صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27

موضوع: داستان هاي امام حسين عليه السلام

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض










    (19) زائر کربلا و کودک شیر خوار


    فاضل جلیل القدر آخوند ملا علی محمد طالقانی گفت: یکی از بزرگان سادات که مجاور حرم حسین علیه السلام بود می گوید:
    به عزم کربلا همراه عیال خود حرکت نمودیم. ولی مامورین به علت اینکه بیماری وبا در بعضی از بلاد ایران وجود داشت ما را در قرنطینه گذاشتند. اتفاقاً زوجه ام حامله بود و در همان جا وضع حمل نمود و متأسفانه بعد از مدتی فوت نمود و من ماندم و آن بچه شیرخوار.
    بعد از مراسم کفن و دفن دنبال زنی که بچه را شیر بدهد گشتم ولی نیافتم؛ چرا که در راه بودیم و غالب آنها سنی و متعصب و دشمن طایفه شیعیه بودند. از این جهت حاضر به شیر دادن به بچه نبودند.
    بچه هم چون تازه به دنیا آمده بود، به غیر از پستان چیزی دیگر از قبول نمی کرد و هر قدر او را می گردانیم بیشتر گریه می کرد.
    بالاخره به خود گفتم: بچه میان پستان پر و خالی فرقی نمی گذارد ؛ لذا پستان خود را در دهان او می گذارم شاید ساکت شود.
    سپس چنین کردم و بچه نیز گرفت و مکید و ساکت شد؛ ولی وقتی توجه نمودم دیدم هنگام مکیدن، چیزی از حلقوم طفل پایین می رود. تعجب کردم، سر او را از پستان خود برداشته و در نوک پستان خود قطره شیری مشاهده کردم.
    آری فهمیدم از قدرت کامله رازق و برکات حسین مظلوم پستان من نیز مانند زنان پر از شیر است. پس طفل را شیر کامل دادم و خوابانیدم و از هم و غصه نجات پیدا نمودم. این مسأله به همین منوال ادامه یافت تا وارد کاظمین و سامره شده و از آنجا به کربلا رفتیم. رد کربلا وقتی پستان در دهان طفل گذاشتم، او ساکت نشد. تعجب کردم، سر او را برداشته و پستان خود را مشاهد نمودم، اثری از شیر در آن نبود و مانند پستان مردان خشک و بی رطوبت بود.
    فهمیدم تا وقتی که در مسافرت بودیم به این شهر احتیاج بود و بعد از این چون قصد سکنی دارم و شهر هم از شهرهای شیعه است و دایه هم پیدا می شود، لذا قطع شد.
    از این جهت جستجو نمودم و دایه ای عفیفه پیدا کردم و او را برای طفل خود مادر و شیر دهنده قرار دارم و حمد خداوند را به جا آوردم. (24)





    امضاء


  2. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

  3. Top | #22

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض










    (20)کرم امام حسین علیه السلام


    ابن شیبه حرانی در تحف العقول می نویسد: مردی از انصار، به حضور امام علیه السلام رسید و اظهار حاجت نمود. امام به او فرمود: ای برادر انصاری، آبروی خود را برای بیان نیازت مریز و آنچه را می خواهی در رقعه ای بنویس و به من تسلیم کن. انشاءالله من تمام خواسته تو را برخواهم آورد و تو خشنود خواهی شد.
    مرد انصاری نوشت: ای اباعبدالله! من مبلغ پانصد دینار به فلان کس بدهکارم و او پیوسته از من مطالبه می کند. اگر ممکن است شما از او بخواهید به من مهلت دهد تا قدری توانایی مالی بیابم و سپس آن را بپردازم.


    امام علیه السلام به محض خواندن نامه داخل خانه شدند و کیسه ای پول حاوی هزار دینار برداشته، به وی دادند و فرمودند: پانصد دینار آن برای پرداخت بدهی و پانصد دینار دیگر برای اداره معیشتت.ای برادر انصاری، هیچ گاه حاجت خود را جز به سه نفر اظهار منما: انسان دیندار، جوانمرد و کسی که دارای شخصیت خانوادگی باشد. اما فرد دیندار به خاطر دینش خواسته تو را برآورده می سازد؛ اما انسان جوانمرد از مردانگیش شرم می کند که تو را بی جواب بگذارد و اما کسی که شخصیت خانوادگی دارد، می داند که تو را از روی رغبت، آبروی خود را برای اظهار نیاز از دست نمی دهی، لذا آبروی تو را حفظ می کند و نیاز تو را برطرف می نماید. (25




    امضاء


  4. Top | #23

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    (21) لبخند حسین علیه السلام


    بعضی از موثقین اهل علم در نجف اشرف نقل کردند از مرحوم عالم زاهد شیخ حسین بن شیخ مشکور که فرمود: در عالم رؤیا دیدم در حرم مطهر حضرت سید الشهداء علیه السلام مشرف هستم و یک نفر جوان عرب معیدی وارد حرم شد و بالبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت هم بالبخند جوابش را دادند.


    فردا شب که شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه از حرم توقف کردم. ناگاه همان عرب معیدی که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید بالبخند به آن حضرت سلام کرد. ولی حضرت سید الشهداء علیه السلام را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد. عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام علیه السلام پرسید. تفصیل خواب را برایش نقل کردم و گفتم: چه کردی که امام علیه السلام با لبخند به تو جواب می دهد؟
    گفت: پدر و مادرم پیرند و در چند فرسخی کربلا ساکنیم، شبهای جمعه که برای زیارت می آمدم یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده می آورم و هفته دیگر مادرم را می آوردم؛ تا اینکه شب جمعه ای که نوبت پدرم، بود، چون او را سوار کردم، مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری، شاید هفته دیگر زنده نباشم.
    گفتم: باران می بارد و هوا سرد است؛ مشکل است.
    نپذیرفت. ناچار پدر را سوار کردم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم، حضرت سید الشهداء علیه السلام را دیدم و سلام کردم. آن بزرگوار برویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که مشرف می شوم، حضرت را می بینم و با تبسم جوابم می دهد. (26)







    امضاء


  5. Top | #24

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض













    (22) چشم درد آیة الله بروجردی و گل سر عزاداران حسینی


    مرحوم آیة الله بروجردی فرموده اند: دوانی که در بروجرد بودم، چشمانم کم نور شده بود و به شدت درد می کرد. تا این که روز عاشورا هنگامی که دسته های عزاداری در شهر به راه افتاده بود، مقداری گل از روی سر یکی از بچه های عزادار دسته - که به علامت عزاداری گل به سر خود مالیده بود- برداشتم و به چشمان خود کشیدم، و در نتیجه فوراً دید و نور خود را باز یافت و دردش تمام شد. (27)









    امضاء


  6. Top | #25

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض















    (23) زیارت عاشورا و دفع عذاب از قبرستان


    ثقه امین و صالح حاجی ملا حسن یزدی که از اخبار و اعیان نجف اشرف است و به دیانت و صلاح، مشهور علما و معروف فقها است نقل است نقل کرد از حاجی محمد علی یزدی و وی را به وثاقت و امانت و فضل و صلاح ستوده است. وی دائماً در تحصیل توشه آخرت واصلاح حال خود می کوشید و شبها در مقبره واقع درخارج یزد که به مزار جوی هرهر معروف است و جماعتی از صلحا و نیکان در آن مدفونند، به سر می برد.
    وی را همسایه ای بود که از ایام کودکی با یکدیگر آشنایی ومعرفت داشتند و با یکدیگر به مکتب می رفتند تا بزرگ شد و عشاری پیشه کرد و بزیست تا اجل حتمی در رسید و در مقبره ای در مکان قریب به معبد قریب به معبد آن عبد صالح مدفون شد و به فاصله کمتر از یک ماه در خواب وی آمد با هیأت نیک و حال خوش. این شخصی صالح نزد وی رفت ومسألت کرد از حال او که مرا به حال تو از آغاز معرفت کامل و اطلاع تام بود و احتمال خیر و صلاح باطن راه نداشت و اعمال تو جز عذاب اقتضا نمی کرد. بگو تا به کدامین عمل به این مقام رسیدی و این مرتبه یافتی.
    گفت: آری چنان است که گفتی و من در عذاب سخت و بلای شدید بودم از آن روز تا روز گذشته، که زوجه استاد اشرف حداد فوت شد و وی را در این موضع به خاک سپردند (و اشاره کرد به موضعی که به تخمین صد زرع از تو دورتر بود) و در شب وفات وی حضرت سید الشهداء علیه السلام سه مرتبه وی را زیارت کرد و دفعه سوم بفرمود تا عذاب از این مقبره برداشته شد و حال ما یکسره از برکت او دگرگون شده ایم و با وسعت عیش و فراغ و رفاهیت قرین شده ایم.
    حاجی محمد علی می گوید: من متحیر آن از خواب بر خاستم و حداد را نمی شناختم و محله او را نمی دانستم. به بازار حدادها رفتم و به محض حال او برآمدم تا استاد اشرف را یافتم و پرسیدم که تو را زنی بود؟
    گفت: آری دیروز در گذشت و در فلان موضع - و همان مکان را اسم برد - دفن کردم.
    گفتم: او به زیارت سید الشهدء علیه السلام رفته بود؟
    گفت: نه.
    گفتم: ذکر مصائب آن جناب می کرد؟
    گفت: نه .
    گفتم: مجالس عزای آن جناب به پا می کرد؟
    گفت: نه .
    آنگاه از من پرسید، چه می جویی؟ من خواب را برای او روایت کردم. جواب داد: آن زن جواب چند روز در اواخر عمر به زیارت عاشورا مواظبت داشت. (28)











    امضاء


  7. Top | #26

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    20/شرکت در مراسم عزاداری حسین علیه السلام

    از شیخ عبدالحسین تهرانی نقل شد، که فرمود چون میزا نبی خان که از جمله خواص محمد شاه
    قاجار بود و در حال حیات به انواع فسق و جور متظاهر و مشهود بود وفات کرد، شبی در خواب دیدم که گویا در باغها و عمارات بهشتی تفرج می کنم. کسی با من است که منزل و قصور را می شناسد. پس به جایی رسیدیم. شخص همراه گفت: اینجا منزل میزا نبی خان است و اگر میخواهی خودش را بینی آنجا نشسته. اشاره کرد به جایی. من ملتفت شده، دیدم که او تنها در تالاری نشسته است و چون مرا دید اشاره کرد که بیا. من نزد او رفتم. پس برخاست و سلام کرد و مرا در صدر مجلس نشاید و خودش به همان عادت و هیأتی که در دنیا داشت نشست و من در حال او متفکر بودم. او از روی من تفرس نمود. گفت: یا شیخ، گویا از مقام من تعجب بودم. او از روی من تفرس نمود گفت: یا شیخ، گویا از مقام من تعجب می کنی که اعمالی که من در دنیا مرتکب بودم مقتضی عذاب الیم بود. بلی همان طور بود ولی من معدن نمکی در زمین طالقان داشتم و هر سال وجه اجاره آن را از طالقان به نجف اشرف می فرستادم که صرف بستان را در عوض به من عطا کرد.
    شیخ مرحوم گفت: که من متعجباً از خواب بیدار شدم و رؤیا را در مجلس درس گفتم. پس یکی از اولاد عالم فاضل ملا مطیع طالقانی گفت: این رؤیا صادقانه است و او را در طالقان معدن نمکی داشت و وجه اجاره آن را که قریب یکصد تومان بود به نجف می فرستاد و والد من مباشر مصارف آن بود در اقامه عزای حسین علیه السلام .
    مرحوم شیخ استاد فرمود: تا آن وقت نفهمیده بودم که او در طالقان علاقه دارد و هر سال در نجف اشرف اقامه عزا می نماید. (29)




    امضاء


  8. Top | #27

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    5,644
    صلوات
    110
    دلنوشته
    1
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    تشکر
    8,750
    مورد تشکر
    9,803 در 3,357
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    (25) استمداد حضرت سلیمان علیه السلام از نام حسین علیه السلام

    در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگرگیری و حمله بودند؛ در دهکده کوچکی به نام اونتره یک لوح نقره ای پیدا کردند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش، خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود.
    چون آن را نزد فرمانده خود میجرای - این گریندل، بردند هر چه کوشیده نتوانست از آنچیزی بفهمد، ولی دریافت که این نوشته به زبان اجنبی بسیار قدیمی است.
    بالاخره این لوح به وسیله وی دست به دست گردید. تا رسید به دست سرپرست ارتش بریتانیا لیفتونانت و گلدستون و ایشانهم آن را به دست باستان شناسان بریتانیا سپردند.
    پس ز پایان جنگ (1918 م) درباره لوح مذکور به تحقیق و بررسی پرداختند و کمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی بریتانیا، آمریکا، فرانسه، آلمان و سایر کشورهای اروپایی جزء آن کمیته بودند.
    پس از چند ماه بررسی و تحقیق در سوم ژانویه (1920 م) معلوم شد که این لوح مقدسی است به نام لوح سلیمان و سخنانی از حضرت سلیمان علیه السلام را در بر دارد که باالفاظ عبرانی قدیم، نگارش یافته است و ما اکنون خود الفاظ را با ترجمه اش در اینجا می آوریم. (30)

    اعضای کمیته چون بر مضمون نوشته لوح مقدس، اطلاع یافتند هر یک با دیده تعجب به دیگری نگریستند وانگشت حیرت، به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر، قرار بر این شد که لوح در موزه سلطنتی بریتانیا گذاشته شود.
    اما چون این خبر به سقف اعظم انگلستان رسید، یک فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت که خلاصه اش این است:
    اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم قرار گیرد، اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام، خود مسیحیان جنازه مسیحیت را بر دوش، بلند نموده در قبر فراموشی دفن خواهند کرد. لذا بهتر آن است که لوح مذکور، در راز خانه کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سر، کسی آن را تبیند. (31)
    کسانی که این لوح را دیدند و بینشی داشتند، گرایشی عجیب به اسلام، پیدا کردند و همان وقت، بین نفر از دانشمندان به نام ولیم و تامس پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید، سپس ولیم، کرم حسین و تامس، فضل حسن نامیده شدند. (32)






    امضاء


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی