صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 107 , از مجموع 107

موضوع: برگی از آسمان * شرحى بر توقيعات حضرت مهدى (عج) *

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #101

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    يكى از بانوان شيعه

    راوى حسين بن على بن محمد قمى معروف به ابو على بغدادى گفت در همان سال زنى را در بغداد ديدم كه از من پرسيد وكيل امام زمان عليه السلام كيست بعضى از قمى ها به وى اطلاع دادند كه وكيل امام زمان عليه السلام حسين بن روح است و به آن اشاره كردند كه اين مرد او را مى شناسد وقتى من به خدمت حسين بن روح رسيدم زن هم در آنجا بود زن به حسين بن روح گفت اى شيخ در نزد من چيست ؟ حسين بن روح گفت آنچه نزد توست در دجله (نهر دجله واقع در شهر بغداد است ) بيانداز سپس بيا تا خبر آن را به تو بدهم زن رفت و آنچه با خود آورده بود در دجله انداخت آنگاه به نزد حسين بن روح بازگشت حسين بن روح به زن گفت اين همان حقه است كه نزد تو بود و آن را در دجله انداختى اكنون بگويم چه در آن است يا خودت مى گويى زن گفت شما بفرماييد گفت يك جفت خلخال طلا و حلقه بزرگى است كه گوهرى در آن است و هم دو حلقه كوچك است كه در هر كدام يك دانه گوهر است ، نيز دو انگشتر فيروزه و يك انگشتر عقيق است آنچه در حقه بود همان بود كه حسين بن روح گفته بود بدون كم و كاست سپس سر حقه را باز كرد و آنچه در آن بود به من نشان داد زن هم نگاهى به من كرد و گفت درست همان چيزى است كه من آورده بودم و در دجله انداختم من و آن زن با مشاهده آنچه از حسين بن روح (نائب امام زمان عليه السلام ) ديديم چنان شاد شديم كه نزديك بود هوش از سر ما برود(261).


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #102

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    داستان زن نابينا


    و از جمله حكايتى است كه شيخ بزرگوار دانشمند فاضل شمس الدين محمد بن قارون نقل مى كرد و مى گفت مردى به دهكده معروف به (دقوسا) واقع در كنار فرات بزرگ بود بنام نجم و ملقب به اسود وى مردى خيرخواه و نيكوكار بود زنى بنام فاطمه داشت او نيز (صالحه بود دو فرزند يكى پسر بنام على و ديگرى دختر بنام زينب داشت از سوء اتفاق مرد و زن هر دو نابينا شدند و سخت ناتوان گشتند و اين قضيه در سال 712 ه .ق اتفاق افتاد زن و مرد مدت مديدى را بدينگونه گذرانيدند تا اينكه در يكى از شب ها زن حس كرد كه دستى روى صورتش كشيده شد و گوينده اى گفت خداوند نابينايى تو را بر طرف ساخت برخيز و برو نزد شوهرت ابو على و در خدمتگزارى او كوتاهى مكن زن هم ديدگان خود را گشود ديد خانه پر از نور است و دانست كه او قائم آل محمد صلى الله عليه و آله بوده است (262).


    امضاء


  4. Top | #103

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    ملاقات با امام زمان عليه السلام

    در كتاب كشف الغمه و حبيب السير و ديگران روايت كرده اند كه مردى به نام اسماعيل بن حسن هرقلى كه اهل قريه اى از اطراف حله به نام هرقل بود نقل كرده كه در جوانى روى ران چپ من غده اى بيرون آمده بود كه هر سال فصل بهار دهان باز مى كرد و چرك و خون زيادى از آن مى ريخت عذاب و درد آن مرا از اشتغال به كار بازداشته بود پس روزى از هرقل به حله رفتم و خدمت جناب سيد بن طاوس رسيدم و از مرض و كسالتم به ايشان شكايت كردم آن سيد بزرگوار تمام ابطاء و جراحان حله را جمع كرد و شوراى پزشكى تشكيل داد آنها همه گفتند اين غده در جايى بيرون آمد كه اگر عمل شود به احتمال قوى هلاك شود و لذا ما جراءت نمى كنيم او را عمل كنيم جناب سيد بن طاوس فرمود من به بغداد مى روم تو هم با من بيا تا تو را به اطباء آنجا نشان بدهم شايد آنها بتوانند تو را معالجه بكنند من اطاعت كردم و در خدمتش به بغداد رفتيم سيد تمام اطباء بغداد را جمع كرد آنها نيز از معالجه آن عارضه اظهار عجز و ناتوانى نمودند من خيلى متاءثر شدم و گفتم اگر اين طور است به سامراء مى روم و شفاى خود را از ولى عصر عجل الله تعالى فرجه مى خواهم به سوى سامراء حركت كردم و چون به آن مكان شريف رسيدم اول به زيارت حرم مطهر عسكريين (امام هادى و امام حسن عسكرى ) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر در آمدم از ايزد متعال استعانت نموده از ائمه اطهار عليهم السلام در علاج آن درد استمداد نمودم و چندى در آن مكان به سر بردم بعضى از آن شب ها در آن مكان مقدس به قيام گذرانيدم روزى به كنار دجله رفتم و خود را شستشو كردم و غسل زيارت نمودم متوجه حرم مطهر ائمه شدم امام هنوز خارج شهر بودم كه چهار سوار را ديدم كه شمشيرها بر كمر بسته و يكى از ايشان نيزه در دست دارد به طرف من مى آيند و چون اطراف سامرا جمعى از سادات و شرفا خانه داشتند گمان كردم كه اين چهار نفر از آنها هستند چون به من رسيدند سلام گفتم جواب سلام مرا دادند يكى از آنها كه جوان بود و ردائى به دوش انداخته بود به من فرمود فردا از اينجا مى روى عرض كردم بلى فرمود جلو بيا تا زخمت را ببينم من در دلم گفتم اينها كه اهل باديه هستند از نجاست پرهيزى ندارند منهم تازه غسل كرده ام و لباس هايم هنوز تر است اگر دستشان را به لباس من نمى زدند بهتر بود من هنوز در اين فكر بودم كه آن شخص خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دستش را روى زخم گذاشت و فشار داد كه احساس درد كردم آن كه در دستش نيزه بود به من گفت افلحت يا اسماعيل اى اسماعيل راحت شدى من تعجب كردم كه او نام مرا از كجا دانست گفتم افلحنا و افلحتم ان شاءالله باز همان مرد به من گفت هذا هو الامام يعنى اين بزرگوار امام زمان است من همين كه اين جمله را شنيدم پيش دويدم و بخاك افتادم زانوى آن حضرت را بوسيدم و بوسه دادم آنها روان شدند من نيز بدنبال ايشان شتافتم .
    حضرت ملتفت من شد و فرمود بازگرد. گفتم هرگز از تو جدا نمى شوم بار ديگر فرمود برگرد كه صلاح وقت در اين است . گفتم من هرگز از تو جدا نمى شوم . آن پيرمرد گفت اسماعيل شرم نمى كنى كه امام دوبار فرمود برگرد و تو اطاعت ننمودى ناچار ايستادم آنها چند قدم از من دور شدند امام عصر (سلام الله عليه ) رو به من كرد و فرمود وقتى به بغداد رسيدى مستنصر خليفه عباسى تو را مى طلبد و به تو عطائى مى دهد از او قبول نكن و به فرزند گرامى ما (سيد رضى الدين بين طاوس ) بگو كه نامه اى به على بن عوض درباره تو بنويسد و من به او سفارش مى كنم كه هر چه بخواهى به تو بدهد اين را فرمود... كاروان به راه افتاد و دل دردمند اسماعيل را هم با خود برد جوان مشتاق تا دورترين چشم انداز كه سياهى كاروان را مى ديد اشك و آه خود را بدرقه راه آنها مى كرد تا كاروان از نظر او غايب شد.

    اى غايب از نظر به خدا مى سپارمت


    جانم بسوختى و بدل دوست دارمت

    اسماعيل مى گويد من در همان جا ايستادم آنها به راه افتادند تا از نظر من غايب شدند بعدا از آنجا به سامرا رفتم و جمعى از اهل شهر كه مرا ديدند گفتند چرا حالت متغير شده با كسى دعوا كرده ايد گفتم نه ولى شما بگوييد كه اين اسب سواران كه بودند گفتند شايد از سادات و بزرگان اين منطقه بودند من گفتم بلكه يكى از آنها امام بود گفتند امام صاحب نيز بود با آنكه ردائى به دوش داشت گفتند زخمت را به او نشان دادى گفتم بلى او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت پاى خود را برهنه نمودم اثرى از زخم نبود من خودم هم تعجب كردم و به شك افتادم و گفتم شايد پاى ديگرم زخم بوده لذا پاى ديگرم را باز كردم باز هم اثرى نبود مردم وقتى متوجه شدند كه من به بركت حضرت بقية الله عليه السلام شفا يافته ام بر من ازدحام آوردند و پيراهنم را پاره كردند خدمه روضه مقدسه مرا از چنگ خلق خلاص كرده به خزانه در آوردند.نام و نسب مرا پرسيدند و سؤ ال كردند كه كدام روز از بغداد بيرون آمده اى صورت حال را به درستى بيان نمودم . بالاخره آن شب را در آنجا ماندم پس از نماز صبح به طرف بغداد برگشتم چون به اواناكه دهى است در نزديكى بغداد رسيدم ديدم جمعيت زيادى سر پل بغداد جمع شده اند و هر كه از راه مى رسد اسم و خصوصياتش را سؤ ال مى كنند در انتظار كسى هستند و چون مرا ديدند و نام مرا سؤ ال كردند و مرا شناختند به سر من هجوم آوردند لباسى كه تازه پوشيده بودم پاره كردند و بردند و نزديك بود زير دست و پاى مردم هلاك شوم كه در اين اثنى مؤ يدالدين محمد قمى كه وزيرى از وزراى خليفه بود ابن طاوس را طلبيده از وى اين خبر را تحقيق نمود و سيد رضى الدين با جمعى رسيدند مرا از دست مردم نجات دادند بعدها معلوم شد كه ناظر بين النهرين جريان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر كرده سيد رضى الدين به من فرمود آن مردى كه مى گويند شفا يافته توئى گفتم بلى از اسب پياده شد پاى مرا باز كرد و دقيق آن را نگاه كرد و چون از زخم اثرى نديد بى هوش شد وقتى به هوش آمد به من فرمود وزير قبل از آمدن تو مرا طلبيده و گفت كه از سامراء كسى مى آيد كه خدا به وسيله حضرت بقية الله (عج ) او را شفا داده و او با تو آشناست زود خبرش را براى من بياور بالاخره مرا نزد وزير كه از اهل قم بود برد و به وزير گفت اين مرد از دوستان برادر من است وزير رو به من كرد و گفت جريان را براى من تعريف كن من جريان را از اول تا به آخر براى او نقل كردم وزير اطباء را كه قبلا مرا ديده بودند جمع كرد و به آنها گفت علاج آن منحصر در قطع كردن است در آن خوف موت و مرگ متصور است وزير پرسيد بر فرض كه جراحى شود و زنده بماند چه مدت لازم دارد كه جاى آن بهبود يابد.گفتند لااقل دو ماه مدت لازم است كه جاى آن زخم خوب شود ولى جاى آن سفيد و بدون آنكه موئى روى آن روئيده شود باقى مى ماند وزير از آنها پرسيد شما چند روز است كه زخم او را ديده ايد گفتند ده روز قبل او را معاينه كرده ايم وزير گفت نزديك بياييد و پاى مرا برهنه كرد و به آنها نشان داد پزشكان تعجب كردند يكى از آنها مسيحى بود گفت هذا عمل المسيح به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است بالاخره اين خبر به گوش خليفه رسيد او وزير را طلبيد و دستور داد كه مرا نزد او ببرد وزير مرا نزد خليفه (مستنصر بالله ) برد و او به من گفت كه قضيه را نقل كن من جريان را براى او نقل كردم به خادمش دستور داد كيسه اى را كه هزار دينار در آن بود به من بدهند من قبول نكردم خليفه گفت از كه مى ترسى گفتم از آن كه مرا شفا داده زيرا خود آن حضرت به من دستور فرموده است از مستنصر چيزى قبول نكن خليفه بسيار ناراحت شد و گريه كرد.اربلى صاحب كشف الغمة مى گويد من در بعضى از ايام اين حكايت را به جمعى كه نزد من بودند مى گفتم چون سخن تمام شد يكى از آنها گفت من خود فرزند صلبى اسماعيل هستم كه صاحب اين داستان است و نام من شمس الدين محمد است از آن حس اتفاق متعجب شدم و از وى پرسيدم كه تو خود ران پدر خويش را در وقتى كه زخم بود ديده بودى گفت من در آن وقت بچه خردسال بودم اما بعد از صحت مشاهده كردم موى بر آن موضع روئيده بود اثر زخم در آن نبود شمس الدين در آن مجلس نقل كرد كه بعد از وقوع آن قضيه پدرم در مفارقت و هجران امام عصر (عج الله تعالى فرجه ) محزون بود تا آن كه در زمستان رخت اقامت در بغداد افكند به اين اميد كه شايد يك بار ديگر سعادت ملاقات آن حضرت نايل شود و لذا در هر چند روز يك نوبت به سامرا مى رفت باز به دارالسلام (بغداد) مراجعت مى نمود. چنان چه در همان زمستان چهل نوبت آمد و شد كرد ولى آرزوى آن سعادت را به گور برد (263).مرحوم علامه اربلى در كشف الغمه مى گويد اين قضيه در حله بسيار معروف است (264).



    امضاء


  5. Top | #104

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    اسماعيل مى گويد من در همان جا ايستادم آنها به راه افتادند تا از نظر من غايب شدند بعدا از آنجا به سامرا رفتم و جمعى از اهل شهر كه مرا ديدند گفتند چرا حالت متغير شده با كسى دعوا كرده ايد گفتم نه ولى شما بگوييد كه اين اسب سواران كه بودند گفتند شايد از سادات و بزرگان اين منطقه بودند من گفتم بلكه يكى از آنها امام بود گفتند امام صاحب نيز بود با آنكه ردائى به دوش داشت گفتند زخمت را به او نشان دادى گفتم بلى او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت پاى خود را برهنه نمودم اثرى از زخم نبود من خودم هم تعجب كردم و به شك افتادم و گفتم شايد پاى ديگرم زخم بوده لذا پاى ديگرم را باز كردم باز هم اثرى نبود مردم وقتى متوجه شدند كه من به بركت حضرت بقية الله عليه السلام شفا يافته ام بر من ازدحام آوردند و پيراهنم را پاره كردند خدمه روضه مقدسه مرا از چنگ خلق خلاص كرده به خزانه در آوردند.نام و نسب مرا پرسيدند و سؤ ال كردند كه كدام روز از بغداد بيرون آمده اى صورت حال را به درستى بيان نمودم . بالاخره آن شب را در آنجا ماندم پس از نماز صبح به طرف بغداد برگشتم چون به اواناكه دهى است در نزديكى بغداد رسيدم ديدم جمعيت زيادى سر پل بغداد جمع شده اند و هر كه از راه مى رسد اسم و خصوصياتش را سؤ ال مى كنند در انتظار كسى هستند و چون مرا ديدند و نام مرا سؤ ال كردند و مرا شناختند به سر من هجوم آوردند لباسى كه تازه پوشيده بودم پاره كردند و بردند و نزديك بود زير دست و پاى مردم هلاك شوم كه در اين اثنى مؤ يدالدين محمد قمى كه وزيرى از وزراى خليفه بود ابن طاوس را طلبيده از وى اين خبر را تحقيق نمود و سيد رضى الدين با جمعى رسيدند مرا از دست مردم نجات دادند بعدها معلوم شد كه ناظر بين النهرين جريان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر كرده سيد رضى الدين به من فرمود آن مردى كه مى گويند شفا يافته توئى گفتم بلى از اسب پياده شد پاى مرا باز كرد و دقيق آن را نگاه كرد و چون از زخم اثرى نديد بى هوش شد وقتى به هوش آمد به من فرمود وزير قبل از آمدن تو مرا طلبيده و گفت كه از سامراء كسى مى آيد كه خدا به وسيله حضرت بقية الله (عج ) او را شفا داده و او با تو آشناست زود خبرش را براى من بياور بالاخره مرا نزد وزير كه از اهل قم بود برد و به وزير گفت اين مرد از دوستان برادر من است وزير رو به من كرد و گفت جريان را براى من تعريف كن من جريان را از اول تا به آخر براى او نقل كردم وزير اطباء را كه قبلا مرا ديده بودند جمع كرد و به آنها گفت علاج آن منحصر در قطع كردن است در آن خوف موت و مرگ متصور است وزير پرسيد بر فرض كه جراحى شود و زنده بماند چه مدت لازم دارد كه جاى آن بهبود يابد.گفتند لااقل دو ماه مدت لازم است كه جاى آن زخم خوب شود ولى جاى آن سفيد و بدون آنكه موئى روى آن روئيده شود باقى مى ماند وزير از آنها پرسيد شما چند روز است كه زخم او را ديده ايد گفتند ده روز قبل او را معاينه كرده ايم وزير گفت نزديك بياييد و پاى مرا برهنه كرد و به آنها نشان داد پزشكان تعجب كردند يكى از آنها مسيحى بود گفت هذا عمل المسيح به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است بالاخره اين خبر به گوش خليفه رسيد او وزير را طلبيد و دستور داد كه مرا نزد او ببرد وزير مرا نزد خليفه (مستنصر بالله ) برد و او به من گفت كه قضيه را نقل كن من جريان را براى او نقل كردم به خادمش دستور داد كيسه اى را كه هزار دينار در آن بود به من بدهند من قبول نكردم خليفه گفت از كه مى ترسى گفتم از آن كه مرا شفا داده زيرا خود آن حضرت به من دستور فرموده است از مستنصر چيزى قبول نكن خليفه بسيار ناراحت شد و گريه كرد.اربلى صاحب كشف الغمة مى گويد من در بعضى از ايام اين حكايت را به جمعى كه نزد من بودند مى گفتم چون سخن تمام شد يكى از آنها گفت من خود فرزند صلبى اسماعيل هستم كه صاحب اين داستان است و نام من شمس الدين محمد است از آن حس اتفاق متعجب شدم و از وى پرسيدم كه تو خود ران پدر خويش را در وقتى كه زخم بود ديده بودى گفت من در آن وقت بچه خردسال بودم اما بعد از صحت مشاهده كردم موى بر آن موضع روئيده بود اثر زخم در آن نبود شمس الدين در آن مجلس نقل كرد كه بعد از وقوع آن قضيه پدرم در مفارقت و هجران امام عصر (عج الله تعالى فرجه ) محزون بود تا آن كه در زمستان رخت اقامت در بغداد افكند به اين اميد كه شايد يك بار ديگر سعادت ملاقات آن حضرت نايل شود و لذا در هر چند روز يك نوبت به سامرا مى رفت باز به دارالسلام (بغداد) مراجعت مى نمود. چنان چه در همان زمستان چهل نوبت آمد و شد كرد ولى آرزوى آن سعادت را به گور برد (263).مرحوم علامه اربلى در كشف الغمه مى گويد اين قضيه در حله بسيار معروف است (264).





    امضاء


  6. Top | #105

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    داستان حسين مدلل

    و از جمله حكاتى است كه از افراد موثق شنيده ام اين حكايت نزد اغلب اهالى نجف اشرف مشهور و معروف است حكايت اين است اين خانه كه فعلا يعنى سال 789 من در آن سكنى دارم مال شخصى بود با نام (حسين مدلل ) كه مرد خيرانديش و نيكوكار بود و محلى را در آنجا به نام او ساباط مدلل (ساباط، به معنى گذر سرپوشيده است ) مى گفتند اين خانه وصل به ديوار حرم مطهر حضرت اميرالمؤ منين است و در نجف مشهور مى باشد حسين مدلل مردى عيال وار بود وقتى مبتلا به سكته ناقص مى شود به طورى كه قادر به ايستادن نبوده و در موقع ضرورت عيالش او را بلند مى كرده او مدت مديدى را بدين منوال مى گذرانيد و اين موجب شد كه فقر و تنگدستى به زن و فرزندانش روى آورد تا جائى كه محتاج به مردم شدند و مردم هم بر آنها سخت گرفتند در يكى از شب هاى سال هفتصد و بيست 720 هجرى كه يك چهارم از شب گذشته بود همسرش را بيدار كرد و با بيدارى او بقيه هم بيدار شدند.ناگاه ديدند داخل و بالاى خانه پرنور شده به طورى كه چشم را خيره مى كرد زن و فرزندانش پرسيدند چه خبر است گفت هم اكنون امام زمان عليه السلام آمد، فرمود حسين برخيز من گفتم آقا مى بينى كه نمى توانم برخيزم حضرت دست مرا گرفت و بلند كرد ديدم ناراحتى كه داشتم برطرف شده و اينك حالم خوب و از هر نظر رضايت بخش است .سپس فرمود من از اين گذر سر پوشيده به زيارت جدم مى روم و تو هر شب آن را قفل كن گفتم آقا به گوش و دل فرمانبردار خدا و شما هستم آنگاه برخاست و به زيارت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام رفت من هم خدا را شكر نمودم كه اين نعمت را به من روزى كرد گذر مذكور تاكنون مورد احترام مردم است و در مواقع نيازمندى براى آن نذر مى كنند و هيچگاه نذر كننده از بركت وجود امام زمان عليه السلام نااميد نمى شود(265).
    امضاء


  7. Top | #106

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    داستان مادر مردى سنى


    در كتاب السلطان المفرج عن اهل الايمان منسوب به شيخ محترم عالم فاضل شمس الدين محمد بن قارون نامبرده نقل مى كرد كه يكى از نزديكان وى به نام معمربن شمس كه او را (مذور) مى گفتند قريه اى داشت موسوم به برس (برس بضم باء و سكون راء دهكده اى واقع در بين كوفه و حله عراق عرب است ) و آن را وقف علويين و سادات كرده بود معمر بن شمسى نايبى به نام ابن خطيب و غلامى داشت كه متولى اوقاف او بود و او را عثمان مى ناميدند ابن خطيب يك نفر شيعه نيكوكار بود ولى (عثمان ) به عكس بود روزى آن دو نفر در مسجدالحرام در مقام حضرت ابراهيم عليه السلام در حضور جمعى از عليا و عوام الناس نشسته بودند ابن خطيب گفت اى عثمان هم اكنون حق آشكار و روشن مى گردد من نام كسانى را كه دوست مى دارم يعنى على و حسن و حسين عليهم السلام را كف دستم مى نويسم و تو هم نام كسانى را كه دوست مى دارى يعنى ابوبكر و عمر و عثمان را كف دست خود بنويس دستها را با هم مى بنديم هر دستى كه آتش گرفت بر باطل و هر كس دستش سالم ماند بر حق است عثمان از اين عمل سر باز زد و حاضر نشد اين كار را انجام دهد حضار هم او را مورد سرزنش قرار دادند مادر عثمان در جاى بلندى آنها را مى ديد و سخنان آنها را مى شنيد وقتى آن منظره را ديد بر حاضران كه زبان به سرزنش فرزندش ‍ گشودند نفرين كرد،آنها را به باد فخاشى و بدگويى و تهديد گرفت فى الحال نابينا شد وقتى احساس كرد كه نابينا شده رفقاى خود را صدا زد زنهاى دوست او رفتند بالا نزد وى و ديدند كه چشمش ظاهرا سالم است ولى چيزى نمى بيند پس او را كشيده ، پائين آوردند و به حله بردند و خبر او ميان خويشان و همفكران و دوستانش شايع گشت آنها هم چند نفر طبيب از بغداد و حله براى معالجه او آوردند ولى اطباء نتوانستند كارى براى او انجام دهند موقعى كه به كلى از معالجه او ماءيوس گشتند جمعى از زنان شيعه كه با وى سابقه دوستى داشتند به او گفتند آن كس كه تو را نابينا گردانيد قائم آل محمد صلى الله عليه و آله است اگر شيعه شوى تولى و تبرى داشته باشى ما ضمانت مى كنيم كه خداوند متعال چشم تو را شفا دهد و جز اين راهى براى رهائى از اين بليه ندارى زن نابينا هم گفته آن ها را تصديق كرد و شد كه شيعه شود. زنهاى شيعه در شب جمعه او را برداشته و به داخل قبه شريفه مقام امام زمان عليه السلام بردند خودشان دم در نشستند چون پاسى از شب گذشت زن نابينا در حالى كه كورى چشمش برطرف شده بود به ميان زنان شيعه آمد يك يك آنها را نشانيد و لباسها و زينت آلات آنها را شرح مى داد وقتى زنها يقين كردند او بينا شده مسرور گرديدند و خدا را شكر كردند و به وى گفتند چطور شد كه بينا شدى گفت وقتى شما مرا در قبه گذاشتيد و بيرون رفتيد حس كردم كه دستى روى دستم گذاشته شد و كسى گفت برو بيرون كه خداوند تو را شفا داد وقتى متوجه شدم ديدم كوريم برطرف گرديده و قبه پر نور شده آن مرد را كه با من حرف زده بود ديدم از او پرسيدم آقا تو كيستى گفت من محمد بن الحسن هستم سپس از نظرم ناپديد شد. آنگاه زنها برخاستند و به خانه هاى خود رفتند بعد از اين ماجرا (عثمان ) پسر آن زن نيز شيعه شد و عقيده خودش و مادرش خوب و محكم گرديد. حكايت او در ميان اقوامش شهرت گرفت هر كس آن را شنيده ، عقيده به وجود مقدس ‍ امام زمان عليه السلام پيدا كرد. اين واقعه در سال 744 روى داد(266).

    امضاء


  8. Top | #107

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2020
    شماره عضویت
    13836
    نوشته
    555
    صلوات
    300
    دلنوشته
    2
    مولای منتظران امامت مبارک باد
    تشکر
    286
    مورد تشکر
    251 در 84
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    داستان مردى كه سرش در صفين ضربت ديد

    در كتاب كشف الغمه مى نويسد و از جمله حكايتى است كه از عثمان بزرگ نقل كرده و به خط مبارك خود چنين نوشته است حكايت مى كنم از محى الدين اربلى كه گفت روزى در خدمت پدرم بودم ديدم مردى نزد او نشسته و چرت مى زند در آن حال عمامه از سرش افتاد و جاى زخم بزرگى در سرش نمايان گشت پدرم پرسيد اين زخم چه بوده گفت اين زخم را در جنگ صفين برداشتم به او گفتند تو كجا جنگ صفين كجا گفت وقتى به مصر سفر مى كردم و مردى از غزه (غزه شهرى واقع در صحراى سيناست ) هم با من همراه گرديد در بين راه درباره جنگ صفين به گفتگو پرداختيم همسفر من گفت اگر من در جنگ صفين بودم شمشير خود را از خون على و ياران او سيراب مى كردم من هم گفتم اگر من نيز در جنگ صفين بودم شمشير خود را از خون معاويه و پيروان او سيراب مى نمودم اينكه من و تو از ياران على عليه السلام و معاويه ملعون هستيم بيا با هم جنگ كنيم ، با در آويختم و زد و خورد مفصلى نموديم يك وقت متوجه شدم كه بر اثر زخمى كه برداشته ام از هوش مى روم در آن اثنا ديدم شخصى مرا با گوشه تيره اش بيدار مى كند چون چشم گشوده ام از اسب فرود آمد و دست روى زخم سرم كشيد و فى الوقت بهبود يافت آنگاه گفت همين جا بمان و بعد اندكى ناپديد شد و سپس در حالى كه سر بريده همسفرم را كه با من به نزاع پرداخته بود در دست داشت با چهارپايان او برگشت و گفت اين سر دشمن تو است تو بيارى ما برخاستى ما هم تو را يارى كرديم چنانكه خداوند هر كس كه او را يارى كند نصرت مى دهد پرسيدم شما كيستيد گفت من صاحب الامر هستم سپس فرمود منبعد هر كس پرسيد اين زخم چه بوده بگو ضربتى است كه در صفين برداشته ام (267).



    داستان شفا يافتن عطوه علوى
    حكايت ديگرى اينكه صاحب كشف الغمه مى گويد كه حكايت كرد از براى من سيد باقى بن عطوه حسنى كه پدرم عطوه زيدى بود و او را مرضى بود كه اطباء از علاجش عاجز بودند و او از پسران آزرده بود و منكر بود ما را به مذهب اماميه و مكرر مى گفت كه من تصديق نمى كنم و به مذهب شما قائل نمى شوم تا صاحب شما مهدى عليه السلام نيايد و مرا از اين مرض نجات ندهد اتفاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه يك جا جمع بوديم كه فرياد پدر را شنيديم كه مى گويد بشتابيد چون به تندى نزدش رفتيم گفت بدويد صاحب خود را در يابيد كه همين لحظه از پيش من بيرون رفت و ما هر چند دويديم كسى را نديديم به نزد او برگشتيم پرسيديم كه چه بود گفت شخصى نزد من آمده گفت يا عطوه من گفتم تو كيستى گفت من صاحب پسران توام آمده ام تو را شفا دهم و بعد از آن دست دراز كرد بر موضع الم و درد من ، ماليد و من چون بخود نگاه كردم اثر از آن كوفت نديدم مدتهاى مديدى زنده بود با قوت و توانائى زندگانى كرده و من غير آن پسر از جميع كثيرى نيز اين قصه را پرسيدم همه به همين طريق بى زياد و كم نقل نمودند(268).
    و ابن بابويه در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمه حكايتى نقل كرده (269) و گفته كه از شيخى كه اصحاب حديث و معتمد عليمه بود و نامش احمد بن فارس الاديب بود شنيدم كه گفت به همدان رسيدم و طايفه اى را كه مشهور به بنى راشد بودند ديدم و همه را به مذهب اماميه يافتم آثار رشد و صلاح از ايشان ظاهر بود از سبب تشيع ايشان پرسيدم از آن ميان مردى نورانى كه آثار زهد و صلاح و تقوى و فلاح از سيماى او هويدا بود گفت سبب تشيع ما آن است كه جد بزرگ ما كه اين به او منسوب اند به حج رفت و در برگشتن بعد از طى يكى دو منزل از باديه به قضاى حاجت يا به اداى نمازى از رفقايش دور مى شود و خوابش مى برد. بعد از بيدارى اثرى از قافله نمى بيند و مى گفت چون خود را تنها و بى كس ديدم سراسيمه در آن صحرا دويدم و چون قوتم نماند به خدا ناليدم و مى گريستم و در آن حيرت و اضطراب زمين سبز و خرم به نظرم در آمد متوجه آن شدم زمينى ديدم كه سبزى و طراوت آن دم از بهشت مى زد و در آن قصر رفيعى كه از هيچ كس نام و نشان نشنيده ام چطور جايى باشد و كجا تواند بود تا به در قصر رفتم . دو جوان سفيد پوش در آن ديدم . سلام كردم جواب به صواب دادند و گفتند بنشين كه خدا را با تو نظريست و خيريت تو را خواسته و يكى داخل قصر شده بعد از لحظه اى بيرون آمد و گفت برخيز و مرا بدرون قصر برده . به هر طرف نگاه كردم به آن خوبى عمارتى نديده بودم . به در صفه رسيدم پرده اى كه آويخته بود برداشته مرا داخل صفه كرد در ميان صفه تختى ديدم بر روى تخت جوانى خوش ‍ موى خوش لباس خوش محاوره اى تكيه كرده بود و بر بالاى سرش شمشير درازى آويخته و از نور روى او آن خانه چنان روشن بود كه گفتنى ماه شب چهارده طالع شده است . سلام كردم از روى لطف و مهربانى جواب داد. فرمود كه مى دانى من كيستم گفتم والله كه نمى دانم و نمى شناسم . فرمود كه من قائم آل محمدم كه در آخرالزمان خروج خواهم نمود و با اين شمشير كه مى بينى زمين را از عدل و راستى پر خواهم كرد چنانچه از جور و ظلم پر شده باشد. من چون اين كلام را از آن حضرت شنيدم به سجده افتادم و روى خود را بر خاك ماليدم .فرمود كه چنين مكن و سر از زمين بردار.چون برداشتم فرمود كه نام تو فلان بن فلان است از همدان . گفتم راست فرمودى اى مولاى من .فرمود: كه دوست مى دارى به خانه و اهل خودت برسى ؟ گفتم بلى يا سيدى . فرمود كه خوب است كه اهل خود را به هدايت بشارت دهى و آنچه ديده و شنيده اى با ايشان بگويى ؟ و اشارت به خادم كرد، خادم دست مرا گرفته و كيسه ى زر به من داده مرا از قصر بيرون آورد و اندك راهى با من آمد چون نگاه كردم مناره و مسجد و درختان و خانه ها ديدم از من پرسيد كه اين موضع و محل را مى شناسى گفتم بلى در حوالى شهر ما دهى است كه آن را اسد آباد مى گويند اين به آن مى ماند گفت بلى اسد آباد است . به سلامت برو. چون ملتفت شدم رفيق خود را نديدم و چون كيسه را گشودم چهل دينار يا پنجاه دينار بود و از بركت آن به ما نفعها رسيد و تا دينارى از آن زر در خانه ما بود خير و بركت با ما بود و تشيع از بركت وجود او در سلسله ماند و تا قيامت قائم عليه السلام خواهد ماند!

