ديدها و نگرگاه ها:
ديده را به ديدگاه کساني مي اندازيم که هر کدام زن را با ديدي مخصوص و منظري محدود ديده اند و فاصله ي بين اين ديدها از ظلمت تا نور، از کفر تا ايمان، از آسمان تا زمين، از افراط تا تفريط و از نمک تا قند مي باشد. گاه بر توسن بادپاي خيال سوارش نموده و تا قله ي غرورمند معبود عروجش داده اند و زماني هم از بلنداي مقام انسانيت تا بردگي و لجن و کثافت به زيرش آورده اند. همه ي اين توصيف ها و تنقيدها خود نمايانگر پيچيدگي و جنجالي بودن زندگي اين موجود گاه مغرور و گاه محروم مي باشد.
در تاريخ بشر جمعي زن را آن چنان پست و خفيف به حساب آورده اند که در رديف حشرات الارض کشتن و نابودي اش را لازم دانسته و گاهي هم او را به عنوان موجودي مقدس و قبله گاه آمال و آرزوها، در پيش پايش به سجده افتاده اند.
زماني به شکل کالاي تجارتي در بازارهاي معروف در معرض فروشش گذاشته و هنگامي ديگر او مشتري اجناس لوکس و قبضه کننده ي بازارهاي پر زرق و برق جهان گرديد.
گاه از تمام حقوق اجتماعي و حياتي محروم بود و هيچ گونه حق مالکيت در زندگي نداشت نه ارث مي برد و نه مالک چيزي مي شد و موقعي ديگر او را نه تنها به بالاترين مقام اجتماعي و حقوقي رساندند بلکه در بسياري از موارد حق تعيين سرنوشت جامعه و بخشندگي حقوق ديگران را براي او قائل شدند.
روزي براي بيرون نيامدن از خانه پايش را مي شکستند و لقب خفت بار پا شکسته به او مي دادند و روزي ديگر براي اثبات اين که او هم پاي دويدن دارد به صحنه آمد ولي پاهاي خود را براي رفتن کافي نديد و با شتابي عجولانه بر بال هواپيماها و صفحه ي فيلم ها و روي سن ها سوار شد تا به اصطلاح همه ي عقب ماندگي هاي گذشته را جبران کند.
روزگاري او را در پارچه اي محکم پيچيدند و در پستوي خانه ها به زندان مادام العمر زنداني اش کردند و وقتي هم با تيغ تيز تجدد و تمدن همه ي آن پوشش ها را دريد و به دور ريخت، پيراهن حيا را از تنش به درآورد و با بدني برهنه ديوار عفت را با لگد آزادي خراب کرد و از پستوي خانه ها به خيابان ها آمد تا خويش را که سال ها ناشناخته مانده است بشناساند. او براي اين کار حتي مجامع عمومي نيمه بسته را محدود و تنگ دانست و لذا صفحه ي تلويزيون ها و کاباره ها و دانسينگ ها را ميدان خودنمايي خويش قرار داد.
هنگامي او را به جرم زن بودن در گودال ها زنده زنده به خاک مي سپردند و در موقعيتي که برايش پيش آمد او نيز با کلنگ طنازي و بيل عشوه گري قبر همه ي مردان جوان را کند.
گاه وسيله ي ننگ و نفرت و باعث سرافکندگي خانواده و قبيله اي بود و روزي هم سوژه اي براي هنر هنرمندان و موضوعي براي شعر شاعران. که از موهايش طناب عشق مي بافند و در چاه زنخدانش پايين مي رفتند و چشمانش را پياله شراب مي کردند و ابروانش را کمان و مژگانش را پيکان اشارت کش.
يکي او را بلا دانسته و مي گفت:
زن بلا باشد به هر کاشانه اي
بي بلا هرگز مبادا خانه اي
و آن ديگري چنين نظر مي داد که:
در آن سراي که زن نيست حسن و شفقت نيست
در آن وجود که دل مرد مرده است روان
«نظامي» که هم در نظمي زن را عهد شکن و نشانه گاه نيرنگ و هلاکت جان دانست و گفت:
زن گر نه يکي هزار باشد
در عهد کم استوار باشد
چون نقش وفاي عهد بستند
بر نام زنان قلم شکستند
زن چيست نشانه گاه نيرنگ
در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمني آفت جهان است
چون دوست شود بلاي جان است
ديگري از او به عنوان بهترين نعمت ياد مي کند و جهان بي زن را بيت الحزن مي داند و مي گويد:
جهان را نعمتي بهتر ز زن نيست
ز زن مطبوع تر گل در چمن نيست
ز نعمت هاي گوناگون به از زن
سرخوان طبيعت بي سخن نيست
در اين قسمت سرا ماهر تر از زن
طبيب رفع اندوه محن نيست
نبي فرمود چيزي جز زن و عطر
ز دنياي شما مطبوع من نيست
سخن واضح بگويم مرد بي زن
چراغش قابل افروختن نيست
نباشد عيش، مردي را که زن نيست
جهان بي زن کم از بيت الحزن نيست
ولي ديگري را نظري خلاف اين است و او زن را گرگي در لباس چوپان مي داند و مي گويد:
امان از طينت و کردار زن ها
فغان از شيوه و رفتار زن ها
چه موجودي است اين زن بارالها
که کس آگه نشد از کار زن ها
هر آن کس گفت زن جنس لطيف است
نباشد واقف از اسرار زن ها
مخور هرگز فريب اشک زن را
که باشد حربه ي پيکار زن ها
اگر رستم دوباره زنده گردد
شود مغلوب گير و دار زن ها
زنان گرگند در رخت شباني
امان از طينت و کردار زن ها
شاعري ديگر زن و وطن را در کنار هم قرار داده و توصيه به گراميداشت آنان مي کند:
گرامي بداريد ياران وطن را
وطن را گرامي بداريد و زن را
وطن بهر سکني و زن بهر عشرت
تو بگزين و خوشبخت کن خويشتن را
سخنوري ديگر را نظر چنين است:
راحت بود آن كه زن دارد
در خانه بلاي تن دارد
فردوسي طوسي را درباره ي زن عقده اين است:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان، پاک از اين هر دو ناپاک به
ولي شاعره اي ديگر زن را رکن خانه هستي به شمار مي آورد و او را سزنده اين خانه بي پاي و بي بنيان مي داند:
زن از نخست بود رکن خانه ي هستي
که ساخت خانه بي پاي بست و بي بنيان
در مقابل فردي هم را مظهر مکر و خود پرستي و آفت جان و مال و هستي دانسته و درباره اش چنين سروده:
زن مظهر مکر و خودپرستي است
زن آفت جان و مال و هستي است
هر حادثه اي که در جهان است
محصول خيانت زنان است
بين دو برادر وفادار
از حيله زن شود بسي تار
شيطان که بود به حيله مشهور
گيرد ز زنان هميشه دستور
اما ديگري را نظر اين است:
اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردي ايشان
اينها که برشمرديم نمونه ي اندکي است از ديدگاه هاي متفاوت بسيار درباره ي زن که بعضي او را فرشته اي آسماني دانسته که مصاحبت و همراهي با او را عبادت مي دانند و برخي عفريتي شيطاني به حسابش مي آورند که از روز ازل بذر وفا و صفا را در زمين وجودش نپاشيده اند و جنگ و سرکوبي چنين موجود اهريمني را نشانه مردانگي و غيرت و عظمت مي دانند و خلاصه ي کلام معلوم نشد که حقيقت چيست و کدام يک از طرفين واقع بينانه تر سخن مي گويند؟
براي بهتر شدن واقعيت ها، درگيري هاي زنان و نظرهاي عجولانه را رها نموده و نگاهي هم به مکتب انسان ساز اسلامي مي اندازيم تا زن را از ديدگاه اين آيين آسماني بشناسيم