نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آموزش غواصی در سرمای هور

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    21,244
    صلوات
    66410
    دلنوشته
    410
    روز 10محرم،عاشورای حسینی،ازتمامی عزیزان التماس دعا دارم.الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَد
    تشکر
    23,478
    مورد تشکر
    18,476 در 11,148
    وبلاگ
    23
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    آموزش غواصی در سرمای هور

    40 روز بچه‌ها آموزش بسيار سخت و فشرده اما با حلاوت و شيرينی خاصی كه داشت را


    طی كردند و مسئولين هم مدام يادآوری می‌كردند كه شما انتخاب شديد كه فدايی باشيد





    هر روز از دوران پر رمز و راز دفاع مقدس برای رزمندگان خاطره‌ای است از دفتر هزار برگ خاطراتشان، خاطراتی که حتی تصور برخی از آنها حیرت‌انگیز است و خواندن آنها خالی از لطف نیست.



    آخرین نبرد






    «مصطفی امامی» یکی از رزمندگان سمنانی با نقل خاطره‌ای از دوران دفاع مقدس می‌گوید: غلام رو به من کرد و گفت: «مصطفی تو می‌توانی بلند شوی و بنشینی، بلند شو ببین منطقه چه خبر است؟ منطقه ساکت شده بلند شو ببین ما کجا هستیم». بلند شدم دیدم تانک‌های عراقی ردیف دارند کنار هم می‌آیند و کنار هم خیلی یواش و به کندی دارند می‌آیند. 20 متر20 متر می‌آمدند و می‌ایستادند و تا ظهر طول کشید که به ما برسند.






    غلام به من گفت: «من چهار تا نارنجک دارم. تو چندتا داری؟» گفتم: «هیچی ندارم» گفت: «ضامن را بکش. ضامن دوتا از نارنجک‌ها را بگذار لای دندان من تا بتوانم با تکان دادن سر منفجر کنم دوتا هم خودت بگیر. یکی تو یکی هم من. دو تانک هم اگر نگذاریم رد شود خیلیه. هر دو تا را با دندان منفجر می‌کنیم و نمی‌گذاریم تانک‌ها رد شوند. خودت را به مردن بزن و بگذار بیاییند و وقتی که می‌خواستند از روی ما رد بشوند اینها را منفجر می‌کنیم».









    گفتم: «باشه». از این نارنجک‌های صوتی دوتا رو دست خودم گرفتم و دوتا هم دادم به او. تانک‌ها آمدند جلو و ما خود را به مردن زدیم یک لحظه تانک جلوی ما رسید نگاه کردم و گفتم: «محمدرضا ضامن را نکش» گفت: «می‌کشم». گفتم: «نکش هیچ اتفاقی نمی‌افتد». نگاه کردم و دیدم محمدرضا دقیقا بین دوتا شنی تانک افتاده و از وسط رد می‌شود. بهش گفتم: «خودت را به مردن بزن». تانک هم از روی من و هم از روی او رد شد. تانک‌ها عبور کردند و رفتند. گفتم: «خدایا اینها رفتند و برگشتی در کار نیست». غلام هی دلداری می‌داد و می‌گفت: «نگران نباش نیروهای ایرانی می‌آیند و پاتک می‌کنند. اینها را عقب می‌رانند غصه نخور، ما نباید اسیر بشیم یا باید شهید شویم یا اگر تقدیر ما باشد باید برگردیم».



    ناهار آخر




    «جعفر امین» نیز با بیان خاطره خود از دوران جنگ تحمیلی گفت: یک روز سرهنگ شاطری که الان مسئول راهنمایی و رانندگی سمنان است با سه چهار تا از بچه‌ها از منطقه رفتند شهر و برگشتند.







    موقعی که آمدند گفت:‌ آقای امین می‌دونی چی شده؟ گفتم: نه. گفت: ما رفتیم زینبیه اهواز دو سه جا غذا به رزمنده‌ها می‌دادند، رفتیم که ناهار بخوریم دیدیم ناهار تمام شده، گفتیم چه کنیم، گفتیم سه چهار تا نان می‌خریم می‌رویم پنیری هم می‌خریم ناهار می‌خوریم.


    می‌گفت سه چهار تا نون مثل گداها گرفته بودیم دستمون و توی این مغازه‌ها این‌ور و اون‌ور دنبال پنیر می‌گشتیم (اون موقع پنیر هم کوپنی بود پنیرهای بلغاری را با کوپن می‌دادند).

    رفتیم توی یک مغازه‌ای که پیرمردی صاحب مغازه بود». گفتیم: آقا 200 گرم پنیر بده. گفت: «پنیر کوپنی من نمی‌توانم به شما بدم. پیرمرد که دلش به حال ما سوخته بود گفت: که پنیر می‌خواهید چیکار کنید؟ گفتم:« می‌خواهیم ناهار بخوریم». گفت: «بیرون بیایید پشت مغازه همان‌جا ناهارتان را بخورید». این را گفت و ما رفتیم پشت مغازه نشستیم روی تخت. نان را گذاشتیم و منتظر بودیدم که پنیر بیاره یک وقت دیدیم این پیرمرد اومد نون رو از ما گرفت. (از پشت مغازه‌اش راه بود به خونش)‌ به همسر و بچه‌هایش گفته بود غذای مفصلی درست کنید امروز مهمان داریم.




    غذای مفصلی درست کردند و خوردیم و دو تا حلقه فیلم به ما داد و گفت بروید از رزمنده‌ها عکس بگیرید.




    سردی هوا و سختی آموزش غواصی در هور








    «حسن مهاجری» هم گفت: سه روز در خرمشهر بوديم و پس از آن برای آموزش غواصی عازم هور شديم. خاطرم نيست ما را دقيقا كجای هور بردند! هورالعظيم بود يا هورالهويزه! يادم نيست! چون چشم بسته ما را می‌بردند و می‌آوردند که هر جا می رويم خيلی نبينيم و مطلع نشويم كه كجاست.




    حدود 40 الی 50 روز توی فصل دی‌ماه و بهمن‌ماه بچه‌ها بايد در آن شرايط شبی دو سه‌بار برای آموزش غواصی در آب می‌رفتند! هنگام تعویض لباس‌های غواصی به شدت احساس سرما می‌كرديم ولی به لطف خدا توی آن سرما كسی سرما نمی‌خورد.
    40 روز بچه‌ها آموزش بسيار سخت و فشرده اما با حلاوت و شيرينی خاصی كه داشت را طی كردند و مسئولين هم مدام يادآوری می‌كردند كه شما انتخاب شديد كه فدايی باشيد و بايد از لحاظ جسمی و معنوی در حد بالایی قرار بگيريد و همانطور هم شد


    امضاء

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی