روزی داود نبی (علی نبینا وآله علیهم السلام ) از طرف خدا تعالی مامور شد که به طرف قومش بره وپیامی رو برای شخص خاصی برسونه
تو کوچه های شهر راه می رفت و سراغ خلّاده دختر أوس رامی گرفت.
ببخشید شما می دونین خونه خلّاده دختر أوس کجاست؟
فرمودید کی؟
خلّاده دختر اوس.
بله بله دختر أوس اون خانه منزل اوست.
داود نبی دّق الباب کرد
صدایی از درون خانه بلند شد:کیستی وبا من چه کار داری.
داود هستم، داود نبی.
داود، پیامبر خدا! فرمان روا و والی حکومت؟!
بله ،داود هستم .
بفرمایید داخل شوید؛ نبی خدا کجا ومنزل خلّاده بنت أوس کجا بفرمایید منزل ما را بقدومتان مبارک وپر برکت نمایید.
از طرف خدا پیامی برایت دارم.
از طرف خدا! ، برای من! حتماً اشتباه شده ،آدرسو اشتباه نیومدین یااینکه اون خلّاده که شما دنبالش هستید من نیستم یک خلّاده دیگه است.
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم.
نه آدرس اشتباه و نه اون کس، کسی غیر شماست،خداوند(جلّ واعلی) گفت: شما از بهشتیان هستید البته نه یک بهشتی عادی ، یک بهشتی که همراه پیامبر خدا خواهد بود آره تو قرین من در بهشت هستی.
خلّاده که داشت سرش سوت می کشیدو هنوز باور نکرده بود که مخاطب خاص خدا شده گفت: اخه من که کاری انجام ندادم که مستوجب چنین جزایی باشم .
داود گفت: از خودت بگو تا ببینیم علت این امر چه چیزی است.
خلّاده که هاج واج مونده بود، ناگهان جرقه ای در ذهنش زد گفت:اره من توهیچ سختیی از هیچ چیز شکایت نکردم ، نه تنها جزع وفزع نداشتم حتی از خدا نمی خواستم اون سختی رو برداره می گفتم شاید تو دل این سختی یک حکمتی نشسسته یا چیز دیگه ای که خدا لازم دونسته.[1]
خوش به سعادتش خدا از این حالات نسیب ما هم بکنه آیة الله مصباح نقل می کردند که آیة الله بهاالدینی یک همچین حالتی رو داشتند تو هیچ حادثه یا اتفاقی ندیدیم که ایشان دست پاچه بشوند.[2]
رزقنا الله وایاکم .
شما در مواقع سختی چه حالی هستید؟
[1] .بحار/ج1/ص38/باب ما اوحی علیه السلام و...،قصص للجزایری/ص350 /ف2،و...
[2] .سخنرانی ایشان در بیت رهبری قم
به نقل از وبلاگ راه رب



نقل قول
