تلويزيون با شهردار اروميه مصاحبه ميکرد و او همانطور که
چشمانش را به ميز دوخته و دستهايش را روی ميز گره کرده بود،
آرام سخن ميگفت. آرامشش حوصله آدم را سر ميبرد؛
طوری که صفيه طاقت نياورد و تلويزيون را خاموش کرد.
آن روز او فکر نميکرد که امروز روبهروی مهدی نشسته باشد و
او از عقايدش و از چگونگی زندگی رؤيايیاش سخن بگويد و
صفيه چونان دخترکان سبک بال، به همسفر و همراه زندگیاش فکر کند، کسی که
سالها آرزو داشت تا در کنارش يک زندگی پر جنب و جوش و چريکی را تجربه کند.
مهدی به او میگفت: «ما يک روحيم در دو بدن،
اصلاً ازدواج يعنی همين، من و تو حالا شديم يک؛ يه يک قوی»
صفيه به عقب برمیگردد؛ چند سال پيش، روزهایی که در کانون جوانان اروميه
در کلاس آموزش تيراندازی شرکت میکرد و بعد به جهاد سازندگی رفته بود
؛ همان جایی که باکریها خانوادههای نياز...




نقل قول
