ماجرای آن چهل سرباز بی نظم
ـــ جبهه، سرشار از فضای معنوی و الهی بود که هر کس در جستجوی فطرت الهی و حقیقت انسانی بود، میتوانست آن را بیابد و خودش را به تکامل و تعالی انسانی برساند. در این زمینه، نمونهای در خاطرم هست که هیچ گاه فراموش نمیکنم. حکایت این بود که نزدیک چهل سرباز بینظم که مدتها از سربازی فرار کرده بودند و هیچ یگانی آنها را نمیپذیرفت، به لشکر 25 کربلا مأمور شدند. با توجه به سابقه بی نظمی آنها، آقا مرتضی قربانی گفت:
ما هم آنها را نمیپذیریم و بهتر است که به یگان دیگری بروند. من مقاومت کردم و گفتم: من مسئولیت آنها را میپذیرم و آقای قربانی هم با اکراه پذیرفت.
روز نخست آنها را جمع کردم و به آنها گفتم: من افتخار میکنم که شما در این لشکر و تیپ آمدهاید و امیدوارم که مدت خدمت شما توشهای باشد برای زندگی بهتر و آینده درخشانتر.
اگر میخواهید به منزل و نزد خانواده بروید، آزاد هستید و هیچ اجباری در این نیست که در یگان بمانید، اما از شما میخواهم کمی به اطراف خود و نیروهای یگان نگاه کنید؛ برای نمونه، نگاه کنید به این نوجوان شانزده ساله. نامش حسن زاده است و بیسیم چی ماست. او بسیار شجاع است و حتی یک بار هلیکوپتری را با کلاش سرنگون کرده و به او یک موتور سیکلت جایزه دادهایم. آنها با شنیدن این حرفها تأمل کردند و گفتند، نمیرویم.
مدتی گذشت و در کنار آموزشهای نظامی، چند روحانی تیپ ضمن صحبت با ایشان، آنها را با مسائل جبهه و معنویت آن آشنا می کردند.
مدتی که گذشت، به آنها گفتم که چند روز به مرخصی بروید و برگردید که با شما کار داریم.
چند تا از فرماندهان گفتند، آنها دیگر برنمیگردند و اشتباه میکنی که به آنها مرخصی میدهی.
اما من به آنها اعتماد کردم و رفتند.
مرخصیشان که تمام شد، همه آنها بازگشتند و همه تعجب کردند، ولی من خوشحال بودم که آنها به وعده خود وفا کردند و برگشتند.
عملیات والفجر 10 در پیش بود و از جنوب به منطقه غرب رفتیم و عملیات کردیم که چند تن از همان سربازان در آن عملیات به شهادت رسیدند.
این جلوهای کوچک از تأثیر معنویت و معرفت و انسان سازی در جبههها بود.
راوی :حاج قاسم جواد زاده جانباز و برادر دو شهید،



