیک شاهد بی عدالتی ها و ستم فرعون بود.

  6. Top | #45

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    عصای موسی (2)
    بخش جالبی از زندگی حضرت موسی علیه السلام، گفت وگوی او با خداوند است که لذت و شوق انس با پروردگار را در انسان زنده می کند و دل های آماده را به وجد می آورد. مناظره موسی و فرعون نیز دو دیدگاه کاملاً متفاوت را روبه روی هم قرار می دهد. انسان ها در کشاکش زندگی همواره با دو جریان حق و باطل روبه رو هستند، ولی سرانجام، آنچه غلبه می کند، منطق حق است.
    شب بسیار سردی بود. موسی با خانواده اش به مصر بازمی گشت که راه را گم کرد. او در اندیشه بود که چگونه بر سرما و تاریکی چیره شود.
    ناگهان از دور شعله ای از آتش دید. به همسر و همراهانش رو کرد و گفت: همین جا بمانید. از دور آتشی می بینم. شاید در روشنی آن راهی بیابم یا آتشی بیاورم تا گرم شوید.

  7. Top | #46

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    موسی با چوب دستی خود، شتابان به سوی نوری که می پنداشت، آتش است، پیش
    ص: 49
    رفت. ناگهان از درختی که نور از آن می درخشید، طنینی آسمانی برخاست: «ای موسی! من خدای یکتا، پروردگار جهانیانم. کفش هایت را درآور که تو در سرزمین مقدسی هستی.» (طه: 12) موسی بهت زده بر جای خود ایستاد. شیرینی کلام الهی تا اعماق وجود موسی رسوخ کرد. صدا دوباره به او خطاب کرد: «این چیست که در دست داری؟» (طه: 17)
    موسی با سادگی و صفای خود گفت: «این عصای من است، به آن تکیه می کنم و گوسفندان خود را با آن می رانم».
    - «عصایت را به زمین بیفکن».
    موسی حیرت زده آن را به زمین انداخت. ناگهان عصا به ماری بزرگ و ترسناک تبدیل شد. با شتاب پا به فرار گذاشت، ولی صدا دوباره او را به خود آورد:
    - «نترس و پیش آی. تو در امان هستی. دوباره عصای خود را بردار».

