خاطرات شنيدني
ابوالفضل شريفيان همرزم شهيد حاج حسين محمدياني:
در منطقه ي مهران بوديم، حاج حسين محمد ياني فرمانده گردان بود، قدم به قدم همراه رزمنده ها، از كوههاي بلند، دره هاي عميق، و سنگلاخهاي سخت مي گذشت. حاجي سه شبانه روز نخوابيده بود و دائم بين رزمنده ها رفت و آمد مي كرد.
جايي مستقر شديم، جايي كه اگر بر مي خواستيم در ديد كامل دشمن بوديم. بايد نشسته كارهايمان را انجام مي داديم. خاكريز بسيار كوتاه بود، و تير بار دشمن مدام كار مي كرد.زير رگبار گلوله و خمپاره ي دشمن حاجي به خوابي آرام رفته بود. تمامي رزمندگان از فرط خستگي سرشان را روي اسلحه ي خود گذاشته بودند، و به خوابي عميق رفته بودند.
حاجي را براي نماز صبح از خواب بيدار كردم. چشمانش را ماليد، آب در دسترس نبود، تيمم كرد.
چون شهدا را حمل كرده بود، با لباس هايي خونين ، نشسته شروع به خواندن نماز كرد. بار اول (بسم الله الرحمن الرحيم) را گفت و خوابش برد، بيدارش كردم، گفتم:
«حاجي بلند شو، نمازت را بخوان، آفتاب مي زنه !» بيدار شد، دفعه ي دوم حاجي تا آخر سوره ي حمد را بخواند، خوابش برد، دوباره او را بيدار كردم. تيمم كرد، چشمهايش را ماليد، و نما ز را شروع كرد. و بعد از چند لحظه در سجده به خواب رفت. سومين دفعه بود كه او را از خواب بيدار مي كردم.
اين عمل هفت بار تكرار شد. تا اين كه حاجي توانست سلام بگويد و دو ركعت نماز صبح را بخواند.



نقل قول



