صفحه 23 از 33 نخستنخست ... 13192021222324252627 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 230 , از مجموع 324

موضوع: تاریخ انبیاء

  1. Top | #221

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    رضايت يعقوب را جلب كردند


    يعقوب كه مى بيند خانواده اش نيازمند به آذوقه و غله است و آن نيز با مسافرت فرزندانش به مصر تهيه مى شود، چاره اى ندارد جز اين كه به رفتن بينامين راضى شود؛ اما چون فرزندانش سابقه خوبى ندارند، از آن ها پيمان محكمى گرفت تا از بنيامين محافظت و نگهبانى كرده و او را نزد وى بازگردانند، مگر آن كه مشكلى پيش آيد كه حلّ آن از عهده آنان خارج باشد و كار از دستشان بيرون رود.
    شايد علت اين كه سابقه بدِ آنان را در مورد نگهدارى از يوسف و آن داستان تلخ و ناراحت كننده را به رخشان كشيد، براى همين بود كه آن ها را وادار كند تا مراقبت بيش ترى در محافظت از بنيامين كنند.
    به هر صورت يعقوب رو به آنان كرده فرمود:من او را با شما نمى فرستم تا آن كه وثيقه اى از خدا نزد من آوريد(و تعهدى خدايى به من بسپاريد) كه او را به من بازگردانيد، مگر آن كه گرفتار (حادثه اى ) شويد. چون پسران تعهد خود را سپردند يعقوب (موافقت كرده و) گفت : خدا درباره آن چه مى گوييم شاهد(و وكيل ) است . (547)
    از اين كه مشكل حلّ شد و پسران توانستند موافقت پدر را براى بردن بنيامين جلب كنند، خوشحال شده و آمادهئ سفر دوم شدند. در برخى از روايت ها فاصله سفر اول با سفر دوم را شش ما ذكر كرده اند.


    امضاء



  2. آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست موضوعات تصادفی این انجمن

     

  3. Top | #222

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    دومين سفر


    فرزندان يعقوب مقدمه حركت به مصر را فراهم كرده و بارها را بستند و بنيامين را نيز آماده مسافرت كرده و براى خداحافظى نزد پدر آمدند.
    حضرت يعقوب كه صرف نظر از تجربه زندگى از منبع وحى الهى نيز برخوردار است و با عالم غيب نيز ارتباط دارد، در اين جا سفارشى ديگر به فرزندان خود كرد و فرمود:اى فرزندان من ، از يك دروازه وارد (شهر مصر) نشويد و از دروازه هاى مختلف وارد شويد و البته به من نمى توانم در برابر خداوند كارى براى شما انجام دهم (وجلو قضاى الهى را با اين تدبير بگيرم ) كه حكم (وفرمان ) تنها براى خدا است و من بر او توكل كنم و همه توكل كنندگان بايد بر او توكل كنند. (548)

    امضاء


  4. Top | #223

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    هدف يعقوب در اين دستور


    در اين كه يعقوب (ع ) به چه منظورى اين دستور را به فرزندانش داد، اختلاف است و عدّه اى گفته اند يعقوب از چشم زخم مردم نسبت به آنان ترسيد.
    زيرا وقتى يازده پسر يعقوب كه همگى رشيد و نيرومند بوده و از نظر جمال و اندام و زيبايى ممتاز بودند، پيش رويش ‍ صف كشيدند، آن حضرت ترسيد كه اگر اينها به همين شكل واجتماع وارد مصر شوند، توجه مردم را جلب كرده و چشم ها متوجه آنان شوند و مورد اصابت چشم زخم قرار گيرند از اين دستور داد از دروازه هاى مختلف و به صورت پراكنده وارد مصر شوند.
    به دنبال اين گفتار، براى اثبات اين مطلب نيز كه چشم زخم حقيقت دارد و چشم مردم در زوال نعمت ها مؤ ثر است ، سخنانى گفته شده و حديث هاى نيز از رسول خدا(ص ) نقل كرده اند و از نظر علمى هم موضوع را مورد بحث قرار داده اند كه نقل آن ها ما را از مسير خود منحرف مى سازد. (549)
    برخى گفته اند يعقوب ترسيد اگر اينها به صورت اجتماع وارد شوند، توجه ماءموران دولتى را به خود جلب كرده و مورد سوء ظن آنان قرار گيرند و احيانا براى تحقيق حال ايشان آن ها را به زندان افكنده و گرفتار شوند. (550)
    خداى تعالى به دنبال اين دستور يعقوب فرموده است :و چنان نبود كه (اين دستور يعقوب ) كارى در برابر خدا (وتقدير الهى ) براى ايشان انجام دهد، جز آن كه خواسته اى در دل يعقوب بود كه آن را برآورد و به راستى او داراى عملى بود كه ما بدو آموخته بوديم ، ولى بيش تر مردم نمى دانند. (551)
    شايد با توجه به سياق وذيل آيه ، منظور خداى تعالى اين است آن چه يعقوب به فرزندان خود گفت ، روى علمى بود كه ما به وى آموخته بوديم و يعقوب نمى توانست جلوى قضاى ما را بگيرد، ولى چون به ما توكل و با اين برنامه ودستور مى خواست تا آن ها را از گزند حوادث حفظ كند، ما نيز خواسته اش را عملى كرديم و حاجتش را برآورديم ، و پسرانش را از گزند يا چشم زخم مردم حفظ كرديم .
    به هر صورت يازده پسر يعقوب حركت كردند و برطبق دستور پدر، هنگام ورود به مصر پراكنده شده و از دروازه هاى مختلف وارد شهر شدند و پس از اين كه بارهاى خود را فرود آورده و به مركب هاى و سرو وضع خود رسيدگى كردند، مشتاقانه به سمت خانه عزيز مصر به راه افتادند.
    طبيعى است يوسف عزيز نيز بدون آن كه به نزديكان خود اظهار كند، هر صبح و شام انتظار ورود برادرانش به خصوص ‍ برادر پدر ومادريش بنيامين را مى كشيد و چشم به راه بود تا دربانان مخصوص ورودشان را به اطلاع او برسانند.
    در چنين وضعى دربانان - بدون اطلاع از هويّت مردانى كه بر درخانه عزيز مصر آمده اند ورود يازده مرد رشيد، زيبا و نيرومند را به عزيز مصر خبر داده و درخواست اجازه ورود آنان را به عرض رساندند.
    عزيز مصر در كمال متانت و وقار به آنان اجازه ورود داد و سپس به خدمت كاران دستور داد از آن ها به گرمى پذيرايى كنند.
    امضاء


  5. Top | #224

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    در حضور عزيز مصر


    يوسف در جاى گاه مخصوص نشسته و پسران يعقوب وارد مجلس شدند و احترام هاى لازم را به جاى آوردند و در جاى خود نشستند. درست روشن نيست كه هنگام ورود به آن مجلس چه مطالبى عنوان شد و چه سخنانى ردّ وبدل گرديد. به طور معمول در ابتدا برادارن يوسف از الطاف گذشته عزيز مصر تشكر كرده و سپس برادر كوچك خود را - كه قول داده بودند در اين سفر با خود بياورند- معرفى كردند، يوسف نيز از وضع پدر و خاندانشان سؤ ال هايى كرده و تحقيقى به عمل آورد.
    قرآن كريم اين ماجرا رابه طور اجمال چنين بيان مى كند:چون بر يوسف درآمدند، برادر خود (بنيامين ) را پيش خود برده به وى گفت : من برادر تو هستم و از آن چه اينها مى كردند غمگين مباش . (552)
    بعضى از مورّخان نوشته اند يوسف كه پس از سالها دورى و فراق ، اكنون چشمش به بردار مادريش بنيامين افتاد. پس از گفت وگوى مختصرى كه با برادران ديگر كرد، نتوانست اضطراب و دگرگونى خود را تحمل كند، لذا برخاست و به اندرون رفت و پس از آن كه مقدارى گريه كرد، بنيامين را طلبيد و خود را معرفى كرد. (553)
    در حديثى كه صدوق (ره ) از امام صادق (ع ) روايت كرده آمده است كه يوسف در آن مجلس از بنيامين سراغ پدرش را گرفت و او داستان پيرى زودرس و سفيدى چشم پدر را كه بر اثر دورى و فراق يوسف به آن مبتلا شده بود، شرح داد و در اين وقت بود كه بغض گلوى يوسف ار گرفت و نتوانست خوددارى كند.از اين رو برخاسته ، به اندرون رفت و ساعتى گريست ، سپس نزد آن ها برگشته و دستور غذا داد. پس از اين كه خوان هاى غذا را آوردند، گفت : هر يك از شما با برادر مادرى خود بر سريك خوان طعام بنشيند.
    پسران يعقوب به ترتيب هر دو نفر بر سر يك خوان نشستند، فقط بنيامين بود كه تنها ماند،.
    يوسف از او پرسيد:چرا نمى نشينى ؟
    - دستور شما اين بود كه هر يك از برادر مادريش سر يك خوان بنشيند و من ميان ايشان برادر مادرى ندارم .
    مگر تو برادرى مادرى نداشتى -؟
    - چرا داشتم .
    - پس چه شد؟
    - اينان مى گويند گرگ او را دريده ؟
    - تو در فراقش چه اندازه اندوهناكى ؟
    - به اين مقدار كه خدا يازده پسر به من داد و من نام هر يك از آنان را از اسم او گرفته و نام نهاده ام .
    - با اين وصف اساسا تو چگونه پيش زنان رفتى و لذت فرزند بردى ؟
    - من پدر صالحى دارم ، او به من گفت ازدواج كن شايد خداوند به تو فرزندى بدهد و زمين به تسبيح او سنگين گردد.
    - اكنون بيا و در كنار من سرخوان غذا بنشين .
    برادران كه اين واقعه را ديدند، گفتند: به راستى خداوند يوسف و برادرش را بر ما برترى داده تا جايى كه فرمانرواى مصر او را بر سرخوان خود مى نشاند.
    در اين جا بود كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد (554)و گفت : من برادر تو هستم و از آنچه اينها مى كردند، غمگين مباش .
    بعيد نيست موضوع معرفى كردن يوسف به برادرش بنيامين پنهانى انجام شده باشد، نه در حضور برادران ، چنان كه جمعى از مورّخان نيز بدان تصريح كرده اند و شايد از جمله اوى اليه اخاه كه در قرآن كريم آمده است ، نيز اين مطلب استنباط شود.
    به هر صورت پس از اين كه يوسف خود را بنيامين معرفى كرد، شرح حال خود را براى برادر بازگفت و بلاها و سختى هايى كه تا به آن روز كشيده بود، به اطلاعش رسانيد و سپس خواست تا تدبيرى بينديشد و او را نزد خود نگه دارد، تا از ديدار او بهره بيش ترى ببرد. شايد پس از اين ماجرا خود بنيامين موضوع توقف و ماندن در مصر را پيشنهاد كرده كه يوسف نيز پذيرفته و در صدد پيدا كردن راهى براى اين كار برآمده است ، به گونه اى كه برادران مطلع نشده و در ضمن ناچار به موافقت با اين پيشنهاد نيز بشوند.
    امضاء


  6. Top | #225

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    درسى آموزنده از قرآن كريم


    قرآن كريم در اين جا به عنوان تذكر، درسى به پيروان خود مى دهد كه بدانند عزّت وذلّت بندگان خدا به دست مردم نيست و آن ها نمى توانند كسى را خوار يا عزيز كنند. برادران يوسف براى اين كه يوسف را از چشم پدر بيندازد و او را از بين ببرند و خود پيش پدرمحبوب شوند، او را از دامن پرمهر پدر و محيط آرام خانه يعقوب جدا كردند و به چاه انداختند و تا آن جا پيش رفتند كه - به گفته جمعى - برادر عزيز خود را به چند درهم پول سياه فروختند و فرزند آزاده اسرائيل را به صورت برده اى در معرض خريد و فروش گذارند،اما خدا مى خواست او را عزيز و محترم گرداند و به دليل نيكى و صفاى باطنش به او پاداش خوبى دهد و او را در بهترين خانه ها و فراخ ‌ترين نعمت ها جاى دهد و همه گونه شوكت و عظمتى را به وى ارزانى كند و از همه بالاتر مقام نبوت و پيامبرى را به او تفويض كند و دانش و حكمت به وى آموزد و علم تعبير خواب را يادش دهدد و زمينه فرمانروايى و عظمت او را در كشور مصر فراهم سازد؛ تا برادران حسود او و ساير انسان ها بدانند كه دستگاه منظم خلقت كه تحت فرمان آفريدگار حكيم در جريان و گردش است ، تابع اراده حسودان و بدخواهان نيست و فقط اراده ذات اقدس اواست كه ، دركارها مؤ ثر و نافذ است و خداى تعالى نيز بر اساس لياقت و شايستگى و خوبى و بدى بندگانش به آنان پاداش و كيفر و عزت و خوارى مى دهد. پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند و كيفر بدكاران و بدخواهان را نيز در كنارشان مى گذارد! متاءسفانه بيش تر مردم از اين حقيقت بى خبر و غافل هستند.
    قرآن كريم اين حقيقت را چنين بيان مى كند:... و بدين گونه يوسف را در سرزمين (مصر) مكانت و اقتدار داديم تا به وى تعبير خواب ها را بياموزيم و خدا بر كار خود غالب (و مسلّط) است ، (وهمه موجودات و كارها تحت اراده و فرمان اوست ) ولى بيش تر مردم نمى دانند. و آن گاه كه يوسف به سنّ رشد(وكمال )رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مى دهيم . (472)
    در فرازهاى اين داستان نيز در هر جا به مناسبتى ، درس هايى آموزنده به فرزندان آدم داده و حقايق ديگرى را گوشزد مى كند كه - ان شاءاللّه - در جاى خود تذكر مى دهيم . گذشتِ ايام پيش بينى عزيز مصر را تاءييد كرد و هر روزى كه از توقف يوسف در آن خانه مى گذشت ، بيش تر توجّه بزرگ خانه ، بانو و ساير افراد خانه را جلب مى كرد و رفتار، حركات ، منطق گرم و گيرا، ادب ، نجابت ، امانت ، وقار، متانت و ساير صفت هايى كه در يك حيوان اصيل و تربيت يافته دامان مردان الهى است ، شيفتگان تازه اى به شيفتگانش مى افزود، به خصوص كه از نظر زيبايى صورت و سيما و آراستگى اندام نيز خارق العاده و بى نظير بود، خلاصه آن چه خوبان همه داشتند يوسف به تنهايى داشت . و خداى بزرگ كمالات صورى و معنوى را در وجود او گرد آورده بود.
    ظاهرا از توقف يوسف در خانه عزيز بيش از دو سه سالى نگذشته بود كه همه اهل خانه مجذوب و فريفته اخلاف و رفتار او شدند. دراين ميان كسى كه بيش تر از همه شيفته يوسف شد و علاقه اش كم كم به صورت عشقى آتشين در آمد و در اعماق دل و جانش اثر كرد، بانوى كاخ وهمسر عزيز مصر بود كه نامش راعيل و لقبش زليخا ذكر شده است . علّت اين عشق سوزان را كه تدريجا به صورت دل باختگى و علاقه جنسى درآمد و با آن سماجت درخواست كام جويى از يوسف كرد، در چند جهت ذكر كرده اند: اول اين كه زليخا فرزندى نداشت واز لذّت داشتن فرزند محروم بود، به همين سبب در جست وجو بود تا به جاى فرزند، دل خود را به انسانى ديگر در ميان افراد خانه بسپارد و اوقات فراغت خود را با مهرورزى به وى سرگرم و سپرى سازد، و با آمدن يوسف در خانه او و به خصوص با اظهار تمايل شوهر و پذيرفتن او را به عنوان فرزند، منظور زليخا عملى شد، اما اين علاقه و دل دادگى كم كم از اين صورت خارج شد و به صورت ديگرى درآمد.
    ديگر آن كه ، زليخا يك زندگى اشرافى كاملى داشت كه با خيالى آسوده در آن مى زيست ، غلامان و كنيزان كارهاى خانه را انجام مى دادند و بهترين غذا و وسايل استراحت را برايش فراهم مى كردند، وسيله تفريح و خوش گذرانى از هر سو برايش آماده و مهيابود و سرگرمى ديگرى جز آن كه درباره زيبايى اين و آن فكر كند، نداشت و پيوسته در فكر تهيه جامه اى بهتر ورسيدگى بيش تر به وضع خود و در فكر كام جويى و لذت بيش ترى در زندگى بود. بديهى است كه در چنين محيطى وجود يوسف زيبا براى زليخا چه اندازه وسوسه انگيز و دل ربا است . به ويژه آن كه يوسف پاى در سن جوانى گذارده و از هر نظر آراسته وكامل شده بود و عشق و علاقه به او قلب و دل زليخا را از هر سو احاطه و تسخير كرده بود.
    در چنين محيط هايى و با فراهم بودن اين گونه وسايل همه جانبه براى كام جويى و خوش گذرانى تنها نيرويى كه مى تواند جلوى هواهاى نفسانى و درخواست هاى نامشروع انسان را بگيرد و او را به عفّت و تقوا وادارد، ايمان پاك و محكم به خداى يكتا است كه در زليخانبود، زيرا وى زنى بود بت پرست كه تكيه گاه روحش همان بت بى جانى بود كه چنين نيرويى در خانه داشت و گاه گاهى به عنوان پرستش در برابر او كرنش مى كرد.
    علّت سوم براى تعلق خاطر شديد زليخا به يوسف و تقاضاى كام جويى از وى اين بوده كه گفته اند: عزيز مصر (شوهر زليخا) عنين و از انجام عمل جنسى با همسر خود محروم بود كه اگر اين نقل صحيح باشد، مى توان گفت مهم ترين انگيزه براى درخواست نامشروع زليخا همين بوده است و با توجّه به دو علّت قبلى و به خصوص علّت دوم مى توان حدس زد كه تا چه اندازه آتش شهوت در وجود زليخا شعله ور شده و چگونه او را ديوانه وار به تقاضاى كام جويى از يوسف وادار كرده است .
    گفتنى است حامل اين بار سنگين و اين عشق سوزان نيز، يك انسان ضعيف يعنى يك زن بوده است و معمولا تحمّل زنان در اين گونه موارد به مراتب كم تر از مردان است و نيروى خويشتن دارى و تملّك نفس در آنان ضعيف تر از جنس ‍ مخالف است .
    به هرحال اين عوامل دست به دست هم داد و دام تازه اى سر راه يوسفِ پاك دامن و معصوم گسترانيد و بلا و فتنه تازه اى را برايش پيش آورد و فرزند با تقواى يعقوب را در برابر آزمايش و امتحان سخت ترى قرار داد.
    امّا از آن جا كه يوسف (ع ) در دوران توقف چند ساله خود در خانه عزيز مصر هيچ گاه از دايره عفّت و تقوا خارج نشد و شرط امانت و پاك دامنى را در تمام شئون زندگى درباره صاحب خانه و اربابش مراعات كرد و در همه فراز و نشيب ها پيوسته پروردگار متعال را شاهد و ناظر اعمالش مى دانست و چنان كه آزار برادران و زندانى شدن در چاه و بردگى ، نتوانست از اعتماد و توكل او به خداى يكتا بكاهد وروح بلند و آرام او را نگران و مضطرب سازد، زندگى اشرافى خانه نخست وزير مصر و ناز و نعمت هاى بى حدّ آن جا نيز نتوانست ذرّه اى در روح با صفاى يوسف و ايمان قوى اش اثر بگذارد و اراده نيرومندش را در راه مبارزه با انحراف و آلودگى متزلزل سازد.
    شكى نيست كه خداى متعال هم وقتى بنده خود را اين گونه در راه مجاهدت وتهذيب نفس خويش آماده و آيينه دلش ‍ را به اين حدّ پاك و باصفا مى بيند، نيروى بيش ترى براى مبارزه با آلودگى و انحراف به وى عنايت كرده و دل پاك او را جلوه گاه عنايات خاصّه و علم و حكمت خود قرار مى دهد و چون بنده اى به او پناه برده و در پيش آمدها همه جا بدو توكل و اعتماد كند، كفايتش كرده و مشكلاتش را برطرف مى سازد، و هرگاه ببيند كسى در راه فرمان بردارى و اطاعت خود ايمان و خلوص دارد، عالى ترين زندگى را نصيبش كرده و بهترين پاداش را به وى مى دهد. چنان كه در قرآن كريم اين عنايت ها را مورد تاءكيد قرار داده و چنين فرموده :
    والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و انّ اللّه لمع المحسنين ؛ (473) آنان كه در راه ما مجاهده مى كنند به يقين راه هاى خود را برآنان مى نماييم و به حقيقت خدا با نيكوكاران است .
    و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ...؛ (474) هركس به خدا توكل كند او براى وى بس است .
    من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينّه حياة طيّبة و لنجزينّهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ؛ (475)
    هر كس از مرد و زن عمل شايسته انجام دهد و مؤ من باشد، قطعا او را با زندگى پاكيزه اى حيات (حقيقى ) بخشيم و مسلما به آنان نيكوتر از آن چه مى كرده اند، پاداش خواهيم داد.
    بارى خداى سبحان يوسف عزيز را مورد عناسيت خود قرار داد و با محكم شدن قواى بدنى و ورود او در سنين جوانى بر قدرت روحى اش نيز افزود و علم ، حكمت و فرزانگى خاصّى بدو عنايت فرموده و بدين ترتيب پاداش كردار و رفتار نيكش را داد و براى تذكر ديگران اين موضوع را به پيغمبر گرامى خود نيز به صورت وحى آسمانى گزارش فرموده و گفت :
    و لما بلغ اشدّه آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين ؛ (476)
    و چون به حد رشد رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مى دهيم .