  8. Top | #47

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    June 2021
    شماره عضویت
    14147
    نوشته
    1,068
    صلوات
    1514
    دلنوشته
    2
    صلی الله علیک یا مولانا یا اباالحسن المهدی
    تشکر
    172
    مورد تشکر
    149 در 38
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    موسی به فرمان پروردگار دست به سوی مار برد. هنگامی که انگشتانش بدن مار را لمس کرد، دیگر بار عصا در دستش بود.
    سپس پروردگار فرمود: «اکنون دست خود در گریبان فرو بر و بیرون بیاور». (طه: 22)
    وقتی موسی این کار را انجام داد، صحرا از نوری درخشان روشن شد.
    بار دیگر ندای الهی، موسی را به خود آورد: «ای موسی! من تو را برگزیدم. با این نشانه ها و معجزه های روشن نزد فرعون برو، چون او طغیان کرده است. با او به نرمی سخن بگو شاید که پند گیرد».
    در اینجا موسی سنگینی بار رسالت را بر دوش خود احساس کرد. سپس دست به دعا برداشت و گفت: «پروردگارا! سینه مرا گشاده گردان و کارم را آسان ساز. لکنت زبان از من برگیر تا گفتار مرا دریابند و نیز برادرم هارون را پشتیبان من گردان». (طه: 23 و 24)
    موسی با چهره ای مصمم و قاطع به همراه برادرش نزد فرعون رفت. با لحنی نرم و
    ص: 50
    ملایم رو به فرعون کرد و گفت: «من پیامبری از سوی پروردگار جهانیانم. از تو می خواهم که به خداوند یکتا ایمان بیاوری و دست از ستم برداری».
    فرعون با تعجب گفت: «اگر در بنی اسرائیل کس دیگری با من چنین می گفت، جای شگفتی نبود. اما تو دیگر چرا؟ آیا به خاطر نمی آوری که در کودکی ما تو را پرورش دادیم و چند سالی در میان ما بودی؟»
    موسی پاسخ داد:
    «ورود من به آن خانه نیز بر اثر ستم تو بود. اگر فرزندان بنی اسرائیل را نمی کشتی، مادرم از ترس مرا به آب نمی افکند. اکنون پروردگارم مرا برگزیده است».
    فرعون با تحقیر پرسید: «این پروردگاری که می گویی، کیست؟»
    موسی گفت: «او خدای آسمان ها و زمین و آنچه در میان آنهاست».
    فرعون رو به اطرافیانش کرد و با تمسخر گفت: «می شنوید چه می گوید؟»
    موسی ادامه داد: «او پروردگار شما و پروردگار نیاکان شماست».
    فرعون رو به حاضران گفت: «این پیامبری که برای شما فرستاده شده، دیوانه است».
    موسی باز هم به معرفی پروردگارش پرداخت:
    «اوست پروردگار مشرق و مغرب و هر چه میان آن دوست؛ اگر اندیشه کنید».
    فرعون گفت: «ای موسی! اگر جز من کسی را به خدایی بگیری، تو را به زندان می افکنم».
    موسی گفت: «حتی اگر برایت معجزه ای روشن آورده باشم؟»
    فرعون گفت: «اگر راست می گویی و معجزه ای همراه داری، بیاور».
    موسی عصایش را به زمین انداخت. اژدهایی بزرگ سر بر آورد. اطرافیان فرعون وحشت زده گریختند. فرعون تلاش کرد نگاه پر از ترس و وحشت خود را از موسی پنهان کند. موسی با معجزه دیگری او را شگفت زده کرد. فرعون وقتی به خود آمد، همچون دیگر قدرتمندان خودکامه که تنها به سلطه طلبی و ریاست می اندیشند، به
    ص: 51
    تکذیب موسی پرداخت و گفت:
    «ای موسی! آیا نزد ما آمده ای تا ما را با جادویی از سرزمینمان بیرون کنی؟ روزی دیگر بیا تا جادوگران و ساحران من به تو نمایش بدهند».
    موسی پذیرفت و روز عید عمومی برای این کار تعیین شد.
    این داستان در سوره هایی چون طه، شعرا و قصص آمده است.
    روز موعود فرا رسید: مردم دور تا دور میدان حلقه زده و منتظر بودند مبارزه فرعون و موسی را ببینند. هر کس چیزی می گفت:
    « - فکر می کنی چه کسی پیروز می شود؟»
    «بی شک، فرعون».
    «مگر نمی دانی او تمام ساحران و جادوگران را فرا خوانده تا قدرت نمایی کنند».
    یکی از ساحران رو به فرعون کرد و گفت: «به عزت فرعون سوگند که پیروزی از آن ماست».
    فرعون با غرور و نخوت همیشگی اش در انتظار بود.
    موسی از جادوگران خواست اول آنان دست به کار شوند و هر آنچه از قدرت جادویی دارند، آشکار سازند. جادوگران و ساحران دست به کار شدند. طناب هایی را در میان میدان افکندند که به صورت مارهایی جلوه می کرد.
    کار ساحران مردم را مات و متحیر کرد. فرعون رو به موسی کرد و با اشاره به کار ساحران گفت:
    «چه می گویی موسی، آیا هنوز هم در ایمان آوردن به ما تردید داری؟»
    موسی بدون اینکه چیزی بگوید، عصایش را بر زمین انداخت. ناگهان اژدهایی عظیم سر بر آورد و در یک لحظه تمام طناب ها و ابزار ساحران را بلعید. همه وحشت زده و متواری شدند. جادوگران که خود استاد سحر و جادو بودند، حیرت زده گفتند:
    راستی که در این عمل، دست بشر دخالت ندارد».
    ص: 52
    آن گاه همگی به سجده افتادند و گفتند: «ما به خدای موسی و هارون ایمان می آوریم.»
    فرعون با خشم و نفرت گفت: «پیش از آنکه من اجازه دهم، ایمان آوردید؟ این (موسی) بزرگ شماست که شما را جادو آموخته است. اکنون دست ها و پاهایتان را از چپ و راست خواهم برید و همه تان را بر نخل ها می آویزیم».
    ساحران که با بال ایمان به پرواز در آمده بودند، گفتند: «باکی نیست. ما نزد پروردگارمان باز می گردیم و امید داریم که پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد ما نخستین کسانی هستیم که ایمان آورده ایم».
    کارگزاران فرعون اطرافش نشسته بودند و هر یک پیشنهادی می دادند:
    «تنها راه رهایی از موسی این است که او را به قتل برسانید».
    مؤمن آل فرعون از میان آنها گفت:
    «ولی کشتن موسی نارواست. او دلایل روشنی دارد. بهتر است با او لجاجت نکنیم».
    فرعون با سرکشی و خودکامگی همیشگی اش آنها را ساکت کرد و فریاد کشید:
    «این جلسه را به پایان برسانید. بر آزار و شکنجه مردم بیفزایید و موسی را به هر طریق ممکن از میان بردارید».
    ***
    پیروان موسی نزد او آمدند:
    «ای موسی! ما اکنون پیروان تو هستیم. قبل از رسالت تو در آزار و شکنجه فرعون بودیم. اکنون هم در رنج هستیم».
    موسی گفت: «از خدا مدد بجویید و صبر پیشه سازید که این زمین از آنِ خداست و به هر کس از بندگانش که بخواهد، آن را به میراث می دهد و سرانجام نیک از آنِ پرهیزکاران است».
    بنی اسرائیل پرسیدند:
    ص: 53
    - «پس یاری خدا کی خواهد رسید؟»
    موسی گفت:
    امید است که پروردگارتان دشمنتان را هلاک کند و شما را در زمین جانشین او گرداند».
    ***
    شب فرا رسید. سیاهی شب، فرصتی بود تا مردم اندکی بیاسایند و از ستم و بیداد فرعون در امان بمانند. با این حال، آن شب، بنی اسرائیل به درِ خانه های هم می رفتند و یکدیگر را صدا می کردند:
    - «موسی، پیامبر خدا، خواسته است که امشب حرکت کنیم».
    - «به کجا باید برویم؟»
    - «به موسی وحی شده است شب هنگام ما را از شهر بیرون ببرد».
    شب از نیمه گذشته بود. قوم موسی صحرایی پهناور و بزرگ را پشت سر گذاشتند و نزدیک ساحل نیل رسیدند. فرعون که از رفتن موسی آگاه شده بود، جمعیتی را گرد آورد و گفت:
    «آنان گروهی اندکند که ما به راحتی نابودشان خواهیم کرد. پس به سرعت و با تجهیزات کامل، آنها را تعقیب می کنیم».
    _یوشع بن نون_، از یاران موسی با دیدن فرعونیان گفت: «ای موسی! چاره چیست؟ دیگر تا مرگ زمانی نمانده است».
    موسی گفت: «هرگز چنین نیست. پروردگار من با من است و راه را به من نشان خواهد داد».
    در این حال ندایی به موسی خطاب کرد: «ای موسی! با عصایت به آب دریا بزن».
    موسی عصایش را به آب زد. باور کردنی نبود، ولی واقعیت داشت. از همه جا آب دو پاره شد و هر پاره چون کوهی عظیم کنار ایستاد و کف دریا بدون آب در برابر
    ص: 54
    موسی قرار گرفت. یاران موسی شگفت زده به این منظره می نگریستند. موسی گفت: «هر چه زودتر از اینجا بگذرید.»
    فرعونیان که به بنی اسرائیل رسیدند، بدون توجه به اینکه راه گشوده شده در دریا، اعجاز خداوند است، در همان راه ها اسب تاختند و وارد دریا شدند. آنها با خوش حالی به هم گفتند:
    «بالاخره به موسی دست یافتیم. هم اینک او و قومش را نابود خواهیم کرد».
    هنوز به میانه راه نرسیده بودند که امواج خروشان دریا بار دیگر به هم پیوست. در این حال، فرعون که مرگ را در چندقدمی خود می دید، گفت:
    - «ایمان آوردم که خدایی نیست جز خدایی که بنی اسرائیل به او گرویده اند و من از تسلیم شدگانم».
    خداوند در آیه 91 و 92 سوره یونس در پاسخ فرعون می فرماید:
    «آیا اکنون؟ تو پیش از این عصیان می کردی و از مفسدان بودی. امروز بدنت را (از آب) بیرون می افکنیم تا برای آیندگان عبرتی باشی و حال آنکه بسیاری از مردم از آیات ما غافلند».
    نابودی بزرگ ترین طغیان گر تاریخ یعنی فرعون، بیانگر یک قانون کلی تاریخی است و آن اینکه سرانجامِ خودکامگان و سلطه گران که به اشکال مختلف انسان ها را به زیر سلطه خود در می آورند، ناکامی و مرگ ذلت بار است. قدرت های مستکبر و مغرور تنها چند صباحی می توانند سوار بر مرکب پیروزی، ملت ها را تهدید کنند، ولی دست خداوند، بالاترین دست هاست و کاخ آمال ستمگران را در هم می کوبد.



صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی