سلام!!!
یک دوستی دارم در شرکت که تعریف می کرد که ما یک فامیلی داشتیم که خیلی حساس بود!
هرکسی را که بهش معرفی می کردند نه می گفت!بابا این خوبه پسر نه مامان من این را نمی خواهم!پس دردت چیه پسر؟هزار نفر برای این دختره دست وپا می شکونند اما تو رد می کنی!
خلاصه از حاشیه ها که بگذریم یک روز اومد گفت مامان من فلانی را می خواهم.گفتم این دختره فلان فلان شده.فلان فلان شده یعنی این خانمی که الان هم همسر فامیل ماست اهل نماز اول وقت آن هم به جماعت در مسجد است.یعنی زمانی که مجرد بود همراه با پدر ویا مادرش در نماز جماعت مسجد محل شرکت می کرده(خدا قسمت همه آقایان پاک ایمان کن)نماز جمعه وشرکت در منسایتهای اسامی البته طبق موازین شرعی.خلاصه فکر نکنم از حجابش بگم خودتون بهتر می دونید یک حجاب کامل طبق سفارس اسلام ناب محمدی(ص).نگاه دختر همیشه به پائین بوده در یک کلام سر به زیر ومتین.همکلام شدن با نامحرم در خیابان هرگز!!!(آهای خانمها دقت کنید)
مادره پاشو کرد توی یک کفش نه!حالا من می گویم نه!!!!!
آدم باید زرنگ باشه وباهوش!
رفت به بابا گفت:بابا گفت:هرچی مادرت بگه!

اما از آنجائی که در اسلام سفارش شده در این جور مواقع نقش یک واسطه می تواند مفید باشد رفت یک نفر را پیدا کرد که با پدرش خیلی دوست بودند وروی حرف ایشان حرف نمی زد!
می گفت:این دوست بابام دو ساعت تمام با بابام صحبت کرد.بعد دیدم آمد وگفت:مبارکه

قرار شد این آقای محترم واسطه بشه.آقا رفت با خانواده دختر هم صحبت کرد وقرار شد برویم خواستگاری!
آقائی که شما باشی خانم محترمی که شما باشی رفتیم .اولش خیس عرق شدم زبانم بند آمده بود.جو سنگینی توی مجلس بود.که یکدفعه بابای خانمم,مهربان پدرم,نور چشمم گفت:حالا این پسر ما شغلش چیه؟(نمی دونید با نهایت ادب حرف می زد.از لبای باباهه عسل می ریخت)گفتم:آقاجان!من در شرکت.....................کار می کنم.الان نزدیک 9 سال است سابقه کار دارم.گفت پسرم شما درآ»دت چقدر است؟می تونی یک زندگی ساده را بچرخونی؟(نگفت می تونی برای دخترم هرچی بخواهد بخری؟؟؟)گفتم پدرجان!من درآمد نزدیم 1500000 نزدیک این حدود ها است.من 500 هزار هرماه پس انداز می کنم ویک میلیون را خرج زندگی می کنم.
گفت:چقدر پس انداز داری؟می تونی یک خونه نقلی برای جفتتون اجاره کنی(نگفت باید برای دخترم یک خونه بخری بزنی به نامش!!!نگفت برای دخترم یک قصر حاضر کن)گفتم بله.در حد توانم هست یک خانه 70 الی 80 متری رهن کنم.گفت:نه پسرم!!!!گفتم:(وا بدبخت شدم دختره ی به این خوبی از دستم رفت.)گفت: رهن نه.پول پیش همراه با اجاره باید بدهی که از نظر شرعی هم درست باشد.حالا توی این گیر ودار بابا ومامانم دارن من را نگاه می کنند!!!
مادرم ابرو بالا م انداخت ویکدفعه گفت:آقا مهدی ماشاءالله خوب زبان باز کردی

یک نگاه همراه با شرم انداختم وبعد صحبتم را ادامه دادم که یکدفعه بابائی جونم گفت:دخترم نمی خواهی از پشت ابرها بیائی بیرون.برای آقا داماد چائی بیاور گلوش را تر کنه!من را می گی تا شنیدم پاهام سست شد.یکدفعه عرق سردی نشست روی تنم.فکرش را بکن استرس داشت هلاکم می کرد.
خانمم,همه عمرم,عزیزن جونم,فداش بشم,تمام زندگیم اومد.دختر نگو یک پارچه ماه بگو.این قدر با حجب وحیا راه می آمد.این قدر آرام ومتین می آمد.قدمها مرتب و آرام وبا طمأنینه وبعد که نزدیک شد اول به پدر ومادر من سلام داد.وقتی مادرم لحن سلام دادن خانمم را شنید بلند شد وگفت:سلام عروسم!

توی دلم گفتم:مامان چی شد؟نه می گفتی؟

آقا وخانمی که شما باشی آمد به پدر ومادرش هم سلام داد وبعد به من .من هم به احترامش از روی صندلی بلند شدم وعرض ادب کردم.بعد چای را به پدرم تعارف کرد تا رسید به من(وای قلبم داشت از سینم می زد بیرون)نمی دانید,نمی توانم بیانش کنم ولی خودتون تصور کنید با یک حجب وحیایی مثال زدنی آمد وسینی چای را تعارف کرد وگفت:بفرمائید بعد یک نگاه همراه با متانت کرد ومن هم برای چند لحظه که معمول است مگاه کردم.این کار ماه آمده بود جلوی صورتم.
خلاصه آقاجون های دوتائیمون گفتن ما برویم توی حیاط خونه صحبت کنیم شما هم هر حرفی دارید بزنید.بعد گفت:پسرم خجالت نکش هرچی دوست داشتی بپرس.حرف یک عمر زندگیه!گفتم:چشم!آقاجون.خلاص ه من گفتم ایشان گفت!من گفتم ایشان سخن می گفت!نزدیک دو ساعت شد.بعد دیدیم بابای خانمم آمد وگفت:دخترم بیا.یعنی برای امروز بسه بقیه اش بمونه برای بعد.حدود چهار تا پنج جلسه صحبت کردیم(این صحبت کردن هم برای این بود که آقای خانمم می دونست که من واقعا قصدم برای ازدواج است نه اینکه بیام ببینم وبعد نپسندم)خلاصه وقت تعیین مهریه شد.دل نبود که مثل سیر وسرکه می جوشید.گفت پسرم می خواهم مهریه تعیین کنم شما نظری نداری؟(کجا می تونید همچین پدری را پیدا کنید)گفتم:والله آقاجان.هرجور مصلحت است ولی من اگر اجازه بدهید کلامی بگویم!گفت:بفرما سراپا گوشیم.گفتم:باباجان من در حد توانم می توانم مهریه بدهم شما راضی هستید؟با این شرایط می توانید به من دخترتان را بدهید؟گفت: مثلا چقدر؟گفتم:14 تا سکه!!!خندید وگفت: من مهر السنه حضرت زهرا سلا مالله علیها را برای دخترم مهریه می گذارم.یعنی یک چهارم مهریه تعیینی شما!!!
من را می گی.بلند شدم برم بابای خانمم را ببوسم که بابام گفت:پسر ادب را رعایت کن.مجلس مجلس رسمی وافرادی که نشسته اند توقع دارند ادب رعایت شود.نشستم وگفتم:ممنونم.
خلاصه رفتیم وبقیه کارها را انتجام دادیم وبعد از عقد رفتیم مشهد الرضا علیه السلام زیارت!
من توی کار این دختر موندم پیش خودم گفتم:بابا تو دختری یک چیزی درخواست کن بخرم.بالاخره زرق وبرق این مغازه ها چشم هرکسی را نوازش می دهد.اصلا وابداً.این دختر واقعا درست تربیت شده بود.فکر وذکرش زیارت خالصانه امام رضا علیه السلام بود.
بعد از زیارت آمدیم هتل وبعد از چند روز که می رفتیم وحرم بر می گشتیم برگشتیم منزلی که اجاره کرده بودم.الان 5 سال می گذرد.خدا دوتا فرشته ی کوچولو بهمون داده که از خدا به خاطر محبت بی دریغش ممنونم!

نقش واسطه مومن را فراموش نکنید!