صفحه 11 از 13 نخستنخست ... 78910111213 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 128

موضوع: داستانهایی از امام زمان علیه السلام (بیش از 130 داستان بحارالانوار)

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #101

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    104صاحب الامر کیست؟
    یعقوب بن منفوس - یا منقوش - می گوید:
    به حضور امام حسن عسکری علیه السلام رسیدم. حضرت علیه السلام در سکوی جلوی خانه نشسته بود. در سمت راست ایشان اتاقی که بود پرده ای ریشه دار مقابل آن آویخته شده بود.
    ص:208

    1- 130. کمال الدین، ج 2، ص 384 و 385، ما اخبر به الحسن بن علی العسکری علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 23 و 24.
    عرض کردم: آقا جان! صاحب الامر کیست؟
    فرمود: پرده را کنار بزن!
    وقتی پرده را کنار زدم، پسر بچه ای به سوی ما آمد که حدوداً پنج - یا ده یا هشت - ساله به نظر می آمد. پیشانی اش گشاده و چهره اش سپید و حدقه چشمانش درخشان بود، و کف دست ها و زانوانش پر و محکم، و خالی بر گونه راست داشت، و موی سرش کوتاه بود.
    امام حسن عسکری علیه السلام او را روی زانو نشانده و فرمود: صاحب الامر شما این است.
    سپس برخاست و به او فرمود: فرزندم! تا وقت معلوم برو داخل.
    او هم داخل خانه شد در حالی که چشمهایم او را بدرقه می کرد.
    آن گاه حضرت علیه السلام فرمود: ای یعقوب! نگاه کن، ببین چه کسی در خانه است؟
    وقتی داخل شدم کسی را ندیدم!(1)
    ص:209

    1- 131. کمال الدین، ج 2، ص 407، ما اخبر به العسکری علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 25.







    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #102

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    105بایست و تکان نخور!


    ضوء بن علی عجلی می گوید:
    مردی ایرانی را دیدم که می گفت: به سامرا رفتم وقتی مقابل منزل امام حسن عسکری علیه السلام رسیدم، بدون این که اجازه ورود بگیرم، امام علیه السلام مرا از داخل خانه فرا خواند.
    داخل شدم و سلام نمودم، حضرت علیه السلام فرمود: ای ابو فلان! حالت چطور است؟ بنشین!
    آن گاه از تمام مردان و زنان فامیلم پرس و جو کرد و فرمود: چه شد که آمدی؟
    عرض کردم: به خاطر علاقه ای که به شما داشتم.
    فرمود: همین جا بمان!
    من نیز همراه خدمتکاران همان جا ماندم. روزی از خرید حوائج خانه بازگشتم مثل همیشه بدون این که اجازه بگیرم داخل اتاق مردان شدم.
    ناگاه صدای حرکت کسی را شنیدم، حضرت علیه السلام بانگ زد: بایست و تکان نخور!
    من نه جرأت بازگشت داشتم و نه جسارت این که قدمی به جلو بردارم. همان جا خُشکم زد. در این حال، کنیزی از اتاق خارج شد در حالی که چیزی را در پارچه ای پیچیده بود. پس از آن حضرت علیه السلام
    ص:210
    فرمود: داخل شو!
    وقتی وارد شدم، امام علیه السلام دوباره آن کنیز را فرا خواند و فرمود: آنچه را که با خود داری نشان بده!
    وقتی پارچه را گشود، پسر بچه ای را دیدم که صورتش سپید بود. وقتی تنش را عریان کرد، خط مویی سبز رنگ را دیدم که به سیاهی نمی زد و از ناف تا سینه اش روییده بود.
    آن گاه امام علیه السلام فرمود: این صاحب الامر شماست.
    آنگاه به آن کنیز فرمود تا او را بردارد و ببرد. از آن پس، تا زمان وفات امام حسن عسکری علیه السلام او را ندیدم.
    به آن مرد ایرانی گفتم: به نظر تو، او در آن هنگام چند سال داشت؟
    گفت: دو ساله





    امضاء


  4. Top | #103

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    106در جستجوی او!


    ابو سعید، غانم بن سعید هندی می گوید:
    من اهل کشمیر هندوستان هستم، من به همراه سی و نه نفر دیگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات و انجیل و زبور را خوانده
    ص:211

    1- 132. کافی، ج 1، ص 514 و 515، موله الصاحب علیه السلام؛ کمال الدین، ج 2، ص 435 و 436، من شاهد القائم علیه السلام؛ غیبه طوسی، ص 233 و 234، اثبات ولاده الصاحب علیه السلام؛ بحارالانوار، ج 52، ص 26 و 27.
    بودیم. به همین دلیل از مشاوران او به شمار می آمدیم.
    روزی پادشاه از ما درباره حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم سؤال کرد.
    گفتیم: نام او را در کتاب های خودمان یافته ایم.
    برای این که او را به طور آشکار ملاقات کنیم تصمیم گرفته شد که من برای یافتن او آماده سفر شوم.
    برای این کار مقدار زیادی پول به همراه برداشته و به راه افتادم. در راه گروهی از تُرکان مرا غارت کردند. با همان وضع به کابل رفتم و از آن جا به طرف بلخ حرکت کردم.
    وقتی به بلخ رسیدم نزد امیر آن شهر رفتم، امیر بلخ مردی به نام «ابن ابی شور» - همان داود بن عباس بن ابی اسود - بود، خود را معرفی نمودم و علّت سفرم را بازگو کردم.
    او تمام فقها و علما را برای گفت و گو با من جمع کرد. من از آن ها پرسیدم: محمّد کیست؟
    پیامبر ما، محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله وسلم است.
    - از کدام خاندان است؟
    - از قریش.
    - البته این مهم نیست. جانشین او کیست؟
    - ابوبکر.
    - ما در کتاب های خودمان خوانده ایم که جانشین او پسر عمویش و دامادش و پدر فرزندانش می باشد.
    - ای امیر! این مرد از شرک به کفر رسیده است و باید گردنش زده
    ص:212
    شود.
    - من به دینی چنگ زده ام که جز با بیان روشن آن را رها نخواهم کرد.
    آن گاه امیر شخصی به نام «حسین بن شکیب» را فرا خواند و گفت: ای حسین! با این مرد مناظره کن!
    حسین گفت: در اطراف تو فقها و علمای زیادی هستند آن ها را برای مناظره با او بفرست!
    امیر گفت: به تو دستور می دهم که با او مناظره کرده و با دوستی و لطف با او رفتار کنی.
    آن گاه حسین مرا به گوشه ای برد. از او درباره حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم سؤال کردم.
    او گفت: همان طور که به تو گفته اند: او پیامبر ما است جز این که خلیفه به حق او پسر عمویش علی بن ابی طالب علیه السلام است که همسر دخترش فاطمه علیها السلام و پدر دو فرزند او حسن و حسین علیهما السلام می باشد.
    آن گاه من گفتم: «أشهد أن لا إله إلاّ اللَّه و أنّ محمّداً رسول اللَّه».
    سپس به نزد امیر رفتم و اسلام آوردم. او مرا به حسین سپرد تا معالم دینم را از او فرا بگیرم.
    روزی به حسین گفتم: ما در کتاب های خودمان خوانده ایم که هیچ خلیفه ای قبل از آن که خلیفه بعد از خود را تعیین کند رحلت نمی کند. خلیفه بعد از علی علیه السلام که بود؟
    او گفت: حسن علیه السلام و پس از او حسین علیه السلام. سپس یک یک ائمه را نام
    ص:213
    برد تا به امام حسن عسکری علیه السلام رسید آنگاه گفت: برای دانستن و شناختن خلیفه بعد از او باید به جست و جو بپردازی؛
    من به امید یافتن جانشین امام حسن عسکری علیه السلام از بلخ خارج شدم.
    مدّتی با شخصی که مدّعی بود او نیز در جست و جوی قائم آل محمّدعلیه السلام است همراه بودم، امّا بعضی اخلاق او ناخوشایند بود، به همین دلیل او را ترک کردم.
    از بغداد به مدینه رفتم، مدّتی در مدینه ماندم. از هر که سؤال می کردم، مرا از پیگیری موضوع منع می کرد. تا این که روزی پیرمردی از بنی هاشم را دیدم که «یحیی بن محمّد عریضی» نام داشت او گفت: آنچه تو در جست و جوی آن هستی در «صریاء» است.
    من به صریاء رفتم، در دهلیزی جاروب شده روی سکویی نشسته بودم که غلام سیاهی بیرون آمد و به من گفت: برخیز و از این جا برو!
    گفتم: نمی روم.
    او وارد خانه ای شد و پس از مدّتی خارج شد و گفت: داخل شو! و مولایت را اجابت کن.
    من به همراه او وارد خانه ای شدم که دارای اتاقهای متعدّد و باغچه های بسیار بود. امام علیه السلام را دیدم که در وسط حیاط نشسته است. وقتی نظر مبارکش به من افتاد، با زبان هندی سلام کرد و مرا به نامی که هیچ کس به جز بستگانم در کابل از آن اطلاع نداشتند، مورد خطاب قرار داد، و از سی و نه نفر دیگر که در هند جزء مشاوران پادشاه بودند
    ص:214
    پرسید، و نام یک یک آن ها را بیان نمود.
    آن گاه فرمود: می خواهی امسال با اهل قم، به حجّ مشرف شوی. امسال نرو! و به خراسان بازگرد و سال بعد مشرّف شو!
    عرض کردم: آقا جان من هزینه سفر خود را تمام کرده ام، مقداری هزینه راه به من عنایت بفرمایید!
    حضرت علیه السلام فرمود: دروغ می گویی. و به خاطر همین دروغ تمام اموالت را به زودی از دست می دهی.
    با این حال، کیسه ای به من عطا کرد که مقداری پول در آن بود و فرمود: این را هزینه راهت کن! وقتی به بغداد رسیدی، به خانه کسی مرو! و آنچه را دیده ای به کسی بازگو مکن!
    از خدمت حضرت مرخص شدم. چیزی نگذشت که آنچه از اموال با خود داشتم همه ضایع شد، و تنها آنچه حضرت علیه السلام عطا فرموده بود، باقی ماند. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حجّ، بدون این که به قم بروم حرکت کردم. وقتی دوباره به همان خانه رفتم، کسی را آن جا نیافتم!(1)
    ص:215

    1- 133. کمال الدین، ج 2، ص 437 - 440، من شاهد القائم؛ بحارالانوار، ج 52، ص 27 - 29.




    امضاء


  5. Top | #104

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    107پنداشتی که تو را نمی بینم؟!

    حسن بن وجناء نصیبی می گوید:
    پنجاه و چهار بار به سفر حجّ مشرّف شده بودم. سفر آخری بود، شبی زیر ناودان کعبه در سجده مشغول دعا و تضرّع بودم که شخصی مرا تکان داد و گفت: برخیز! ای حسن بن وجناء.
    هنگامی که برخاستم، کنیز رنگ پریده و نحیفی را دیدم که حدوداً چهل سال یا بیش تر سن داشت.
    در این فکر بودم که او کیست؟ و از من چه می خواهد؟ ناگاه در مقابل من به راه افتاد، من نیز بی اختیار بدون این که از او سؤالی کنم به دنبال او به راه افتادم.
    به اتّفاق به خانه حضرت خدیجه علیها السلام رسیدیم. وارد حیاط شدیم، در یک طرف، اتاقی بود که درِ ورودی آن وسط حیاط قرار داشت و از سطح زمین کمی بالاتر بود. او با عبور از چند پله چوبی که از جنس ساج بودند، وارد اتاق شد. چند لحظه بعد صدایی مرا فرا خواند: ای حسن! بیا بالا!
    وقتی از پله ها بالا رفتم و در آستانه در قرار گرفتم، چشمم به جمال عالم آرای یوسف زهراعلیهما السلام افتاد.
    حضرت علیه السلام فرمود: ای حسن! چنین می پنداری که تو را نمی بینم؟ به خدا قسم! در تمام اوقاتی که در حج بودی، من با تو بودم.
    ص:216
    آن گاه یک به یک تمام حالات و لحظات و کیفیت اعمال مرا در طول حجّ برشمرد. چنان که من از شنیدن آن ها بیهوش به خاک افتادم. نمی دانم چقدر آن حال به طول انجامید که لذّت تماس دست های حضرت علیه السلام را احساس کردم. برخاستم و دوباره به سیر جمال بی مثال محبوب گمشده خویش پرداختم.
    امام علیه السلام فرمود: ای حسن! به مدینه برو و در خانه امام جعفر صادق علیه السلام - که خالی از سکنه است - بمان و فکر خوراک و پوشاک هم نباش، که به تو خواهد رسید.
    آن گاه دفتری به من عنایت فرمود که در آن دعای فرج و دستور نماز آن مندرج بود. فرمود: این گونه دعا کن و برای من نماز بخوان! آن را به کسی غیر از شیعیان حقیقی من نشان مده! خداوند تو را موفق نماید.
    عرض کردم: مولا جان! آیا بعد از این شما را نمی بینم؟
    فرمود: چرا، اگر خدا بخواهد.
    با این همه، امتثال امر ولایت کردم، و دل به فراق و هجران نهاده بازگشتم.
    به مدینه رفتم و در خانه امام جعفر صادق علیه السلام ماندم. روزها بیرون خانه مشغول بودم. هنگام شب که برای افطار بازمی گشتم ظرف چهار گوشی را که همیشه آن جا بود پر از آب گوارا می یافتم، و کنار آن قرص نانی که روی آن هر غذایی که در طول روز هوس نموده بودم؛ نهاده شده بود.
    ص:217
    وقتی به قدر کافی سیر می شدم مابقی را شبانه به فقرا صدقه می دادم که مبادا کسی متوجّه شود. همین طور لباس تابستانی ام هنگام تابستان، و لباس زمستانی ام را هنگام زمستان می رسید.
    بعد از افطار می خوابیدم، هر روز هم قبل از خارج شدن از خانه، آب آورده و اطراف را جاروب می کردم و کوزه آب را خالی می کردم


    امضاء


  6. Top | #105

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    108من قائم آل محمّد هستم!

    احمد بن فارس ادیب می گوید:
    در همدان طایفه ای زندگی می کردند که معروف به «بنی راشد» بودند، و همه آنها شیعه بوده و پیرو مذهب امامیه بودند. کنجکاو شدم و پرسیدم: چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
    پیرمردی که ظاهر الصلاح و متشخّص به نظر می رسید، گفت: جدّ ما راشد که - طایفه ما به او منسوب است - سالی به حجّ مشرّف شد، وی پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنین نقل کرد:
    هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم که از شتر فرود آمدم تا کمی پیاده روی کنم. مدّت زیادی پیاده حرکت کردم تا این که
    ص:218

