امام پنجم (ع ) فرمود: موسى هنگامى ظاهر شد كه پنجاه دروغ گو پيش از او آمده و هر كدام مدعى بودند كه همان موسى بن عمران موعود هستند. (716)
در حديث ديگرى است كه امام چهارم از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: چون مرگ يوسف در رسيد، پيروان و خاندان خود را جمع كرد و پس از حمد و سپاس الهى ، آن ها را از سختى هايى كه در پيش داشتند، خبر داد و گفت : چنان كار بر شما سخت شود كه مردان را بكشند و زنان آبستن را شكم پاره كنند و كودكان را سر ببرند تا آن كه خداوند حق را به وسيله قيام كننده اى از فرزندان لاوى بن يعقوب ظاهر سازد. او مردى است گندم گون و بلند قامت و اوصاف او را بر شمرد و بدان ها سفارش كرد كه اين وصيت را به ياد بسپارند.
دوران سختى بنى اسرائيل فرا رسيد و چهار صد سال تمام آن ها در انتظار قيام قائم (و آمدن موسى ) بودند تا هنگامى كه مژده ولادت او را دريافتند و نشانه هاى ظهورش را به چشم ديدند. (717)
در حديثى امام باقر(ع ) فرموده اند: بنى اسرائيل در شبى مهتابى از خانه بيرون آمده و نزد پيرمردى كه از علوم
گذشته اطلاع داشت رفتند و بدو گفتند: ما از شنيدن اخبار (آينده ) آرامش خاطر مى يابيم . چقدر بايد چشم به راه باشيم و چه اداره بايد در اين گرفتارى به سر بريم ؟ پير گفت : به خدا سوگند در اين سختى و رنج خواهيد بود تا زمانى كه خداى تعالى پسرى از فرزندان لاوى بن يعقوب را بياورد كه نامش موسى بن عمران و پسرى بلند قامت و پيچيده موى است .
در همين گفت وگو بودند كه موسى سوار بر استرى پيش آمد و به آن ها رسيد.آن پير سر بلند كرده و از روى نشانه هايى كه از موسى مى دانست او را شناخت و بدو گفت : نامت چيست ؟ گفت : موسى نيز آن ها را شناخته و پيروانى پيدا كرد.
مدتى از اين موضوع گذشت و موسى هم چنان بود تا داستان درگيرى آن مرد اسرائيلى كه از پيروان بود با آن مرد قطبى پيش آمد كه خداوند قصه آن دو را در سوره قصص نقل كرده است . (718) و ذيلاً آن را مى خوانيد:
داستانى كه منجر به خروج موسى از مصر شد
قرآن كريم به طور اختصار داستان دعواى مرد اسرائيلى و قطبى را كه منجر به مهاجرت موسى شد، اين گونه بيان فرموده است : موسى در هنگام بى خبرى مردم به شهر درآمد. در آن جا دو مرد را ديد كه با هم مى جنگند. يكى از پيروان او و آن ديگرى از دشمنان او بود. آن كه از پيروانش بود بر ضدّ آن كه از دشمنانش بود از موسى كمك خواست و موسى مشبى بدان مرد زد و رد دم بى جانش كرد. (موسى ) گفت : اين كار شيطان است كه به راستى او دشمنى گمراه كننده و آشكار است . سپس گفت كه پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم . مرا بيامرز و خدا او را آمرزيد كه او آمرزنده و رحيم است . موسى گفت : پروردگار! به پاس اين نعمت كه مرا دادى ، من پشتيبان بدكاران نخواهم بود و در آن شهر با حال ترس و نگرانى شب را به روز آورد كه ناگاه آن كه روز پيش از او يارى خواسته بود، باز از وى فريادرسى خواستاء موسى بدو گفت : به راستى كه تو گمراهى آشكار هستى و همين كه خواست به سوى آن كه دشمن هر دوشان بود دست بگشايد، آن مرد گفت : آيا مى خواهى مرا بكشى ؟ چنان كه دشمن را كشتى . تو مى خواهى در اين سرزمين ، ستم كارى بيش نباشى و نمى خواهى كه اصلاحگر باشى $. (719)
اين بود اجمال داستان كه قرآن كريم آن را نقل كرده است . البته چون برخى از قسمت هاى آن به نظر در ظاهر با مقام عصمت و نبوت سازگار نيست و موجب ايراد انتقاد كنندگان شده است ، مفسّران توضيحاتى براى آن داده و در روايات و تواريخ به نحوى كه به اشكالات مزبور نيز پاسخ داده شود، براى شما نقل مى كنيم و اگر لازم بود، در پايان نيز توضيحاتى خواهيم داد.
چنان كه از گفتار تاريخ نويسان برمى آيد، بنى اسرائيل طبق بشارت هايى كه گذشتگان براى ظهور موسى به آن ها داده بودن و نشانه هايى كه در او ديدند، كم كم متوجه شدند كه دوران بدبختى و ذلّت آن ها به سر رسيده و خداى تعالى اراده فرموده تا به دست موسى همان جوان نيرومند و رشيدى كه در خانه فرعون تربيت شده است آنان را از زير بار ستم و شكنجه قبطيان و فرعونيان نجات بخشد. از اين رو هرگاه او را مى ديدند، مقدمش را گرامى داشته و به او از حال خود شكايت مى كردند. آن حضرت نيز در فرصت هاى مختلف به ديدارشان رفته و آنان را به آينده اميدبخشى اميدوار مى كرد و گاهى هم اگر شرايط اجازه مى داد، به نفع آن ها وارد عمل مى شد و به هر اندازه كه مقدور بود، ظلم و ستم را از آن ها دفع مى نمود.
در اين احوال ، روزى بى خبر از مردم و دور از چشم ماءموران فرعون به شهر مصر يا به گفتع ء برخى به شهر منف كه مركز حكومت فرعون بود وارد شد. وقتى كه در شهر مى گشت تا به وضع بنى اسرائيل ستمديده و پيروان خود سركشى كند، يكى از افراد بنى اسرائيل را ديد كه با مردى از قبطيان به جنگ و نزاع مشغول است . آن مرد قبطى ، كارى را بر آن مرد اسرائيلى تحميل كرده و به زور مى خواه او را بر آن كار وادارد، و آن مرد اسرائيلى هم حاضر به انجام آن نيست و در نتيجه كار آن دو به كتك كارى و نزاع كشيده است . مرد اسرائيلى كه چشمش به موسى افتاد او را به كمك طلبيده و از او يارى خواست . موسى كه براى ايجاد زمينه قيام خود با فرعون ، درگير شدن يك مرد اسرائيلى را با يك مرد قبطى به اين گونه صلاح نمى دانست و از جنگ و نزاع بى ثمر ناراحت شده بود، فرمود: هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ ؛ (720)
اين كار شما عملى شيطانى است و او دشمن گمراه كننده و آشكارى (براى پيش رفت آيين حق در جهان ) مى باشد.
يا منظورش اين بود كه عمل اين مرد قطبى كه مى خواهد به ناحق و زور، كارى را بر مرد اسرائيلى تتحميل نموده و زورگويى بكند، كارى شيطانى است . به دنبال اين سخن ، به يارى مرد اسرائليى آمد و مشتى بر سر مرد قبطى زد.
به دنبال آن وقتى متوجه شد كه مرد قبطى بر اصر مشت او از پا درآمد و نقش بر زمين شد، رو به درگاه خداى خود كرد و گفت :
رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ ؛ (721)
پروردگارا! من به خود ستم كردم . تو مرا بيامرز خدا نيز او را آمرزيد $.
و منظورش اين ستم به نفس خود اين بود كه من در دفاع از ستم ديدگان بنى اسرائيل و اظهار حق شتاب كردم و موجبات گرفتارى خود را به دست قبطيان به اين زودى فراهم كردم و بدين وسيله ، مشكلاتى در راه پيش برد هدف خويش ايجاد نمودم . اكنون تو در اين راه كمكم كن و داستان مرا از فرعون و قبطيان پوشيده دار.
يا چنان كه د رروايتى از امام هشتم نقل شده است ، (722) منظورش اين بود كه پروردگار! من با ورود به اين شهر و اين پيش آمد، خود را در معرض تعيب قبطيان قرار دادم و به جان خود ستم كردم . اكنون تو مرا از دشمنان خود پوشيده و پنهان دار كه به من دست رسى پيدا نكنند و مرا به جرم قتل آن مرد قبطى نكشند. خلاصه منظور آن حضرت ، طلب كمك از خداى تعالى بود و منظور اين نبود كه خدايا! گناهى از من سرزده و تو آن را بيامرز. شاهد بر اين مطلب مطلب ، جمله اى است كه خداى تعالى به دنبال آن از زبان موسى نقل فرموده است :
قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ ؛ (723)
كه موسى عرض كرد:پروردگارا! به پاس آن نعمتى كه به من دادى ، من پشتنبان مجرمان نخواهم بود.
و اگر اين عمل موسى گناه بود، اين جمله را نمى گفت .
به هر صورت موسى آن شب را ترسان و نگران و شايد دور از انظار د رخفاگاهى به سر برد. وقتى داستان كشته شدن مرد قبطى كه برخى گفته اند وى نانواى مخصوص فرعون بود در شهر شايع شد، مردم مى دانستند كه وى به دست يكى از افراد بنى اسرائيل كشته شده است . كسى هم جز همان مرد اسرائيلى كه موسى به كمكش شتافته بود، نمى دانست كه قاتل آن مرد موسى است . وقتى خبر قتل مرد قبطى به گوش فرعون رسيد، ماءمورانى براى شناختن و دستگيرى او در شهر گماشت و جاسوسانى را براى پيدا كردن وى به گوشه و كنار شهر فرستاد.
موسى كه نگران اتفاق روز گذشته بود كه مبادا او را بشناسند و دستگيرش سازند، در شهر گردش مى كرد كه ناگهان همان مرد اسرائيلى را كه با قبطى ديگرى درگير شده و به زد و خورد مشغول است . وقتى آن شخص چشمش به موسى افتاد دوباره از موسى كمك طلبيد و او را به يارى خواست . موسى كه از اتفاق و پيش آمد روز گذشته دل خوشى نداشت و هم چنان نگران بود، رو بدان مرد كرد و فرمود: به راستى كه تو مرد گمراه آشكارى هستى . منظورش اين بود كه تو هر روز با يكى از قبطيان درگير مى شوى و به كارى كه تاب و توان آن را ندارى دست مى زنى ، به اين ترتيب تو شخص گمراهى هستى .
اين سخن را فرمود و به دنبال آن براى يارى او پيش آمد و مى خواست به مرد قبطى حمله كند. مرد اسرائيلى كه آن سخن را از موسى شنيد و ديد كه آن حضرت به قصد حمله پيش مى آيد، خيال كرد موسى مى خواهد خود او را مورد حمله قرار دهد، ازاين رو با فرياد گفت : مى خواهى همان طور كه ديروز شخصى را به قتل رساندى ، مرا هم به قتل رسانى ؟
با اظهار اين جمله مرد قبطى دانست كه قاتل مرد قبطى در دز گذشته موسى بوده و كسى كه جاسوسان فرعون و ماءموران در جست وجوى وى هستند، ازاين رو خود را به ماءموران رساند و ماجرا را به آن ها اطلاع داد. آن ها نيز براى دستگيرى و كشتن موسى بسيج شده و به تعقيب آن حضرت پرداختند. در اين جا بود كه همان حزبيل (يا حزقيل ) (724) كه به مؤ من آل فرعون مشهور بود، خود را به موسى رسانيد و از روى خيرخواهى ، پيشنهاد فرار از شهر را به آن حضرت داد.
خداى تعالى در سوره قصص داستان آمدن او به نزد موسى و پيشنهادش را اين گونه بيان مى فرمايد: و مردى از انتهاى شهر شتابان بيامد و گفت كه اى موسى سركردگان قوم درباره تو راءى مى زنند (و نقشه كشيده اند) كه تو را به قتل برسانند، پس از شهر خارج شو كه من خيرخواه تو هستم . (725) و او همان كسى است كه رسول خدا طبق روايتى كه در ايمان به خدا از همگان سبقت جستند و چشم برهم زدنى به خدا كافر نشدند:
1 حزقيل ، مؤ من آل فرعون ؛ 2 حبيب نجّار، صاحب ياسين ؛ 3 على بن ابى طالب ، و او برتر از ديگران است . (726)





نقل قول