    داستان ابوالاديان خادم امام حسن عسگرى عليه السلام

    صدوق در كمال الدين مى گويد ابولاديان گفت من خادم امام حسن عسگرى عليه السلام بودم و نامه هاى حضرتش را به شهرها مى بردم .در مرض فوتش به خدمتش رسيدم نامه هايى نوشت و فرمود اين را گرفته به اين شهرها برو سفرت پانزده روز به طول مى انجامد چون روز آخر وارد سامره شوى صداى شيون از خانه من مى شنوى و خواهى ديد كه مرا غسل مى دهند، گفتم آقا بعد از شما چه كسى جانشين شما خواهد بود.فرمود آن كس كه پاسخ نامه هاى مرا از تو طلب نمايد، او جانشين من است . گفتم بيشتر توضيح دهيد فرمود آن كس كه بر من نماز مى گزارد جانشين من است . در اينجا هيبت آقا مرا گرفت كه سؤ ال كنم در انبان چيست . بدينگونه نامه ها را برداشته به شهرهايى كه فرموده بود بردم و جوابهاى آنها را گرفته روز پانزدهم وارد سامراء شدم و همانطور كه فرموده بود ديدم صداى شيون و ناله از خانه حضرت بلند است و برادرش جعفر بن على (كذاب ) دم در خانه است و شيعيان اطراف او را گرفته و در مرگ آن حضرت تسليت و به خاطر مقام امامتش تهنيت مى گويند.من پيش خود گفتم اگر اين امام باشد منصب امامت از ميان رفته است زيرا من او را مى شناختم كه شراب مى خورد و با قمار بازى و ساز و ضرب سروكار داشت ولى براى امتحان پيش او رفتم و مثل ديگران وى را تسليت و تهنيت گفتم ولى او چيزى از من نخواست آنگاه عقيد غلام امام حسن عسگرى عليه السلام آمد و به او گفت آقا برادرت را كفن كردند برخيز و بر او نماز بگذار جعفر در حالى كه شيعيان هم اطراف او را گرفته بودند و سمان (منظور عثمان بن سعيد نائب امام زمان است ) و حسن بن على معروف به سلمه كه به دستور معتصم خليفه او را به قتل رساندند در جلو آنها قرار داشتند وارد خانه شدند وقتى آماده نماز شديم ديدم حضرت را كفن كرده گذارده اند همينكه جعفر خواست تكبير بگويد بچه گندم گونى كه موى سرش سياه و كوتاه و ميان دندانهايش باز بود بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت عمو كنار برو كه من در نماز گزاردن بر پدرم از تو سزاوارترم . جعفر عقب رفت و رنگش تغيير كرد بچه هم جلو ايستاد و بر امام نماز گزارد و آن حضرت را پهلوى قبر پدرش امام على النقى عليه السلام مدفون ساختند.آنگاه همان بچه رو كرد به من و گفت جوابهاى نامه ها را كه آورده اى بياور من هم به وى تسليم نمودم و پيش خود گفتم اين دو علامت (جانشين امام كه يكى نماز گزاردن بر حضرت و ديگرى مطالبه جواب نامه ها) ظاهر شد. فعلا جريان انبان باقى مانده است آن گاه به سراغ جعفر رفتم ديدم در مرگ برادرش ناله مى كند. در آن موقع حاجز وشا آمد و به جعفر گفت آقا آن بچه كى بود؟ اگر ادعا دارد كه پسر امام است لازم بود كه از وى دليل بخواهيد. جعفر گفت به خدا قسم من تاكنون او را نديده بودم و نشناختم در همان وقت كه ما نشسته بوديم جمعى از قم آمدند و سراغ امام حسن عسگرى عليه السلام را گرفتند به آنها گفتند حضرت رحلت فرمود. پرسيدند پس جانشين او كيست مردم اشاره به جعفر كردند و گفتند اين است آنها هم آمدند سلام كردند و او را در مرگ برادرش تسليت و امامتش را تبريك گفتند نامه ها و اموالى نزد ما هست بفرمائيد كه نامه ها از كيست و اموال چقدر است جعفر از جا برخاست و در حالى كه دامن خود را مى تكانيد گفت اينها از ما مى خواهند كه غيب بدانيم در اين وقت خادمى از اندرون آمد و گفت شما نامه فلانى و فلانى را آورده ايد و انبانى داريد كه هزار دينار در آنست كه سكه ده دينار آن صاف شده است . آنها هم نامه ها و اموال را به آن خادم دادند و گفتند كسى كه تو را به خاطر اين فرستاده ، امام است چون جعفر اين ماجرا را ديد و رفت پيش معتمد خليفه و جريان را نقل كرد. معتمد هم خدمتكاران خود را فرستاد صيقل كنيز امام حسن عسگرى را آوردند و بچه را از وى مطالبه كردند صيقل وجود بچه را منكر شد و گفت من آبستن هستم و هنوز وضع حمل نكرده ام . اين را بدين جهت گفت تا امر آن بچه را پوشيده دارد. سپس صيقل را به ابن ابى شوارب قاضى سپردند (كه نزد وى بسر برد تا وضع او روشن شود) ولى ناگهان از طرف عبيدالله بن يحيى بن خاقان (وزير) مرد و از طرفى صاحب آلرنج در بصره قيام كرد و آنها مشغول به اين امور شدند و از نگهدارى صيقل كنيز امام حسن عسگرى عليه السلام (مادر امام زمان ) غفلت نمودند و او از شر آنها آسوده گشت و الحمدلله رب العالمين لا شريك له (270).



    داستان تشرف جماعتى از اهل قم و جبل به خدمت امام زمان عليه السلام

    در كتاب كمال الدين از احمد بن عبدالله از زيد بن عبدالله بغدادى و او از على بن سنان موصلى از پدرش روايت نموده كه چون امام حسن عسگرى عليه السلام وفات يافت جماعتى از قم و جبل با اموال زيادى كه مرسوم بود مى آوردند آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند وقتى به سامرا رسيدند جوياى حال امام حسن عسگرى عليه السلام شدند به آنها گفتند كه حضرت وفات كرده . پرسيدند وارث او كيست گفتند وارث او جعفر پسر امام على النقى عليه السلام است (جعفر كذاب ) پرسيدند فعلا كجا است . گفتند او فعلا رفته براى تفريح و سوار زورقى شده در دجله تفريح مى كند و به ميگسارى مشغول و جمعى از خواننده و نوازنده براى او خوانندگى مى كنند وقتى آنها اين را شنيدند با خود گفتند اين اعمال اوصاف امام نيست بعضى از آنها گفتند اين اموال را برگردانده به صاحبانش مسترد مى داريم ولى ابو العباس احمد بن جعفر حميرى قمى گفت نه ما صبر مى كنيم تا اين مرد (جعفر كذاب ) برگردد و كاملا از حال او با خبر شويم وقتى جعفر برگشت به وى سلام نموده گفتند اى آقا ما مردمى از اهل قم هستيم و جماعتى از شيعه نيز با ما هست كه اموالى براى مولى امام حسن عسگرى عليه السلام آورده ايم . جعفر پرسيد آن اموال فعلا در كجا است ؟ گفتند نزد ما است گفت آنها را پيش من بياوريد. گفتند اين اموال كه معمولا بدينگونه جمع مى شود كه از عموم شيعيان يك يا دو دينار در كيسه اى نهاده و آنرا مهر و موم مى كنند و به ما مى دهند وقتى اين اموال را نزد امام حسن عسگرى عليه السلام مى آورديم آن حضرت مى فرمود كه تمام آن چقدر است چند دينار از كى و كى است تا آنكه اسامى صاحبان اموال را ذكر مى فرمود و نقش مهرهايى را كه هر كس روى كيسه خود زده بود قبل از اينكه به آن حضرت نشان دهيم بيان مى كرد جعفر (كذاب ) گفت شما دروغ مى گوييد. شما چيزى به برادرم نسبت مى دهيد كه در وى نبود وقتى آنها سخنان جعفر را شنيدند به يكديگر نظر افكندند باز جعفر گفت معطل نشويد و اين اموال را براى من بياوريد آنها گفتند ما اجير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم و آن را جز با نشانه هايى كه بوسيله آن امام را مى شناختيم به كسى تسليم نمى كنيم .اگر تو امام هستى آن نشانه ها را بيان كن وگرنه ما آنرا به صاحبانش مسترد مى داريم تا هر طور صلاح ديدند عمل كنند جعفر رفت به سامره نزد خليفه و از آنها شكايت نمود وقتى خليفه آنها را احضار كرد. گفت اموالى كه با خود آورده ايد به جعفر بدهيد آنها گفتند ما مردمى هستيم اجير و وكيل صاحبان اين اموال مى باشيم صاحبان آن هم به ما دستور داده اند فقط به كسى بدهيد كه با نشانه و دليل استحقاق خود را از اخذ آن ثابت نمايد چنانكه با امام حسن عسگرى عليه السلام نيز ما به همين گونه عمل مى كرديم خليفه از آنها پرسيد علامتى كه در حسن عسگرى عليه السلام بود چيست آنها گفتند امام دينارها و صاحبان آن و مقدار اموال را (قبل از تسليم و ديدن ) بيان مى داشت وقتى اين نشانه ها را مى داد ما هم اموال را به وى تسليم مى نموديم . بارها به حضورش مى رسيديم و همين علامت و دليل را از او مى ديديم . حالا آن حضرت رحلت فرموده اگر اين مرد جانشين اوست مانند برادرش علائم و نشانه هاى اين اموال را بگويد تا به او تسليم نماييم وگرنه به صاحبانش برمى گردانيم چون جعفر اين شنيد به خليفه گفت اينان مردمى دروغگو هستند. به برادرم دروغ مى بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند علم غيب است (كه جز خدا نمى داند) خليفه گفت اينها فرستادگان مردمند و ما على الرسول الا البلاغ فرستاده فقط مطلب را ابلاغ كند. جعفر از اين حرف خليفه مات و مبهوت شد و جوابى نداد. سپس آنها از خليفه خواستند كسى را با آنها بفرستد كه تا بيرون شهر آنها را بدرقه كند (مبادا كسى به آنها تعرض نمايد) خليفه هم راهنمايى همراه آنها كرد كه تا بيرون شهر آنها را مشايعت كند. چون از شهر دور شدند ناگاه جوان زيبايى را ديدند كه به نظر خدمتكار مى رسيد جوان زيبا بانگ زد اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى دعوت آقاى خودتانرا بپذيريد آنها پرسيدند آقاى ما تو هستى ؟ گفت من خادم مولاى شما هستم با من بياييد تا به خدمت او برويم آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسگرى عليه السلام شدند ديدند فرزند او حضرت قائم مانند پاره ماه در حالى كه لباس سبز پوشيده روى سرير نشسته است ما به وى سلام كرديم و او هم جواب ما را داد سپس فرمود شما اموالى كه آورده ايد فلان مقدار و چند دينار است و چه كسانى آنها را آورده اند تا آنكه نشانى همه آن ها را داد آنگاه لباسها و توشه ها و چارپايانى كه داشتيم همه را توصيف فرمود در اين وقت همه به شكرانه شناخت مقصود خدا را سجده نموديم و زمين جلو روى او را بوسه داديم سپس سؤ الاتى كه داشتيم نموديم و اموالى را كه آورده بوديم تسليم كرديم او به ما دستور داد كه بعد از اين ديگر آنچه مى آوريم به سامره نبريم و فرمود وكيلى را در بغداد تعيين مى كنم كه هر چه داريد به او بدهيد و توقيعات ما از پيش او صادر مى گردد.سپس از نزد او خارج شديم حضرت مقدار حنوط كفن به ابوالعباس احمد بن جعفر قمى حميرى مرحمت فرمود و گفت خدا پاداش تو را بزرگ گرداند همراهان گفتند ما هنوز به گردنه همدان نرسيده بوديم كه ابوالعباس فوت كرد رحمه الله . ما بعد از آن روز ديگر آنچه سهم امام داشتيم به بغداد مى آورديم و به يكى از وكلاى حضرت كه از جانب امام معين شده بود مى سپرديم و جوابهاى آنها بوسيله همان شخص وكيل امام صادر گشت (271).


    مردى معروف به طى الارض بود

    حكايت ديگر اينكه پدرم (علامه مجلسى اول ) رحمه الله برايم نقل كرد و گفت مرد شريف و نيكوكارى در زمان ما بود كه او را امير اسحاق استرآبادى مى گفتند وى چهل مرتبه پياده به حج بيت الله الحرام رفته بود و ميان مردم مشهور بود كه طى الارض دارد. نامبرده در يكى از سالها به اصفهان آمد من هم نزد وى رفتم و آنچه درباره او شهرت داشت از خودش جويا شدم او گف ت در يكى از سالها با كاروان حج زيارت خانه خدا مى رفتم وقتى به محلى رسيديم كه تا مكه هفت منزل يا نه منزل راه بود به عللى از كاروان باز ماندم چندان كه كاروان از نظرم ناپديد گشت و راه را گم كردم در نتيجه سرگردان شدم و تشنگى بر من غلبه كرد به طورى كه از زندگى خود نااميد گرديدم در آن هنگام صدا زدم يا صالح يا اباصالح يا اباصالح راه را به من نشان بده خدا تو را رحمت كند ناگاه شبحى در آخر بيابان به نظرم رسيد چون با دقت نگاه كردم با اندك مدتى نزد من آمد ديدم جوانى خوش سيما و پاكيزه لباس گندم گونى است كه به هيئت مردمان شريف بر شترى سوار و مشگ آبى هم با خود دارد من به وى سلام دادم و او هم جواب مرا داد پرسيد تشنه هستى گفتم آرى او هم مشگ آب را به من داد و من آب نوشيدم آنگاه گفت مى خواهى به كاروان برسى گفتم آرى او هم مرا پشت سر خود سوار كرد و به طرف مكه رهسپار گرديد من عادت داشتم هر روز حرز يمانى مى خواندم پس شروع به خواندن آن كردم آن جوان در بعضى جاهاى آن مى گفت اين طور بخوان چيزى نگذشت كه به من گفت اينجا را مى شناسى وقتى نگاه كردم ديدم در ابطح (ابطح محلى در بيرون مكه است ) هستم گفت پياده شو وقتى پياده شدم او برگشت و از نظرم ناپديد شد. در آن موقع متوجه گرديدم كه امام زمان عليه السلام بود از گذشته پشيمان شدم و بر مفارقت و نشناختن وى تاءسف خوردم بعد از هفت روز كاروان آمد چون آنها از زنده بودن من ماءيوس بودند لذا وقتى مرا در مكه ديدند مشهور شدم كه طى الارض دارم پدرم رحمه الله فرمود من هم حرز يمانى نزد وى خواندم و آن را تصحيح نمودم و براى قرائت آن از وى اجازه گرفتم و الحمدالله (272)



    ا
    لتجاء وزير در حرم حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به امام عصر عليه السلامو لطف و عنايت آن بزرگوار به او

    فرح المهموم لابن طاوس و بحار نقل نموده اند از كتاب دلائل شيخ ابى جعفر محمد بن جرير طبرسى كه او گفت : خبر داد ابو جعفر محمد بن موسى التلعكبرى و او گفت خبر داد مرا ابوالحسن بن ابى البخل وزير كه گفت ميان من و ابى منصور بن ابى صالحان مطلبى واقع شد كه باعث شد بر اخفاء خود او مرا خواست و تهديد نمود ولى من همچنان پنهان مى زيستم و بر خويشتن مى ترسيدم تا آنكه يك شب جمعه بطرف مقام قريش رفتم و قصد نمودم كه شب را در حرم مطهر كاظمين عليه السلام بيتوته كنم آن شب باد و بارانى بود لذا از ابو جعفر قيم كليدار خواستم كه درها را ببندد و سعى كند محلى را خلوت نمايد تا من در خلوت به دعا و سؤ ال از خداوند پرداخته و از داخل شدن آدمى كه از او ايمن نبودم و مى ترسيدم مرا ببيند، در امان باشم ابو جعفر كليدار پذيرفت و درها را بست تا آنكه شب به نيمه رسيد و باد و باران راه آمدن مردم را بحرم مطهر بست و من با فراغت بال به دعا و زيارت و نماز مشغول گشتم در همان موقع كه سرگرم كار خود بودم صداى پايى از طرف قبر مطهر حضرت امام موسى كاظم عليه السلام شنيدم وقتى نگاه كردم ديدم مردى زيارت مى كند و بر حضرت آدم و بر پيغمبران اوالعزم درود مى فرستد سپس بر يك يك امامان درود فرستاد تا به صاحب الزمان عليه السلام رسيد ولى او را نام نبرد من تعجب نمودم و گفتم شايد فراموش كرد يا اينكه امام زمان را نمى شناسد يا اينكه مذهب او چنين است كه امام دوازدهم را قبول نمى كند بعد از زيارت دو ركعت نماز خواند من از او وحشت كردم زيرا او را نمى شناختم ولى ديدم جوانى ، علائم مردى در وى كامل است لباس سفيدى پوشيده عمامه اى جنگ دار بر سر و ردائى بر دوش دارد در اين وقت آن جوان مرا مخاطب ساخت و فرمود يا اباالحسن بن ابى البغل چرا دعاى فرج نمى خوانى گفتم آقاى من دعاى فرج كدام است گفت دو ركعت نماز مى خوانى و سپس مى گوئى يا من اظهر الجميل و ستر القبيح يا من لم يواخذ بالجريرة و لم يهتك الستر يا عظيم المن ياكريم الصفح يا حسن التجاوز يا باسط اليدين بالرحمة يا منتهى كل نجوى يا غاية كل شكوى يا عون كل مستعين يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقهاپس ده مرتبه بگو يا رباه و ده مرتبه يا سيداه و ده مرتبه يا مولاه و ده مرتبه يا غايتناه و ده مرتبه يا منتهى غاية رغبتاه آنگاه بگواسئلك بحق هذه الاسماء و بحق محمد و اله الطاهرين عليهم السلام الا ما كشفت كربى و نفست همى و فرجت غمى و اصلحت حالى آنگاه هر حاجتى دارى از خدا بخواه سپس گونه راست روى زمين بگذار و صد مرتبه بگويا محمد يا على يا على يا محمد اكفيانى فانكما كافيانى و انصرانى فانكما ناصران بعد از آن گونه چپ را به زمين بگذار و صد مرتبه الغوث الغوث آنگاه سر بردار كه خداوند با كرم خود حاجت تو را روا خواهد نمود موقعى كه من مشغول به نماز و دعا شدم او از حرم بيرون رفت چون فارغ گشتم رفتم كه از اطاقى كه روغن چراغ در آن گذارده اند بيرون مى آيد من سراغ آن مرد را از او گرفتم كه چگونه داخل حرم شد ابو جعفر گفت چنانكه مى بينى درها همه بسته و من هنوز باز نكرده ام . من جريان را براى او نقل كردم ابو جعفر گفت اين مرد مولى صاحب الزمان صلوات الله عليه بوده مكرر در مثل چنين شبى كه حرم خلوت است حضرتش را ديده ام . من بر آنچه از دست داده بودم تاءسف خوردم آنگاه نزديك طلوع فجر از حرم بيرون آمدم و به جانب محله كرخ و جائى كه در آن پنهان بودم رفتم هنوز آفتاب سر نزده بود ديدم كه اصحاب ابن صالحان سراغ مرا مى گيرند و محل مرا از دوستانم مى پرسند آنها از وزير براى من امان آورده بودند و نامه اى بخط وى نشان دادند كه نوشته بود همه چيز خوب است من با يكى از دوستان موثقم به نزد ابن صالحان رفتم او به احترام من برخواست و مرا كنار خود نشانيد و طورى با من رفتار كرد كه نظير آن را از او نديده بودم سپس گفت كار را بجائى رساندى كه شكايت مرا به صاحب الزمان عليه السلام نمودى . گفتم من دعا كردم و از وى سؤ ال نمودم گفت خوش به حالت ديشب يعنى شب جمعه در خواب ديدم كه مولى صاحب الزمان عليه السلام مرا به انجام كارهاى نيك امر مى فرمايد و چندان بر من سخت گرفت كه هراسناك گشتم گفتم لا اله الا الله گواهى مى دهم آنها بر حق و هر حقى به آنها مى پيوندد چه كه ديشب مولى صاحب الزمان را در بيدارى ديدم كه به من چنين و چنان مى فرمود سپس ماجراى حرم مطهر را شرح دادم و او از اين مطلب تعجب مى كرد بعدها كارى بزرگ و نيكوى به خاطر اين معنى از وى به عمل آمد و من هم به بركت وجود مقدس امام زمان صلوات الله عليه نزد او بجائى رسيدم كه گمانش را نمى كردم (273).


    يك داستان جالب

    در خرائج مى گويد محمد بن يوسف شاسى روايت نمود كه چون از عراق برگشتم در شهر مرو مردى نزد ما بود كه او را محمد بن حصين كاتب مى گفتند وى اموالى براى امام زمان عليه السلام جمع نموده بود او از من درباره امام زمان عليه السلام پرسش مى نمود و من نشانه هائى كه از حضرت ديده بودم براى او نقل كردم محمد بن حصين گفت نزد من اموالى براى غريم است (غريم يعنى بدهكار يا طلبكار از القاب امام زمان عليه السلام است ) به نظر تو بايد آنرا چه كرد گفتم آنرا نزد حاجز (حاجز بن يزيد وشا در بغداد از وكلاى امام زمان عليه السلام بوده است ) گفت آيا بالاتر از او كسى نيست گفتم چرا شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى هست گفت اگر فرداى قيامت خداوند در اين خصوص از من سؤ ال نمود بگويم كه اين دستور را تو به من دادى گفت آرى من از وى جداگشتم و چند سال بعد كه او را ملاقات نمودم گفت من همان كسى هستم كه مى خواستم به عراق بروم و اموالى براى امام زمان عليه السلام داشتم و اكنون به تو خبر مى دهم كه من دويست دينار توسط عابدين يعلى فارسى و احمد بن على كلثومى فرستادم و نامه اى در اين خصوص به حضرت نوشتم و التماس دعا كردم امام در جواب آنچه را فرستاده بودم مرقوم فرمود و نوشته بود كه هزار دينار در ذمه من دارد ولى من دويست دينار فرستادم من در باقى شك داشتم مطلب همين بود كه حضرت نوشته بود گفتم آيا آنچه نوشته بود درست است گفت آرى زيرا من دويست دينار فرستادم و در مازاد آن شك داشتم و خداوند بدينوسيله شك مرا بر طرف ساخت (274).
    و لطف و عنايت امام زمان عليه السلام به ابو سوره زيدى ايضا از آنهائى كه به خدمت آن حضرت رسيده اند يكى ابو سوره نامى است كه از مشايخ زيديه كه پسرش احمد از او نقل كرده كه گفت گاهى به زيارت اباعبدالله الحسين بن على عليه السلام مى رفتم و بعضى اوقات آنجا مى ماندم شبى آنجا بودم نماز خفتن كردم و به تلاوت مشغول بودم جوانى خوش ‍ لباس ديدم و سوره حمد از او شنيدم و صبح با هم از خانه بيرون آمده به كنار فرات رسيديم فرمود تو به كوفه مى روى گفتم بلى فرمود برو و راه پيش گرفت من بر جدائى او متاءسف شدم و از پيش روانه شدم و به او رسيدم و بعد از لحظه اى خود را عقب نجف اشرف ديدم و بعد از زيارت در خدمت او به مسجد سهله رسيدم فرمود اين منزل من است سحر برخاسته دست به زمين زد با دست گودى كند آب ظاهر شد وضو ساخت و سيزده ركعت نماز خواند و بعد از آن نماز به من فرمود تو مردى پريشان و عيال مندى چون به كوفه برسى به در خانه ابوطاهر رازى رو و در بكوب او از خانه بيرون خواهد آمد و دستش از خون قربانى كه ذبح كرده باشد خون آلود خواهد بود با او بگو جوانى كه صفتش اين و اين است فرمود كيسه اى كه در زير تخت مدفون است به من دهى پرسيدم كه نام خود را بگو فرمود من محمد بن الحسن عليه السلام هستم چون به كوفه به در خانه ابوطاهر رفتم در زدم پرسيد كيستى گفتم ابوسوره گفت تو را با من چه ربط و ما با تو چكار گفتم پيغامى دارم با دست خون آلود بيرون آمد چون پيغام رساندم سمعا و طاعة گفت و روى مرا بوسيد مرا به درون خانه برد و از زير پايه كرسى كيسه اى بيرون آورده به من داد و مرا ضيافت نمود دست بر چشم من ماليده گفت آن صاحب العصر و الزمان است و من از بركت او بينا شدم و مذهب زيديه را گذاشتم احمد گفت پدرم تا بود دينش اماميه بود و با آن اعتقاد از دنيا رفت و آن كيسه او را غنى ساخت (275).
    و ايضا از يوسف ابن احمد جعفرى روايت كرده اند كه در سال 336 به زيارت بيت الله الحرام رفتم و سه سال در مكه مجاور بودم و بعد از آن روانه شام شدم روزى نماز صبح از من فوت شد به آبى رسيدم و از محمل به زير آمده مهيا فضاى نماز شدم كه چهار كس بر يك محمل سوار مى آيند از روى تعجب بر ايشان نگاه كردم يكى از آن چهار نفر فرمود كه از ما تعجب مى كنى و از فوت نماز خود تعجب نمى كنى مرا تعجب زياد شد كه از كجا علم به احوال من به هم رسانيد فرمود كه دوست نمى دارى كه صاحب زمان خود را ببينى گفتم چون دوست ندارم اشاره به يكى از سه كس كرد گفتم او را دلايل و علامات بسيار است فرمود كدام را مى خواهى از اين دو محمل تنها بآسمان رود يا بآنچه بر او است گفتم هر كدام مى شود علامت است به يكبار محمل و سواران بلند شده از نظر من غائب شدند. آنكه به او اشاره كرده بودند جوان گندم گون كشيده بينى بود كه از رويش نور مى تافت (276).
    در اينجا به نكته مهم بايد توجه كرد آن نكته مهم اين كه عرض اعمال امت است و انسان اعمال و وظايف را انجام مى دهد خداوند و رسول او و ائمه اطهار عليهم السلام آن را مى دانند چنانكه خداوند متعال در قرآن مجيد فرمودو قل اعلموا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون و ستردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعلمون (277)يعنى بگو اعمال و وظايف خود را انجام دهيد و بدانيد هم خدا و هم پيغمبر و رسولش و هم مؤ منان اعمال شما را خواهند ديد و شما را به آنچه عمل كرده ايد خبر مى دهند و بر طبق آن جزا خواهند داد.در ميان پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام با توجه به اخبار فراوانى كه از امامان رسيده عقيده معروف و مشهور بر اين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و امامان از اعمال همه امت آگاه مى شوند يعنى خداوند از طرق خاصه اعمال امت را بر آن ها عرضه مى دارد و رواياتى در اين باره زياد است به عنوان نمونه چند قسمت را نقل مى كنيم .
    از امام صادق عليه السلام فرمود:تعرض الاعمال على رسوله الله اعمال العباد كل صباح ابرارها و فجارها فاحروها و هو قول الله عزوجل و قل اعملوا فسيرى الله عملكم رسوله و سكت تمام اعمال مردم هر روز صبح به پيامبر عرضه مى شود اعمال نيكان و بدان ، بنابراين مراقب باشيد اين مفهوم گفتار خداوند است كه مى فرمايد:قل اعلموا فسيرى الله عملكم و رسوله اين را فرمود و ساكت شد(278).
    عن سماعة عن ابى عبدالله عليه السلام قال سمعته يقول مالكم تسوؤ ن رسول الله صلى الله عليه و آله فقال رجل كيف نستوؤ ه فقال و ما تعلمون ان اعمالكم تعرض عليه فاذا راءى فيها معصية ساءه ذلك فلا تسؤ وا رسول الله و سروه سماعه گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود شما را چه مى شود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله را ناخوش و اندوهگين مى كنيد. مردى گفت ما او را ناخوش مى كنيم فرمود مگر نمى دانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرضه مى شود و چون گناهى در آن ببيند اندوهگينش مى كند پس نسبت به پيغمبر صلى الله عليه و آله بدى نكنيد و او را (با عبادات و طاعات خويش ) مسرور سازيد(279).
    در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام :ان الاعمال تعرض على نبيكم كل عشية الخميش فليستح احدكم ان تعرض على العمل القبيح .تمامى اعمال شما بر پيامبرتان در عصر پنجشنبه عرضه مى شود بنابراين بايد از اينكه عمل زشتى از شما بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه شود شرم كنيد(280).
    باز در روايات ديگرى از امام على بن موسى الرضا صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه شخصى به خدمتش عرض كرد براى من و خانواده ام دعائى فرما فرمود مگر من دعا نمى كنم و الله ان اعمالكم لتعرض على فى كل يوم و ليلة بخدا قسم اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه مى شود.راوى اين حديث مى گويد اين سخن بر من گران آمد امام متوجه شد و به من فرمود:اما تقراء كتاب الله عزوجل و قل اعلموا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون هو و الله على بن ابيطالب آيا كتاب خداوند عزوجل را نمى خوانى كه مى گويد عمل كنيد خدا و پيامبرش و مؤ منان عمل شما را مى بينند بخدا سوگند منظور از مؤ منان على بن ابيطالب (و امامان ديگر از فرزندان او) مى باشند(281).
    از آيه و روايات مزبور و قصه ها و حكايات گذشته استفاده مى شود حضرت امام زمان عليه السلام به تمام اعمال خوب و بد ما آگاه و خبردار است و اگر كسى العياذ بالله عمل زشت و بدى انجام دهد آن حضرت را غصه دار و اندوهگين مى كند پناه به خدا مى برم .



