نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: *دخترم با تو سخن می گویم...*

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو آشنا
    تاریخ عضویت
    March 2011
    شماره عضویت
    1107
    نوشته
    11
    تشکر
    0
    مورد تشکر
    46 در 11
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    *دخترم با تو سخن می گویم...*

    دخترم با تو سخن می گویم

    گوش کن با تو سخن می گویم...

    زندگی در نگهم گلزاریست

    و تو با قامت چون نیلوفر،

    شاخه ی پُرگل این گلزاری.

    من در اندام تو یک خرمن گل می بینم.

    گل گیسو، گل لب ها ، گل لبخند شباب.

    من به چشم های تو گل های فراوان دیدم.

    گل عفت، گل صد رنگ امید

    گل فردای بزرگ

    گل فردای سپید.

    می خرامی و تو را می نگرم.

    چشم تو آیینه ی روشن دنیای من است.

    تو همان خُرد نهالی که چنین بالیدی...

    راست چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی.

    هم چو غنچه درختی، همه لبخند شدی.

    دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش.

    همه گلچین گل امروزند.

    همه هستی سوزند

    کس به فردای گل باغ نمی اندیشد.

    آن که به گرد همه گل ها به هوس می چرخد،

    بلبل عاشق نیست؛

    بلکه گلچین سیه کرداریست،

    که سراسیمه دود در پی گل های لطیف.

    تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک.

    دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک.

    تو گل شادابی.

    به ره باد مرو.

    غافل از باغ مشو

    ای گل صد پَر من!

    با تو در پرده سخن می گویم.

    گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ.

    گل پژمرده نخندد بر شاخ.

    کس نگیرد ز گل مرده سراغ...

    دخترم با تو سخن می گویم.

    عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

    و تو چون قطعه ای الماس درشتی کمیاب

    گردن آویز بر این زنجیری.

    تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب.

    بر خود از رنج بپیچم همه روز،

    دیده از خواب بپوشم همه شام.

    دخترم، گوهر من!

    تو که تک گوهر دنیای منی،

    دل به لبخند حرامی مسپار!

    دزد را دوست مخوان!

    چشم امید بر ابلیس مدار!

    دیوخویان پلیدی که سلیمان رویند،

    همه گوهر شکنند.

    دیو کی ارزش گوهر داند؟

    نه خردمند بود آن که اهریمن رااز سر جهل سلیمان خواند.

    دختر ای همه هستی من!

    تو چراغی، تو چراغ همه شب های منی.

    به ره باد مرو.

    تو گلی ، دسته گلی، صد رنگی.

    پیش گلچین منشین.

    تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی.

    خویش را خوار مبین.

    ای سراپا الماس!

    از حرامی بهراس.

    قیمت خود مَشِکن...

    قدر خود را بشناس

    قدر خود را بشناس...

  2. تشكرها 4

    seyed yasin (01-03-2011), فاطمه جان (01-03-2011), خادمه زینب کبری(س) (01-03-2011)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi