4 ـ فطري، به معناي درك واضح و بينياز از استدلال؛ در اين باره بايد گفت اصولاً ما اگر در همه چيز ترديد كنيم و همه چيز را غير يقيني و نيازمند استدلال بدانيم، بايد در مرحله شك فراگير و مطلق متوقف بمانيم. از آنجا كه انسانها عملاً تلاش كردهاند از شك و حيرت مطلق رها گردند، در درياي پرتلاطم شك و حيرت به دنبال پايهاي از يقين بودهاند تا با تكيه بر آن تصور و تصديق يقيني، دانش و يقين را گسترش دهند. اين پايانها، معمولاً همان اصول اوليه فكرند؛ از قبيل: "امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين"، "هو هويت" و غيره و (براي برخي) مسائل ديگري از قبيل "ميانديشم پس هستم". به هرحال انسانهاي انديشمند هميشه به دنبال اصول بديهي و واضحي بودهاند تا سير تفكر را از آنجا ادامه دهند؛ اما هرگز اصول دين يا يكي از اصول اديان، جزء اين اصول اوليه و بديهي مطرح نشده است، بنابراين، دين به اين معنا نميتواند فطري باشد.
5 ـ فطري؛ به معناي قضيهاي كه به سرعت براي ذهن انسان قابل اثبات باشد؛ وجود قضاياي فطري به اين معنا، جاي ترديد نيست؛ اما آيا دين را به اين معنا ميتوان فطري دانست يا نه؟
بدون شك پاسخ ما به نسبت اديان مختلف و نيز بر اساس اصول مختلف يك دين فرق خواهد داشت؛ مثلاً اگر منظور ما از دين، اديان هندي يا مسيحيت امروز باشد، حتما اين گونه ديانتها را نميتوان به معناي مذكور، فطري ناميد؛ براي اينكه اصول و مسائل آنها چنان نيستند كه با قطع نظر از پذيرش تقليدي و وابستگي عاطفي، براي ذهن انسان به سرعت و به آساني قابل اثبات باشند، ولي اگر دين اسلام را در نظر بگيريم، برخي از اصولش ـ همانند وجود مبدأ ـ را ميتوان به اين معنا فطري دانست. بنابراين "فطري بودن دين" به اين معنا، هم به صورت مطلق و در غالب موارد و مصاديق، مبناي عقلاني ندارد و يك ادعاي بيدليل است.
6 ـ فطري [به اصطلاح] خاص صدرايي؛ فطري به اين معنا، يعني علم بسيط ما به علت، از ناحيه علم به معلول. اگر علت را هم مساوي با مفهوم "خدا" بدانيم، بازهم بر اين مبنا نميتوانيم دين را فطري بدانيم؛ زيرا "ملاصدرا" اينگونه علم را بر فرض صحت آن، علم بسيط ميداند و علم بسيطي كه ما از آن در حوزه خودآگاهيمان خبر نداشته باشيم، در حوزه تفكرات فلسفي ما نقشي نخواهد داشت و بود و نبودش مساوي خواهد بود.
بعلاوه، اصل مبناي اين سخن از چندين جهت مخدوش و محل اشكال و تأمل است و اگر به صرف دعوي ميتوانستيم اصل فلسفي به دست دهيم، در آن صورت بايد مبناي شبستري را همگاني ميكرديم كه:
به نور شمع جويد در بيابان
زهي نادان كه او خورشيد تابان
نميگوييم چنين ادعايي در قلمروهاي ديگر معرفت درست نيست، اما با اطمينان ميتوان گفت كه در حوزه انديشه جايي ندارد؛ وگرنه بايد همه متفكران مسلمان و غيرمسلمان را نادان بدانيم. اين گونه برخورد با مسائل، نتيجه خلط عرفان و فلسفه است، كه به هر حال بايد روزي دقيقا بررسي شود.