صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 52 , از مجموع 52

موضوع: تجلی ايمان در رفتار فردی و اجتماعی جوانان

  1. Top | #51

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,071
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    روزي گماشتگان ملك ناصر، كنيزي براي شاه از من خواستند. من هم كنيز زيبايي براي او بردم و او را به صد دينار خريد. نود دينار آن را به من دادند و ده دينارش باقي ماند. آن روز بيش از آن مبلغ در خزانه نيافتند؛ زيرا ملك ناصر تمام موجودي خزانه را صرف لشكركشي و سربازان خود كرده بود.
    ص: 72
    وقتي غنايم جنگ را براي او آوردند، به شاه گفتند: فلاني ده دينار طلب دارد. ملك ناصر هم گفت: او را به خيمه اي كه اسيران فرنگي و كنيزان در آن هستند، ببريد و آزادش بگذاريد تا يكي از آنان را در مقابل طلب خود بردارد. به دستور سلطان، مرا به خيمه اسيران بردند. با كمال شگفتي، همان زن جوان فرنگي را در ميان اسيران ديدم. او نيز اسير شده بود. به مأموران شاه گفتم: من اين زن را مي خواهم. آ نها نيز او را به من سپردند. هنگامي كه به خيمه خود آمديم، به زن اسير گفتم: مرا مي شناسي؟ گفت: نه!
    گفتم: من همان بازرگان و دوست تو هستم كه در عكا از من كتان خريدي و آن ماجرا بين ما واقع شد. تو آن پول ها را از من گرفتي و در آخر گفتي تا پانصد دينار ندهي، نخواهم آمد. امروز من تو را به ده دينار خريده ام و اينك در اختيار من هستي!
    زن وقتي مرا شناخت، از اين تصادف عجيب، بسيار شگفت زده شد و گفت: به يگانگي خدا و رسالت محمد صلي الله عليه و آله گواهي مي دهم و مسلمان مي شوم.
    (1) او مسلمان شد و سپس نزد ابن شداد، قاضي شهر رفتيم و من سرگذشت خود را نقل كردم و موجب تعجب فراوان وي گرديد.
    در آ ن مجلس، ابن شداد، اين زن را براي من عقد بست و همان شب عروسي كرديم. پس از آنكه لشكر كوچ كرد و به دمشق آمديم، به دستور ملك ناصر، اسيران را جمع آوري كردند؛ زيرا پادشاه مسيحيان با مسلمانان صلح كرده بود و اسيران را برمي گردانيدند.
    تنها زن من باقي مانده بود. ملك ناصر مرا نزد خود خواست. من نيز همراه وي نزد ملك ناصر رفتم و گفتم: اين زن، مسلمان شده و اكنون از من حامله است. ملك ناصر چون اين را شنيد، در حضور نماينده پادشاه نصارا، زن را


    1- نك: ابراهيم رفاعه، داستان هاي ما، ترجمه: موسوي گرمارودي، ج 3، ص 90.
    ص: 73
    مخاطب ساخت و گفت: مي خواهي به شهر خودت بازگردي يا پيش شوهرت مي ماني؟ زن گفت: اي پادشاه! من مسلمان شده ام و اينك از اين مرد باردارم و ميل ندارم به شهر و ديار خود برگردم. من جز به آيين اسلام و شوهر مسلمانم به چيزي نظر ندارم!
    در اين موقع، نماينده مسيحيان، بقيه اسيران فرنگي را مخاطب ساخت و گفت: سخن اين زن را بشنويد و به موقع گواهي بدهيد كه او حاضر به مراجعت نشد. آنگاه به من گفت: دست همسرت را بگير و برو! چند روز بعد، ملك ناصر مرا خواست و گفت: چون مادر اين زن از بازگشت دخترش نااميد شده، اين بقچه لباس را براي او فرستاده است. من هم بقچه را گرفتم و به خانه آوردم و در حضور زنم آن را گشودم. ديدم همان لباسي است كه چند سال پيش، همسرم را در آن لباس ديده بودم.
    جالب تر اينكه دو كيسه پول در بقچه بود. همين كه آن را باز كردم، با نهايت شگفتي ديدم در يك كيسه پنجاه دينار و در كيسه ديگر صد دينار طلاست كه من در آن ايام، براي رسيدن به اين زن، به وي داده بودم و تا آن زمان، همچنان دست نخورده باقي مانده بود!
    اين بچه ها نيز ثمره زندگي چندين ساله ما هستند و اين غذا را همان زن براي شما پخته است.
    (1)
    صبر و ظفر، دوستان قديمند
    بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد
    حافظ


