روزي گماشتگان ملك ناصر، كنيزي براي شاه از من خواستند. من هم كنيز زيبايي براي او بردم و او را به صد دينار خريد. نود دينار آن را به من دادند و ده دينارش باقي ماند. آن روز بيش از آن مبلغ در خزانه نيافتند؛ زيرا ملك ناصر تمام موجودي خزانه را صرف لشكركشي و سربازان خود كرده بود.
ص: 72
وقتي غنايم جنگ را براي او آوردند، به شاه گفتند: فلاني ده دينار طلب دارد. ملك ناصر هم گفت: او را به خيمه اي كه اسيران فرنگي و كنيزان در آن هستند، ببريد و آزادش بگذاريد تا يكي از آنان را در مقابل طلب خود بردارد. به دستور سلطان، مرا به خيمه اسيران بردند. با كمال شگفتي، همان زن جوان فرنگي را در ميان اسيران ديدم. او نيز اسير شده بود. به مأموران شاه گفتم: من اين زن را مي خواهم. آ نها نيز او را به من سپردند. هنگامي كه به خيمه خود آمديم، به زن اسير گفتم: مرا مي شناسي؟ گفت: نه!
گفتم: من همان بازرگان و دوست تو هستم كه در عكا از من كتان خريدي و آن ماجرا بين ما واقع شد. تو آن پول ها را از من گرفتي و در آخر گفتي تا پانصد دينار ندهي، نخواهم آمد. امروز من تو را به ده دينار خريده ام و اينك در اختيار من هستي!
زن وقتي مرا شناخت، از اين تصادف عجيب، بسيار شگفت زده شد و گفت: به يگانگي خدا و رسالت محمد صلي الله عليه و آله گواهي مي دهم و مسلمان مي شوم.(1) او مسلمان شد و سپس نزد ابن شداد، قاضي شهر رفتيم و من سرگذشت خود را نقل كردم و موجب تعجب فراوان وي گرديد.
در آ ن مجلس، ابن شداد، اين زن را براي من عقد بست و همان شب عروسي كرديم. پس از آنكه لشكر كوچ كرد و به دمشق آمديم، به دستور ملك ناصر، اسيران را جمع آوري كردند؛ زيرا پادشاه مسيحيان با مسلمانان صلح كرده بود و اسيران را برمي گردانيدند.
تنها زن من باقي مانده بود. ملك ناصر مرا نزد خود خواست. من نيز همراه وي نزد ملك ناصر رفتم و گفتم: اين زن، مسلمان شده و اكنون از من حامله است. ملك ناصر چون اين را شنيد، در حضور نماينده پادشاه نصارا، زن را
1- نك: ابراهيم رفاعه، داستان هاي ما، ترجمه: موسوي گرمارودي، ج 3، ص 90.
ص: 73
مخاطب ساخت و گفت: مي خواهي به شهر خودت بازگردي يا پيش شوهرت مي ماني؟ زن گفت: اي پادشاه! من مسلمان شده ام و اينك از اين مرد باردارم و ميل ندارم به شهر و ديار خود برگردم. من جز به آيين اسلام و شوهر مسلمانم به چيزي نظر ندارم!
در اين موقع، نماينده مسيحيان، بقيه اسيران فرنگي را مخاطب ساخت و گفت: سخن اين زن را بشنويد و به موقع گواهي بدهيد كه او حاضر به مراجعت نشد. آنگاه به من گفت: دست همسرت را بگير و برو! چند روز بعد، ملك ناصر مرا خواست و گفت: چون مادر اين زن از بازگشت دخترش نااميد شده، اين بقچه لباس را براي او فرستاده است. من هم بقچه را گرفتم و به خانه آوردم و در حضور زنم آن را گشودم. ديدم همان لباسي است كه چند سال پيش، همسرم را در آن لباس ديده بودم.
جالب تر اينكه دو كيسه پول در بقچه بود. همين كه آن را باز كردم، با نهايت شگفتي ديدم در يك كيسه پنجاه دينار و در كيسه ديگر صد دينار طلاست كه من در آن ايام، براي رسيدن به اين زن، به وي داده بودم و تا آن زمان، همچنان دست نخورده باقي مانده بود!
اين بچه ها نيز ثمره زندگي چندين ساله ما هستند و اين غذا را همان زن براي شما پخته است.(1)
صبر و ظفر، دوستان قديمند
بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد
حافظ



نقل قول