    زهرى امام زمان عليه السلام را ديد
    در حرائج و غيبت شيخ از كلينى و او با سلسله سند از زهرى روايت نموده كه گفت بقدر كافى در جستجوى امام زمان گردش كردم و مال زيادى از من در اين راه صرف شد سپس ‍ بخدمت محمد بن عثمان رسيدم و به همين منظور مدتى نزد وى به خدمتگزارى پرداختم تا آنكه روزى از صاحب الزمان عليه السلام سراغ گرفتم و او گفت نمى توانى حضرت را ببينى من با التماس زياد مقصود خود را تكرار كردم گفت فردا صبح بيا چون فردا صبح نزد وى رفتم ديدم جوانى كه در زيبايى و خوشبويى از همه كس بهتر و لباس تجار بر تن داشت با وى است و به هيئت تجار چيزى در آستين دست دارد وقتى نظرم به او افتاد نزديك محمد بن عثمان رفتم ولى او به من اشاره نمود كه به طرف آن جوان برگردم من هم به طرف جوان برگشتم و سؤ الاتى از وى نمودم و هر چه مى خواستم به من جواب داد آنگاه رفت كه داخل خانه شود و آن خانه چندان مورد نظر نبود محمد بن عثمان به من گفت اگر مى خواهى چيزى بپرسى بپرس كه ديگر بعد از اين او را نمى بينى من هم به دنبال او رفتم كه سؤ الاتى بنمايم ولى او گوش نداد و داخل خانه شد و نگفت جزء اين دو جمله : ملعون است كسى كه نماز عشاء را چندان به تاءخير بياندازد كه ستارگان آسمان همچون تير بگذرند و ملعون است كسى كه نماز صبح را چندان به تاءخيز بياندازد كه ستارگان آسمان ناپديد شوند چيزى نفرمود سپس داخل خانه شد(282).
    و از كسانى كه به خدمت حضرت امام زمان عليه السلام رسيده و ديده بودند بنام ابومحمد عجلى است كه يكى از شيعيان زرى به او داد كه به جهت صاحب الامر حج كند و اين عادت شيعيان بود و ابو محمد پيرى بود از صلحاى شيعه او را دو پسر بود يكى عابد و صالح و ديگرى فاسق و بد و ابو محمد حصه از آن زر به فاسق هم داد حكايت كرد كه چون به عرفات رسيدم جوانى ديدم گندم گون خوش روى خوش لباس كه بيش از همه كس به دعا و تضرع مشغول بود چون وقت روانه شدن مردم بود به من ملتفت شده گفت اى شيخ از خدا شرم ندارى گفتم در چه باب يا سيدى و مولاى فرمود حجيه به تو مى دهند از براى آنكه مى دانى و تو از آن زر به كسى مى دهى كه شراب مى خورد و صرف فسق مى كند و نمى ترسى كه چشمت برود و اشاره به يك چشم من كرد و من خجل شده روانه شدم و چون به خود افتادم هر چند نظر كردم او را نديدم و از آن روز كه خجالت يافتم بر آن چشم مى ترسيدم شيخ الطائفة محمد بن محمد بن النعمان المفيد روايت كرده كه چهل روز تمام نشده بود كه در همان چشمش قرحه اى پيدا شده و نابينا گشت و دانست كه آن جوان حضرت صاحب عليه السلام بوده و او را نشناخته (283).
    در حديث معتبر از امام باقر عليه السلام منقول است كه حق تعالى چهارده نور آفريده قبل از آنكه ساير خلق را بيافريند به چهارده هزار سال پس آنها ارواح ما بودند.گفتند يا رسول الله كيستند آن چهارده نفر فرمود محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نه امام عليهم السلام از اولادان حسين عليه السلام كه آخر ايشان قائم عليه السلام است كه غائب خواهد شد و بعد از غيبت ظاهر خواهد شد و دجال را خواهد كشت و زمين را از جور و ستم پاك خواهد كرد(284).
    از آياتى كه تاءويل به امام زمان عليه السلام شده است يكى آيه شريفه يريدون ليطفوا نورالله بافواهم و الله متم نوره و لوكره الكافرون است يعنى مى خواهند با دهانهايشان نور خدا را خاموش نمايند ولى خداوند نور خود را با قائم آل محمد تمام مى كند در آن زمان كه ظهور كند تا خداوند او را بر همه مذاهب باطل غلبه دهد بطوريكه جز خداى يگانه پرستش نشود اين است معنى يملاء الارض قسطا وعدلا حكاملنت ظلما و جورا(285)
    در احاديث اهلبيت عليهم السلام وارد شده كه مراد از نور ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام است و مراد اتمام نور انتشار ولايت اوست در قلوب اهل ايمان . ابو بصير گفت من از حضرت صادق عليه السلام تفسير اين آيه را پرسيدم حضرت فرمود بخدا قسم كه تاءويل اين آيه هنوز نازل نشده و تحقق نيافته . گفتم قربانت شوم كدام وقت تاءويل اين آيه تحقق خواهد يافت . فرمود وقتيكه قائم آل محمد صلوات الله عليه ظاهر شود و اگر خدايتعالى خواهد پس چون قائم بيرون آيد نه مى ماند كافرى و نه مشركى مگر آنكه مكروه مى دارد خروج آن جضرت را و از همان جهت است كه در زيارت آن بزرگوار مى گويند السلام عليك يا نورالله الذى لا يطفى سلام بر تو اى نور خدا كه خاموش نشود(286).
    ديگر از آياتى كه تاءويل به ظهور امام زمان شد آيه مباركه ديگر در سوره نور است الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصابيح فى زجاجة كانها كوكب درى يوقدمن شجرة مباركة زيتونة لاشرقيه و لاغربية يكاد زينتها يضى ولو لم تمسه نار نور على نور يهدى الله ينوره من يشاء الخ مى فرمايد خداوند نور آسمانها و زمين است مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چراغى (پر فروغ ) باشد آن چراغ در حبابى قرار گيرد حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان و اين چراغ افروخته مى شود كه از درخت پربركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى آنچنان روغنش صاف و خالص است كه گوئى بدون تماس با آتش مى خواهد شعله ور شود نورى است بر فراز نور و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند(287).
    در كتاب روضه كافى از امام صادق عليه السلام مى خوانيم كه در تفسير آيه نور فرمودان المشكاة قلب محمد صلى الله عليه و آله و المصباح النور الذى فيه العلم و الزجاجة قلب على عليه السلام او نفسه مشكات قلب محمد صلى الله عليه و آله است و مصباح همان نور علم و هدايت و زجاجه اشاره به على عليه السلام يا قلب او است كه بعد از رحلت پيامبر اين مصباح در آن قرار گرفت (288).
    در حديث ديگرى كه در توحيد صدوق آمده است چنين مى خوانيم امام باقر عليه السلام فرمودان المشكاة نور العلم فى صدر النبى صلى الله عليه و آله و الزجاجة صدر على عليه السلام ... و نور على نور امام مؤ يد بنور العلم و الحكمة فى اثر الامام من آل محمد و ذلك من ادن تقوم الساعة فهؤ لاء الاوحياء الدين جعلهم الله عزوجل خلفاء فى ارضه و حججه على خلقه لا تخلوا الارضه فى كل عصر من واحد منهم مشكلات نور علم در سينه پيامبر صلى الله عليه و آله است و زجاجه سينه على عليه السلام است و نور على نور امامانى از آل محمد صلى الله عليه و آله هستند يكى بعد از ديگرى مى آيند و با نور علم و حكمت مؤ يدند و اين رشته از آغاز خلقت آدم تا پايان جهان ادامه دارد و داشته اينها همان اوصيايى هستند كه خداوند آنها را خلفاء زمين قرار داده و حجت خويش بر بندگان ، در هيچ عصر و زمانى صفحه روى زمين از آنها خالى نبوده است و نخواهد بود(289).
    از آياتيكه تاءويل به ظهور امام زمان عليه السلام شده آيه اى از سوره ابراهيم و لقد ارسلنا موسى باياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الى النور و ذكرهم بايام الله فى ذلك لايات لكل صبار شكوريعنى موسى را همراه آيات خود فرستاديم تا قوم خود را از ورطه ظلمانى كفر در آورده بواد نورانى ايمان رهبرى كند و آن ها را به روزهاى خداوند متذكر گرداند كه در آن آياتى است براى هر صبر كننده و شكر گذارى . روزهاى خداوند (ايام الله ) سه روز است روز ظهور قائم عليه السلام و مرگ و روز قيامت (290).
    در حديثى از امام باقر عليه السلام مى خوانيم كه فرموده ايام الله يوم يقول القائم عليه السلام و يوم الكرة و يوم القيامة ايام الله روز قيام مهدى موعود عليه السلام و روز رجعت و روز قيامت است (291).


    گفتگوى حضرت امام صادق عليه السلام با ابوحنيفه

    در علل الشرايع است كه چون ابو حنيفه بخدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد حضرت از وى پرسيد معنى آيه شريفه قل سيروا فيها ليالى و اياما امنين (292)يعنى بگو شبها و روزهائى در كمال امن در زمين راه رويد چيست و اين زمان كجاست ابو حنيفه گفت گمان مى كنم مقصود ما بين مكه و مدينه باشد حضرت صادق عليه السلام رو كرد به اصحاب و فرمود اطلاع داريد كه در راه مكه و مدينه جلو مردم را مى گيرند و اموال آنها را به غارت برده و آنها هم از جان خود ايمن نيستند و كشته مى شوند عرض كردند آرى و با اين گفتگو ابو حنيفه ساكت شد آنگاه فرمود اى ابو حنيفه بگويد ائم معنى اين آيه چيست من دخل كان امنا يعنى هر كس داخل آن شود آسوده است اين محل كدام قسمت از زمين است گفت خانه خداست فرمود البته ميدانى كه حجاج بن يوسف جرثقيل به خانه خدا بست و عبدالله زبير را كه پناه به آنجا برده بود بقتل رسانيد آيا او در آنجا آسوده بود ابوحنيفه در اينجا نيز سكوت كرد وقتى ابو حنيفه از خدمت حضرت خارج شد ابوبكر حضرمى بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد قربانت گردم جواب اين دو سؤ ال كه از ابو حنيفه فرمودى چيست فرمود مقصود از آيه اول كه مى فرمايد شبها و روزها در كمال امن در روى زمين راه برويد يعنى قائم ما اهلبيت با كمال امن راه برويد در آيه دوم كه مى فرمايد هر كس داخل آن شود آسوده است يعنى هر كس با قائم ما بيعت كند و در سلك پيروان وى داخل شود و دست او را بفشارد در كمال امن خواهد بود(293).
    صدوق در خصال از ابو فاخته روايت مى كند كه امام زين العابدين عليه السلام فرموداذا اقام قائمنا اذهب الله عزوجل عن شيعتنا العاهة و جعل قلوبهم كزبر الحديد و جعل قوة الرجل منهم قوة اربعين رجلا و يكونون حكام الارض و سنامهايعنى هنگامى كه قائم ما قيام كند خداوند بيمارى را از شيعيان ما برطرف مى سازد و دلهاى آنان را همچون پاره هاى آهن مى كند و به هر مردى از آنها نيروى چهل مرد مى دهد و آنها حكام زمين و رؤ ساى اجتماع خواهند بود(294).
    هنگاميكه امام زمان عليه السلام در نجف قيام مى كند
    در كتاب غيبت از ابان بن تغلب روايت مى نمايد كه حضرت صادق عليه السلام فرمود گويا من قائم را در بيرون نجف مى بينم كه بر اسبى تيره رنگ و ابلق كه ميان پيشانى تا گلويش ‍ سفيد است سوار شده است . سپس اسبش او را به حركت در آورد به طورى كه مردم هر شهرى خيال مى كنند كه قائم در ميان شهرهاى آنها است وقتى پرچم پيغمبر برافراشت سيزده هزار و سيزده فرشته از آسمان فرود مى آيند و همه منتظر قائم مى باشند اين فرشتگان آنها بودند كه با نوح در كشتى بودند و هنگاميكه ابراهيم خليل را در آتش افكندند با او بودند و موقعى كه عيسى را به آسمان بالا بردند با او بودند و چهار هزار فرشته صف كشيده و علامت مخصوص دارند و سيصد و سيزده فرشته بدر هستند و چهار هزار فرشته كه آمدند حسين عليه السلام را در كربلا يارى كنند ولى اجازه نيافتند آنها بالا رفتند كه اجازه بگيرند چون مجددا از آسمان فرود آمدند امام حسين عليه السلام شهيد شده بود. از اين رو آنها تا قيامت هميشه پژمرده و غبار آلود در كنار قبر امام حسين عليه السلام به سر مى برند و ما بين قبر امام حسين عليه السلام تا آسمان محل آمد و رفت فرشتگان است .
    توقيعى در جواب سؤ الات اسحاق بن يعقوب
    در احتجاج طبرسى از شيخ كلينى و او از اسحاق بن يعقوب نقل مى كند كه گفت من از محمد بن عثمان رحمه الله (نائب دوم امام زمان عليه السلام بود) خواهش كردم نامه مرا كه مشتمل بر پاره اى از مسائل مشكله است به ناحيه مقدسه تقديم كند.(بعد از آنكه وى پذيرفت و تقديم كرد) توقيعى بدين مضمون در جواب سؤ الات من به خط مولى صاحب الزمان عليه السلام به افتخار صادر گشت . خداوند تو را هدايت كند و بر اعتقاد حق ثابت بدارد اما اينكه پرسيده اى كه بعضى از افراد خاندان ما (سادات ) و عموزادگان ما منكر وجود من هستند بدان كه بين خداوند و هيچ كس قرابت و خويشى نيست هر كس منكر وجود من باشد از من نيست و راهى كه او مى رود راه پسر نوح است و راهى را كه عمويم جعفر و اولاد او نسبت به من پيش گرفته اند راه برداران يوسف است اما فقاع (آبجو) نوشيدنش حرام است ولى نوشيدن شلماب اشكالى ندارد و اما اموالى كه شما به ما مى رسانيد ما آن را براى پاك شدن شما از گناهان قبول مى كنيم بنابراين هر كس مى خواهد به ما برساند و هر كس نمى خواهد قطع كند آنچه خداوند به ما داده است از آنچه شما مى دهيد بهتر است و اما ظهور فرج بسته به اراده خداست آنها كه وقت آن را تعيين مى كنند دروغگو هستند و اما كسى كه عقيده دارد كه حسين عليه السلام كشته نشده عقيده وى كفر و تكذيب حقيقت است و ضلالت و گمراهى مى باشد واما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجة الله عليهم يعنى حوادث كه براى شما پيش بيايد (براى دانستن حكم آنها) رجوع كنيد به راويان حديث ما زيرا آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنها مى باشم و اما محمد بن عثمان عمرى كه خداوند از وى و پيش ‍ از وى و پيش از او از پدرش خشنود گردد مورد وثوق من و نوشته او نوشته من است و اما محمد بن على بن مهزيار اهوازى عنقريب خدا دل او را اصلاح مى گرداند و شك را از وى برطرف مى سازد و اما اموالى را كه براى ما فرستاده اى نمى تواند مورد قبول ما واقع شود مگر اينكه حرام ، پاك و پاكيزه گردد.پول زن خواننده حرام است و اما محمد بن شاذان بن نعيم او مردى از دوستان ما اهلبيت است و اما ابوالخطاب محمد بن زينب احدع پس او و اصحاب او همه ملعون هستند و تو با آنها كه عقيده اينان را دارند نشست و برخاست مكن زيرا من از آنها بيزارم . پدران من هم از آنها بيزار بودند و اما كسانيكه اموال ما را مى گيرند اگر چيزى از آنرا براى خود حلال بدانند و بخورند مثل اين است آتش خورده اند و اما خمس ‍ براى شيعيان ما مباح است و براى ايشان تا هنگام ظهور ما حلال گشته است تا به واسطه آن ولادتشان پاك باشد و پليد نشوند و اما مردمى كه از فرستادن آن اموال نزد ما پشيمان شدند و در دين خدا شك كردند هر كس بخواهد آنچه به ما داده به وى مى دهيم و ما احتياجى به بخشش مردمى كه درباره ما شك دارند نداريم و اما علت غيبتى كه به وقوع پيوسته خداوند مى فرمايديا ايها الذين امنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسؤ كم يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد از چيزهايى كه براى شما آشكار شود شما را آزرده مى كند سؤ ال ننماييد هر يك از پدران من در زمان خود بيعت يكى از طاغيان روزگار را به گردن ندارم . ما كيفيت انتفاعى كه مردم در غيبتم از من مى برند همان طورى كه ستارگان امان اهل آسمان مى باشند پس درهاى سؤ ال را از چيزهايى كه مورد لزوم نيست ببنديد و خود را براى دانستن چيزهايى كه از شما نخواسته اند به مشقت نياندازيد زياد دعا كنيد براى تعجيل فرج زيرا دعا كردن در تعجيل فرج خود فرج است والسلام عليك يا اسحاق بن يعقوب و على من التبع الهدى (295).
    در توقيع شريف كه حوادث را به راويان ما رجوع كنيد اين راويان در زمان غيبت منحصر به فقها و مجتهدين و مراجع تقليد شيعه است زيرا آنها در سايه اجتهاد و تسلط به مدارك احكام از هر كس ديگر در استناط احكام شرعى استادتر و به عبارت ديگر كارشناس اين فن هستند و ائمه از براى كسانى كه مرجع تقليد شيعيان قرار مى گيرند علائم و صفاتى قرار دادند تا شيعيان به دنبال افراد ناشايسته نروند هر كس واجد آن صفات كمال باشد او را تقليد نمايند. چنانكه حضرت نروند هر كس واجد آن صفات كمال باشد او را تقليد نمايند. چنانكه حضرت صادق عليه السلام در آخر خبر طولانى فرموده است و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا على هواد مطيعا لامر مولاه لامر مولاه فللعوام يقلدوه و ذلك لايكو الا فى بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم .كسانيكه از فقهاء نگهدارنده نفس خود و نيز حافظ دين خود و مخالفت هوى و هوس خود هستند و امر مولا را اطاعت و امتثال مى نمايند بر عوام است كه از چنين كسى تقليد نمايند و اين علائم و صفات فقط در بعضى از فقها شيعه مى باشند نه در تمام آنها(296)
    در روايت ديگر حضرت باقر عليه السلام فرموده انظروا الى من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا عرف احكامنا فارضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما فاذا حكم بحكمنا فلم يفعل منه فانما بحكم الله استخف و علينا رد و الراد علينا راد على و هو فى حد الشرك بالله .نظر كنيد به سوى كسى از شما (يعنى شيعه ) كه روايت مى نمايد حديث ما را و نظر مى كند در حلال و حرام ما و مى شناسد احكام ما را، پس راضى شويد به حكميت آنها در احكام دين ما، آنها را به شما حاكم قرار داديم پس زمانى كه حكم كنند به طريقى كه ما حكم كرده ايم و قبول ننمايند آن حكم را، جز اين نيست كه به حكم خدا استخفاف و به ما رد كرده است و كسى كه بر ما رد بنمايد خدا را رد نموده است و اين عمل به منزله شرك به خداوند است (297)
    در روايت ديگر فرمودندمجارى الامور بيد العلماء بالله الامنا على حلاله و حرامه .مجارى امور به يد علماء ربانى است كه امين در حلال و حرام خدا مى باشند(298).
    يكى از علماء شيعه كه به دين مقدس اسلام خدمت و ترويج احكام نمودند و صاحب كرامت بودند مرحوم علامه حلى قدس سره بود. قاضى نورالله در مجالس المؤ منين مى نويسد كه بعضى از نواصب ، كتابى در رد شيعه نوشته بود و آن را در مجامع عمومى قرائت مى نمود و مردم را گمراه مى كرد و كتاب را به احدى نمى داد كه قرائت بنمايد. علامه قدس سره چون ديد به هيچ حيله نمى شود كتاب را از او گرفت درسى در نزد او قرار داد و خود را شاگرد او حساب كرد تا هنگامى كه استاد از او مطمئن گرديد كتاب را مطالعه كرد چون علامه را نمى توانست رد كند گفت من نذر كرده ام كه بيش از يك شب اين كتاب را در نزد احدى نگذارم علامه آن شب را غنيمت دانست كتاب را گرفت و به استنساخ او مشغول گرديد در آن حال مردى به زى مردم حجاز وارد گرديد بعضى نوشته اند كه فرمود تو مسطر بكش من مى نويسم علامه تا كشيدن مسطر آن عرب يك ورق را تمام مى كرد در اين حال خواب به چشم علامه غلبه كرده به خواب رفت چون بيدار شد ديد تمام كتاب نوشته شده و در آخر آن رقم شده كتبه المهدى عليه السلام (299).
    در دارالسلامه علامه عراقى مى نويسد كه جماعتى نقل كردند كه علامه در شبى از شبهاى جمعه تنها به زيارت مى رود و در حالى كه به الاغى سوار است و تازيانه اى براى راندن الاغ در دست دارد در اين اثنا شخصى به زى اعراب به ايشان برخورد مى كند و با ايشان در راه رفتن رفاقت و همراهى مى نمايد در مسائلى كه مدتها در آن متحير بود از آن متحير بود از آن عرب جواب شافى و كافى شنيد در يك مسئله علامه به خلاف فرمايش عرب تكلم كرد گفت اين فتوى بر خلاف اصل و قاعده و مخصص آنها گردد نداريم آن فرمود دليل بر اين حكم حديثى است كه شيخ طوسى در كتاب تهذيب خود نوشته .علامه گفت كه چنين حديثى در تهذيب نيست و در خاطر ندارم كه ديده باشم كه شيخ طوسى يا غير ايشان ذكر كرده باشد مرد عرب فرمود همان نسخه كه خود شما داريد در فلان صفحه همين حديث مذكور است . علامه ديد اين علم و اطلاع خلاف متعارف است خيال او را گرفت . گفت شايد اين امام زمان عليه السلام باشد چنان مضطرب شد كه تازيانه از دست او افتاد و در همين حين سؤ ال مى كرد كه در غيبت كبرى آيا ممكن است كسى خدمت امام زمان عجل الله تعالى فرجه مشرف بشود عرب تازيانه را از زمين برداشت و ميان دست علامه نهاد و فرمود چگونه ممكن نيست و حال آنكه دست او ميان دست تو است علامه بى اختيار خود را از مركب به زير انداخت و به روى قدمهاى آن حضرت افتاده از غايت شوق از هوش برفت چون به هوش آمد كسى را نديد و با هزار غم و افسردگى و ملامت به راه خود رفت چون به منزل مراجعت كرد و كتاب تهذيب را مطالعه كرد ديد در همان صفحه كه امام زمان عجل الله فرجه معين فرموده حديث موجود است .
    و از سيد محمد رضا صاحب مفاتيح الاصول و مناهل الفقه فرزند اسماعيل صاحب رياض نقل است كه فرمود من همان تهذيب را كه خط علامه بود در حاشيه او زيارت كردم (300).
    در كتاب عبقرية الاحسان مفصلا نقل كرده كه خلاصه و مختصر آن اين است كه شيخ مرتضى انصارى در يكى از زيارات مخصوصه به كربلا مشرف شد در ميان حرم مطهر حضرت سيد الشهداء عليه السلام عربى دست او را بوسيد و گفت باالله عليك انت شيخ المرتضى گفت بلى من شيخ مرتضى هستم گفت قواعد و آداب شيعه را به من تعليم بده . شيخ فرمود تو كيستى و از اهل كجا هستى و چه باعث شده كه اعتقادات شيعه را مى خواهى ؟ عرض كرد شيخنا من اهل سماوه هستم خواهرى دارم . در بعضى قبائل عرب كه سه منزل از سماوه دور است من و خواهر رفتيم چون مراجعت كرديم در بين راه شير نمودار شد اسب من مستسبع شد و به جاى خود گويا خشك شد صداى غرش شير بلند شد من چاره نديدم به جز توسل به مشايخ ثلاثه ديدم ثمرى نكرد متوسل شدم به على بن ابى طالب عليه السلام در حال ديدم سوارى به نزد من حاضر شد و آن شير آمد،آمد صورت به پاى اسب مى ماليد و آن اسب رم نمى كرد فرمودند همراه من بيا ايشان از پيش به آرامى مى رفتند و من اسب خود را مى دوانيدم و به ايشان نمى رسيدم تا اينكه فرمود ديگر شير به تو ضرر نمى رساند و راه همين است كه مى روى عرض كردم يا سيدى شما كيستيد؟ فرمود تو به كى متوسل شدى ؟ گفتم به اميرالمؤ منين على بن ابيطالب . فرمود من همان على بن ابيطالب هستم . گفتم يا سيدى راه نجات را به من نشان دهيد فرمود عقيده خود را درست بنما. عرض كردم اعتقاد درست كدام است فرمود مذهب شيعه را اختيار بنما.عرض كردم مرا تعليم دهيد فرمود برو نجف اشرف به نزد شيخ مرتضى انصارى هر چه مى گويد بشنو اكنون به نزد شما آمدم . شيخ معلمى براى او تعيين كرد و سفارش نمود كه از خلاف تقيه خوددارى بنمايد(301).
    و از كرامات شيخ انصارى رضوان الله تعالى عليه در عبقرية الحسان بسند صحيح نقل مى كند كه دزدى در محله خويش نجف اشرف با رفيق خود گفت براى شيخ انصارى پول زيادى آورده اند. بالاخره با همديگر به خانه شيخ رفتند يكى از آن دو نفر داخل خانه گرديد.پس از زمانى پريشان حال و مضطرب و لرزان مراجعت كرد و دست خود را چندان به دندان مى گزيد كه نزديك بود خون جارى شود رفيقش از او سبب و علت آن اضطراب را سؤ ال كرد. گفت همانا امرى عجيب مشاهده كردم كه اگر خود مشاهده نكنى تصديق من نخواهى كرد. گفتم آن چه بود گفت چون داخل حياط بيرونى شدم و از پله بام بالا رفتم كه خود را از سطح بام بيرونى به سطح بام اندرونى بكشم و از آنجا داخل حياط شوم و مقصود خود را حاصل بنمايم به ناگاه شيرى بديدم كه سر خود را پايين كرده به من نگاه مى كند از ترس نزديك بود كه جان از تنم بيرون رود ناچار فرار برقرار اختيار كردم و آن دو نفر هر دو توبه كردند و دانستند كه اين از كرامت شيخ انصارى قدس سره است (302).
    نيز از كرامات شيخ انصارى رضوان الله تعالى در كتاب مذكور حكايتى را نقل كرده كه شيخ محمد كاظمى كه يكى از اعيان و اكابر علماء و مدرسين بود مى فرمايد بعد از نماز عشاء داخل حرم شدم و رو به ضريح مطهر تكيه به ديوار داده بودم كه شيخ مرتضى انصارى به من رسيد و آهسته كه كس ندانست كيسه پولى در دست من گذاشت و آهسته به گوش من گفت به طريقى نجوى فرمود كه نصف اين پول را خود خرج كن و نصف ديگر را در بين شاگردان خود تقسيم بنما.من چون به خانه مراجعت كردم و پولها را حساب كردم ديدم نصف آن مطابق دين من است كه بايد بپردازم در خاطر خود گفتم كه آن نصف ديگر را به مصرف لازم خود برسانم و به قدر نصف آن براى طلاب كار سازى خواهم كرد تا شام آينده كارى نكردم و به طريق معهود وارد حرم شدم باز ديدم شيخ مرتضى انصارى به نزديك من آمد و سر به نزديك گوش من آورد و فرمود شيخنا شما از همين پول قسمت شاگردان را بدهيد من ثانيا به شما مى دهم اين بگفت و برفت من دانستم كه از مافى الضمير و از قلب من خبر داد از آن اراده برگشتم (303).
    از كرامت بحرالعلوم علانورى در دارالسلام از شيخ زين العابدين سلماسى كه از تلامذه بحرالعلوم و محرم اسرار او بود نقل مى كند كه هنگام مجاورت بحرالعلوم در مكه معظمه نفقه و خرجى ما تمام شد كه قادر بر يك درهم نبوديم من سيد را اعلام كردم ولى ايشان چندان قوى القلب بود كه در بلد غربت از اهل و عيال دور افتاده اصلا از بذل و عطا خوددارى نمى كرد چون اين سخن را از من شنيد چيزى نفرمود و عادت ايشان اين بود صبح وارد بيت الله الحرام مى شد بعد از طواف و نماز مى آمد به خانه در حجره مختص به خود و من براى او غليانى مى آوردم پس از شرب غليان مى رفت به حجره اى كه طلاب مذاهب اربعه جمع مى شدند و آن جناب براى چهار مذهب درس مى گفت روزى كه ايشان را خبر از تمام شدن خرجى دادم .
    فرداى همان روز به عادت وارد حجره مخصويه خود گرديد. به ناگاه صداى كوبيدن در بلند شد ديدم سيد خودش از جا بلند شد. با كمال اضطراب در را باز كرد شخصى به هيبت اعراب وارد گرديد در كمال جلالت در همان حجره مخصوص نشست و سيد دم در با كمال فروتنى و ذلت و مسكنت بر زمين قرار گرفت ولى معلوم بود كه در شدت خلق و اضطراب است آن مرد عرب ساعتى نشست و با هم صحبت كردند پس برخواست و سيد با عجله با او برخواست مراجعت كرد در حاليكه رنگ از صورت پريده بود براتى به دست من داد فرمود برو در كوه صفا صرافى است اين براتى را به او بده و وجه آن را گرفته بياور من براتى را گرفته بردم به نزد همان صراف ايشان برات را گرفت و بوسيده گفت برو چهار حمال بياور چون حمالان حاضر شدند دراهم را حاضر كرد كه آنها را ريال فرانسه مى گفتند و هر يكى از پنج قران عجم مقدارى زيادتر بود پس حمالان كيسه ها را به دوش ‍ كشيدند و بر آن ها سنگين بود و به خانه آوردند من روز ديگر گفتم بروم ببينم اين صراف كى بود و حواله از كجا بود چون بدان مكان رسيدم آثارى از آن دكان و از آن صراف اصلا نديدم از كسى پرسيدم اين صراف كه ديروز در اينجا بود كجا رفت جواب گفتند تاكنون معهود نبوده كه صرافى در اينجا باشد اين وقت دانستم كه اين از الطاف امام زمان عليه السلام است (304).
    علماء اسلام به فقرا و يتيمان و درماندگان رسيدگى مى كردند در حالات بحرالعلوم مى نويسد كه شبى علامه سيد جواد عاملى صاحب مفتاح الكرامة بر سر خان طعام نشسته بود كه به ناگاه ديد كسى در را مى كوبد چون عقب در آمد ديد خادم سيد بحرالعلوم گفت حضرت بحرالعلوم شما را مى طلبد.سيد جواد به عجله خدمت رسيد چون چشم بحرالعلوم به سيد جواد افتاد فرمود آيا از خدا نمى ترسى آيا حيا نمى كنى . سيد جواد بر خود بلرزيد. عرض كرد يا سيدنا مگر چه كرده ام چه واقع شده است ؟ فرمود اين همسايه تو مردى از برادران دينى تو است امروز هفت روز است كه از مرد بقالى خرما زاهدى آورده و در اين مدت هفت روز نه نان و نه برنج بدست آنها رسيده است . امروز رفته باز خرما بگيرد بقال گفته حساب شما زياد شده است . پس او خجالت كشيده دست خالى به خانه برگشته و امشب بى شام و بى غذا است و شما در نعمت هستى سيد جواد عرض كرد يا سيدنا به خدا قسم اصلا اطلاع نداشتم كه به اين قسم در فقر و فاقه است .بحرالعلوم فرمودند اگر از حال او خبر مى داشتى مى خواستى امشب تناول كنى و به سر وقت او نروى . يهودى بودى و غضب من بر تو به واسطه اين است كه چرا تفتيش حال او نكردى پس فرمود اين سينى طعام را خادم من مى آورد با شما تا در خانه آن مرد پس او را از خادم بگير و به اندرون خانه برو و به آن مؤ من بگو من ميل داشتم كه امشب با تو هم غذا بشوم و اين كيسه پول را در هنگام نشستن در زير فرش او بگذار و سينى كه در او طعام است همانجا گذار بيرون بيا و تا شما بيايى و خبر ندهى كه آن مؤ من غذا خورد و سير شد من امشب غذا نمى خورم . پس سيد جواد سينى طعام را به درون خانه برد و هر چه بحرالعلوم تعليم كرده بود تقرير كرد آن مرد بر آن طعام ملوكانه نظر كرد به سيد جواد عرض كرد كه اين طعام شما نيست و چنين طعامى عرب نمى تواند ترتيب دهد و من از اين غذا تناول نمى كنم تا از امر او مرا خبر دهى پس سيد جواد هر چه خواست كتمان كند فايده نداد بالاخره مطلب را بر او شرح داد آن مرد قسم خورد كه كسى از همسايگان به حال ما اطلاع پيدا نكرد چه جاى كسانيكه ما دورند همانا اين سيد بزرگوار علامه بحرالعلوم مرد عجيبى است (305).
    له عيضا بنابر نقل عبقرية الحسان نهاوندى شبى فرمود من فعلا اشتها به غذا ندارم سپس امر داد غذاى زيادى در ظرف ريختند و آن را برداشته آمد تا در يكى از كوچه هاى نجف تا رسيدند به در خانه دق باب كرد صاحب خانه تازه عروسى كرده بود و آن شب شام نداشتند چون در را باز كرد سيد فرمود من ميل دارم امشب با شما غذا بخورم .پس آن غذا را سه قسمت كرد يك قسمت را براى عروس بردند و آن دو قسمت را با هم تناول نمودند(306).
    از كرامت سيد مرتضى ، از طرف اميرالمؤ منين به لقب علم الهدى ملقب گرديد حاجى نورى در خاتمه مستدرك الوسائل از اربعين نقل مى فرمايد كه ابوسعيد محمدبن حسين به عبدالصمد كه منصب وزارت داشت به مرض سختى دچار شد شب در عالم رؤ يا اميرالمؤ منين عليه السلام را ملاقات كرد امام عليه السلام فرمود قل لعلم الهادى يقرء عليك حتى تبرء. يعنى به علم الهدى بگو كه بر تو دعائى بخواند تا شفا يابى . ابو سعيد عرض كرد كه من علم الهدى يا اميرالمؤ منين . فقال عليه السلام على بن الحسين الموسوى .يعنى كيست علم الهدى يا اميرالمؤ منين حضرت على عليه السلام فرمود علم الهدى على ابن الحسين موسوى مى باشد ابو سعيد وزير از خواب بيدار شد. نامه اى به عنوان علم الهدى جهت جناب سيد شريف مرتضى نوشت سيد مرحوم روى هضم نفس و فروتنى در جواب وزير نوشت الله الله فى امرى فان قوبلى لهذا للقب شفاعة على .خدا را خدا را در نظر بگير در امر مرا، كه قبول نمودن من اين لقب بزرگ (علم الهدى ) را براى خود بر من زشت و قبيح باشد وزير ابوسعيد در جواب سيد نوشت والله ما كنت اليك الا ما امرنى له اميرالمؤ منين على عليه السلام .يعنى به خدا سوگند من اين لقب را (علم الهدى ) به شما ننوشتم مگر آنكه اميرالمؤ منين عليه السلام به من امر فرمودند. پس از آنكه وزير به خليفه القادر بالله گفت كه جناب سيد از قبول اين ابا نمود خليفه نوشت از براى جناب سيدتقبل يا على بن الحسين مالقبلك به جدك و قبل و اسمع الناس .اى على بن الحسين لازم قول نمايى لقبى را كه جدت اميرالمؤ منين عليه السلام به شما عنايت فرموده پس قبول نمود و به گوش مردم رسانيده شد(307).
    از جمله كرامات جناب سيد مرتضى بنابر آنچه علامه مامقانى و ديگران علماء رجال و تاريخ ثبت نموده اند شيخ مفيد رضوان الله عليه كه فرمود شبى در خواب ديدم صديقه كبرى فاطمه زهراء عليهم السلام تشريف آوردند در حالتى كه من در مسجد كرخ نشسته بودم و دست امامين همامين حسن و حسين عليهم السلام را بدست گرفته من سلام كردم بى بى فرمودند يا شيخ عليه الصلوه يعنى اى شيخ اين دو فرزند من حسن و حسين را علم فقه بياموز با كمال وحشت از خواب بيدار و برخاستم و تا صبح از فكر اين خواب بيرون نرفتم صبح همان شب كه آن خواب عجيبه را ديده بودم در همان مسجد نشسته بودم ناگاه فاطمه دختر ناصر(كه از زنان مؤ منه و متدين و فاضله بود) بر من وارد شد در حالتى كه كنيزان اطراف او را گرفته بودند و در مقابل خود دو فرزندش على مرتضى و محمدالرضى بودند از جا برخاستم و بر او سلام نمودم فقالت ايها الشيخ هذان ولداى قد احضرتهما اليك لتعلمها الفقه يعنى آن بانوى محترمه گفت جناب شيخ اين دو فرزندم را خدمت شما آورده ام تا كه آنها را علم فقه بياموزيد شيخ از آن پيش آمد گريست و قصه خواب خود را براى آن بانو (فاطمه دختر ناصر) نقل نمود و آن خدمت بزرگ را افتخارا بر عهده گرفت با قدرى تعمق در اين خواب عجيب تعبيرى كه عينا صبح همان روز واقع شد اولا مقام آن بانوى مؤ منه محترمه و نيز جلالت و عظمت قدر آن دو سيد جليل شريف مرتضى و رضى در نزد صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهم السلام معلوم و مستفاد مى گردد فلذا از همان روز شيخ اجل مفيد قدس سره كمر همت در تعليم آن دو بزرگوار بست (308).
    جانشينان رسول اكرم صلى الله عليه و آله فقها عادلند از رواياتى كه دلالتش اشكال نيست . اين روايت است قال اميرالمؤ منين عليه السلام قال رسول الله صلى الله عليه و آله اللهم الرحم خلفائى ثلاثه مرات قيل يا رسول الله و من خلفائك قال الذين ياءتون من بعدى يرون حديثى و سنتى فتعلمها عن الناس من بعدى اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: كه رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا جانشينان مرا رحمت كن و اين سخن را سه بار تكرار كرد پرسيد شد كه اى پيغمبر خدا جانشينانت چه كسانى هستند فرمود كسانى كه بعد از من مى آيند و حديث و سنت مرا نقل مى كنند و آن را پس از من به مردم مى آموزند(309).
    عن ابى عبدالله عليه السلام قال رسول الله صلى الله عليه و آله قال الفقهاء امناء الرسل مالم يدخلوا الدنيا قيل يا رسول الله و ما دخولهم فى الدنيا قال اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فحذروهم على دينكم يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود دانشمندان و علماء فقيه تا هنگامى كه وارد دنيا نشده اند امين پيغمبرانند عرض شد يا رسول الله معنى ورودشان در دنيا چيست فرمود پيروى سلطان پس چون چنين كنند نسبت به دينتان از ايشان بر حذر باشيد و پرهيز كنيد(310).
    روايت شده كه گفته شد در حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله از حال دو نفر مرد كه يكى از آنها بعد از اداء نماز واجب مى نشست و ياد مى داد احكام دين را و ديگرى روزها روزه مى گرفت و شبها به عبادت مشغول بود.رسول خدا فرمودند فضيلت ياد دهنده فضيلت من است به ساير مردم آيا نمى بينيد كه مدح فرموده خداوند متعال اسماعيل صادق الوعد را و فرموده انه كان صادق الوعد و كان رسولا نيا و كان ياءمروا اءهله بصلاة و كان عند ربه مرضيا.(311)يعنى به درستيكه او بسيار در وعده صادق (در عهد استوار) و پيغمبرى بزرگوار بود و هميشه اهلبيت خود را به اداء نماز و زكوة امر مى كرد و او در نزد خدا بنده پسنديده اى بوده و فرمود پيغمبر صلى الله عليه و آله هديه نداده است مسلمانى برادر مسلمانش را هديه اى كه بهتر و بالاتر از كلمه موعظه و حكمتى كه زياد كند در شنونده هدايت را يا باز دارد او را از معصيت و هلاكت و باز فرموده است نيكو بخششى است و نيكو هديه است موعظه و پند و اندرز چنانكه خداوند سبحان وحى فرمود به حضرت موسى كه اى موسى ياد بگير خير و موعظه را و ياد بده كسى را كه نمى داند به درستى كه من روشن كننده هستم قبر ياد دهنده و يادگيرنده را تا آنكه وحشت نكند در قبرستان (312).
    سالم از پدرش از رسول خدا نقل كرده كه فرمود دوست ترين مؤ من نزد خدا كسى است كه قرار دهد نفس خود را در طاعت حق سبحانه و نصيحت كند امت پيغمبر خود را و تفكر در عيوب خويشتن نمايد و به اصلاح نفس خود پردازد و به احكام الهى كلا عمل كند و به ديگران هم ياد دهد(313).
    انس بن مالك گويد كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه و آله آيا خبر ندهم به شما از سخى ترين اسخياء عرض كردند بلى خبر دهيد ما را فرمود سخى ترين اسخياء پروردگار است و از تمام اولاد آدم سخى ترم و سخى از تمام مردم بعد از من كسى است كه ياد گيرد علم و احكام را و به ديگران ياد دهد و هم آن كسى است كه در راه خدا بجنگد و كشته شود(314).
    پيغمبر اكرم فرمود سخت ترين مردم در روز قيامت از جهت حسرت و پشيمانى و عذاب كسانى هستند كه علمى را ياد بگيرند و از آن نفع نبرند.(و عمل به علم خود ننمايند) و فرمود ياد بگيريد (از واجبات و مستحب ) هر چه را كه مى خواهيد به شرط آنكه عمل كنيد زيرا نفع نمى بريد از آن علم مگر اينكه عمل نماييد به درستى كه علما(حقيقى آنها هستند) كه همتشان عمل است و همت نادانان فقط بگفتار است بدون عمل (315)
    حضرت رسول اكرم فرمود كسى كه عالم باشد و عمل ننمايد به علم خود مانند چراغى است كه خود را مى سوزاند و روشنى مى دهد ديگران را عالم آن كسى است كه فرار كننده باشد از دنيا نه آنكه ميل بدنيا نمايد بجهت اينكه علم او مى فهماند به او كه دنيا زهريست كشنده پس وامى دارد او را كه از هلاكت فرار كند لذا زمانى كه رو بدنيا آورد بايد مردم او را دروغگو بشناسند در گفتارش (316).
    فرمود در قيامت احدى از بندگان قدم از قدم بر ندارد (بسوى بهشت ) تا پنج چيز از او سؤ ال كنند از عمر او كه در چه فانى كرده و از جوانى او كه در چه تباه كرده و از مال او كه از كجا كسب كرده و در چه صرف كرده و از علم او چرا عمل نكرده به آنچه كه مى دانست . حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود شبى كه مرا بمعراج بردند جماعتى را ديدم كه لبهاى آنها را به مقراض هاى آتشين مقراض مى كردند و سپس آنها را در آتش مى انداختند. گفتم اى جبرئيل كيانند اينها گفت خطيبهاى امت تو هستند كه امر مى نمايند مردم را بخوبى و فراموش مى كنند خود را با اينكه كتاب خدا (قرآن ) را مى خوانند(317).
    يكى از علماء اسلام كه عالم و عادل صاحب كشف و كرامت بود ميرزاى قمى عليهم السلام بوده و از فقها امين و مورد اعتماد پيغمبر اكرم و امام زمان عليه السلام بوده است و در قصص العلماء فرمود كه ميرزاى قمى بعد از فراغ از تحصيل تشريف برد به يكى از قراى جاپلاق توطن فرمود اهل آن قريه قدر ايشان را ندانستند و ملاى آن قريه در مقام استخفاف ميرزا برآمد روزى اهل آن قريه مجمعى داشتند و مرحوم ميرزا را هم در مجلس دعوت نمودند ملا به اهل قريه گفت نميرزا بگوييد مار بنويسد و ايشان بمرحوم ميرزا همين تكليف را نمودند ميرزا لفظ مار را نوشت (ميم و الف و را) پس شكل مار و صورت او را كشيد (سرگنده و دنباله باريك و كشيده ) و به اهل قريه نشان داد كه شما ملاحظه كنيد مار اينست يا آنچه ميرزا نوشته چون اهل قريه سواد نداشتند نوشته ملا را گفتند مار اين است نه نوشته ميرزا آن مرحوم زياد متاءثر شد تا آنكه كار توهينشان بجائى رسيد كه دو نفر آمدند خدمت ميرزا بقصد توهين ايشان گفتند ما با يكديگر مرافعه داريم من مى گويم از او حدث صادر شده و او مى گويد حدثى صادر نشده ميرزا چون اين توهين را ديد گريه كرد و دستها را بدعا بلند كرد و عرض كرد خداوندا بيش از اين ذلت مرا مخواه من كه طاقت ندارم اين بود كه از آن قريه بيرون شد آمد به قم و رسيد به مقامات عاليه كه بايد برسد به بركت حضرت معصومه عليها السلام (318)
    بلى توقف در دهات اين مخدور را دارد و ملاى رومى خوب گفته
    ده مروده مرد را احمق كند