    1- 134. کمال الدین، ج 2، ص 443 و 444، من شاهد القائم علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 31 و 32.
    خسته شدم. پیش خود گفتم: بهتر است برای استراحت و خواب، کمی توقّف کنم، آنگاه که انتهای قافله به نزد من رسید، برمی خیزم.
    به همین جهت، خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است و خورشید به شدّت می تابد و هیچ کس دیده نمی شود. ترسیدم؛ نه جاده دیده می شد و نه ردّ پایی مانده بود. ناچار به خدا توکّل کردم و گفتم: به هر طرف که او بخواهد می روم!
    هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که به منطقه ای سبز و خرّم رسیدم، گویا آن جا به تازگی باران باریده خاکش معطر و پاک بود. در میان آن باغ، قصری بود که چون شمشیر می درخشید.
    با خود گفتم: خوب است که این قصر را که قبلاً ندیده و وصف آن را از کسی نشنیده ام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتی مقابل در قصر رسیدم، دیدم دو نفر خادم که سفید پوست هستند آن جا ایستاده اند.
    سلام کردم، آن ها با لحن زیبایی پاسخ دادند و گفتند: بنشین که خداوند خیری به تو عنایت فرموده است.
    یکی از آن ها وارد قصر شد. بعد از اندک زمانی، بازگشت و گفت: برخیز و داخل شو!
    وقتی وارد قصر شدم، ساختمانی را دیدم که تا آن زمان عمارتی بدان زیبایی و نورانیت ندیده بودم. خادم پیشتر رفت و پرده اتاقی را کنار زد و گفت: وارد شو!
    وارد اتاق شدم. جوانی را دیدم که چهره اش همچون ماه در شب
    ص:219
    تاریک می درخشید، بالای سرش شمشیر بلندی از سقف آویزان بود که فاصله کمی با سر مبارک او داشت.
    سلام کردم و او با مهربانی و زیباترین لحن پاسخ داد و پرسید:
    آیا مرا می شناسی؟
    - نه واللَّه.
    - من قائم آل محمّدعلیهم السلام هستم که در آخر الزمان با همین شمشیر - اشاره به آن شمشیر کرد - قیام می کنم، و زمین را بعد از آن که انباشته از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد می کنم.
    با شنیدن این کلمات نورانی، به پای حضرت علیه السلام افتادم و صورت به خاک پای مبارکش می ساییدم.
    - فرمود: این کار را مکن! سرت را بلند کن! تو فلانی از ارتفاعات همدان نیستی؟
    - آری! ای آقا و مولایم!
    - دوست داری که به نزد خانواده ات بازگردی؟
    - آری! مولایم، می خواهم مژده آنچه را که خداوند به من ارزانی داشته، به آنها برسانم.
    آن گاه حضرت به آن خادم اشاره کرد. او دست مرا گرفت و کیسه پولی به من داد و با هم از خدمت امام علیه السلام مرخص شدیم. چند قدم که رفتیم. سایه ها و درختان و مناره مسجدی را دیدم. او گفت: آیا این جا را می شناسی؟
    گفتم: نزدیک همدان شهری است که «اسد آباد» نام دارد. این جا
    ص:220
    شبیه آن جا است.
    او گفت: این جا «اسد آباد» است. برو! که هدایت یافتی و واقعاً راشد شدی!
    من که به منظره پیش روی خود خیره شده بودم، وقتی بازگشتم، او را ندیدم. وارد «اسد آباد» شدم. به کیسه نگاه کردم، پنجاه و چهار سکّه طلا در آن بود و تا زمانی که آن ها را داشتیم خیر به ما روی می آورد.(1)


    امضاء


  7. Top | #106

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض








    109دعوت مولای خود را بپذیرید!

    علی بن سنان موصلی می گوید:
    بعد از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام عدّه ای از مردم قم به سامرا آمدند، آنها اموالی را به همراه خود آورده بودند که می خواستند به امام علیه السلام تحویل دهند، و این رسم همه ساله آن ها بود که هر سال برای پرداخت وجوهات به سامرا می آمدند.
    این بار نیز در حالی که از رحلت امام علیه السلام اطلاعی نداشتند بار سفر به سامرا را بستند.
    وقتی سراغ حضرت علیه السلام را گرفتند و دانستند که ایشان به قرب الهی واصل شده اند، پرسیدند: وارث او کیست؟
    ص:221





