
دقت کن؛ بهترین دکترها و دانشمندان از شهرهای محروم و از خانواده های کم بضاعت به جایی رسیدند. کمتر پیش می آید بچه های خانواده های ثروتمند صرفاً به خاطر ثروتشان انسان های موفقی شوند. یک بار به ثروتمندی که از کودکی با یتیمی و سختی کار کرده بود و در میانسالی زندگی خوبی داشت گفتم کدام یک از بچه هایت مثل خودت پرتلاش و موفق است؟ گفت هیچ کدام. چون من چیزی داشتم که آنها ندارند! گفتم: چی؟ گفت: احتیاج!
برایم خیلی جالب بود که همه ما از چیزی فرار می کنیم که مایه موفقیت ماست. «احتیاج»، امری که ما خیال می کنیم با خوشبختی که دنبالش هستیم هیچ اشتراکی ندارد. می خواهم دردش را بفهمم؛ به او می گویم: از زندگیت راضی هستی یا نه؟ می خواهی چه کار کنی؟ چه کاری می شود انجام داد؟ جوابش را نمی گویم ولی تو هم اگر به این سوال ها جواب بدهی شاید موفقیتت بیشتر بشود. شاید توجه نداری که گاهی نگاه من، من را موفق و یا شکست خورده می کند.
همه مردم رضای خودشان را در چیزهایی می بینند و اسمش را هم می گذارند حاجت. اگر خدا حاجتشان را بدهد از خدا راضی هستند وگرنه از خدا ناراضی می شوند. همین نارضایتی، نارضایتی بعدی را به دنبال دارد. چرا خیال می کنی تو بهتر از خدا نیازت را می دانی؟ چرا فکر می کنی هرچه تو فکر کنی بهترین است و تو از خدا بهتر می دانی چه اتفاق هایی باید برایت بیفتد؟
