روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت و عسلها درون بشکه بود...
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت:
از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی.
تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...
سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد،
آن مرد تعجب کرد و گفت:
از تو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی و الان یک بشکه کامل به او میدهی؟
تاجر جواب داد :
ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...
پروردگارا......
کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند، خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم....
آرزوهایتان را به دستان خدا بسپارید
https://www.uplooder.net/img/image/93/aa4e3ca45c5fb7b2aaec67e26d035e1e/hasa-n-a-li_ebrahimi_said_13930509_(4).jpg



نقل قول
