صفحه 111 از 121 نخستنخست ... 1161101107108109110111112113114115 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,101 تا 1,110 , از مجموع 1206

موضوع: هزار و یک حکایت قرآنی

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1101

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    حکایت 818 : ختم قرآن یا بذل قربان!


    سعدی - علیه الرحمه - در گلستان در وصف بخیلی چنین حکایت می کند:
    توانگری بخیل را پسری رنجور ( بیمار) بود.
    نیک خواهان گفتندش: مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی، یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف ( قرآن) مهجور** مهجور یا قرآن مهجور اصطلاحی است برگرفته از آیه 30 سوره مبارکه فرقان.*** ( متروک و غریب) اولیتر است که گله دور!
    صاحب دلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد ( ختم قرآن را به این دلیل انتخاب کرد) که قرآن، بر سر زبانست و زر، در میان جان ( پول به جانش بند است).
    به دیناری چو خر در گل بمانند - ور الحمدی بخواهی صد بخوانند
    با فلان گفتم ای پسر، پدرت - جز به تاریکی از چه نان خورد؟
    گفت ترسد زروشنی که مباد - سایه اش دست سوی کاسه برد!
    میرزا ابوالقاسم شیرازی))





    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #1102

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    حکایت 819: غذایی که قضا شد!


    هیثم بن عدی گوید: روزی به همراه امام ابوحنیفه و جمعی از اصحاب، به عیادت بیماری از اهالی کوفه که مردی بخیل بود، رفتیم. با یکدیگر قرار گذاشتیم که پیش از ظهر به نزد وی رفته تا غذا را در منزل او صرف نماییم. هنگامی که به خانه او رفتیم پس از سلام و احوال پرسی یکی از همراهان خطاب به بیمار این آیه را خواند: آتِنا غَدآءَنا لَقد لَقینا مِن سَفَرِنا هذا نَصَباً** کهف / 62، ترجمه: غذای ( چاشت) ما را بیاور که سخت از این سفر خسته شده ایم.*** مرد بیمار که تا آن زمان به متکایی تکیه داده بود، دراز کشید و گفت: لَیس علی الضُّعَفاء و لا عَلی المَرضی و لا عَلَی َالَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنفِقُونَ حَرَجٌ.** توبه/ 91، ترجمه: بر ضعیفان و بیماران و آن ها که وسیله ای برای انفاق ندارند، ایرادی نیست.***
    ابوحنیفه چون چنین دید، به اصحاف خود گفت: برخیزید که در این جا خیری به شما نخواهد رسید.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات/ 51 - 50.***
    خواجه در کاسه خود صورتکی چند بدید - بیم آن بُد که بگیرد به وجودش تاسه
    چون یقین گشت از آن ها که غذایی نخورند - گفت: هرگز به از این ها نبود همکاسه
    سعدی))




    امضاء


  4. Top | #1103

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    حکایت 820: خانه ای پر از سوزن!


    امام محمد غزالی درباره نکوهش دوستی مال و بخل چنین می نویسد:
    در حکایت است که محمد بن یحیی (بن خالد بن برمک) در نهایت بخل بود. پس خویشاوند او (به نام ابوالحارث جُمیز) را که با او الفتی تمام داشت از حال او بپرسیدند و گفتند: مائده ( غذای) او را صفت کن. گفت: بند انگشتی است در انگشتی و کاسه های آن منقور ( نقش و نگار یافته) است از دانه خشخاش!
    گفتند: در آن (سفره) که حاضر باشد؟ گفت: کِراماً کاتِبین** انفطار / 11، ترجمه: (فرشتگانی) والامقام و نویسنده.*** گفتند: کسی با وی نان خورد؟ گفت: بلی، مگس! گفتند: تو را بدو اختصاصی است ( با او نسبت خویشاوندی داری) و جامه تو را پاره بینیم!
    گفت: به خدای که سوزنی ندارم که بدوزم و اگر محمد بن یحیی را خانه ای باشد از بغداد تا نوبه** نوبه بخشی از ساحل رود نیل که بین مصر و سودان واقع شده است.*** و پر سوزن بُود سپس یعقوب علیه السلام برِ وی آید و جبرئیل و میکائیل را نزد وی آرد و ایشان را ضمان دهد و از وی ( محمد بن یحیی) سوزنی عاریت ( به امانت) خواهد تا پیراهن یوسف علیه السلام را که از دست زلیخا دریده شده بود** اشاره به آیات 25 و 28 سوره یوسف.*** بدوزد، نیابد. **ر. ک: احیاء علوم الدین 4 / 703، کتاب نکوهش دوستی مال و بخل)).*** (با این حال چگونه مرا لباس پوشد؟!)
    در اوصاف بخلش بگویم حدیثی - ندانم تو را از من این باور آید
    چو سوزن چنان تنگ چشم است در بغل - که یک رشته تابی به چشمش در آید






    امضاء


  5. Top | #1104

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    حکایت 821 : نان تو و آب زندگانی


    از بخیل پرسیدند: از قرآن کدام آیه را دوست تر می داری؟
    گفت: آیه شریفه: وَ لا تؤتُوا السُفَهاءَ اَموالَکُم** نساء/ 5.*** یعنی: اموالتان را به بی خردان ندهید.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 37 - 36، شاعری در مدح پادشاهی بخیل شعری خواند. پادشاه گفت: از مال خود چیزی را به تو (به عنوان صله) نمیدهم اما می توانی مرتکب جنایتی بشوی تا من نیز تو را مجازات نکنم! ر. ک: زهر الربیع / 43.***
    آبیست در این جهان و نامی - از دیده مرد و زن نهانی
    آن را صفتی است لن نذوقوا - این را سمتی است لن ترانی
    دانی که کدام نان و آب است - نان تو و آب زندگانی






    امضاء


  6. تشكر

    tamana (20-08-1397)

  7. Top | #1105

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    حکایت 822: قصه غُصه


    از دست بخیلی نانی بر زمین افتاد سگی آن را برداشت و دوید بخیل هر چه کرد تا بلکه به او برسد، نرسید. لذا گریه کنان برگشت. مردم از وی پرسیدند: چر گریه می کنی؟ بخیل در جواب گفت: انَّما اَشکُو بَثّی و حُزنی الی اللهِ** یوسف / 86، ترجمه: من غم و اندوهم را تنها به خدا می گویم (و شکایت نزد او می برم.) ***یعنی: هرگز قصه این غصه را جز با خدای متعال نباید گفت که سگ را آفریده است.** ر. ک: کشکول طبسی 1 / 168.***
    نان تو پارستارتر از زن توست - کس ندیدش زخویش و بیگانه
    نان خود را نکاح با خود بند - وان جَلَب را برون کن از خانه




    امضاء


  8. تشكر

    tamana (20-08-1397)

  9. Top | #1106

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    حکایت 823: پس انجیر کجا رفت؟

    گویند: ظریفی به در خانه خواجه ای بخیل آمد و چشم بر درز در نهاد دید که خواجه طبقی انجیر در پیش دارد و به رغبت تمام می خورد. ظریف حلقه بر در زد خواجه طبق انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در بگشاد ظریف به خانه او در آمد و بنشست خواجه گفت:
    چه کسی و چه هنر داری؟ گفت: مردی حافظ و قاریم و قرآن را به ده قرائت می خوانم. و فی الجمله آوازی و لهجه ای نیز دارم. خواجه گفت: برای من از قرآن، آیتی چند برخوان، ظریف بنیا ( آغاز) کرد که وَالزِّیتونِ و طُورِ سینینَ وَ هذَا البَلَدِ الاَمینِ** تین / 3 - 1، ترجمه: قسم به زیتون و سوگند به طور سینین و قسم به این شهر امن ( مکه).*** خواجه گفت: وَ التِّین** تین/ 1، ترجمه: قسم به انجیر.*** کجا رفت؟ ظریف گفت: زیر دستار.** ر. ک: لطائف الطوائف / 308، محاضرات الادباء 2 / 627، احیاء علوم الدین 4 / 703 - 702، کتاب نکوهش دوستی مال و بخل)).***
    دیگ خواجه زگوشت دوشیزه است - مطیع او زدود پاکیزه است
    خواجه چون نان خورد در آن موضع - مور در انتظار نان ریزه است






    امضاء


  10. Top | #1107

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    حکایت 824: فضولیش به من نرسیده است


    به بخیلی گفتند: چرا به فقرا نان نمی دهی؟ بخیل در جواب این آیه را خواند: اَنُطعِمُ مَن لَو یَشآءُ اللهُ اَطعَمَهُ** یس / 47، ترجمه: آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست او را اطعام می کرد؟ (پس خدا خواسته است او گرسنه باشد).*** یعنی این ها بندگان خدایند اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد فضولی به من نرسیده است.
    ای کاسه تو سیاه و دیگ تو سفید - از آتش و آب هر دو بُبریده امید
    آن شسته نمی شود مگر از باران - وین گرم نمی شود مگر از خورشید
    صهبا))





    امضاء


  11. تشكر

    مدير اجرايي (20-08-1397)

  12. Top | #1108

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و اطلاعات وهمکار انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    16,381
    صلوات
    39604
    دلنوشته
    225
    شادی روح پدرم @ الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
    تشکر
    17,443
    مورد تشکر
    14,916 در 9,188
    وبلاگ
    2
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    داستانک های قرآنی4⃣

    به امام صادق (ع) گفته شد : . . . قول خدا عز و جل ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُم: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم»، ما او را مى‏خوانيم و اجابتى دريافت نمى‏كنيم،
    فرمود: به نظر تو خداوند وعده خلافى مى‏كند؟
    گفتم: نه،
    فرمود: پس اين از چه راه است؟
    گفتم: نمى‏دانم،
    فرمود: ولى من به تو خبر مى‏دهم، هر كه خدا عز و جل را اطاعت كند در آنچه به او فرمان داده است و سپس او را از جهت دعا بخواند، خدا اجابت كند،
    گفتم: جهت دعا چيست؟
    فرمود: راه دعا اين است كه
    خدا را سپاسگزارى و حمد كنى و نعمتى كه به تو داده است ياد آور شوى
    او را شكر گزارى
    سپس صلوات فرستى بر محمد (ص) و آلش
    سپس گناهان خود را ياد كنى و بدان‏ها اعتراف نمائى
    سپس از آنها به خدا پناه برى، اين راه دعا است،
    منبع : اصول كافى ترجمه كمره‏اى،جلد ‏6،صفحه : ۶۹
    امضاء

  13. تشكر

    مدير اجرايي (20-08-1397)

  14. Top | #1109

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    حکایت 825: ابوعبدالرحمن الرحیم!

    اصعمی گوید: پیرمرد شیک پوش و خوش قیافه ای را در بصره دیدم که لباس های فاخری بر تن داشت با خود گفتم خوب است که مقدار عقل ودرک او را بیازمایم با این انگیزه به او سلام کردم و گفتم: کنیه** کنیه (بر وزن لقمه): نامی که برای بزرگداشت به شخص دهند مانند: ابوالحسن و... که در اول آن اب یا ام یا ابن یا بنت وجود دارد در فرهنگ عرب ها کنیه دادن به افراد شیوع فراوان دارد و آن را نوعی احترام به طرف مقابل به حساب می آورند. ***حضرت عالی چیست؟ پیر مرد گفت: کنیه من ابوعبدالرحمن الرحیم مالک یوم الدین! است.
    اصمعی می گوید: من از سخن او خنده ام گرفت و به کم عقلی او پی بردم.** ر. ک: زهر الربیع، 80.***
    جاهل از کجا راه حقیقت داند - طی کردن این بادیه کی بتواند
    هر چند زند چرخ به جایی نرسد - مانند خری که آسیا گرداند






    امضاء


  15. Top | #1110

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    6,254
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    10,015
    مورد تشکر
    10,838 در 3,624
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    حکایت 826: قرائت قرآن با صدای خروس!

    ابوحاتم سیستانی از دانشمندان نامی است. تاریخ درگذشت او را به اختلاف از سال 248 تا 255 قمری نوشته اند. ابوحاتم که نامش سهل بن محمد است، در علوم قرآنی و لغت و شعر استاد مسلم عصر بود. وی در شهر بصره می زیست و کتاب های پرارزش و جالبی را تالیف نموده است. ابوحاتم سیستانی به آهنگ دیداری از شهر بغداد پایتخت عراق و مقر خلفای عباسی و مرکز علمی آن جا، وارد بغداد شد و به مسجدی در آمد. مردی در مسجد نشسته بود و چون دید که ابوحاتم اهل فضل و کمال است از وی معنی آیه قُوا اَنفُسَکم و اَهلیکُم ناراً** تحریم/ 6، ترجمه: خود و خانواده خویش را از آتش نگه دارید (و حفظ کنید).*** را پرسید.
    ابوحاتم گفت: ق)). آن مرد گفت: تثنیه آن چگونه است؟ ابوحاتم گفت: قیا)). آن مرد پرسید: جمع آن چه می شود؟ ابوحاتم پاسخ داد: قوا)). آن مرد گفت: حالا هر سه را صرف کنید. ابوحاتم گفت: ق - قیا - قوا)). در این هنگام مرد پارچه فروشی که در گوشه مسجد نشسته بود و مقداری قماش و پارچه جلوی خود نهاده بود به مرد سؤال کننده رو نموده و گفت: مواظب پارچه های من باش تا من برگردم. مرد پارچه فروش همان لحظه به کلانتری رفته و شکایتی را مطرح کرده و گفته بود: من عده ای زنادقه** مفرد آن زندیق است یعنی: ملحد، بی دین، بددین. ***را دیدم که در مسجد نشسته اند و با صدای خروس قرآن می خوانند! هنوز اندکی نگذشته بود که مأموران و پاسبانان به مسجد ریخته و آن دو نفر (ابوحاتم و مرد سؤال کننده) را دستگیر نموده، به نزد رییس کلانتری آوردند.رئیس کلانتری از آن دو پرسید: موضوع چه بوده است؟ ابوحاتم جریان را تعریف نموده و گفت: این مرد صرف کلمه قوا را از من پرسید و من هم برای او شرح می دادم که مفرد و تثنیه و جمع آن چیست. در این هنگام - در حالی که گروه انبوهی از مردم گرد آمده بودند تا ببینند برای آن دو نفر چه مجازاتی تعیین می گردد - رئیس کلانتری به ابوحاتم رو نموده و گفت: آخر دانشمندی چون شما در نزد عوام نادان چنین زبانش را به ادای این کلمات رها می کند؟! باید مواظبت کنید و در اندیشه عوام الناس باشید تا کار بدین جا نکشد.
    سپس تازیانه بر کشید و به جان تماشاگران افتاد و آنان را از گرداگرد آن دو متفرق کرد. آنگاه به ابوحاتم گفت: استاد! مبادا بار دیگر بی احتیاطی کنید و چنین سخنانی نزد مردم بی تمیز و عوام کالانعام بر زبان آورید. ابوحاتم سیستانی وقتی وضع را چنین دید، درنگ را جایز ندانست و همان روز در بغداد خارج شد و به قول معروف عطایش را به لقایش بخشید به همان جهت دانشمندان بغداد نتوانستند از دانش او بهره برند و او نیز تا زنده بود به بغداد باز نگشت.** ر. ک: داستان های اسلامی 1 / 126 - 124، به نقل از: بغیة الوعاة 1 / 606، ترجمه روضات الجنات 4 / 211.***
    دامن بکش زصحبت جاهل که فی المثل - جهل آتش است و صحبت جاهل جهنم است
    صادق سرمد))





    امضاء


صفحه 111 از 121 نخستنخست ... 1161101107108109110111112113114115 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی