11- ارزش ضد انقلاب ، علي محمود داوودي
بلنديهای «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبی روی ما داشتند. آتش سنگينی طرفمان می ریختند، طوري كه سرت را نمی توانستی بالا بگيری. همه خوابيده بودن روی زمين. برای اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگينی را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوی آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: داوودی اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم می درخشيد. با صدايی كه به فرياد می ماند، گفت: فكر نكردی اگه سرت رو پايين بياری، نيروهات منطقه را خالي می كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد.
عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستی به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كنی.
1- از پايگاهای اصلی ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهای سقز- بوكان قرار دارد.
12- ضد كمين ، حسن سيستاني
نرسيده به روستای سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولی نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولين باری بود كه كمين می خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تيراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بياید. مهماتشان داشت ته می كشيد. بايد تا آمدن نيروی كمكي مقاومت می كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايی است كه اگه چيزی از خدا بخواين اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كرديم بدون نيروی كمكی می توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ی محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروی كمكی هم رسيد. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.
13- بهترين نقشه ، ناصر ظريف
گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسيد. روی گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكی از بچه ها سريع پريد پایین و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده ای نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.
1- گردنه ی خان در 15 كيلومتری شهر بانه.
14- مجازات ، حسن معدنی
فهميديم عده ای تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهای ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم يدكی داشت و ما مشتری دائم اش بوديم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشيد. همه می دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمی كند. برای همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكی ديگر از آن ها رئيس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بياد، براتون انجام می دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي این جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنيم، نه كمتر نه بيشتر.
1- از قضات دادگستری سنندج.
15- محاصره ، علی محمد داوودی
يك شب توی اتاق نشسته بودیم كه صدای تيراندازی بلند شد. ريختيم توی ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت می كرد، فهميديم به ژاندارمری حمله كردند. می گفت: تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زيادی هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب می افته. در مدت كمی خودمان را به محل ديگری رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمی كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه های ژاندارمري گوئی جان تازه ای گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازی مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتی فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.
16- بی پروا ، حسن علی دروكی
برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.
17- مبادله ، چنگيز عبدی فر
گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سی _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمی باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را می گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيری كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكی از سركرده های حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتی از طرف نخست وزيری(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسی كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.
1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائی بود.
18- كمين ، سيد مجيد ايافت
آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، بارانی از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالای تپه ای كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جیپ، مصطفي اكرمی بی مهابا تيراندازی می كرد، پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس می كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر می شد، شدت آتش هم بيشتر می شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاری مي كرديم و نمی گذاشتيم پای ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامی به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين «كس نزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكی های مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالی كرديم.
1- از روستاهای حوالی سقز و يكی از نفرهای اصلي ضد انقلاب.
19 – غربال ، علی اكبر آذرنوش
گفت:اكبراين كاوه ای كه اين همه ازش تعريف می كنن ديدی؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمی شد كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتيم نزديك، می گفت: ضد انقلاب كار چريكی می كنه، مياد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه ای كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلی راه بيفتيم صحبت های كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم.
1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.
20- برخورد قاطع ، شهید ناصر ظريف
هر كسی چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشی از وضعيت منطقه داد، بعد خيلی جدی و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم.
بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيری تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنيدی كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگری برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.