مزارت آمدم دل ریش وباچشمان تر مادر نبودی عمر دنیا کاشکی زین بیشتر مادر تو با من همنشین بودی و چون جانم عزیز اما بگو از من چه بد دیدی؟که خود رفتی سفر مادر سراپای وجودت ماه من پرمهر بود اما کنون بی مهرت ای ماهم ندارم پاوسر مادر از ان روزی که صید دام عشقت گشته ام ...
نوشته اصلی توسط ranji مادر، می خواهم با اشک هایم، گلی بپرورم به رنگ خون دل و به قامت هزاران دریغ و آه، و روز مادر، بر مزارت گذارم. مادر، در این روز، آهم را بنگر و دریغم را شاهد باش. هنوز باور ندارم که تو رفته ای. هنوز دست احساس تو را حس می کنم. تو زنده ای!
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.کودک ...
نوشته اصلی توسط ranji مادر پیر مرا نکته ای زیبا گفت هرچه شب بامن زیست از بد دنیا گفت گفت پروانه مشو که به سرگردانی لای انگشت کتاب سالها می مانی فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند وزچه کژدم نشوی که زتو بگریزند گرشوی شعله شمع ازتو می پرهیزندشمع 1 ورشوی اشک به چشم زیرپایت ریزند زندگی آینه نیست ...