فتنه حزب خلق مسلمان
تبريز اين شهر قيام و مبارزه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در معرض جريانات مهم و حساسي قرار گرفت. دشمنان انقلاب با شعله ور كردن آتش تفرقه و اختلاف و آشفته كردن اوضاع عمومي شهر، كميته هاي انقلاب كه اكثر آن ها در دست ضد انقلابيون حزب خلق مسلمان بود، اميد داشتند كه به اهداف شوم خود برسند. ياران انقلاب تصميم گرفتند با آوردن آيت لله مدني به تبريز، موقعيت جناح انقلاب و خط امام را تقويت كنند. آنان اين پيشنهاد را به محضر امام تقديم كردند و امام امت طي حكمي آيت الله مدني را روانه تبريز كردند. ايشان در سر و سامان دادن به اوضاع سياسي و اجتماعي تبريز تلاش مخلصانه اي كرد و آنگاه براي ادامه خدمت به شهر همدان باز گشت، ولي هنوز چند روزي از مراجعت وي نگذشته بود كه حادثه دلخراش و غمبار شهادت اولين شهيد محراب آيت الله سيد محمد علي قاضي طباطبائي به دست دشمنان انقلاب و مزدوران آمريكا، اوضاع شهر تبريز را دگرگون ساخت. در اين هنگام بار ديگر امام عزيز طي حكم ديگري، آيت الله مدني را به نمايندگي خود و امامت جمعه شهر تبريز منصوب فرمود. ايشان در تبريز با معضل بزرگ « حزب خلق مسلمان» - كه جريان هاي مختلف تحت پوشش آن به مبارزه با انقلاب پرداخته بودند- مواجه مي گردد. سخت ترين روزهاي آيت الله مدني را مي توان ايامي خواند كه او در ميان آشوب حزب خلق مسلمان قرار گرفت. در جريان اين غائله خطرناك، آيت الله مدني از جانب همين گروه ضد انقلابي بارها مورد تهديد قرار گرفت. آن ها جايگاه نماز جمعه را به آتش كشيدند و از برگزاري نماز جلوگيري كردند، اما ايشان در روز جمعه كفن پوشيد و پيشاپيش جمعيت حركت كرد و گفت: « تا من زنده ام و در اين شهر نماينده امام هستم نماز جمعه را برگزار مي كنم» و بدين سان با استقامت و حضور اقشار مردم در صحنه، توطئه آمريكا و اياديش در آذربايجان خنثي گرديد.
شهيد مدني و جبهه هاي نبرد
شهيد مدني در تقويت روحيه رزمندگان اسلام نقش بسزايي داشتند و با شركت خود در جبهه هاي نبرد و حضور در كنار سپاهيان اسلام و شركت در مجالس دعا و نيايش آنان، مشوق رزمندگان اسلام بودند که جنگ مقدس خود را با استكبار جهاني تا پيروزي نهايي ادامه دهند. آقاي بهاء الديني در اين زمينه خاطره اي نقل مي کند: عده اي مي خواستند بروند جبهه. بچه ها كه رفتند، ديدم حاج آقا آمدند خانه و سخت ناراحت هستند و اشك در چشمانشان حلقه زده است. گفتم: حاج آقا چرا ناراحتيد؟ گفتند: تلفن بزنيد به دفتر امام و اجازه بگيريد از امام كه من با اين بچه ها به جبهه بروم. پرسيديم: چرا حاج آقا؟ گفتند: آخر من نمي توانم ببينم اين بچه ها مي روند جبهه، آنجا مي جنگند و من نروم بجنگم. خوب من پير شده ام، اگر من گذشت اين بچه ها را نداشته باشم، ايثار اين بچه ها را نداشته باشم، واي بر حال من! اما خوب معلوم بودكه حضرت امام هيچ وقت اجازه نمي دادند ايشان سنگر تبريز را رها كنند و به جبهه بروند. البته اين حركت ايشان هم نشانه عشق ايشان بود به شهادت و انقطاع ايشان بود از دنيا.