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #52

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    October 2020
    شماره عضویت
    13875
    نوشته
    2,071
    صلوات
    1228
    دلنوشته
    4
    صلی الله علیک یا سید الشهدا
    تشکر
    490
    مورد تشکر
    685 در 179
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    راست گويي

    خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد:
    وَ الّذي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتّقُونَ. (زمر: 33)


    1- نك: ابراهيم رفاعه، داستان هاي ما، ترجمه: موسوي گرمارودي، ج 3، ص 90.
    ص: 74
    كسي كه حقيقت و صداقت را با خود آورد و كسي كه حقيقت و صداقت را باور كرد، آنان پرهيزكاران [واقعي] هستند.
    يكي از فضيلت هاي اخلاقي كه نقش بسزايي در سازندگي جوانان باايمان دارد، صداقت در گفتار، رفتار و پندار است. شيخ عبدالقادر گيلاني مي گويد: «من از همان دوران كودكي، به راست گويي تربيت شدم. براي طلب علم و دانش، از مكه مكرمه به بغداد عازم شدم. مادرم، به من چهل دينار داد تا خرج راه و سفرم بسازم و از من تعهد گرفت كه راست گويي را هميشه پيشه بگيرم. همين كه به سرزمين [همدان] رسيديم، گروهي از دزدان، جلوي ما را گرفتند و اجناس و وسايل كاروان را تصاحب كردند. دزدي از كنارم گذشت و گفت: چه همراه داري؟ گفتم: چهل دينار دارم. او فكر كرد كه شوخي مي كنم و مرا رها كرد. فرد ديگري آمد و همان سؤال را از من پرسيد. من نيز حقيقت را به او گفتم. او مرا پيش رئيس دزدان برد. سرگروه دزدان از من پرسيد: چه چيزي تو را به راست گويي وادار كرده است؟ گفتم: مادرم از من تعهد گرفته است كه هميشه راست بگويم؛ ترسيدم كه مبادا به عهد خويش خيانت كرده باشم. ترس و وحشت، همه وجود رييس دزدان را فراگرفت. همان وقت، فرياد برآورد و گريبان چاك كرد و گفت: عجب! تو مي ترسي از اينكه مبادا پيمان مادر را بشكني، پس من چگونه نترسم كه عهد خداوند را بشكنم؟ سپس دستور داد همه كالاهاي كاروان را برگردانند. آنگاه به من گفت: من ديگر به دست تو توبه مي كنم. دزدان ديگر گفتند: شما در دزدي، سرگروه ما بوده ايد. چه خوب است كه امروز در توبه كردن هم، سرگروه ما باشيد. ما همگي توبه مي كنيم. بدين ترتيب، به بركت ايمان و راست گويي، همگي توبه كردند.
    (1)


    1- محمدعلي خالدي، رياض السالكين در شرح بستان العارفين، ص 62.
    ص: 75
    شيخ اجل، سعدي، چه زيبا سروده است:
    سعديا راست روان، گوي سعادت بردند
    راستي كن كه به منزل نرسد كج رفتار
    و نيز گفته:
    طاعت آن نيست كه بر خاك نهي چهره خويش
    صدق پيش آر كه اخلاص به پيشاني نيست


    عقيده

    امام صادق(ع) مي فرمايد:
    اِنَّ مِن حَقِيقةِ الْإيمانِ أَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّكَ عَلَي الْباطِلِ وَ اِنْ نَفعَكَ.
    (1)
    از نشانه هاي ايمان حقيقي اين است كه حق را، هرچند به زيان تو باشد، بر باطل، هرچند به سود تو باشد، ترجيح دهي.
    دهه اول قرن دوم هجري بود و اوج قدرت حكومت اموي. هشام بن عبدالملك، با آنكه مقام ولايت عهدي داشت،
    (2) هرچه خواست بعد از طواف كعبه، خود را به حجرالاسود برساند و با دست خود آن را لمس كند، ميسر نشد. مردم همه، يك نوع جامه ساده احرام پوشيده بودند؛ يك نوع سخن كه ذكر خدا بود، به زبان داشتند؛ يك نوع عمل مي كردند. چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمي توانستند درباره شخصيت دنيايي هشام و مقام اجتماعي او بينديشند. افراد و اشخاصي كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوي عمل حج، ناچيز به نظر مي رسيدند.


    1- منتخب ميزان الحكمه، ح 432.
    2- نك: بحارالانوار، ترجمه: موسي خسروي، ج 11، ص 36.
    ص: 76
    هشام، هرچه كوشيد خود را به حجرالاسود برساند و آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم، ميسر نشد. ناچار برگشت و در جاي بلندي برايش كرسي گذاشتند. او از بالاي آن كرسي، به تماشاي جمعيت پرداخت. شامياني كه همراهش آمده بودند، دورش را گرفتند. آنها نيز به تماشاي منظره پرازدحام جمعيت پرداختند. در اين ميان، مردي در سيماي پرهيزگاران ظاهر شد. او نيز مانند همه، يك جامه ساده بيشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگي خدا بر چهره اش نمودار بود. ابتدا به دور كعبه طواف كرد. بعد با هيبتي آرام و قدم هايي مطمئن، به طرف حجرالاسود آمد. جمعيت _ با همه ازدحامي كه داشت _ همين كه او را ديدند، به سرعت راه دادند و او خود را به حجرالاسود نزديك ساخت. شاميان كه قبلاً ديده بودند ولي عهد، با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزديك كند، وقتي اين منظره را ديدند، چشم هاشان خيره شد. يكي از آنها، از هشام پرسيد: اين شخص كيست؟ هشام با آنكه مي دانست كه اين شخص، علي بن الحسين، زين العابدين است، خود را به ناشناسي زد و گفت: نمي شناسم.
    در اين هنگام، چه كسي جرئت داشت در برابر هشامي كه از شمشيرش خون مي چكيد، او را معرفي كند، ولي در همين زمان، همام بن غالب معروف به فرزدق، شاعر زبردست و تواناي عرب _ با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش، بيش از هركس ديگر مي بايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند _ چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه گفت: من او را مي شناسم. پس به معرفي ساده قناعت نكرد. بر روي بلندي ايستاد و قصيده اي غرّا _ كه از شاهكارهاي ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس
    ص: 77
    پر از هيجان، كه روح شاعر مثل دريا موج بزند، مي تواند چنان سخني ابداع شود _ بالبداهه سرود و انشا كرد. در ضمن اشعارش چنين گفت:
    اين شخص، كسي است كه تمام سنگ ريزه هاي سرزمين بطحا او را مي شناسند. اين كعبه او را مي شناسد. زمين حرم و زمين خارج حرم او را مي شناسند. اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين است آن پرهيزگار پاك و پاكيزه مشهور.
    اينكه تو مي گويي او را نمي شناسم، زياني به او نمي رساند؛ اگر تو يك نفر _ به فرض _ نشناسي، عرب و عجم او را مي شناسند.
    هشام از شنيدن اين قصيده و اين منطق و اين بيان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمري فرزدق را از بيت المال قطع كنند و او را در «عسفان»، بين مكه و مدينه زنداني كنند.
    فرزدق هيچ اهميتي به اين حوادث _ كه در نتيجه شجاعت در اظهار عقيده برايش پيش آمده بود _ نداد و در همان زندان نيز با انشا اشعار آبدار، از هجو و انتقاد هشام خودداري نمي كرد.
    علي بن الحسين(ع) مبلغي پول براي فرزدق _ كه راه درآمدش بسته شده بود _ به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت: «من آن قصيده را فقط در راه عقيده و ايمان و براي خدا انشا كردم و ميل ندارم در مقابل آن پولي دريافت دارم.» بار دوم علي بن الحسين(ع) آن پول را براي فرزدق فرستاد و به او پيغام داد: «خداوند خودش از نيت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نيت و قصدت، پاداش نيك خواهد داد. تو اگر اين كمك را بپذيري، به پاداش تو نزد خدا زيان نمي رساند.» و فرزدق را قسم داد كه حتماً آن كمك را بپذيرد. فرزدق هم پذيرفت.
    (1)


    1- بحارالانوار، ج 11، ص 36.
    ص: 78
    عفاف و پاك دامني
    عفاف و پاك دامني
    امام علي(ع):
    اَلْعَفافُ يَصُونُ النَّفْسَ وَ يُنَزِّهُهَا عَنِ الدَّنايا.
    (1)
    عفت، نفس را در امان مي دارد و آن را از پستي ها دور نگه مي دارد.
    هنگامي كه در شهر بصره، ستم كاري به نام برقعي خروج كرد، گروه زنگيان و اوباش گرد او جمع آمدند. روزي دختري علوي تبار را گرفتند و آوردند تا دامن عفتش را لكه دار كنند. دختر چون خطر پستي و تباهي ديد، به برقعي گفت: مرا نجات ده تا دعايي به تو بياموزم كه شمشير، بر تو كارگر نيفتد! برقعي گفت: بياموز.
    دختر گفت: تو چه داني كه دعا مستجاب مي شود يا نه؟ پس نخست بر من امتحان كن. آنگاه دعايي خواند و بر خود دميد. سپس برقعي با ضربتي سخت، شمشيري بر دختر نواخت كه در جا كشته شد! برقعي دانست كه هدف دختر، حفظ عفت و پاك دامني اش بوده است.
    (2)
    گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
    ورنه هر سنگ و گلي، لؤلؤ و مرجان نشود
    حافظ
    عشق راستين
    عشق راستين
    رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
    خداوند مي فرمايد: هرگاه اشتغال به من، بر جان بنده غالب آيد، خواهش و لذت او را در ياد خودم قرار دهم و چون خواهش و لذتش را در ياد خودم قرار دهم، عاشق من گردد و من نيز عاشق او. و چون عاشق يكديگر شديم،


    1- غررالحكم و دررالكلم، ح 1989.
    2- گزيده جامع الحكايات، ص 62.
    ص: 79
    پرده ميان خود و او را بالا زنم و آن [مشاهده جلال و جمال خود] را بر جان او مسلط گردانم؛ به طوري كه وقتي مردم دچار سهو و اشتباه مي شوند، او دستخوش سهو نمي شود.
    (1)
    آرايشگر دختر فرعون، خداپرست بود. روزي درحالي كه سر دختر فرعون را شانه مي كرد، شانه از دستش افتاد. هنگام برداشتن شانه، نام خدا را بر زبان آورد.
    دختر فرعون گفت: آيا جز پدر من، خداي ديگري داري؟
    آرايشگر گفت: خداي من، خداي پدر تو خداي آسمان ها و زمين، خداي يگانه است كه شريكي ندارد.
    دختر برخاست و گريه كنان نزد پدر رفت.
    فرعون گفت: چرا گريه مي كني؟
    دختر گفت: آرايشگر گفته است كه خداي من، خداي تو و خداي آسمان ها و زمين يكي است.
    فرعون، آرايشگر را احضار كرد و گفت: اگر از اين گفتار باز نگردي، تو را هلاك مي كنم!
    آرايشگر از توحيد بازنگشت. فرعون دستور داد او را چهار ميخ كردند و با ميخ ها بر زمين دوختند و مار و عقرب بر سينه اش گذاشتند.
    فرعون گفت: از دينت بازگرد، ولي او نپذيرفت. فرعون دستور داد دختر بزرگ او را روي سينه اش سر بريدند، ولي او از توحيد بازنگشت. دختر شيرخواره اي داشت. او را نيز آوردند و روي سينه اش سر بريدند، ولي دست از دين خود برنداشت و سپس خود آن زن باايمان را به قتل رساندند.
    (2)


    1- متقي هندي، كنز العمال، ح 1872.
    2- محبوبه جامعي، داستان هاي كشف الاسرار، ص 495.
    ص: 80
    عاشقان، كُشتگان معشوقند
    بر نيايد ز كشتگان آواز
    سعدي
    عبرت گيري
    عبرت گيري
    اميرالمؤمنين علي(ع) فرمود:
    اَلْإِعْتِبارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، مَن تَفَكَّر إِعْتَبَرَ وَ مَنِ اعْتَبَرَ اِعْتَزَلَ وَ مَنِ اعْتَزَلَ سَلِمَ.
    (1)
    عبرت گرفتن، هشداردهنده اي صادق است. كسي كه بينديشد، عبرت گيرد و كسي كه عبرت گيرد [از گناهان و عوامل مهلك] كناره گيرد و كسي كه كناره گيرد، سالم ماند.
    ابوالحسن علي بن عيسي بغدادي، در زمان مقتدر و قادر عباسي سمت وزارت داشت. مردي نيكوكار و دانشمند بود و از اشخاص خدمت گزار به شمار مي رفت. درآمد املاك شخصي او در سال، هفتصد هزار دينار بود كه ششصد و شصت هزار آ ن را در امور خيريه و كمك به مستمندان صرف مي نمود، چهل هزار دينار ديگر را به اطرافيان خود مي داد. در مدت هفتاد سال اشتغال به كارهاي سلطنتي، هيچ كس را نيازرد و سبب قتل كسي نشد و درباره كسي سخن چيني نكرد. بر انگشتر خود اين كلمات را نقش كرده بود «للهِ صُنعٌ خَفِيٌّ في كُلِّ ما يخَافُ؛ از هرچه انسان ترس دارد، خداي را قدرتي عظيم و پنهاني در چاره كردن آن است».
    وزير اخلاق نيكويي داشت. روزي سواره با عده زيادي از همراهان مي گذشت. موكب باشكوه وزير، در نظر عابران جلوه خاصي مي نمود. مردم با ديده جلال و ابهّت به او خيره شده بودند. آنهايي كه وي را نمي شناختند، از شخصيت او پرسيدند.


    1- منتخب ميزان الحكمه، ح 3969.
    ص: 81
    در اين ميان، وزير متوجه شد دو زن با يكديگر صحبت مي كنند. يكي از ديگري پرسيد: اين كيست با چنين عظمتي مي گذرد؟
    زن مخاطب جواب داد: بنده اي است كه از چشم خدا افتاده است. ازاين رو، او را به چنين دستگاهي مبتلا كرده است. به قول شيخ بهايي در كشكول، «هذا رجل طرده الله عن خدمته و شغل بخدمة ابعد خلقه عنه؛ مردي است كه خدا او را از در خانه خود رانده، اينك خدمت گزار پست ترين بندگان خدا شده است».
    وزير هوشيار از اين گفت وگو پند شايسته اي برد. همان دم، تصميم به ترك وزارت گرفت و به منزل بازگشت. از مقام وزارت استعفا داد و عازم مكه معظمه گرديد و مجاور آنجا شد
    (1) تا اينكه در سال 334 هجري از دنيا رفت. اين داستان را جامي به شعر درآورده است:
    مي شد اندر حشم و حشمت و جاه
    پادشه وار وزيري در راه
    هر كه آن دولت و حشمت نگريست
    بانگ برداشت كه اين كيست، اين كيست
    بود چابك زني آنجا حاضر
    گفت: تا چند كه اين كيست آخر؟
    رانده اي از حرم قرب خدا
    كرده در كوكبه دوران جا
    خورده از شعبده دهر فريب
    مبتلا گشته به اين زينت و زيب
    آمد آن زمزمه در گوش وزير
    داشت در سينه دلي پندپذير
    همه اسباب وزارت بگذاشت
    به حرم، راه زيارت برداشت
    اي خوش آن جذبه كه ناگاه رسد
    ناگهان بر دل آگاه رسد
    صاحب جذبه به خود باز دهد
    وز به دو نيكي خود باز دهد
    جامي در كعبه اميد كند
    روي در قبله جاويد كند


