پرخاش می کنم، پس هستم
می گفت: «اگر جوابش را محکم نمی دادم [با خشونت]، فکر می کرد ضعیفم و جلویش کم آورده ام.»
جلوی ماشینی پیچید و پیاده شد... گریبان هم را گرفته بودند و فریاد می زدند... مردم دورشان جمع شده بودند. تماشا می کردند و ...
می گفت: «مشکلم این است که اعتماد به نفسم پایین است و نمی توانم حق خود را بگیرم.» توضیح که می داد می فهمیدی منظورش آن است که جاهایی که به خواسته اش نمی رسد، نمی تواند «به قدر کافی» پرخاش کند تا آنچه را می خواهد به دست بیاورد.
فریاد می زد و وقتی از او می پرسیدی: «چرا عصبانی هستی؟» می گفت: «چه کسی گفته من عصبانی ام؟ دارم تلاش می کنم تا حرفم را بهتر بفهمی!»
امثال اینها را هر روز می بینیم و می شنویم؛ آنقدر زیاد که گاهی حتی متوجه زیادی شان نیستیم. از خانه گرفته تا خیابان و محل کار، از صحبت با همسر و فرزند گرفته تا رانندگی و روابط کاری. جلوه های پرخاشی که اطراف مان می بینیم، چنان زیاد است که حساسیت خود را به آن از دست می دهیم و خشم و پرخاشگری را چنان جزء احساسات معمول خود و اطرافیان می بینیم که حتی گاه وجودشان را حس نمی کنیم.
آنچه در این موارد جلب توجه می کند، آن است که افرادی که پرخاش را در پیش می گیرند، در بسیاری موارد حتی احساس خشم و میل به ویرانگری خود را ادراک نمی کنند و بر این باورند که رفتار آنان واکنشی بجا و منطقی در برابر شرایطی است که در آن قرار گرفته اند. معتقدند دیگری رفتاری کرده که باید متوجه اشتباه بودنش بشود و چاره ای نیست جز آنکه با پرخاش این را به او بفهمانند چرا که به باور آنان «زبانی جز زبان زور نمی فهمد». در نظر اینان پرخاش روشی است برای آنکه به دیگران چیزی را «بفهمانند». جایی که منطق و گفتار در درک و تفاهم به کار نرود، پرخاش را جای آن می نشانند. در واقع گاهی احساس غالب در روابط بین افراد خشم می شود و پرخاشگری «زبان» بیان این حس.



نقل قول