    امضاء


  7. Top | #226

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    قهرمان تقوا و عفّت

    عشق زليخا به يوسف به جايى كشيد كه همه ملاحظات را كنار گذاشت و از همه عنوان ها چشم پوشيد و تصميم گرفت عشق سوزانش را به اين جوان ماه سيما و غلام كنعانى ابراز كند و به هر ترتيبى شده از وى كام دل بگيرد.
    ملاحظه اين كه با داشتن مقامى چون بانويى كاخ نخست وزير و همسرى شخص دوم مملكت مصر اظهار چنين مطلبى به يك غلام زرخريد مناسب شاءنش نيست و او را تا سرحدّ سقوط تنزّل مى دهد و از سوى ديگر يوسف معصوم و پاك دامنى كه تاكنون در طول چند سال توقف در كاخ ، هيچ گاه از دايره عفّت و تقوان پا بيرون نگذارده و حتى يك نگاه خائنانه هم به او نكرده است ، اگر از قبول اين درخواست سرباز زند و زير بار اين تقاضا نرود، در اين صورت چه اتفاقى خواهد افتاد و با رسوايى هايى كه احيانا به دنبال آن به بار خواهد آمد، چه كند؟ اين افكار يا به مغزش خطور نمى كرد و يا قدرت مقاومت در برابر خواسته دل او را نداشت .
    همه فكرش اين بود كه با هر وسيله كام دل ، از آن جوان ماه سيماى كنعانى گرفته و او را - كه مى دانست جوانى با تقوا و عفيف است - به اين كار تسليم نمايد.
    زليخا تصميم خود را گرفت و يك روز يوسف وضع خانه و رفتار زليخا تغيير كرده و او بهترين لباس هايش را پوشيده و بهترين آرايش را كرده و طرز رفتارش به كلى تغيير يافته است . و از آن جا كه وى قبلا نيز اطوار و حركت هايى نظير اين از وى ديده بود، فهميد زليخا در صدد فريب و كام جويى از وى است . يوسف ناگهان متوجه شد كه درهاى تو در توى كاخ ‌نيز به دستور وى بسته شده است . و به سوى اتاق مخصوص خواب زليخا راهنمايى شد و چون بدان جا در آمد، زليخا را ديد از خود بى خود شده و با بى صبرى مصمّم به كام جويى از يوسف است و همه اينها مقدماتى براى انجام اين كار بوده ، از اين رو، وقتى يوسف را ديد، در اتاق را بست و با لحنى آمرانه و آميخته با تضرّع و بدون پروا گفت :هرچه زودتر پيش من آى و مرا كام روا ساز! (477)
    امضاء


  8. Top | #227

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    يوسف كه جز به معشوق حقيقى و پروردگار مهربان دل نبسته و تمام نعمت هاى خود را از او مى داند و نيز به اين حقيقت واقف است كه هرگونه انحراف و گناهى از انسان سر مى زند و ستمى بر نفس و محروميّتى است از رستگارى و هدايت حق تعالى در اين جا بدون تاءمّل گفت : پناه بر خدايى كه او پروردگار من است (چگونه نافرمانيش كنم ) كه به من جاى نيكو داده است . به راستى ستم كاران رستگار نمى شوند. (478)
    يوسف (ع ) ضمن اين سه جمله كوتاه ، چند حقيقت را بيان فرموده و با اين عمل نيز درسى به مردمان پاك دل و پا سرشتى داد كه درصددترك گناه و مهار نفس سركش خود در برابر نافرمانى ها وآلودگى هستند؛يعنى وقتى خود را در برابر چنين منظره تحريك آميز وصحنه شهوت انگيزى ديد، صحنه اى كه پهلوانان تهمتن را به زانو درمى آورد، قهرمانان ميدان را مقهور خويش مى سازد، به محكم ترين دژها و مطمئن ترين پناه گاه ها (يعنى پناه خدا) پناهنده شد و خود را به او سپرد... و با همين جمله معاذاللّه - كه با زيبايى خاصّى تواءم است - نفس خويش را مهار كرد و اين درس ‍ آموزنده را به جويندگان راه حق كه در طريق مجاهده نفس اند داد كه در چنين مواقع خطرناك و اتّفاقات سخت ، تنها سنگرى كه مى تواند انسان را حفظ كند، پناه بردن به خدا و اعتماد بدوست . در مواجهه با چنين پرى رويان نغزكه پيلان را مى لغزاند، يگانه حافظ و نگهبان ، خداى بزرگ است .
    يوسف صدّيق ، آن فرشته پاكى و فضيلت ، با اين جمله صريح و منطق نيرومند، پاسخ بانوى عزيز مصر را داد و تمام نقشه هاى فريب كارانه او را نقش برآب كرد و برنامه زندگى خود را كه بر پايه عشق به خدا پى ريزى شده بود، به وى تذكر داد.
    امضاء


  9. Top | #228

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    زليخايى كه با آن ثروت ، مقام ، زيباى شكوه و جلال به خاطر عشق يوسف و كام جويى از وى از شخصيّت و مقام خويش چشم پوشيده و براى رسيدن به هدف نامشروع خويش آماده براى تحمل هرگونه پيش آمد ناگوار و رسوايى گرديد... و به همين منظور شايد روزها و شب ها فكر كرده تا آن روز را انتخاب كرد و درها را بسته وبا بهترين آرايش ها و زيباترين جامه ها تمام فنون و رسوم دل ربايى را در خلوت به كار برد، امّا در برابر اين همه رنج و مشقت كم ترين موفقيّتى نصيبش نشد و اين جوان ماه روى كنعانى در مقابل خواسته او رام نگرديد و با صراحت و قاطعيّت دست ردّ به سينه او زد و او را ناكام گذاشت .
    طبيعى است كه آن زن در مقابل چنين محروميّت وشكست سختى كه در عق خورد و در برابر چنين بى مهرى عجيبى كه از معشوق زيباى خود ديد، فكرى جز انتقام به مغزش خطور نمى كند و با توجه به ناتوانى و محدوديتّى كه اينان از نظر فكرى و جسمى دارند، در چنين موقعيّتى از چنين زنى جز حمله و ضربه زدن به معشوق انتظارى نيست و آماده مى شود تا براى جبران شكست خود از هرگونه اقدامى اگر چه حادّ و خطرناك باشد، دريغ نورزد و از تهمت و افترا و دروغ بستن نيز باكى ندارد.
    امضاء


  10. Top | #229

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    و درك اين واقعيّت ، شايد به فهم معناى آيات قرآنى هم كه خداوند در اين باره فرموده ، كمكى بنمايد و از ميان وجوه بسيارى كه مفسّران در تفسير اين آيات گفه اند، آن را كه به صحت و صواب نزديك تر و بهتر است بتوانيم انتخاب كنيم .
    خداى كريم دنباله ماجرا را اين گونه بيان فرموده است :و براستى (آن زن ) آهنگِ وى كرد (ويوسف نيز) اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ وى مى كرد. چنين (كرديم ) تا بدى و گناه را از وى بگردانيم چرا كه او از بندگان خالص ‍ و برگزيده ما بود و آن دو به سوى در، بر يك ديگر سبقت گرفتند(آن زن ) پيراهن يوسف را از پشت بدريد، ودر آستانه در آقاى زن را يافتند. زن (پيش دستى كرده ) گفت : سزاى كسى كه به خانواده (وناموس ) تو قصد خيانت داشته چيست ؟ جز اين كه زندانى يا (دچار) عذابى دردناك شود. (479)
    شايد در اين مورد بهترين معنا اين است كه وقتى يوسف درخواست او را ردّ كرد وبه شخصيت زليخا و زيبايى و عشق و علاقه وعجز و لابه وى توجهى نكرد و صريحا گفت :
    معاذ اللّه انه ربّى احسن مثواى انّه لايفلح الظّالمون . (480)
    زليخا از اين عمل سخت برآشفت و چون آتشى مشتعل گرديد و تصميم به انتقام از يوسف (آن هم انتقامى سخت ) گرفت و قصد حمله بدو را كرد، يوسف نيز كه وى را به آن حال ديد از خود دفاع نموده و خواست او را بزند، امّا برهان روشن پروردگار- كه به صورت وحى و الهام بود - او را از اين كار بازداشت . زيرا متوجّه شد كه اگر اقدام به زدن زليخا كند، در اين ميان ممكن است يكى از آن دو كشته شوند و اتفاقى بيفتد كه ديگر جبران آن به هيچ وجه ميسّر نباشد و بحث هاى گوناگونى به وجود آيد و تهمت هاى زيادى بر وى زنند و زليخا نيز براى انتقام از يوسف موضوع را به گونه ديگرى در خارج منعكس كرده و بگويد كه يوسف قصد خيانت و تجاوز داشت و چون با ممانعت من روبه رو شد، مرا كتك زد و...
    از اين رو يوسف تصميم خود را تغيير داد وفرار كرد.

    خداى سبحان نيز مى فرمايد:يوسف خواست تا از خود دفاع كند و همان گونه كه زليخا به وى حمله كرد، او نيز اگر برهان پروردگار خود را نديده بود، آهنگ حمله زليخا را كرده بود، ولى ما براى اين كه يوسف از بندگان مخلص مابود بدى و فحشا را كه همان يا اتّهام بود از وى دور نموده و موضوع را بدو وحى كرديم تا بدى و فحشا را از وى بگردانيم واو را از بندگان با اخلاص ما بود. (481)

    امضاء


  11. Top | #230

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    تهمت و دفاع


    يوسف با نيرويى شكست ناپذير، تصميم خود را به فرار از آن خلوت گاه شهوت زا و گناه آلود گرفت و بى درنگ به طرف در دويد تا از مكر زليخا بگريزد. او نيز وقتى متوجه شد كه يوسف به سوى درفرار مى كند، به آن جانب دويد تا نگذرد وى در را باز كند، زيرا پس از تحمّل اين همه رنج و تهيّه آن همه وسايلى بر وى گران بود كه به اين سادگى معشوق از دستش بگريزد يا مى خواست به طريقى انتقام خود را از محبوب بى اعتنا و گريز پا بگيرد. از اين رو وقتى يوسف را چابك تر و مصمم تر ديده ، از پشت سردست انداخته و پيراهنش را گرفت و در اين گيرودار، پيراهن يوسف از پشت سر دريد.
    در اين ميان عزيز مصر (شوهر زليخا) از راه رسيد يا دم در نشسته بود كه ناگهان يوسف و زليخا را ميان در، زنان و نگران مشاهده كرد.
    زليخا كه در عشقش ناكام مانده بود، مترصد فرصتى بود تا انتقامش را از يوسف بگيرد و از طرفى با آن رنگ پريده ، نفس هاى بريده ، جامه و آرايش ، وضع مبهم و مشكوكى كه پيدا كرده بود مى دانست كه خواه ناخواه حس كنجكاوى شوهر را برانگيخته و او در صدد تحقيق برمى آيد و ممكن است حقيقت آشكار شود و كار به رسوايى بكشد. زليخا در اين جا پيش دستى كرده و براى تبرئه خود، رو به شوهرش نمود و گفت :سزاى كسى كه قصد خيانت به خانواده توكرده چيست ، جز آن كه زندانى شود يا عذابى دردناك ببيند و بدين ترتى گوش مالى و تنبيه شود؟
    اما افراد با ايمان ومردمان با تقوا چون به خداوند اعتماد دارند وبه خاطر او از هر آلودگى و گناهى پرهيز مى كنند، از غيرپروايى ندارند و هيچ گاه از دايره حقيقت پا بيرون نگذارده و از راستى و راست گويى منحرف نمى شود و براى پيشبرد هدفشان از حربه خيانت كاران استفاده نمى كنند. از اين رو يوسف صديق و معصوم با كمال شهامت و صداقت پرده از روى كار برداشت و حقيقت را چنين گفت :مطلب اين گونه نيست ، بلكه او بود كه از من كام مى خواست (482) و من هيچ گاه قصد خيانت نداشته ام .
    شايد اگر پيش دستى زيركى نكرده بود و اين تهمت را به او نمى زد، يوسف عزيز ناچار به اظهار حقيقت و دفاع از خود نمى گشت و به سبب شرم و حيايى كه داشت و نيز به خاطر حفظ آبروى بانوى حرم سرا خانواده اى كه حق نان و نمك به گردن او دارند چنين سخنى بر زبان نمى آورد. اما زليخا خود سبب اين پرده درى گشت و او را وادار كرد تا لب به سخن بگشايد و حقيقت را بيان كند و در ضمن از آبروى خويش كه بازيچه آن زن بوالهوس قرار گرفته بود، دفاع نمايد. (483)
    عزيز مصر كه شايد قبل از اين سخنان كم و بيش چيزهايى دست گيرش شده بود و باديدن آن وضع مبهم و صحنه غيرعادى حدس مى زد توطئه اى در كار بوده است ، اكنون با اظهارات آنان به فكر فرو رفت كه آيا يوسف را تصديق كند و در صدد تنبيه همسر برآيد، يا سخن همسرش را باور كند و يوسف را به كيفر برساند.
    از طرفى سابقه درخشان يوسف و عفّت و پاك دامنى اورا در تمام مدت حضورش در قصر به نظر آورد و نتوانست باور كند كه او قصد خيانت به ناموسش را داشته است و از سوى ديگر دلش مراضى نمى شد همسر خود را به خيانت پيشگى بشناسد و با اين وضع مبهم علاقه خود را از وى قطع كند و با سماجتى كه او در تبرئه خويش و اتّهام يوسف دارد، رو در رو سخنش را ردّ كند. از اين رو به فكر فرو رفته و دچار حيرت و ترديد شد.
    امضاء


صفحه 23 از 33 نخستنخست ... 13192021222324252627 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi