چه چیز ابلیس باعث شد با اینکه جز جنها بود در زمره فرشتگان باشد؟؟
چه چیز ابلیس باعث شد با اینکه جز جنها بود در زمره فرشتگان باشد؟؟
مليکه (19-12-2012), مدير اجرايي (19-09-2012), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (20-09-2012), شهاب منتظر (19-09-2012), شیلان (19-09-2012)
موضوعات تصادفی این انجمن:
ابلیس به علت عبادت چند هزار ساله اش, در صف ملائکه قرار گرفت؛ ولى بعدها به دلیل غرور , استکبار و نافرمانى در مقابل دستور خدا، از بهشت رانده شد
البته هر انسانی می تواند به سبب عبادت خالصانه,مقامش از ملائکه بالاتر رود
به حدیث زیر توجه کنید که:
خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است(بحار الأنوار، ج57، ص: 299)
مليکه (19-12-2012), مولاتی یا فاطمه الزهرا(س) (20-09-2012), مدير اجرايي (20-09-2012), یاس بهشتی* خادمه باب الحوائج جواد الائمه (ع)* (20-09-2012), شهاب منتظر (19-09-2012), شیلان (19-09-2012)



| ❤ |
دزدی جعبه عبادت از شیطان
دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب میفروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش ترمی خواستند . توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاهطلبی و قدرت . هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکهای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشانرا می دادند و بعضی آزادگی شان را . شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنممی داد . حالم را بهم می زد ، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تفکنم . انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم ، نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد ، می بینی آدم ها خودشاندور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با این ها فرق می کنی . تو زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان آدمرا نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند...
از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و اوهی گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادتافتاد که لابه لای چیز های دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطانبدزدد . بگذار یکبار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرورچیزی نبود !!! جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریبخورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساطشیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راهخدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را تویسرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم . شیطان اما نبود . آن وقتنشستم و های های گریه کردم ، از ته دل . اشک هایم که تمام شد ، بلند شدمتا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم . صدای قلبم را ... پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم .
نقل از سایت پندآموز
مليکه (19-12-2012), مدير اجرايي (20-09-2012), شهاب منتظر (20-09-2012)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)