    1- شيخ عباس قمي، كني و الالقاب، ج 2، ص 14؛ محدث قمي رحمه الله _ چنانچه نوشتيم _ اين داستان را به علي بن عيسي بغدادي نسبت مي دهد و مي نويسد: كساني كه اين قضيه را به علي بن عيسي اربلي، صاحب كشف الغمه نسبت داده اند، اشتباه نموده اند. شيخ بهايي در جلد دوم كشكول، ص 184، چاپ شركت طبع، اين داستان را به علي بن عيسي اربلي نسبت داده و اشعار را نيز ايشان نقل مي كند.
    ص: 82
    گناه گريزي
    گناه گريزي
    اميرالمؤمنين علي(ع) مي فرمايد:
    غَالِبُوا اَنْفُسَكُم عَلي تَرْكِ الْمَعاصي تَسْهَل عَلَيْكُم مَقادَتُها اِلَي الطّاعاتِ.
    (1)
    در ترك گناه، با نفس خويش دست و پنجه نرم كنيد تا كشاندن آن به سوي طاعات و عبادات، بر شما آسان شود.
    قماربازان ماهر و كهنه كار را به ليلاج تشبيه مي كنند. ليلاج، جواني بود كه در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم مي زيست. وي در بازي هاي «شطرنج» و «نرد» و «سه قاپ» استاد مسلّم بود.
    پدرش، صفة بن داهر از حكماي هند و از نديمان خلفاي بني عباس بود كه به آنان آيين جهان داري و رموز كشورداري مي آموخت. چون حكيمي وارسته بود، مال و منالي نيندوخت و پس از مرگش، جز پلاسي مستعمل و چند جلد كتاب، چيزي از خود باقي نگذاشت.
    ليلاج پس از مرگ پدر، عهده دار خانواده شد، ولي نه هنري داشت و نه ميراثي از پدر مانده بود تا برادران و خواهران صغير را كفالت كند. از روي ناچاري، در همان اوان طفوليت، بچه هاي همسايه را كه دينار و درمي داشتند، به قمار تشويق مي كرد و از آنان مي برد.
    اتفاقاً سرداري در همسايگي ليلاج سكونت داشت كه چون ليلاج را در قماربازي، محتاج و مستعد ديد، تمام فوت و فن و نيرنگ هاي قمار را به وي آموخت. ليلاج هوشمند و بااستعداد نيز در عنفوان جواني به دقايق و حقه بازي هاي قمار چنان دست يافت كه نكته ابهام و تاريكي از نيرنگ هاي تاس و برگ و سه قاپ، بر او پوشيده نماند و تا آنجا پيش رفت كه مي گويند بعدها، شطرنج را اختراع كرد.


    1- مهدي تبريزي، جامع احاديث شيعه، ج 3، ص 326.
    ص: 83
    ليلاج با اين ويژگي ها، در جواني از شيراز به همدان آمد و آوازه شهرتش در تمام اطراف و اكناف پيچيد. قماربازان ماهر و كهنه كار همدان و ديگر مناطق غربي ايران را به سوي خود جلب كرد و هر چه داشتند، از كفشان ربود و آنان را بر خاك سياه نشاند. كار به جايي كشيد كه عده زيادي از قماربازان، كه ثروت و حيثيت و حتي همسران و دختران خود را در بازي قمار به ليلاج باخته بودند، از فرط غصه و كدورت، خودكشي كردند.
    ديري نگذشت كه بزرگان و ثروتمندان آن سامان _ از جمله قاضي همدان _ كه فرزندانشان را ليلاج از راه به در برده بود، كمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنايتي، در بند كردند. اين زمان، با سلطنت شمس الدوله ديلمي در همدان و اصفهان هم زمان بود كه ابوعلي سينا در دربارش سمت وزارت داشت.
    ليلاج از ابوعلي سينا استمداد كرد و متعهد شد كه ديگر قمار نكند. فيلسوف شهير ايران، تنها كاري كه توانست بكند، اين بود كه او را از كشته شدن نجات بخشد، ولي به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طريق قمار كه خود نوعي سرقت تلقي مي شود، قطع كردند.
    جوان قمارباز چند سالي ترك قمار كرد و با اندوخته اي كه داشت، زندگي مي كرد. تا اينكه سه نفر قمارباز كه از او كهنه كارتر بودند، به خانه اش آمدند و با لطايف الحيل و شمش هاي طلايي كه همراه آورده بودند، او را فريب دادند. ديدگان ليلاج از مشاهده شمش هاي طلا خيره شد و توبه را از ياد برد و با آنان به قماربازي مشغول شد. آن سه قمارباز، با تاس هاي تقلبي و برگ هاي شناخته شده و هزار دوز و كلك ديگر _ كه ليلاج از آنها بي اطلاع بود _ تمام ثروت و اندوخته ليلاج و حتي لباس هايش را بردند و سپس او را بي هوش كردند و از منزل خارج شدند. ليلاج هنگامي به خود آمد كه مال و ثروت «باد آورده»، همه بر باد رفته و سرمايه اي جز يك عده دشمنان سرسخت و كينه توز در همدان،
    ص: 84
    برايش باقي نمانده بود. او بار ديگر از ابوعلي سينا چاره جويي كرد و به دستور و راهنمايي او، راه شيراز را در پيش گرفت و يك سره به گلخن
    (1) يكي از حمام هاي كهنه و قديمي رفت و در آن جا ساكن شد.
    با وجود آنكه ناشناخته داخل شهر شد و سعي داشت كه او را نشناسند، با اين حال، قماربازان شيراز از ورودش مطلع شدند و دسته دسته به سراغش شتافتند. اين بار، توبه ليلاج بر اثر پندهاي حكيمانه ابوعلي سينا، به منزله «توبه نصوح» بود و هيچ تشويق و تهديدي، او را از تصميم راسخ و اراده آهنينش باز نداشت. همه را جواب كرد و به كفاره گناهان گذشته، بقيه عمر را در گلخن حمام به طاعت و عبادت پرداخت.
    امير فارس كه مردي صالح و شايسته بود، فرزندي داشت كه بر اثر هم نشيني با افراد ناباب و فاسد، به كلي منحرف شده بود؛ قمار بازي مي كرد؛ شراب مي نوشيد و آخر شب، به محله هاي معروف و فاسد مي رفت.
    امير هر چه فرزندش را پند و اندرز داد، سودي نبخشيد. وقتي از ماجرا و فرجام زندگي ليلاج آگاهي يافت، دست توسل و استمداد به جانب وي دراز كرد تا با تجربه هاي تلخ و ناگواري كه از اين رهگذر تحصيل كرده است، فرزندش را از منجلابي كه در آن غوطه ور است، نجات بخشد.
    ليلاج، خواهش امير را پذيرفت و فرزندش را به محل سكونت خويش _ يعني گلخن حمام _ دعوت كرد. فرزند امير، دعوت ليلاج را به جان پذيرفت و به عشق و سوداي قمار، به جانب گلخن شتافت. ليلاج، مقدمش را گرامي داشت و مانند بعضي ناصحان و واعظان ناپخته _ كه بدون مقدمه، در مقام نهي و نكوهش و سرزنش بر مي آيند _ عمل نكرد، بلكه با ملايمت و خوش رويي، به فرزند امير فارس گفت: چه نوع قمار مي داني؟ جواب داد: همه نوع!


