على علیه السلام معيار كامل
دكتر رجبعلى مظلومى
على علیه السلام معيار كامل
دكتر رجبعلى مظلومى
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
موضوعات تصادفی این انجمن:
- حکایت علی (ع) و چاههای مدینه
- ❀.❀ استغنا و آزادگی از نظر امام علی علیه...
- ولادت امير مؤمنان (ع) در كعبه ؟!
- نَفسِ پيغمبر مولا علی ( ع)
- خلیفه مسلمین در بازار
- خیانتی ننگین و ننگ آفرین!
- شکاف ديوار کعبه در روز سيزدهم رجب
- شاخصهاي امامت در تفكر شيعي
- فضائل اميرالمومنين در قضيه مسلمان شدن مردم...
- چطور امامعلی توانست کل دنیا را هدایت کند
بسم الله الرحمن الرحيم-«چه گويم درباره كسى كه:دوستانش از بيمى كه داشتند و دشمنانش از حسدىكه در دل مىپروراندند،فضايل او را پنهان كردند. و با اينهمه،شهرت فضيلتش،جهان را فرا گرفت.»
خليل بن احمد نحوى
-«على عليه السلام بواسطه شدت عدالتش شهيد شد،زيرا مردم طاقت تحمل قوانين او را نداشتند.»
كارليل
-«اى سرور من!آيا اين روا و سزاست كه به جاى فراهم آمدن به خدمتت،دربارهات اختلاف پيدا كنند؟!
بعضى از آنها تو را از دست دادند و تو را نيافتند...
گروهى تو را از دست دادند و يافتند...
و فرقهاى تو را يافته آنگه از دست دادند...
بىشك،اين شگفتحيرت زائى است.»
سليمان كتانى
(مقدمه كتاب«امام على عليه السلام مشعلى و دژى»)
-«قهرمانيهاى امام على عليه السلام فقط منحصر به ميدانهاىكارزار نيست،بلكه او را در روشن انديشى،پاكى وجدان،سحر بيان،عمق و كمال انسانيت،شور و حرارت ايمان،بلندى همت و فكر،ياورى و هوادارى از رنجديدهها در قبال جفاكاران و فروتنى در مقابل حق،هر كجا كه تجلى كند،نيز قهرمان بود.»
ميخائيل نعيمه
-«على عليه السلام نزديكترين مردم به خدا،و بهترين فرد از نظر منزلت،و بالاترين كس از جهت فداكارى و مجاهدت است.»
ابو بكر بن ابى قحافه
(مناقب خوارزمى-كنز العمال)
-«ما در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،به على عليه السلام چنان مىنگريستيم كه بر ستاره نگاه مىكنيم.»
عمر بن خطاب
(الامام على-جرج جرداق مسيحى-جلد 1) در مكتب انسانيت و كمال،جانشين فردى كامل جز انسانى كامل نتواند بود.
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
مقدمه:سخن گفتن از شخصى كه همه معنا است و شخصيت،به توصيف در نيايد،چه رسد به تعريف از او.آنجا كه چشم مىنگرد،و لفظ براى آن نگريستهها،وضع شده،اگر ناتوانى كلام باشد،آنجا كه ادراك آدمى به كار است و جهت اعلام آن درك،كلماتى طرح و استعمال نموده،اگر نارسا و نامناسب باشد،چه توان كرد آنجا كه از معنائى فراتر از درك،و فراتر از انديشه،قصد سخن گفتن باشد.
بىترديد كه حيرت بر گوينده،پيش از مخاطب و بيش ازاو،دست دهد،و اين قدر،مسلم گردد كه بر آنجا كه حق استبا تمام وسعتش و ولايت استبا كمال والائى آن و قدر استبا نهايت اعتبار وى اشارتى رفته است و همه را بدين حالت در انداخته،حالتى گر چه گنگ،اما هزار گفته نغز در ميان دارد،ولهى گر چه مبهم،اما هزار تصوير نيكو بر درون آويخته،داند و نداند بيان آن،شناسد و ننمايد عيان آن،چه نيكو فرمود خداوند سبحان درباره«ليلة القدر»كه: و ما ادريك ما ليلة القدر
وه!كه اگر شب قدر را نتوان دريافت،روز قدر را كه نمودارى از«على اعلى»است چگونه توان يافت؟
شارح نهج البلاغة،«ابن ابى الحديد»را همين مشكل در پيش بوده كه پياپى گفته است:چه گويم درباره كسى كه...و نيز خليل بن احمد نحوى را...و ديگرى را و ديگران را...آرى«وجود على»نيز از موضوعات معرفت فطرى است،اين معرفت را بر بنى آدم،بدان جهت پيش از تولد آموختهاند كه دنيا مدرسهاى لايق آن تعليم ندارد،و مكتبى قادر بر تعريفش در گذار حيات
نيست.او كه خدا گونه است و شناسائيش نيز آنگونه كه خدا را كنند.فردوسى چه نيكو سرايد:
خداوند بالا و پستى توئى
ندانم چه اى؟هر چه هستى توئى
آنچه را كه در فطرت ما،معرفتش را نهادهاند (از قبيل:معرفتحق،معرفتخير، عرفت جمال،معرفت فضيلت و كمال،و نيز معرفت قبله لايق،كه خداست،و معرفت اسوه لايق كه رسول و امام معصوم است.)
و آميخته اين معارف را با گل آدمى،و به ويژه با دل او،«ولايت»نام كردهاند،اگر بخواهند كه به بيان آرند،جز به يافتن مصداق،و ارائه آن،نه ممكن مىشود،و نه سزاوار است.
و بدين جهت گفتهاند و به حق است كه گفتهاند:
«علي علي»
و سخن تمام است.
اين مجموعه سخن كه در محضر شماست،پيش از اين،جزء جزء آن،با نامهاى«شايستهترين رهبر»،«مقام امير مؤمنان على عليه السلام»و«منظر انديشهها»،تقديم شده بود،و دوستان،از نايابى آن گلهمند بودند،به خصوص كه مقالاتى از آن،به بىمهرىتصحيحگر اوراق،مبتلا گشته بود و موجب شرم نگارنده...
بر آن شديم كه دوباره نگاهى به اين مكتوبات،در حد ممكن،صورت گيرد و از پراكندگى،جمع آيد و تقديم سالكان طريق ولايت گردد.
ناگفته نماند كه اگر در اين مجموعه،گفتههايى كوتاه از«ولايت»كردهايم،به تفصيل بيشتر و لايقتر،به يارى خدا در كتابى ديگر كه مدار سخن بر وجود«امام زمان،مهدى عليه السلام»است،تقديم اهل مكتب خواهيم كرد.
در اين مجموعه،ابتدا جويائى همه خلق را در پى مولا،نمودهايم و سپس پويائى عقل را در همان راه گفتهايم.
آنگاه بيان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كه عقل كامل است درباره على عليه السلام و طرحى كه از وجود او در زبان افكنده،آوردهايم،آينهاى فراسوى آينهاى.
همچنانكه على عليه السلام نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را توصيف كرده است،و عجيب آنكه هر دو بيان،نمودار يك انسان استبا دو نام و دو نشان.
و از اين روى در دعاى فرج گوئيم:
«يا محمد يا علي،يا علي يا محمد»
بعدا گفتارى بس كوتاه درباره امامت و ولايت از ديدگاه مكتب،و در پايان،پس از چند شعر،از شعور شاعران نور يافته و در روشنى نشسته،منظر انديشه بيگانگان را ارائه كنيم كه به حكم انگيزههاى فطرى،جوياى فضيلتاند،و مدل فضل و نمودار كمال را در همه سو مىطلبند، آنان كه على عليه السلام را بدين قصد رو كردهاند،گوئيم كه در على عليه السلام چهها
يافتهاند؟و يا چهها را از على عليه السلام درك نمودهاند؟و به خاطر همان يافتهها و درك شدهها،او را به والاترين گونه تقديس كردهاند.
آن يافتهها را هر جان آزاد آدميزاده مىجويد،و همانها فضيلتهاى مشترك انسانهاست و مشخصه انسانيت آنها.
اميد آنكه اين كوشش،مقبول حق قرار گيرد و سعى مشكور به حساب آيد.
تهران
مظلومى
بيست و هفتم رمضان 1402،ماه خدا
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
فصل اول:مقام امير مؤمنان عليه السلام
روز«سيزدهم رجب»ميلاد كيست؟
در آن روز،چه كسى پاى به جهان نهاده و چهره بدين عالم امكان گشاده؟مولود آن سپيده دم حيات كيست؟و ويژگيهاى اين آدميزاد فرشته خو چه؟
گوش فرا دادم تا به گفت آنان كه از روزن زمان نگرانند و در جستجوى احوال گذشتگانند،توجهى كنم،و از حاصل تلاش ايشان استفادهاى نمايم...آنچه دل در اين سير بيند و مغز بدين سفر يابد،و هر يك را به گونهاى در بيان آرد و به نحوى بر زبان گذارد،بنيوشم،نخبهها گزينم و در پيشگاه ذهنهاى روشن بشرى نهم تا بينديشند و باز بينند. شايد كه اين سر نهان و معماى عجيب جهان،شناخته گردد،و او چنانكه هست معرفى شود،و هزار انديشه مخالف درباره او به
يك سو رود.
گوش دار اى عزيز!
زورمندان گويند:او،دليرى بىهمتا بود و مبارزى قلعه گشا،هرگز به دشمن پشت نكرد و هيچگاه حريف را از دست نداد...به هر سو شتافت غلبه نمود.و به هر كس رو آورد چيره شد.گاه به دو شمشير نبرد مىكرد،و زمانى بىاسلحه،گردان را به خاك مىافكند.چون شير،هيبت داشت و چون كوه،عظمت.و پهنه ميدان،زير پاى او مىلرزيد،و صحنه نبرد،در كنار او مىخروشيد،و در عين حال،«اى سپاهيان!تا دشمن،ستيزه آغاز ننمايد،بر او حمله مبريد.»
چنان بلند همتبود كه امر مىكرد:
«و چون درماند و رو به گريز نهد،او را دنبال مكنيد.»
«و چون زخمى شد و در افتاد،وى را مكشيد.»
«به مال و منال او هم،ديده مدوزيد.»
«بر زنان و كودكان خصم،رحمت آريد.»
او چندان عفت داشت كه وقتى معاندى در مقام نبرد،دستبه حيله عاجزانه مىزد،و عورت خود ظاهر مىساخت، روى از او بر مىتافت.
و به محض اينكه دشمن،راه تسليم مىگرفت،امان و نجات مىيافت.
آن بزرگوارىيى كه او را در باب بيگانگان بود،ما فوق درك انسان بود و نمودار لطف خداى سبحان.
بر همان دشمن كه آب را از او منع نموده بود،چون قدرت مىيافت،بذل آب مىكرد و بر همان مخالف،كه وى را به دشنام گرفته بود،چون به درماندگيش پى مىبرد،مددش مىنمود،و راه چارهاش مىگشود.
ندانم كه روح او چه عظمتى داشت،و افق انديشه وى كجا بود!؟
اميران گويند:او،امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود.افراد تحتحكومتخويش را،بزرگ مىداشت و از حد مملوك و رعيت،و زير دست و محكوم،بس بالاتر كشيده،در مرتبه«برادر و برابر»مىنهاد.گر چه جاهلان بىلياقت را پاى از گليم به در مىرفت،و باد نخوت و كبر در سر مىگرفت،باز او را تغيير روشى،حاصل نمىشد،و تحديد قدرتى در كار نمىآمد.
آزادى به معنى تمام،در حكومت او بود،و امنيت جانها به مفهوم تام،در امارت وى..تختش،سكوى مسجد بود،و دربارهاش،پهنه آن،و قراولانش،صحابه با ايمان.
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
داوران گويند:چنان پايبند حق بود كه به محض ادعاى يهودى،به محضر قاضى مىرفت،و چون او را در برابر مدعى،احترامى خاص مىنهادند،خشم را مىگرفت و از اين عدم مساوات،در پيشگاه داد،فرياد مىكشيد.
داد او،حق دادگرى به كمال داد،و عدل وى،عدل عدالت،به تمام نهاد.در همان جامعه منحرف و منحط كه جز هواپرستى و عناد و شهوات،كس را توجهى نبود،و به انصاف و خير و مصلحت،هيچيك را اعتنائى نه،چندان عدل ورزيد كه از شدت دادگرى در محراب عبادت كشته شد،و آن آيتخدائى،به گاه دعا،غرقه به خون گشت.
به خاطر آنكه گوشوارى،از يك زن غير مسلمان ربوده شده بود،خوابش نمىبرد،و راحت نداشت..و براى آنكه برادر معيل او،بيش از حق ناچيز خود،مدد مالى مىخواست،داغ بر دستش مىنهاد.و بدان جهت كه عاملى،تحفهاى از كسى پذيرفته بود،نامههاى پر عتاب به وى مىفرستاد.
انصاف،كه هيچكس مانند او انصاف نداد،و حق عدالت ننهاد.
بينوايان و بىكسان گويند:شبها،انبان خواربار به دوش گرفته،و بر زنها،مىپيمود و در زواياى تاريك شهر،در خانه مستمندان مىگشود..آرى چنانكه او را نشناسند،محبت مىكرد و بدان گونه كه نامش ندانند،تفقد مىنمود.
او،يار ستمديدگان بود و سرپرستبيوه زنان.گاه در قبال ديدههاى گريان دو طفل يتيم،زانوانش را رعشه مىگرفت و بر خاك مىنشست.و زمانى براى نوازش كودكانى ديگر،پشتخم كرده،آنان را بر مىنهاد و طفلانه سرگرمشان مىداشت.
آنگاه عاجزان گوشهنشين،و بيماران مسكين،پيران بىيار،و كسان بىغمگسار،زنان بىشوهر،و فرزندان بىپدر،دانستند كه آشنايان كه بود.و دوستبا وفايشان كدام،كه شنيدند صوتى آسمانى در فضاى كوفه طنين افكنده مىگفت:
«تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى، قتل ابن عم المصطفى، قتل علي المرتضى، قتله اشقى الاشقياء.»
«به خدا سوگند،پايههاى هدايت فرو ريخت و نشانههاى تقوى محو شد و رشته محكم اتصال خدا و مردم گسيخت،پسر عم پيمبر،على مرتضى،كشته شد.او را تيره بختترين افراد به قتل رساند.»
ویرایش توسط شكوه انتظار* میدانم که میائی...* : 31-08-2024 در ساعت 15:21
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
زنان گويند:
دخترانى كه او پرورد و به دامن اجتماع آورد،سرآمد زنان جهان بودهاند و مفخر عالم نسوان،رقيهاش را كه از بيتالمال گردن بندى به عاريه مضمونه گرفته بود،مىخواست چون راهزنان دستبرد و خزانهدار را به زنجير و قيد سپارد،چرا كه بىاجازت مؤمنان و يا امير ايشان، تصرفى در بيت المال شده است،و چرا در آن مجلس كه ممكن است دختران فقير،بىگوشواره
و زينتباشند،دختر او با زيورى جلوه كند،و دل كسى را به ياد فقر برنجاند.
زينبش،آن بود كه دو فرزند رشيد خويش،در پيش ديده،به راه خدا داد،و خود،ناظر مبارزه آنان عليه سپاه ظلم و بيداد بود،و همان كس است كه نقشه وسيع و عميق سالار شهيدان، حسين عليه السلام را به تمام و كمال،اجرا كرد و«شير زن كربلا»لقب يافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاى در آورد كه قوت تدارك مافات برايش نماند.
خطبات او،بدن مردان را مىلرزاند و صداها را در گلو خاموش مىكرد،زنگ شتران را از نوا مىانداخت،و دشمن و دوست را به عظمت نهان خويش،چنان آشنا مىكرد كه مىگفتند:
«مگر على عليه السلام دوباره سر از خاك بر گرفته و چنين داد سخن مىدهد؟»
آرى،خانواده او همه عفيف و مهربان،نوعدوست و خليق بودند. مگر آنگاه كه به شكرانه بهبود حسنين،پدر و مادر،قصد روزه كردند،همه فرزندان و حتى فضه خادمه نيز اقتدا نكردند؟و آنگاه كه سه شب،مسكين و يتيم و اسيرى به هنگام افطار،طلب يارى كردند،تنها قرص نانى را كه قوت يك شبانه روز هر فرد بود،همه،حتى فضه،نبخشيدند؟!
عجب است كه همسر و شريك زندگيش«بانوى بانوان جهان»و در عصمت و طهارت،بىقران بود و دختران وى به پاكى و صفا و علم،و هنر و ادب و ايمان،بهترين دوشيزگان به شمار مىرفتند.
زنان گويند:
دخترانى كه او پرورد و به دامن اجتماع آورد،سرآمد زنان جهان بودهاند و مفخر عالم نسوان،رقيهاش را كه از بيتالمال گردن بندى به عاريه مضمونه گرفته بود،مىخواست چون راهزنان دستبرد و خزانهدار را به زنجير و قيد سپارد،چرا كه بىاجازت مؤمنان و يا امير ايشان، تصرفى در بيت المال شده است،و چرا در آن مجلس كه ممكن است دختران فقير،بىگوشواره
و زينتباشند،دختر او با زيورى جلوه كند،و دل كسى را به ياد فقر برنجاند.
زينبش،آن بود كه دو فرزند رشيد خويش،در پيش ديده،به راه خدا داد،و خود،ناظر مبارزه آنان عليه سپاه ظلم و بيداد بود،و همان كس است كه نقشه وسيع و عميق سالار شهيدان، حسين عليه السلام را به تمام و كمال،اجرا كرد و«شير زن كربلا»لقب يافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاى در آورد كه قوت تدارك مافات برايش نماند.
خطبات او،بدن مردان را مىلرزاند و صداها را در گلو خاموش مىكرد،زنگ شتران را از نوا مىانداخت،و دشمن و دوست را به عظمت نهان خويش،چنان آشنا مىكرد كه مىگفتند:
«مگر على عليه السلام دوباره سر از خاك بر گرفته و چنين داد سخن مىدهد؟»
آرى،خانواده او همه عفيف و مهربان،نوعدوست و خليق بودند. مگر آنگاه كه به شكرانه بهبود حسنين،پدر و مادر،قصد روزه كردند،همه فرزندان و حتى فضه خادمه نيز اقتدا نكردند؟و آنگاه كه سه شب،مسكين و يتيم و اسيرى به هنگام افطار،طلب يارى كردند،تنها قرص نانى را كه قوت يك شبانه روز هر فرد بود،همه،حتى فضه،نبخشيدند؟!
عجب است كه همسر و شريك زندگيش«بانوى بانوان جهان»و در عصمت و طهارت،بىقران بود و دختران وى به پاكى و صفا و علم،و هنر و ادب و ايمان،بهترين دوشيزگان به شمار مىرفتند.
دانشمندان گويند:
تنها او بود كه«سلوني»مىگفت و چنان كه ادعا مىكرد،عالمى را به نور دانش خويش روشن مىساخت،هرگز پرسشى را بىپاسخ ننهاد،و نهانى نماند كه از چهر آن پرده نگشاد،مىفرمود:
«فو الذي نفسي بيده لا تسالوني في شيء فيما بينكم و بين الساعة...الا انباتكم»
«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»
هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مىكردند،جواب مىگفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم،پيش مىكشيدند،در سخن مىسفت،و باز مىناليد كه:
«ان هيهنا لعلما جما» (1)
كناية از آن كه:كسى را نمىيابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمىبينم كه از اين گنجسرشار،امانتش نهم.
گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آمادهترين كس از نوع آدميزاد،اما سينهاى كه وى داشت در وسعت از عالم مىگذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مىكرد.
به شرحى كه درباره«طاووس و خفاش»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بىكالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.
آنگاه از خود بازپرس:
او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مىيافت،چه مىگفت؟و چه نكتهها بيان مىداشت؟!
بدانچه درباره آفرينش«آسمان و انسان»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مىكنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.
آرى،به آن سوى منظومهها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مىبرند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بىحركت و فعاليتبينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.
آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره«آل الله»گفتند:
فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره»
شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»
و فرمودند:
لولانا لما عرف الله»
«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمىشد.»
به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجابآور است و تمام،شگفت انگيز.
دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»
خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»
حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مىگويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:
يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مىبيند.
و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مىكند.
و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيهمىنمايد.»
ویرایش توسط شكوه انتظار* میدانم که میائی...* : 31-08-2024 در ساعت 15:26
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
دانشمندان گويند:
تنها او بود كه«سلوني»مىگفت و چنان كه ادعا مىكرد،عالمى را به نور دانش خويش روشن مىساخت،هرگز پرسشى را بىپاسخ ننهاد،و نهانى نماند كه از چهر آن پرده نگشاد،مىفرمود:
«فو الذي نفسي بيده لا تسالوني في شيء فيما بينكم و بين الساعة...الا انباتكم»
«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»
هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مىكردند،جواب مىگفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم،پيش مىكشيدند،در سخن مىسفت،و باز مىناليد كه:
«ان هيهنا لعلما جما» (1)
كناية از آن كه:كسى را نمىيابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمىبينم كه از اين گنجسرشار،امانتش نهم.
گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آمادهترين كس از نوع آدميزاد،اما سينهاى كه وى داشت در وسعت از عالم مىگذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مىكرد.
به شرحى كه درباره«طاووس و خفاش»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بىكالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.
آنگاه از خود بازپرس:
او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مىيافت،چه مىگفت؟و چه نكتهها بيان مىداشت؟!
بدانچه درباره آفرينش«آسمان و انسان»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مىكنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.
آرى،به آن سوى منظومهها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مىبرند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بىحركت و فعاليتبينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.
آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره«آل الله»گفتند:
فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره»
شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»
ویرایش توسط شكوه انتظار* میدانم که میائی...* : 31-08-2024 در ساعت 15:33
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
و فرمودند:
لولانا لما عرف الله»
«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمىشد.»
به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجابآور است و تمام،شگفت انگيز.
دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»
خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»
حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مىگويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:
يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مىبيند.
و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مىكند.
و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيه مى نمايد.»
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
دانشمندان گويند:
تنها او بود كه«سلوني»مىگفت و چنان كه ادعا مىكرد،عالمى را به نور دانش خويش روشن مىساخت،هرگز پرسشى را بىپاسخ ننهاد،و نهانى نماند كه از چهر آن پرده نگشاد،مىفرمود:
«فو الذي نفسي بيده لا تسالوني في شيء فيما بينكم و بين الساعة...الا انباتكم»
«بدان كس سوگند كه جانم در دست اوست،درباره هر چه كه از حال تا واپسين لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسيد،جواب خواهم داد.»
هر چه از مسائل رياضى و طبيعى مطرح مىكردند،جواب مىگفت،و در هر بحث كه از ادب و علوم،پيش مىكشيدند،در سخن مىسفت،و باز مىناليد كه:
«ان هيهنا لعلما جما» (1)
كناية از آن كه:كسى را نمىيابم كه از اين بحر زخار،نصيبش دهم،و مستعدى نمىبينم كه از اين گنجسرشار،امانتش نهم.
گرچه اصحاب او،بهترين افراد بودند و اطرافيانش آمادهترين كس از نوع آدميزاد،اما سينهاى كه وى داشت در وسعت از عالم مىگذشت،و آن اندوخته كه در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مىكرد.
به شرحى كه درباره«طاووس و خفاش»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشريح درهم پيچى و به اسرار علم لدنى،كه بىكالبد شكافى و مشاهده ديده،همه چيز دريابد،واقف شوى.
آنگاه از خود بازپرس:
او كه در برابر مردمى فاقد علم،اين گونه تحليل مسائل طبيعى كرده است،اگر مستمعى دانشمند مىيافت،چه مىگفت؟و چه نكتهها بيان مىداشت؟!
بدانچه درباره آفرينش«آسمان و انسان»فرموده،امعان نظر كن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مىكنى،وسيعتر بينى،و جهانيان را ميليونها از اين معدود،بيشتر يابى.
آرى،به آن سوى منظومهها نيز ديده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى كه در عوالم بسيار ديگر،به سر مىبرند،توجه مصروف نمائى،دنيا را بس بزرگ و بىحركت و فعاليتبينى،و ابتداى آفرينش را آن سوى وهم و فهم يابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه كنى كه در اعماق ذات خود نيز اثرى از غرور و منيت (و بلكه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.
آنگاه،وارسته از خويش،محو آفرينش،و واله آفريدگار شوى،و دريابى معنى آنكه درباره«آل الله»گفتند:
فعظمتم جلاله و اكبرتم شانه و مجدتم كرمه و ادمتم ذكره»
شمائيد كه جلال خدائى را،به عظمت نشان داديد،و كار او را معرفى كرديد،بخشش وى را مجد بخشيديد،و يادش را دوام و بقا نهاديد.»
و فرمودند:
لولانا لما عرف الله»
«اگر ما نبوديم،خدا به درستى شناخته نمىشد.»
به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت كلامش دقت كن،در مضامين بكر او،در تحليلات روانى وى،در كشف رموز اخلاقى و اجتماعيش،همه و همه اعجابآور است و تمام،شگفت انگيز.
دانشمند عرب گويد:«قواعد زبان ما را او نهاد.»
خردمند ديگر گويد:«در حكمت و دانش را او گشاد.»
حقوقدان گويد:«مشكلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسيحى مىگويد:«على عليه السلام جائى را اشغال كرده است كه:
يك دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مىبيند.
و يك نويسنده برجسته،از شيوه نگارش او پيروى مىكند.
و يك فقيه،هميشه بر تحقيقات و نظرات وى تكيهمىنمايد.»
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
علماى اخلاق گويند:
آن تضاد،كه در وجود او مىبينيم در هيچ آدمى سراغ نداريم،و اين جز دليل بر داشتن روانى ما فوق جانها،و ارادهاى برتر از همه عزمها نمىتواند بود،و الا چگونه ممكن است كسى در نهايت اقتصاد مالى بسر برد،و يك باره زندگى خويش با فقرا تقسيم كند؟
گاه،كسى سنگيندلترين جلوه كند و باز،در برابر«طفلى روى زرد»،نرم خوىترين آدمى باشد.همان كسى كه كمترين جراحت را بر تن روا ندارد،به گاه جهاد،بر زخمهاى بسيار تن،و بلكه نابودى جان خويش اعتنا نكند.
كجا شنيدهايد كه كسى در خانه،مغموم نشيند،و اشك از ديدهاش فرو غلطد كه:«چرا هفت روز استبراى من مهمان نيامده؟مبادا كه خدا را ناراضى كرده باشم!»
كيست كه تواند در روى سينه خصم هم از بىادبى او در گذرد،و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نكند؟
كيست كه تواند كينهتوزترين دشمنان خويش را به هنگام غلبه،عفو فرمايد؟!
كيست كه در مقام حكومت و سلطنت،به دستخود،«جو»آسيا كند،كفش خويش را اصلاح نمايد،و پيراهنى پوشد كه گويد:«بر آن چندان وصله زدهام كه از وصله كننده آن شرم دارم.»؟
كيست كه خوراكش نان جوينى باشد كه آنرا به زانو شكند،و به گاه نبرد،با يك دست،در خيبر كند و بر فراز خندق دارد تا سپاهى از آن بگذرد...؟
بيگانگان گويند:
او را همتائى در ميان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امكان نيست،و آنگاه كه اهل تحقيق،وى را با يكايك بزرگان بىنظير دنيا،و فرزندان بىمانند اجتماعات،مقايسه كردهاند و صفات و اطلاعات و تدابيرش را سنجيدهاند،چنانش ديدهاند كه با وجود همين ديد ظاهر و آشنائى اندك،باز بر آنان رجحان محسوس داشته،و فضل روشنى نسبتبديشان دارا بوده است،و چون
برترى وى را در تمام جهات و همه جوانب،منظور نظر ساخته،و در يك آدمى فرض كردهاند،قابل تصور و جمع نيافتهاند.
لذاست كه گفتهاند:«چنان كس كه ما شناختهايم،مگر در عالم خيال،رنگ وجود گيرد،و الا از نوع انسان،چنين فضايل،آن هم بدين كمال،صورت نمىيابد،و از همه مهمتر آنكه جمع آنها در يك فرد،هرگز گرد نمىآيد.»
فرقهاى گويند:
ما در او،آنقدر اثر خدائى يافتيم،و صفات پروردگارى به دست آورديم كه به عاقبت ندانستيم:
او خود،خداى بود يا از خدا جداى بود؟!
و مات الشافعي و ليس يدري
علي ربه ام ربه الله
شافعى (پيشواى مكتب شافعيان) در حالى بمرد كه تحقيق او درباره على عليه السلام نتوانست پاسخگوى آن باشد كه:
«خدا پروردگار اوست،يا على؟»
فرقه ديگر گويند:
در او روح الوهيتبدميد،و چندان در افزود كه كمال ظهور يافت و خدائى گرفت و به ربوبيت
پرداخت.
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)