صداي انفجار و توده ي عظيم گرد و خاک سيل جمعيت را به سوي خرابه ها روانه کرد.
ساعتي بعد فرياد يکي ار امداد گرها بقيه ي نيروها را به طرف خود کشيد.
دست دختر جوان با النگوهاي طلايي نشان از حيات يک انسان زير آوار مي دادو همه ي دست ها به کمک امده و دانه دانه آجرها و سنگ ها را پس مي زدند.
تلاش براي نجات يک زندگي بالاخره پيکر خون آلود دختر را از زير آوار بيرون کشيدند 12-13 سال بيشتر نداشت.
پرستار با خوشحالي فرياد زد "زنده است" در ميان راه به هوش آمد با ديدن من با ناله چند مرتبه گفت : "چادرم!" نمي دانستم چه کار کنم.
دلم به حال او مي سوخت،اما در ميان اتش چيزي نبود که بر سرش بکشم ، تا آرام بگيرد.
به ياد اهل بيت امام حسين (ع) افتادم و صحراي کربلا.
چند ثانيه بعد دخترک از هوش رفت و من درحالي که سرم را در دستانم گرفته بودم به حال مظلوميت امت رسول الله (ص) مي گريستم .
...............................
منبع: کتاب زنان جنگ


نقل قول