    1- تون گرمابه، اجاق حمام.
    ص: 85
    ليلاج ابتدا با او به شطرنج پرداخت و با چند حركت او را مات كرد؛ زيرا ليلاج در بازي شطرنج به قدري استاد بود كه نظير نداشت. سپس تخته نرد را جلو كشيد و در يك چشم به هم زدن، با گشاده بازي و تاس هايي مساعد انداختن _ كه شيوه نردبازان كهنه كار است _ او را در شش در انداخت.
    آنگاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت: «نقش» يا «سه پلشت»، كدام را مي خواهي تا همان را بيندازم؟ فرزند امير گفت: «نقش» مي خواهم!
    ليلاج گفت: من اين سه قاپ را در مقابل چشمان تو از سوراخ سقف اين گلخن به هوا مي اندازم، تو برو روي پشت بام و آن سه را ببين! فرزند امير قبول كرد و ليلاج با سر انگشت سحرانگيزش، قاب ها را از سوراخ سقف، به پشت بام انداخت. چون فرزند امير فارس به روي بام حمام رفت و قاب ها را ديد، از فرط تعجب و حيرت، دهانش باز ماند؛ زيرا همان طوري كه خواسته بود، سه قاپ به صورت «نقش» بر روي بام گرمابه جاي گرفته بود. فرزند امير طاقت نياورد و پرسيد: استاد ليلاج! تو كه در همه نوع قمار تا اين اندازه استادانه بازي مي كني، پس چرا ثروت و اندوخته اي نداري و بر اثر فقر و مسكنت، در گلخن حمام كهنه شيراز جاي گرفته اي؟!
    ليلاج گفت: اي پسر! من همه چيز داشتم و با اين بازي هاي لعنتي، خانواده هاي بسياري را به خاك سياه نشاندم. بايد بداني، عاقبت قماربازي همين است كه مي بيني. وقتي كه ليلاج چيره دست، پس از سال ها بازي، در تون حمام مسكن گزيند، فرجام زندگي رقت بار تو و امثال تو _ كه هنوز الفباي قمار را نياموخته ايد _ معلوم است كه به كجا منتهي خواهد شد.
    قمار، برد ندارد، چراكه از ازل
    «قمار بازي» گفتند، ني «قمار بري»
    ص: 86
    آنگاه، فرزند امير را در نيمه شب به ميخانه برد و حركات ناهنجار و الفاظ ركيك و زشت افراد مست و لايعقل را _ كه مانند ديوانگان سر از پا نشناخته ، به جان يكديگر افتاده بودند _ از نظرش گذرانيد.
    بامدادان نيز كه هنوز هوا گرگ و ميش نشده بود، او را به يكي از معروف خانه ها راهنمايي كرد و قيافه هاي كريه و بدمنظر و چشمان قي كرده زنان بدكاره را كه اوايل شب، به زور وسايل آرايش، خويشتن را حوريه بهشتي و لعبت طناز جلوه مي دهند، به فرزند امير نشان داد و آن جوان ناآگاه از ديدن آن صحنه هاي تهوع آور چنان دگرگون شد كه از فرط ناراحتي و پشيماني، اشك از ديدگانش جاري گرديد.
    ليلاج چون مقصود خويش را به هدف اجابت مقرون ديد، سر برداشت و گفت: پسرجان! اين صحنه هاي جاندار را از آن جهت در مقابل ديدگانت مجسم كردم تا بداني كه در چه ورطه هولناكي دست و پا مي زني و آرزوها و خواهش هاي نفساني را با چه سموم جان گزايي برآورده مي كني!
    افراد عاقل و انديشمند، هرگز در چنين جاهايي گام برنمي دارند و خواهش نفس را جز در تفريحات سالم و درك لذت معنوي، ارضا نمي كنند. تا دير نشده است، برگرد و راه عاقلان را در پيش گير؛ وگرنه بعيد نيست به سرنوشت من دچار شوي و به اين روز افتي كه مي بيني!
    فرزند جوان امير _ كه اين كلمات آموزنده، چون پتكي بر مغز و اعصابش فرود مي آمد _ در مقابل ليلاج رنجيده گلخن نشين، متعهد شد كه ديگر گرد اين كارها نگردد و براي امير فارس، فرزندي صالح و شايسته باشد.
    (1)
    گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
    ورنه هر سنگ و گلي، لؤلؤ و مرجان نشود
    حافظ


    1- مهدي پرتوي آملي، ريشه هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، ص 1123، به نقل از: ليلاج.
    ص: 87



    امضاء


صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi