


ویرایش توسط شهاب منتظر : 05-04-2016 در ساعت 04:18
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)
موضوعات تصادفی این انجمن:
- می دانید چرا در دنیا هیچگاه مسابقه "...
- در پنهان كردن شغل و مقام از مردم روزگار و...
- ▐●●*^*●● ▐ بقرما یک کم خنده مهمون ما باش ...
- قیمت فرغون رسد روزی به نیسان غم مخور
- مجادله ادبی بر سر یک خال
- :-) :-) :-) یک راهکار مناسب و علمی و فلسفی...
- کوتاهترین داستان ترسناک جهان ! فقط 12 کلمه
- دختر 5 ساله ی موتورسوار...دختربچه ها نبینن...
- تصویری از منطقه پس ازحمله اسرائیل به ایران
- #*♥*# آسايش دو گيتی يا دستور العمل هاي...



با تمسخر از بابا بزرگم پرسیدم: بابا بزرگ؛ آخه شما چطوری زندگی می کردین!؟ نه تکنولوژی ای؛ نه هواپیمایی؛ نه ماشینی؛ نه کامپیوتری و نه موبایلی ...!
گفت: همونطوری که شما الآن زندگی می کنین ...! نه تربیتی ، نه اخلاقی ...! نه ادبی…نه احترامی نه شعوری…
دیگه سرم گیج رفت و هیچی نفهمیدم فقط یادمه تا اون موقع اونجوری له نشده بودم!!!
ویرایش توسط شهاب منتظر : 05-04-2016 در ساعت 03:44
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



کیف پول بابا بزرگمو زدن…
میگه: عیب نداره من گذشتم ، الهی خرج ایدز و اورژانس و تصادفش بشه...
گفتم: بابابزرگ بهتر نیست درباره ى مفهوم گذشت بیشتر با هم صحبت کنیم؟!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



پدربزرگ چند بار سرفه کرد و وقتی کاسه آبی را که مادربزرگ به او داده بود، نوشید، به مادربزرگ گفت:
«حالم خوب نیست ؛ الان وقتش رسیده که وصیتم را بنویسم تا حق کسی ضایع نشود.»
مادربزرگ به او گفت: «وصیتنوشتن کار احمقانهای است وقتی که ما یک نوه بیشتر نداریم!»
پدربزرگ آهی کشید و گفت: «و تو؟! بعد از من برای تو چه اتفاقی میافتد؟»
مادربزرگ با خنده گفت: «انشاءالله من پیش از تو میمیرم و به کسی جز تو نیازمند نمیشوم!»
پدربزرگ که نمیدانم چهطور متوجه حضور من شده بود، صدایم زد و گفت: «گوش کن پسر! پدربزرگت در حق تو کوتاهی کرده و حالا دوست دارد هدیهای ارزشمند به تو بدهد، اما نمیداند که از چه هدیهای خوشت میآید.»
من به پدربزرگ گفتم: «برای من یک سگ بخر!»
مادربزرگ گفت: «مگر نمیدانی که سگها و گربهها از هم متنفرند و با هم دشمنی دارند؟!»
پدربزرگ گفت: «سگ و گربه با هم دعوا میکنند و آنوقت گربهات کشته میشود!»
من گفتم: «پس برایم یک اسب بخر. من اسبسواری را خیلی دوست دارم.»
مادربزرگ گفت: «وا! این چهجور دوست داشتنی است؟ میخواهی سوار موجودي شوی که دوستش داری؟»
پدربزرگ گفت: «تازه اسب بیچاره کجا میخواهد بخوابد؛ توی اتاق تو؟! اسب نیاز به اصطبل دارد.»
من گفتم: «خب برایم یک تلویزیون کوچک بخر تا کنار تخت توی اتاقم بگذارم و با تماشایش دیگر هیچوقت حوصلهام سرنرود.»
پدربزرگ گفت: «تماشای تلویزیون خواب بچهها را میدزدد! تو کوچکی و برای بزرگ شدن نیاز شدیدی به خوابیدن داری!»
من گفتم: «اوووممم… آهان! اسکیت! برایم یک اسکیت بخر.»
مادربزرگ گفت: «پناه بر خدا! استخوانهایت میشکنند!»
پدر بزرگ گفت: «با ماشین تصادف میکنی، میمیری و ما مجبور میشویم برای تو مراسم عزاداري بگيريم!»(من نفهمیدم که تو پیست اسکیت ماشین میخواد از کجا بیاد؟)
من از تعجب ساکت شده بودم و تصمیم گرفتم که دیگر هیچچیزی نگویم. پدربزرگ که با دقت زیادی مرا نگاه میکرد، یکدفعه با صدای بلندی فریاد زد: «یافتم! یافتم! بهترین هدیه برای تو یک شانه است تا با آن موهایت را شانه بزنی!» (فکر کنم تا حالا هر مدل شونه که تو دنیا تولید شده رو خریدم)
من نگاهی به سر کچل پدربزرگ انداختم و سپس به شوخی گفتم: «اتفاقاً من میخواستم برای شما یک شانه بخرم تا حسابی خوشتان بیاید!»
مادربزرگ پقی زد زیر خنده. پدربزرگ اخمهایش در هم رفت. اخمهایی که خبرهای خوبی را مژده نمیدادند... و من نه صاحب سگی شدم تا پاچه کسانی را که اذیتم میکنند بگیرد و نه صاحب اسبی که سوارش بشوم و با او در باغها گشت بزنم و نه اسکیتی که بچههای محل به آن حسادت کنند و نه حتی شانه ناقابلی که موهایم را شانه بزند!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



به مامان بزرگم به شوخی می گم: مامان بزرگ حس می کنم رو صورتم چین افتاده چه ماسکایی پیشنهاد میکنین؟!
میگه: اگه رو صورتت ژاپن افتاده بود میتونستم کمکت کنم. چین درس بشو نیس !!!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



مادر بزرگم میگه: تو زندگی مهمترین چیز اینه که : ” شلوارتو خوب بکشی بالا ” چون تو به هر آدم موفقی میرسی میگی : این همونی بود که نمیتونست شلوارشو بکشه بالا!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



پدر بزرگم به من میگه: یه سوال بد جوری ذهنمو درگیر کرده ، مگه ما وقتی میریم حموم تمیز نمیشیم؟! . . .
می گم: بله میشیم.
میگه: پس چرا حوله بعد از یه مدت کثیف میشه ؟!!!
یکی جوابشو بده ، من که دارم داغون میشم !
ویرایش توسط شهاب منتظر : 05-04-2016 در ساعت 04:35
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



پدر بزرگم پرسید: تو اتاقت سیستم امنیتی داری؟!
گفتم: ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺮﻑ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﻪ ﺗﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻨﻢ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺳﯿﺴﺘﻤ ﻋﻠﯿﻪ ﭘﺸﻪ ﻫﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﯾﻪ ﻫﻤﺰﯾﺴﺘی ﻣﺴﺎﻟﻤﺖ ﺁﻣﯿﺰ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ!!!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



بابا بزرگم با گوشی 1100ش زنگ زده به گوشیم با نهایت استرس میگه: من همین الآن بالای یه برج ۳۰ طبقه ایستاده ام . با کسی هم شوخی ندارم . . .
جدی جدیه اگه بدونم دوستم نداری همین الآن . . . از این بالا . . . خودمو . . . با آسانسور می رسونم طبقه پایین میام پیشت طوری میزنمت صدای بز بدی!!!
ویرایش توسط شهاب منتظر : 05-04-2016 در ساعت 04:36
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)



گاهی وقتا از شدت خستگی خونه که میرسم یادم می ره سلام کنم بابا بزرگم بهم گیر میده سلامتو خوردی؟!
امروز بهش می گم بابا بزرگ از این به بعد سلام نمی کنم دیگه وقتی بوی جیگر اومد بدونید من اومدم!!!
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (05-04-2016)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)