    1- 135. کمال الدین، ج 2، ص 453 و 454، من شاهد القائم علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 40 - 42.
    مردم گفتند: برادرش جعفر [کذّاب .
    پرسیدند: او اکنون کجا است؟
    گفتند: برای گردش و تفریح بیرون رفته است، و اکنون سوار بر قایقی بر روی رودخانه دجله مشغول باده خواری است، و گروهی از نوازندگان هم او را همراهی می کنند.
    آن ها به همدیگر نگاه کردند و باهم مشورت نمودند و گفتند: این ها صفات امام علیه السلام نیست.
    یکی از آن ها گفت: بهتر است که بازگردیم و این اموال را به صاحبان شان بازگردانیم.
    یکی از آن ها که ابو العبّاس محمّد بن جعفر حمیری قمی نام داشت، گفت: بهتر است بمانیم تا این مرد - که می گویند وارث امام است - بازگردد و به درستی، در مورد صحّت موضوع تحقیق کنیم.
    وقتی جعفر [کذّاب بازگشت، نزد او رفته و بر او سلام کردند و گفتند:
    آقا جان! ما مردمی از شهر قم هستیم. عدّه ای از شیعیان و مردمان دیگر قم نیز همراه ما هستند. وجوهاتی را برای مولای خودمان، امام حسن عسکری علیه السلام آورده ایم.
    - آن ها کجا است؟
    - نزد ما است.
    - آن ها را نزد من بیاورید!
    - این اموال معمولاً خبری شگفت انگیز دارند.
    ص:222
    - خبر چیست؟
    - این اموال به تدریج جمع آوری شده است، بدین ترتیب که هر شیعه مؤمنی یک یا دو سکّه طلا در کیسه ای نهاده و آن را مهر و موم نموده است. ما هرگاه به خدمت امام حسن عسکری علیه السلام مشرف می شدیم، ایشان مشخّصات تمامی کیسه ها را از مقدار وجه گرفته تا نام صاحب آن و نشان مهرش، همه را می فرمودند.
    - دروغ می گویید. برادر من چنین نمی کرد. این علم غیب است.
    وقتی آن ها سخن جعفر [کذّاب را شنیدند، به یکدیگر نگاه کردند.
    در این حال جعفر [کذّاب گفت: آن اموال را نزد من بیاورید!
    آنان گفتند: ما در ازای حمل و تحویل این وجوهات از صاحبان آنها مزد گرفته ایم. و شرعاً موظفیم آن ها را بعد از دیدن نشانه هایی که امام حسن عسکری علیه السلام می فرمودند، تحویل دهیم. اگر تو امامی، دلایل خود را ارائه بده و الاّ ما آن ها را به صاحبانشان باز خواهیم گرداند تا هر طور که خودشان می خواهند عمل کنند.
    وقتی جعفر [کذّاب این مطلب را شنید به نزد خلیفه رفت، خلیفه در سامرا بود. از او خواست که وی را در مورد جانشینی اش حمایت کند و امیدوار بود که این اموال را تصاحب کند!
    خلیفه آن ها را احضار کرد و گفت: این اموال را به جعفر بدهید!
    آنان گفتند: خداوند امیرالمؤمنین!! را سلامت بدارد، ما مأموریم و در ازای مزدی که گرفته ایم، وکالت این اموال را به عهده داریم. این
    ص:223
    اموال، امانت مردمی هستند که به ما امر نموده اند که آن ها را تنها پس از دیدن علامت یا نشانه ای - که دلیل بر امامت امام باشد - تحویل دهیم و هر سال این اموال را به امام حسن عسکری علیه السلام عرضه می نمودیم، و ایشان پس از بیان علامت، آن ها را از ما تحویل می گرفت.
    علامتی را که او ارائه می داد، چه بود؟
    تعداد سکّه ها و صاحبان آنها و دیگر اموال و مقدار آن ها را ذکر می نمود. وقتی چنین می فرمود، ما آن ها را تحویل می دادیم، و بارها چنین کرده بودیم و این موضوع علامت ما بود. اما ایشان اکنون وفات یافته اند، و اگر این مرد صاحب امر هست، آنچه را که برادرش انجام می داد، انجام دهد، و الاّ ما آن ها را به صاحبانشان بازمی گردانیم.
    در این حال، جعفر گفت: یا امیرالمؤمنین! این مردم دروغ گو هستند، و به برادر من دروغی را نسبت می دهند. این علم غیب است.
    خلیفه در پاسخ گفت: این ها فرستاده مردم هستند، و خداوند فرموده است:
    «وَمَا عَلَی الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الَمُبِینُ»(1).
    «وظیفه فرستاده تنها ابلاغ پیام است».
    جعفر [کذّاب که انتظار شنیدن این سخن را از خلیفه نداشت ]مبهوت شد و نتوانست جوابی بدهد.
    ص:224

    1- 136. سوره نور، آیه 54.
    آن گاه آن عدّه گفتند: از امیرالمؤمنین می خواهیم که دستور دهد تا مأموری برای خروج ما از شهر تعیین نماید تا ما را بدرقه کند.
    خلیفه نیز دستور داد تا راهنمایی، آن ها را مشایعت کند. وقتی از شهر خارج شدند [و آن راهنما بازگشت،] نوجوانی زیبا که به نظر می آمد خادم باشد، مقابل آنها رسید و گفت: ای فلانی پسر فلانی! و ای فلانی پسر فلانی! مولای خود را اجابت کنید!
    آن ها گفتند: آیا تو مولای ما هستی؟
    گفت: پناه بر خدا، من بنده مولای شما هستم.
    آن گاه با او همراه شدند. او آن ها را به سامرا بازگرداند و یک راست به خانه امام حسن عسکری علیه السلام برد.
    می گویند: وقتی وارد خانه شدیم، فرزند او - یعنی قائم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم - را دیدیم که بر تختی نشسته است. مانند ماه می درخشید، لباسی سبز بر تن داشت. سلام کردیم و ایشان پاسخ فرمود.
    آن گاه فرمود: اموالی که با خود دارید، مجموعاً فلان دینار است، و فلانی فلان قدر، و فلانی فلان قدر داده است.
    و یک یک همه را برشمردند و اموال دیگر را نیز که پارچه و چیزهای دیگر به همین ترتیب مشخص فرمود. حتّی نوع بارها و چهارپایان خودمان را نیز بیان نمود.
    [با مشاهده این دلیل روشن ، سجده شکر به جای آوردیم، و زمین را بوسیدیم. آن گاه سؤالاتی را که داشتیم از حضرت علیه السلام پرسیدیم، و
    ص:225
    ایشان یک یک پاسخ فرمود. آنگاه اموال را تحویل دادیم.
    ایشان امر نمودند که از آن به بعد هیچ وجهی را به سامرا نیاوریم. زیرا در بغداد مردی را تعیین خواهند نمود که ما وجوهات را به او بسپاریم و نامه های حضرت علیه السلام به دست او به مردم خواهد رسید.
    هنگامی که اجازه مرخصی فرمود مقداری اسباب تکفین و تدفین به ابوالعبّاس محمّد بن جعفر قمی حمیری عنایت نموده، فرمود:
    خداوند پاداش تو را بزرگ گرداند!
    وقتی به گردنه همدان رسیدیم، ابو العباس فوت کرد. از آن به بعد وجوهات را به بغداد نزد نوّاب مخصوص حضرت علیه السلام که نامه های ایشان را به مردم می رساندند، بردیم.(1)
    ص:226

    1- 137. کمال الدین، ج 2، ص 476 - 479، من شاهد القائم علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 47 - 49.







    امضاء


  8. Top | #107

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    110نوجوان ماه سیما!


    محمّد بن احمد انصاری می گوید:
    گروهی از مفوضه(1) و مقصّره(2) کامل بن ابراهیم مدنی را برای مناظره نزد امام حسن عسکری علیه السلام فرستادند.
    کامل بن ابراهیم می گوید: پیش خود گفتم: به او می گویم: تنها کسی وارد بهشت می شود که اعتقاد مرا داشته باشد!
    وقتی خدمت امام حسن عسکری علیه السلام مشرّف شدم، دیدم پیراهن سفید لطیفی پوشیده است. با خود گفتم: ولی خدا و حجّت او پیراهن لطیف می پوشد و به ما امر می کند که به فکر برادران دینی خود باشیم، و ما را از پوشیدن این گونه لباس ها نهی می کند.
    امام حسن عسکری علیه السلام تبسّمی فرمود و آستین خود را بالا زد و لباس سیاه خشنی را [که زیر آن لباس لطیف پوشیده بود] و با پوست بدنش تماس داشت، نشان داده و فرمود: این را برای خدا، و این را برای شما پوشیده ام!
    من با شرمندگی سلام کردم و کنار دری که پرده ای آن را پوشانده
    ص:227
    ________________________________________
    1- 138. گروهی بودند که اعتقاد داشتند خدای متعال، اُمور جهان را به حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و یا به حضرت علی علیه السلام و یا به یکی از ائمّه علیهم السلام واگذار کرده است.
    2- 139. گروهی بودند که اعتقاد داشتند که حضرت علی علیه السلام گرچه در ظاهر امام می باشد ولی در واقع خدای ما است!! و افرادی را که قائل به اُلوهیت علی علیه السلام نبودند مقصره می نامیدند. (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، ص 184 و 185).
    بود، نشستم. ناگاه بادی وزید و گوشه ای از آن پرده کنار رفت و نوجوان ماه سیمایی را که حدوداً چهار سال داشت، دیدم. فرمود: ای کامل بن ابراهیم!
    از این سخن مو بر تنم راست شد، و به دلم الهام شد که بگویم: لبیک، آقا جان! بفرمایید.
    فرمود: نزد ولی خدا و حجّت او آمده ای که بگویی: تنها کسی که اعتقاد تو را داشته باشد، به بهشت می رود؟
    گفتم: آری، قسم به خدا! برای همین آمده ام.
    فرمود: به خدا قسم! در این صورت عدّه کمی بهشتی خواهند بود، زیرا تنها گروهی که «حقیه» نام دارند، وارد بهشت خواهند شد.
    عرض کردم: آقا جان! آن ها چه کسانی هستند؟
    فرمود: کسانی که علی علیه السلام را دوست دارند و به حق او سوگند می خورند، امّا حقّ او و فضل او را نمی دانند.
    آن گاه لحظه ای ساکت شده و سپس ادامه دادند:
    آمده بودی که درباره اعتقاد مفوّضه سؤال کنی، بدان که آن ها دروغ می گویند. خداوند دل های ما را ظرف مشیت خود قرار داده است که اگر او بخواهد ما نیز خواهیم خواست، چنانچه می فرماید:
    «وَما تَشاءُونَ إِلاَّ اَنْ یشاءَ اللَّهُ»(1).
    «جز آنچه خداوند می خواهد شما نمی خواهید».
    ص:228
    ________________________________________
    1- 140. سوره تکویر، آیه 29.
    آن گاه پرده به حالت اوّل بازگشت، و من هرچه کردم نتوانستم آن را کنار بزنم.
    امام حسن عسکری علیه السلام تبسّم نموده و فرمود: ای کامل! چرا نشسته ای، مگر حجّت بعد از من سؤالت را پاسخ نداد؟
    من نیز برخاستم و خارج شدم، و از آن پس آن خلف صالح علیه السلام را ملاقات نکردم.(1)



    امضاء


  9. Top | #108

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    111عجز مأموران خلیفه از دسترسی به آقا!

    رشیق، دوستِ مادرانی می گوید:
    روزی معتضد، خلیفه عبّاسی ما را - که سه نفر بودیم - احضار نمود و دستور داد:
    هر یک سوار بر اسبی شده و اسبی دیگر را به همراه خود بردارید، و جز توشه مختصری چیزی با خود حمل نکنید، و پنهانی و به سرعت خود را به سامرا برسانید، و به فلان محلّه و فلان خانه بروید. وقتی آن جا رسیدید، غلام سیاهی را می بینید که دمِ در نشسته است. فوراً وارد خانه شده و هر که را دیدید، سرش را برای من می آورید!
    ما طبق دستور حرکت کردیم وقتی به سامرا رسیدیم همان طور که
    ص:229
    ________________________________________
    1- 141. غیبت طوسی، ص 246 و 247، اثبات ولادته علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 50 و 51.
    گفته بود در دهلیز خانه غلام سیاهی را دیدیم که بند شلواری را می بافد، از او پرسیدیم: چه کسی در خانه است؟
    گفت: صاحبش.
    قسم به خدا! هیچ توجّهی به ما نکرد، و هیچ واهمه ای ننمود!
    وارد خانه شدیم. خانه ای بود همانند خانه امیران لشکر [بسیار مجللّ و با شکوه ]پرده ای که آویزان بود آن قدر نو و پاکیزه بود که گویی تا آن موقع دست نخورده بود. کسی در خانه نبود. پرده را کنار زدیم، سرای بزرگی را دیدیم که گویی دریایی در بستر آن قرار داشت. و در انتهای سرا حصیری روی آب گسترده شده بود و مردی زیباروی به نماز ایستاده بود و به ما توجّهی نداشت.
    ما هیچ وسیله ای برای دسترسی به او نداشتیم، یکی از همراهان ما که احمد بن عبداللَّه نام داشت خواست وارد سرا شده و گام بردارد که در آب فرو رفت، او در آب دست و پا می زد و ما با مشکل او را بیرون کشیدیم، وقتی نجات یافت و بیرون آمد، از هوش رفت.
    ساعتی گذشت و دوست دیگرم تصمیم گرفت که خود را به آب زده و به آن مرد برساند، اما او نیز مانند احمد بن عبداللَّه آن قدر دست و پا زد که وقتی بیرون کشیدمش بیهوش افتاد، و من نیز هاج و واج مانده بودم.
    به صاحب خانه - آن شخص زیبا - گفتم: از خدا و از شما پوزش می طلبم. قسم به خدا! هیچ اطلاعی از موضوع نداشتم، و نمی دانستم که برای دستگیری چه کسی آمده ام. هم اکنون به درگاه خداوند از
    ص:230
    عملی که انجام داده ام توبه می کنم.
    اما او همچنان نه توجهی به ما کرد و نه چیزی گفت و از حالتی که داشت خارج نشد.
    [وقتی دوستانم به هوش آمدند] ناچار بازگشتیم. معتضد منتظر ما بود و به محافظان دستور داده بود که ما هر زمانی که رسیدیم، فوراً نزد او برویم.
    نیمه های شب به نزد معتضد رفتیم. او جریان را پرسید، و ما همه چیز را بازگو کردیم.
    آن گاه گفت: وای بر شما! آیا پیش از من کسی را ملاقات کرده و ماجرا را گفته اید؟
    گفتیم: نه.
    گفت: من دیگر با او کاری نخواهم داشت. و سوگند سختی خورد که اگر چیزی از این مطلب به کسی بازگو کنیم، گردنمان را خواهد زد. ما نیز تا او زنده بود جرأت بیان آن را نداشتیم.(1)
    ص:231
    ________________________________________
    1- 142. غیبه طوسی، ص 248 - 250، اثبات ولادته علیه السلام؛ بحار الانوار، ج 52، ص 51 و 52.


    امضاء


  10. Top | #109

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض






    112آرزوی زیارت مهدی علیه السلام!


    سید رضی الدین علی بن طاووس رحمه الله می گوید: کسی که نخواست نام او فاش شود، می گفت:
    من از خدا می خواستم که به زیارت مهدی علیه السلام نائل شوم. شبی در خواب دیدم که در فلان وقت او را مشاهده خواهم کرد.
    وقتی از خواب بیدار شدم به مرقد موسی بن جعفرعلیه السلام مشرّف شدم و در همان زمانی که در خواب دیده بودم منتظر لقای مولا شدم.
    ناگاه صدایی شنیدم که به گوشم آشنا بود. صاحب صدا را دیدم که در حال زیارت امام جوادعلیه السلام می باشد، من رعایت ادب را کرده و چیزی نگفتم. او وارد ضریح شد.
    من پایین پای امام موسی بن جعفرعلیه السلام ایستادم. چند لحظه بعد خارج شد در حالی که کسی همراه او بود، من دانستم که او مهدی علیه السلام است، و جمال عالم آرای او را سیر می کردم، اما ادب کرده و ایشان را صدا نزدم.(1)
    ص:232
    ________________________________________
    1- 143. بحار الانوار، ج 52، ص 53.




    امضاء


  11. Top | #110

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    1069
    نوشته
    1,697
    صلوات
    210
    دلنوشته
    2
    يا صاحب صلوات ادرکني
    تشکر
    4,453
    مورد تشکر
    4,672 در 1,249
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    113نامه ای در کنار قبر مطهّر!


    ابو العبّاس، رشید بن میمون واسطی می گوید:
    به خاطر جنگی که به وقوع پیوست بود جدم، ورّام بن ابی فراس از حلّه به کاظمین پناه برده و در حدود پنجاه و یک روز در آن جا اقامت نمود.
    من نیز پس از او به قصد تشرف به سامرا حرکت نموده و در کاظمین او را ملاقات نمودم. هوا بسیار سرد بود.
    وقتی دانست که قصد تشرف به سامرا را دارم. نامه ای به من داد و گفت: این را محکم در لباس خود حفظ کن! وقتی به قبّه شریفه امام حسن عسکری علیه السلام رسیدی، اوّل شب به تنهایی وارد حرم مطهّر شو و آن قدر صبر کن که همه بروند، آن گاه این نامه را کنار قبر منوّر قرار بده! اوّل صبح [هنگامی که هنوز رفت و آمد چندانی شروع نشده بازگرد! اگر نامه را آن جا ندیدی درباره آن چیزی به کسی مگو!
    من نیز چنین نمودم، و پس از بازگشت نامه را نیافتم. به طرف شهر خودم به راه افتادم، جدّم ورّام نیز پیش از من به حلّه بازگشته بود. وقتی او را در منزلی ملاقات کردم، گفت: حاجتی را که می خواستم، گرفتم.(1)
    ص:233

    1- 144. بحار الانوار، ج 52، ص 53 و 54.
    114سرانجام توفیق دیدار حاصل شد!
    حسن بن علی بن حمزه اقساسی می گوید:
    در کوفه پیرمرد رخت شویی بود که بسیار اهل زُهد و عبادت بوده و سیاحت بسیار می نموده، و در جست و جوی خبر و نشانی از حضرت حجّت علیه السلام بود. روزی در مجلس پدرم بودم او را دیدم. او سخن می گفت و پدرم گوش می داد.
    پیر مرد می گفت: یک شب به مسجد جعفی که از مساجد قدیمی بیرون کوفه بود؛ رفتم. نیمه های شب در خلوت و تنهایی مشغول عبادت بودم که سه نفر وارد شدند. وقتی به میان صحن مسجد رسیدند، یکی از آن سه نفر، نشست و دستش را روی زمین به چپ و راست کشید. ناگاه از همان محل آب جوشید، و آن مرد با آن آب وضو گرفت، به آن دو نفر دیگر نیز اشاره کرد تا با آن وضو بگیرند.
    پس از آن که آن دو نفر نیز وضو گرفتند، نفر اول پیش ایستاد و آن دو نفر دیگر به او اقتدا نموده و نماز گزاردند. من نیز به او اقتدا نموده و نماز خواندم.
    وقتی امام سلام نماز را داد، حالت او مرا متحیر ساخت و دانستم که جوشیدن آب از زمین توسّط او، نشانه بزرگی اوست. به همین خاطر، از شخصی که سمت راست من نشسته بود، پرسیدم: این مرد کیست؟
    ص:234
    گفت: او صاحب الامرعلیه السلام و فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است.
    من خود را به حضرت علیه السلام نزدیک نموده و دست مبارکش را بوسیدم.
    عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! نظرشما درباره عمر بن حمزه چیست؟ آیا اعتقادات و نظرات او صحیح است؟
    فرمود: خیر، ولی سرانجام هدایت می شود و تا زمانی که مرا ندیده است، نخواهد مُرد.
    سخنان پیرمرد به پایان رسید، من همه آن را یادداشت کردم. مدّت زیادی گذشت عمر بن حمزه وفات یافت، ولی شنیده نشد که او امام را ملاقات کرده باشد.
    روزی دوباره پیرمرد را ملاقات کردم، به او گفتم: مگر تو نگفتی که عمر بن حمزه پیش از ملاقات با امام زمان علیه السلام نخواهد مرد؟
    او گفت: تو از کجا می دانی که او امام را ندیده است؟
    برای تحقیق نزد فرزند او «ابو المناقب» رفتم، و در مورد پدرش از او سؤال نمودم.
    او گفت: یک شب، نزدیکی های صبح، نزد پدرم بودیم، او در حال احتضار بود. توان خود را از دست داده و به سختی سخن می گفت. تمام درها نیز بسته بود. ناگاه مردی وارد اتاق شد.
    ما همه ترسیدیم چون درها کاملاً بسته بود، حتّی جرأت نکردیم از او چیزی بپرسیم. او مستقیم نزد پدرم رفته و کنار وی نشست و به آهستگی چیزی به او گفت و پدرم گریست.
    ص:235
    آن گاه برخاست و رفت. وقتی از نظر ما ناپدید شد، پدرم گفت: مرا بنشانید.
    او را در بستر نشانیدیم. چشمانش را گشود و گفت: آن شخصی که نزد من بود، کجا است؟
    گفتیم: همان طور که آمده بود، رفت.
    گفت: به دنبالش بشتابید!
    ما به دنبال او رفتیم اما درها بسته بود و هیچ اثری نیافتیم. بازگشتیم و گفتیم: که چیزی نیافتیم.
    از پدرم پرسیدیم او که بود؟
    گفت: او صاحب الامرعلیه السلام بود. در این حال بیماریش عود کرد، و بیهوش شد





    امضاء


صفحه 11 از 13 نخستنخست ... 78910111213 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 16:12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی