نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8502
    نوشته
    3,379
    صلوات
    1000
    دلنوشته
    10
    هدیه ی به صدیقه ی شهیده
    تشکر
    5,146
    مورد تشکر
    4,374 در 2,067
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض حتی خلبانان بعثی از مظلومیت این شهدا به گریه افتادند

    کربلا شنیده‌ای؟ بچه‌های «زینبیه»، یک روز وسط حیاط مدرسه، کربلا را به چشم خودشان دیدند. در دوازدهمین روز از بهمن ماه سال ۱۳۶۵، درست وقتی دانش‌آموزان برای شروع جشن دهه فجر لحظه‌شماری می‌کردند، سایه نحس مهمانان ناخوانده‌ای بر سر مدرسه افتاد و خنده بچه‌ها زیر صدای گریه و شیون و ناله‌ای که همه‌جا را پر کرده بود، خفه شد. حالا ۳۸سال است دانش‌آموزان زینبیه در غم هم‌کلاسی‌هایی که بیگناه پرپر شدند،

    عزادارند.در هفته دفاع مقدس و حدود ۴دهه بعد از بمباران دبیرستان زینبیه شهر میانه، دل به خاطرات «فریده پزشکی»، یکی از جانبازان آن حادثه دادیم تا برایمان از شهدای غریبی بگوید که حتی خلبانان بعثی هم از مظلومیتشان به گریه افتادند...*(کمک های دانش آموزان به جبهه های جنگ)



    «در فاصله سال‌های ۶۱ تا ۶۵، یک میانه بود و یک دبیرستان زینبیه. همان زمان که پسران شهر، در جبهه‌ها برای دفاع از وطن می‌جنگیدند، اینجا دختران دانش‌آموز با فعالیت‌های پشت جبهه، میدان‌داری می‌کردند. هر روز بعد از پایان کلاس‌ها، مدرسه ما تبدیل می‌شد به پایگاه کمک‌رسانی پشت جبهه و دختران داوطلبِ ۱۵ تا ۱۸ساله، هرکدام مشغول کاری می‌شدند؛

    درست کردن مربا، بسته‌بندی آجیل، بافتن شال و کلاه و دستکش برای رزمندگان و... صفر تا صد تمام این کار‌ها و حتی تأمین هزینه‌ها هم، با خود بچه‌ها بود. مثلاً گهگاه با موادی که از خانه می‌آوردیم، در مدرسه بساط پخت آش راه می‌انداختیم و بعد، همان آش را به نیت کمک به جبهه، به بچه‌های مدرسه می‌فروختیم. همین پول‌ها هم، می‌شد منبع مالی فعالیت‌هایمان.»

    خاطرات دبیرستان «زینبیه»، مثل فیلمی از مقابل چشم‌های «فریده پزشکی» می‌گذرد و لبخند می‌نشاند روی صورتش. انگار نه انگار ۳۸سال از آن روز‌ها گذشته. از خودش بپرسی، میان او و هم‌مدرسه‌ای‌های دغدغه‌مندش، به قدر پلک‌زدنی فاصله بوده انگار: «موقعیت مکانی خاص مدرسه زینبیه، باعث شده بود همیشه در کانون اتفاقات باشد؛ مدرسه، مقر سپاه، بیمارستان و مرکز هلال احمر، با فاصله بسیار کم، در کنار هم قرار داشتند. اما هرچه بود، زیر سر دختران دانش‌آموزی بود که یک لحظه آرام و قرار نداشتند.

    مشارکت در آماده‌سازی کمک‌های پشت جبهه به جای خود، یک مراسم مربوط به شهدای میانه را نمی‌توانستید سراغ بگیرید که جای بچه‌های دبیرستان زینبیه در آن، خالی باشد. کافی بود از مقر سپاه اعلام شود شهید آورده‌اند. صف دختران، جلوی دفتر خانم «خوبستانی»، مدیر مدرسه، قطار می‌شد که: «تو رو خدا اجازه بدید بریم تشییع شهدا.» از آن طرف، هم با پایگاه بسیج همکاری داشتیم و هم در فعالیت‌های حزب جمهوری اسلامی مشارکت می‌کردیم. و همه این‌ها، مقدمه‌ای شد برای اتفاقات بزرگتر...»




    امضاء



  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8502
    نوشته
    3,379
    صلوات
    1000
    دلنوشته
    10
    هدیه ی به صدیقه ی شهیده
    تشکر
    5,146
    مورد تشکر
    4,374 در 2,067
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    روزی که مرکز هلال احمر، منفجر شد!

    «اواخر دی ماه سال ۶۵ بود که یک روز بی‌مقدمه، مارش پیروزی از بلندگو‌های مدرسه پخش و خبر پیروزی در عملیات کربلای۵ اعلام شد. اصل ماجرا اما اطلاعیه‌ای بود که در ادامه قرائت شد؛ «در پی انتقال مجروحان عملیات به بیمارستان‌ها، رزمندگان اسلام نیاز مبرم به خون دارند»...

    همین کافی بود که ولوله‌ای در مدرسه به پا شود. آن روز‌ها زینبیه حدود ۶۰۰، ۷۰۰دانش‌آموز داشت که در رشته انسانی و شاخه‌های اقتصاد و فرهنگ و ادب درس می‌خواندند. وقتی درب مدرسه باز شد، حدود ۲۰۰، ۳۰۰دانش‌آموز داوطلب، برای اهدای خون راهی مرکز هلال احمر شدند. آنجا اما هیچ‌کس انتظار چنین جمعیتی را نداشت.رئیس هلال احمر که جمع پرتعداد ما را دید، برایمان سخنرانی کرد

    و گفت: امکانات فعلی ما، جوابگوی این تعداد داوطلب نیست. لطفاً سر کلاس‌هایتان برگردید. ما فردا به مدرسه می‌آییم و با برپایی پایگاه اهدای خون سیار، همان‌جا از شما خون می‌گیریم. فردا صبح که به مدرسه آمدیم، اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد، ۲چادر هلال احمر بود که در حیاط برپا شده بود...»



    امضاء



  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8502
    نوشته
    3,379
    صلوات
    1000
    دلنوشته
    10
    هدیه ی به صدیقه ی شهیده
    تشکر
    5,146
    مورد تشکر
    4,374 در 2,067
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    کربلا به وقتِ سال ۶۵ هجری شمسی

    کربلا شنیده‌ای؟ بچه‌های دبیرستان زینبیه در دوازدهمین روز از بهمن ماه سال ۱۳۶۵، کربلا را به چشم خودشان دیدند و حالا ۳۸سال است در غم دانش‌آموزانی که بیگناه پرپر شدند، عزادارند. دانش‌آموز دیروز و راوی امروز، آهی از سر حسرت می‌کشد و دیده‌هایش از کربلای سال ۶۵ میانه را اینطور برایمان توصیف می‌کند: «چشم‌هایم را که باز کردم، از شدت دود و غبار، نتوانستم چیزی ببینم.

    چند دقیقه‌ای همانطور نشستم تا چشم‌هایم به آن فضای دودآلود عادت کرد که کاش نمی‌کرد! با اولین صحنه‌ای که دیدم، نفسم بند آمد. دختری که در یک متری‌ام افتاده بود، سرش کاملاً از وسط دو نیم شده بود و فقط در ناحیه گردن، اتصال داشت! آسیب‌دیدگی آن شهید طوری بود که نتوانستم تشخیص دهم کدام‌یک از بچه‌های مدرسه است.


    امضاء



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi