از اون روز، من اون چادر گل گلی رو از خودم دور نمیکردم. وقتی چادرکشدار گل گلیم رو سر میکردم، دقیقاً میشدم عین ننه نقلی و همین قیافهی بانمک، باعث میشد بقیه ذوقم رو بکنن و من هم برای پوشیدن چادر، بیشتر تشویق میشدم. دیگه از اول دبستان، رسماً با پوشیدن چادر مشکی، شدم یه دختر چادری.
یادم نمیره كه کوله پشتی میانداختم و چادرم رو میکردم سرم. پنجم ابتدایی که بودم، یه بار توی مدرسه، وقتی با بچهها توی حیاط در حال بازی بودیم، توی برف و گل، خوردم زمین. چادرم اینقدر گلی شده بود که اصلاً نمیشد بهش نگاه کرد. مدیر و معلمای مدرسه، هر کاری کردن حاضر نشدم كه بدون چادر، سوار سرویس بشم. آخرش زنگ زدن خونه و مامانم اومد دنبالم تا با تاکسی تلفنی، دختر لجبازش رو تا دم در خونه برسونه.
همون روزها بود که داداشم تازه زبون باز کرده بود. یه روز که رفتیم دم دانشگاه مامانم، چند تا خانوم مانتویی نسبتاً شل حجاب از جلوی ماشین رد شدن. داداشم به مامانم گفت: مامان، خانوما که چادر ندالن خنده دالن. کلی خندیدیم. برادرم همه خانمهایی که دور و برش میدید، چادری بودن؛ حتی خواهرهای خودش که کمسنتر از اون خانوما بودن، پس طبیعی بود واسش كه خانمهای مانتویی، عجیب باشن.
خانوادهها باید در درجه اول، ارزشها را در خانوادهی خودشان نهادینه کنند و بعد از بچهها انتظار داشته باشند كه بچههایی متدین باشند.