    مرد حق را كافر مطلق كند

    و از كرامت ميرزاى قمى منقول از دارالسلام عراقى است و خلاصه اش اينست كه مردى برابر سر قبر ميرزاى قمى ديدند كه مشغول خدمت آن مرقد مطهر منور است بدون اينكه كسى او را به اين كار گماشته باشد يا مواجبى كسى به او بدهد و اين مطلب چون خلاف مرسوم بود از او پرسيدند و سبب سؤ ال كردند گفت من مردى از اهل شيروان هستم چون ايام حج رسيد بعزم زيارت بيت الله حركت كردم چون به كشتى نشستم بند هميانم كه در كمرم بود پاره شد و هميان به دريا افتاد آه سرد از دل پر درد بركشيدم و قطع اميد از آن نمودم حيران بماندم ناچار به مراجعت به منزل كردم و اسبابى كه داشتم همه را فروختم براى خرجى تا وارد نجف شدم شبى در عالم رؤ يا مولى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مرا ديد فرمودند برو در قم هميان خود را از ميرزا ابوالقاسم عالم قمى بخواه چون بيدار شدم حيران و متعجب بماندم با خود گفتم هميان به قعر دريا فرو رفت در قم نزد ميرزا ابوالقاسم چگونه خواهد بود بالاخره گفتم به زيارت حضرت معصومه عليها السلام مى روم تا ببينم چه مى شود چون مشرف شدم روزى منزل ميرزاى قمى را سراغ گرفتم به در خانه آمدم حاجب گفت آقا فعلا خواب است و در اندرون است گفتم كار مختصرى دارم با تغير گفت برو در اندرون بزن من بمحض اين كه در اندرون را زدم مرحوم ميرزا صدايش ‍ بلند شد گفت فلانى (نام مرا برد) صبر كن آمدم طولى نكشيد تشريف آورد و هميان من در دست او بود به من تسليم كرد و سفارش بسيار كرد كه تا من زنده هستم اين مطلب را به كسى اظهار ننمائى من هم قبول كردم و به وطن خود مراجعت نمودم بار ديگر بقصد زيارت ايشان آمدم متاءسفانه ديدم مرحوم شده فلذا به خدمت مقبره ايشان قيام نمودم و آن مرد در همانجا خدمت مى كرد تا اينكه از دنيا رفت و مرحوم شد و همانجا دفن شد(319).
    نامه شيخ جعفر به حضرت ولى عصر عجل الله فرجه الشريف
    و ايشان سى سال قبل از رحلتشان كه سنه سيصد و نه مشرف شد به زيارت بيت الله الحرام چون در آن سال قرامطه حجرالاسود را مى بردند به مكه معظمه كه به جاى خود نصب كنند شيخ جعفر بن قولويه به آرزوى به لقاء حضرت امام زمان عليه السلام قصد حج كرد كه وقت نصب حجرالاسود خدمت آن حضرت مشرف شود و چون به بغداد رسيد مريض ‍ شد لذا نايبى گرفت و به مكه فرستاد و رقعه نوشت و به او گفت اين رقعه را مى دهى به آنكسى كه حجرالاسود را نصب كند و در آن رقعه سؤ ال كرده بود از مدت عمر خود و از آنكه از اين مرض خوب مى شود يا نه آن شخص مشرف شد به مكه معظمه روزى كه مى خواستند حجرالاسود را نصب كنند مردم جمع شده بودند قدرى پول به خادم كعبه داد كه او را نزديك ركن جاى دهند كه ببيند چه كسى حجرالاسود را نصب مى كند هر كس كه حجر را گذارد اضطراب كرد و افتاد تا آنكه شخصى گندم گون نيكو روئى آمد و حجر را برداشت و به جاى خود گذارد حجر به جاى خود مستقر شد صداى مرد بلند شد و آن شخص از همان راهى كه آمده بود برگرديد من عقب آن آقا رفتم مردم را از خود به زحمت دور مى كردم و دنبال او مى رفتم و مردم خيال مى كردند كه من ديوانه شدم لذا راه را براى من باز مى كردند و بتعجيل و آن آهسته و با وقار مى رفت معذلك به او نمى رسيد تا رسيدم بجائى كه كسى نبود آقا روى بر من كرد و فرمود به او بگو كه از اين علت خوفى بر تو نيست و سى سال ديگر خواهى مرد پس مرا گريه گرفت و ديگر نتوانستم حركت كنم اين را فرمود و رفت پس ‍ نائب جناب شيخ از مكه مراجعت كرد اين خبر را به شيخ داد چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود(320).
    توقيعى از ناحيه مقدسه حضرت امام زمان عليه السلام بافتخار شيخ مفيد رضوانالله تعالى صادر گشت
    احمد بن على بن ابيطالب طبرسى در كتاب احتجاج مى نويسد مكتوبى در اواخر صفر سال 410 (هجرى از ناحيه مقدسه امام زمان عليه السلام ) به شيخ مفيد محمدبن محمد بن نعمان قدس سره رسيد رساننده آن مكتوب گفته است كه آن را از ناحيه اى متصل بحجاز آورده مضمون توقيع اين است اين مكتوبى است برادر باايمان و دوست رشيد ابى عبدالله محمدبن محمد بن نعمان شيخ مفيد دام الله اعزاه كه از جمله پيمانهائى است كه بود بيعت نهاده شده و از بندگان خدا اخذ گرديده است .
    بسم الله الرحمن الرحيم سلام بر تو اى دوست مخلص در دين كه در اعتقاد با علم و يقين امتياز دارى ما شكر وجود تو را به پيشگاه خداوند كه جز او خدائى نيست برده و از ذات بى زوالش مسئلت مى نمائيم كه رحمت پياپى خود را بر آقا و مولى و پيغمبر ما محمد و اولاد طاهرين او فرو فرستد و به تو كه پروردگار توفيقات را براى يارى حق مستدام بدارد و پاداش تو را با سخنانى كه از جانب ما مى گوئى با صداقت افزون گرداند اعلام مى داريم كه به ما اجازه داده شد كه تو را بشرافت مكاتبه مفتخر سازيم و موظف بداريم كه آنچه به تو مى نويسم بدوستان ما كه نزد تو مى باشند برسانى خداوند آنها را بطاعت خود عزيز بدار و به حفظ و عنايات خود مشكلات آنها را برطرف سازد خداوند تو را با امداد خود بر دشمنانش كه از دينش بيرون رفته اند پيروز گرداند و در رسانيدن بكسانيكه اطمينان به آنها دارى بطرزى كه انشاء الله مى نويسم عمل كن هر چند ما در جايى منزل كرده ام كه از محل سكونت ستمگران دور است و اين هم بلعتى است خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما را تا زمانيكه دولت دنيا از آن فاسقان مى باشد در اين ديده است ولى در عين حال از اخبار و اوضاع شما كاملا آگاهيم و چيزى از آن بر ما پوشيده نمى ماند ما از لغزشهائى كه از بعضى از شيعيان سر مى زند از وقتى كه بسيارى از آنها ميل به بعضى از كارهاى ناشايسته اى نموده اند نيكان گذشته از آنها احتراز مى نمودند و پيمانى كه از آنها براى توجه بخداوند و دورى از زشتى ها گرفته شده و آن را پشت سر انداخته اند اطلاع داريم گويا آنها نمى دانند كه ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم اگر جز اين بود از هر سو گرفتارى به شما رو مى آورد و دشمنان شما شما را از ميان مى بردند تقوى و پرهيزگارى پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به شما رو آورده است از ما بخواهيد امتحانى كه هر كس مرگش رسيده باشد در آن نابود مى گردد و آن كس ‍ كه به آرزوى خود رسيده باشد از ورطه آن به سلامت مى رود آن فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ما است خداوند هم نور خود را كامل مى گرداند هر چند مشركين نخواهند خود را از دشمنان نگاهداريد و از فروختن آتش جاهليت بپرهيزيد كسانى در اين فتنه ها به جاهاى پنهان پناه نبرده و در سرزنش آن راه پسنديده گرفته اند چون ماه جمادى الاول سال جارى فرا رسيده بايد از آنچه در آن ماه روى مى دهد عبرت بگيريد و از آنچه بعد از آن واقع مى شود از خواب غفلت بيدار شويد عنقريب علامت آشكارى از آسمان براى شما پديد مى آيد و نظيرى آن در زمين نيز ظاهر مى گردد كه مردم را اندوهگين مى كند و به وحشت مى اندازد آنگاه مردمى كه از اسلام خارج شده اند بر عراق مسلط مى گردند و به واسطه سوء اعمال آنها اهل عراق دچار ضيق معيشت مى شوند سپس اين محنت با مرگ يكى از اشرار از ميان مى رود و از مردان او پرهيزكاران خيرانديش خشنود مى گردند و مردمى كه از اطراف عالم آرزوى حج بيت الله دارند به آرزوى خود مى رسند و بحج مى روند هر مردى از شما بايد آنچه كه به وسيله دوستى ما به آن تقرب مى جست عمل كند و از آنچه مقام او را پست مى گرداند و خوش آيند ما نيست اجتناب نمايد زيرا خداوند بطور ناگهانى انسان را برانگيخته مى كند آن هم در وقتى كه توبه سودى به حال او ندارد و پشيمانى او را از كيفر ما نجات نمى دهد خداوند تو را به رشد و كمال الهام بخشد و با لطف خود به رحمت واسعه خود توفيق دهد(321).
    توقيعى براى جمعى از مردم قم از ناحيه مقدسه
    در كتاب احتجاج از شيخ موثق ابو عمر عامرى رحمه الله روايت مى كند كه گفت ابن ابى غائم قزوينى و جماعتى از شيعيان درباره فرزند امام حسن عسگرى عليه السلام گفتگو نمودند ابن ابى غانم عقيده داشت كه حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام رحلت فرمود و اولادى نداشت سپس آنها نامه اى در اين خصوص نوشتند و به ناحيه مقدسه فرستادند (تا وكلاى حضرت به آستان مقدسش برسانند) و در آن نامه نوشتند كه ما بر سر اين موضوع كشمكش نموده ايم جواب نامه آنها بخط آن حضرت عليه السلام بدين مضمون صادر گشت .
    بسم الله الرحمن الرحيم
    خداوند ما و شما را از فتنه ها نگاه دارد و به ما و شما روح يقين موهبت كند و از سوء عاقبت باز دارد خبر ترديدى كه گروهى از شما در امر دين نموده ايد و شك و تحيرى كه درباره صاحبان امر خود به دل آنها راه يافته است به من رسيد ما از اين موضوع به خاطر شما غمگين شديم نه به خاطر خودمان زيرا خدا با ما است و جز بخدا به هيچ كس نيازى نداريم و حق با ماست و بنابراين كسى كه از اطاعت ما سرباز مى زند ما را به وحشت نمى اندازد ما اثر صنع خدائيم و مردم بطفيل وجود ما موجود گشته اند اى مردم چرا دچار ترديد گشته و در حال تحير مطلب را بر خود مشتبه مى سازيد آيا نشنيده ايد كه خداوند مى فرمايديا ايها الذين امنوا اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم يعنى اى كسانيكه ايمان آورده ايد خدا و پيغمبر و صاحبان امر خود را اطاعت كنيد نمى دانيد در اخبار رسيده است كه حوادثى براى ائمه گذشته و آينده شما روى مى دهد و آيا نديده ايد كه خداوند از زمان حضرت آدم تا زمان امام حسن عسگرى عليه السلام سنگرهائى براى شما قرار داده كه به آنها پناه بريد و علائمى مقرر داشته تا بوسيله آن هدايت شويد بطوريكه هر گاه يكى از آن علامتها پنهان شود علامت ديگرى ظاهر مى گردد و هر وقت ستاره اى غروب كند ستاره ديگرى مى درخشد آيا وقتى كه امام حسن عسگرى عليه السلام رحلت فرمود گمان كرديد كه خداوند دين خود را باطل كرد و رشته واسطه ميان خود و بندگانش را قطع نمود نه چنين نبوده و تا روز قيامت و رستخيز و ظهور امر خدا كه مردم او را نمى خواهند هم چنين نخواهد بود امام گذشته با سعادت رحلت فرمود و همچنين پدران بزرگوارش از دست مردم رفت و حديث و علم و فرزند و جانشين او در ميان ما است و جز ظالمان گناهكار كسى ادعاى اين منصب بزرگ را نمى كند اگر ملاحظه مغلوب شدن امر خدا و آشكار گشتن امر الهى نبود چنان حق ما براى شما ظاهر مى گرديد كه عقلتان حيران گردد و ترديدتان برطرف شود ولى آنچه خداوند خواسته و هر چيز در لوح محفوظ مرقوم است تحقق خواهد يافت پس شما هم بترسيد و تسليم ما شويد و كارها را به ما واگذاريد همه گونه خير و خوبى از ما به مردم مى رسد آنچه بر شما پوشيده است براى اطلاع از آن اصرار نورزيد و به چپ و راست ميل نكنيد مقصد خود را با دوستى ما بر اساس راهى كه روشن است به طرف ما قرار دهيد من آنچه لازمه نصيحت بود به شما گفتم و خداوند بر من و شما گواه است اگر محبت به شما نداشتم و صلاح شما را نمى ديدم و به خاطر ترحم و شفقت بر شما نبود گفتگوى با شما را ترك مى گفتم و صلى الله على محمد النبى و اله الطاهرين و سلم تسليما (322).
    رواياتى كه نشانه هاى پيش از قيام قائم عليه السلام را بيان مى كند و دلالت بر آن دارد كه ظهور آن حضرت همانطور كه ائمه عليهم السلام خبر داده اند پس از آنها خواهد شد حضرت ابوعبدالله بن جعفر بن محمد عليه السلام فرمود روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در بقيع بود كه على عليه السلام آمد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله جويا شد گفتندش در بقيع است على عليه السلام نزد رسول خدا آمد و سلامش كرد رسول خدايش فرمود بنشين و او را در سمت راست خود نشانيد سپس جعفر بن ابيطالب آمد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله جويا شد به او گفته شد كه در بقيع است نزد آن حضرت آمد و سلامش كرد رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در سمت چپ خود نشانيد سپس عباس ‍ آمد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله جويا شد به او گفته شد كه در بقيع است به نزد آن حضرت آمد و سلامش كرد رسول خدا در پيش رويش او را نشانيد سپس رسول خدا رو به على كرد و فرمود مژده ات ندهم خبرت ندهم عرض كرد چرا يا رسول الله فرمود جبرئيل اندكى پيش نزد من بود و مرا خبر داد آن قائمى كه در آخر زمان خروج مى كند و زمين را پر از عدل مى كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده باشد از نسل تو و از فرزندان حسين است على عليه السلام عرض كرد يا رسول الله هيچ خبرى از خدا به ما نرسيده است مگر آنكه به دست شما بوده است سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به جعفر بن ابيطالب كرد و فرمود اى جعفر مژده ات ندهم خبرت ندهم عرض كرد چرا يا رسول الله فرمود اندكى پيش جبرئيل نزد من بود و مرا خبر داد آن كسى كه آن را (يعنى پرچم را) بقائم مى سپارد از نسل تو است آيا مى دانى او كيست عرض كرد نه فرمود او همان است كه صورتش ‍ همچون دينار (گرد) و دندانهايش همچون اره و شمشيرش همچون شعله آتش است با خوارى داخل سياه مى شود و با عزت از آن بيرون مى آيد جبرئيل و ميكائيل او را در ميان مى گيرند سپس به عباس متوجه شد و فرمود اى عمو آنچه را كه جبرئيل به من خبر داد تو را خبر ندهم عرض كرد چرا يا رسول الله حضرت فرمود جبرئيل به من گفت واى بر نسل تو از فرزندان عباس پس عباس عرض كرد يا رسول الله از زنان دورى نگزينم حضرت به او فرمود خداوند آنچه شدنى است فارغ شده است (323).
    عن محمد بن مسلم قال ابو عبد الله جعفر بن محمد عليهم السلام فرمود پيشاپيش قيام قائم نشانه هائى خواهد بود گرفتارى از جانب خدا براى بندگان مؤ منين عرض كردم آن چيست فرمود همان است كه خدا العزوجل مى فرمايد:و لنبلونكم بشى من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و يسر الصابرين (324)
    حتما ما شما را آزمايش خواهيم كرد به چيزى از ترس و گرسنگى و كم بود در مال و جان و ميوجات و بردباران را مژده بده فرمود ما حتما شما را آزمايش خواهيم كرد يعنى مؤ منين را (بچيزى از ترس ) از پادشاهان فلان خانواده در پايان سلطنتشان (و گرسنگى ) با گرانى قيمتهاشان (و كمبود ثروتها) تباهى بازرگانى و كم سود بودن تجارتها (و جانها) فرمود يعنى مرگ زودرس (و ميوجات ) يعنى كم شدن كشاورزى و كمبود بركت ميوه ها (و بردباران را مژده بده ) در چنين وقت به خروج حضرت قائم عليه السلام سپس مرا فرمود اى محمد اين است تاءويل اين آيه و خداوند مى فرمايد تاءويل آنرا بجز خدا و پايداران در دانش كسى نمى داند(325)
    از داود حاجى از ابى جعفر محمد بن على حضرت امام باقر عليه السلام كه فرمود از اميرالمؤ منين عليه السلام معناى آيه شريفه فاختلف الاحزاب من بينهم سوره مريم آيه 37 پرسيده شد فرمود از سه چيز بانتظار فرج باشيد عرض شد يا اميرالمؤ منين آن سه چيز كدامند فرمود اختلاف داخلى كه ميان شاميان افتد و پرچم هاى سياه از خراسان ، وحشتى در ماه رمضان ، عرض شد وحشت در ماه رمضان چيست فرمود مگر نشنيده ايد فرمايش خداى تعالى را در قرآن ان نشاء ينزل عليهم من السماء اية فطلت اعناقهم لها خاضعين سوره الشعراء آيه 4 (يعنى اگر بخواهيم از آسمان آيه و نشانه بر آنها نازل مى كنيم كه گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد) آن نشانه اى است كه دوشيزگان را از پس پرده هاشان بيرون مى كشد و خفتگان را بيدار و بيدار را به وحشت اندازد(326).
    در تفسير نمونه ج 15 در صفحه 188 مى فرمايد قابل توجه اينكه در كتب معروفى مانند ارشاد مفيد و روضه كافى و كمال الدين صدوق و تفسير قمى آمده است كه امام صادق عليه السلام در تفسير آيه ان نساء اية من السماء و... فرمود منظور طغيان گران بنى اميه هستند كه به هنگام قيام مهدى عليه السلام آيه آسمانى مى بينند و در برابر آن ناچار به تسليم مى شوند روشن است كه منظور از اين روايات بيان مصداقى از مفهوم وسيع آيه است كه سرانجام به هنگام ظهور حضرت مهدى عليه السلام رهبر حكومت جهانى ،تمام حكومت هاى ظلم و جور كه خط بنى اميه را ادامه مى دهند به حكم اجبار در برابر قدرت مهدى عليه السلام و حمايتهاى الهى او سر تسليم فرود مى آورند(327).
    عبدالله بن سنان گفت در محضر ابى عبدالله حضرت امام صادق عليه السلام بودم شنيدم كه مردى از همدان به آن حضرت عرض مى كند ابن عامه (سنيان ) ما را سرزنش مى كنند و به ما مى گويند شما چنين مى پنداريد كه آواز دهنده اى از آسمان به نام صاحب ابن امر آواز خواهد داد آن حضرت تكيه داده بود خشمگين شد و نشست و سپس فرمود اين سخن را از من نقل نكنيد و از پدرم نقل كنيد و هيچ اشكالى براى شما نخواهد داشت من گواهى مى دهم كه از پدرم عليه السلام شنيدم كه مى فرمود بخدا قسم كه اين مطلب در كتاب خدا كاملا روشن است آنجا كه مى فرمايدان نشاء تنزل عليهم من السماء اية فظلت اعناقهم لها خاضعين سوره الشعراء آيه 4 اگر ما بخواهيم نشانه اى از آسمان براى آنان فرو فرستيم كه گردنهايشان در برابر آن خضوع كند آن روز در روى زمين كسى نماند مگر آنكه گردن در مقابل آن نشانه كج خواهد كرد همه مردم روى زمين چون بشنوند كه صدائى از آسمان بلند است (توجه كنيد كه حق در على بن ابيطالب و شيعيان او است ) ايمان آوردند چون فردا شود شيطان بر هوا بلند شود تا آن حد كه از ديدگاه زمينيان پنهان شود سپس آواز دهد (توجه كنيد كه حق در عثمان بن عفان و شيعيان او است زيرا او مظلوم كشته شد خونش را مطالبه كنيد) فرمود خداوند در آن هنگام مردمان با ايمان را به گفتار ثابت بر حق نگه مى دارد و گفتار ثابت همان نداى نخستين است ولى آنان كه در دلهايشان بيمارى هست به شك مى افتند و بيمارى دل بخدا قسم كينه ما است كه آن هنگام از ما دورى جويند و ما را ناسزا گويند و مى گويند كه آواز دهنده سحرى بوده از سحرهاى اين خاندان سپس ابو عبدالله عليه السلام اين آيه شريفه را تلاوت فرمودو ان يروا اية يعرضوا يقولوا سحر مستمرسوره القمر آيه 2. اگر آيه اى را ببيند و گردان شده و گويند كه سحر سابقه دار است (328)
    شيخ صدوق در كتاب كمال الدين از ابوسعيد عقبصاء روايت مى كند كه چون حضرت امام حسن عليه السلام با معاويه لعنة الله صلح عليه كرد مردم نزد وى مى آمدند عده اى حضرتش را از صلح با معاويه سرزنش كرد مردم نزد وى مى آمدند عده اى حضرتش را از صلح با معاويه از آنچه آفتاب بر آن مى تابد و غروب مى كند براى شيعيانم بهتر است نمى دانيد كه من امام شما هستم و اطاعت از فرمان من بر شما واجب است و بفرموده پيغمبر صلى الله عليه و آله يكى از دو آقاى اهل بهشت مى باشم گفتند چرا مى دانيم فرمود نمى دانيد كه چون خضر عليه السلام كشتى را سوراخ كرد و آن كودك را به قتل رسانيد و ديوار را استوار نمود (اشاره به داستان موسى و خضر و آيات 59 تا82 سوره كهف است ) باعث خشم موسى بن عمران عليه السلام شد كه حكمت آن بر او پوشيده بود ولى نزد خداوند عمل خضر كارى موافق حكمت و صحيح بود. نمى دانيد (چنين مقدر شده ) هر يك از ما ائمه سازش با سلطان زمانش را بگردن مى گيرد جز قائم ما كه عيسى روح الله پشت سر او نماز مى گذارد و خداوند ولادت او را از مردم پوشيده مى دارد وجود وى از نظر پنهان خواهد شد تا چون ظهور كند بيعت هيچكس در گردن وى نباشد (و مجبور نشود در برابر سلاطين زمانش سكوت نموده با آنها بيعت و سازش كند) فرزند نهمى برادرم حسين عليه السلام پسر فاطمه عليها السلام بانوى بانوان است خداوند طول غيبت عمر او را طولانى گرداند آنگاه با قدرت كامله خود بصورت جوانى كه كمتر از چهل سال داشته باشد ظاهر سازد تا همه بدانند كه خداوند بر همه چيز توانا است (329).
    روايت ديگرى از امام حسين عليه السلام در كمال الدين از امام حسين عليه السلام روايت شده كه فرمود ما دوازده مهدى داريم اول آنها اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام و آخر آنها نهمين فرزند من است و امامى است كه قيام به حق مى نمايد خداوند زمين را پس از آنكه (با كفر و بدبينى اهلش ) مرده باشد بوسيله او زنده مى كند و هم بوسيله او دين حق را (اسلام ) بر همه اديان غالب مى گرداند هر چند مشركان نخواهند او غيبتى دارد كه در آن مردم بسيارى از دين برمى گردند و گروهى ديگر بر دين حق (اسلام ) ثابت باشند برخى (از روى سرزنش ) به آنها مى گويند اگر راست مى گوئيد موقع ظهور امام زمان شما چه وقت است اما الصابر فى غيبته على الاذى و التكذيب بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله آگاه باشيد آنها كه در غيبت وى با تحمل رنجها و تكذيب بى دينان بر عقيده خود ثابت مى مانند مثل كسانى هستند كه با شمشير در ركاب رسول خدا جهاد كردند(330).
    اكمال الدين عن ابان بن تغلب قال قال ابوعبدالله عليه السلام فان فى الاسلام حلاله من الله عزوجل لا يقضى فيهما احد بحكم الله عزوجل لا يريد فيه ينبه الرنانى المحصن و مانع الزكوة در اكمال الدين صدوق عليه الرحمه از ابان بن تغلب از حضرت صادق عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود دو خون در اسلام است كه ريختن آنها حلال است كسى كه حكم خدا در آن جارى نمى سازد تا موقعى كه خداوند قائم خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله را بر انگيزد و او حكم خدا را در آن مورد جارى سازد و شاهد طلب نكنيد يكى آن كس كه با زن شوهر دار زنا كند و ديگرى كسى كه مانع زكات است و زكات مال خود را نمى دهد كه زنا كننده را سنگسار مى كند و مانع زكات را گردن مى زند(331).


    امضاء


صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی